|
نشر دانش زبان و ادبیات فارسی متوسطه آموزش جامع کتب درسی زبان و ادبیات فارسی متوسطه ـ نویسنده: رحیم پورسعیدی
| ||
|
درس پانزدهم پرورده گويي در آمدي بر ادبيات تعليمي يكي از گسترده ترين و دامنه دارترين اقسام شعر در ادبيات فارسي شعر تعليمي است. شعر تعليمي شعري است كه قصد گوينده و سرآينده ي آن تعليم و آموزش است. ماده ي اصلي شعر تعليمي علم و اخلاق و هنر است؛ يعني حقيقت، نيكي (خير) و زيبايي بر روي هم دو نوع شعر تعليمي در ادبيات ملل ديده مي شود: نوعي كه موضوع آن خير و نيكي است (حوزه اخلاق) و نوعي كه موضوع آن حقيقت و زيبايي است ( حوزه ي شعرهايي كه مباحثي از علم يا ادب را مي آموزند) و از دير باز، هر دو نوع نمونه هايي داشته است. در ادب فارسي شعر تعليمي در هر دو شاخه ي اصلي خود، داراي بهترين نمونه هاست. بخش عمده اي از ادب متعالي ما را شعر تعليمي به وجود آورده و آثار اغلب شعراي غير درباري سرشار از زمينه هاي تعليمي است. حتي ادب درباري نيز در موارد بسياري مايه هاي تعليم و اخلاق به خود گرفته است. نوع ديگري از شعر تعليمي ( كه قصد آموختن حقيقت و علم است) نيز در ادب ما وجود دارد و آن نوعي است كه شاعران قالب شعر ( يعني وزن و قافيه و ديگر ظرافت هاي خاص شاعري) را براي آموزش موضوعي خاص به كار برده اند. از اين رهگذر، منظومه هاي بسياري در زمينه هاي پزشكي، رياضيات، نجوم، ادب، لغت و تاريخ به وجود آمده است. مثل نصاب الصبيان ابو نصر فراهي كه در تعليم لغت سروده شده، اين منظومه ها از لحاظ خيال انگيزي و زيبايي هنري معمولاً پر مايه و قوي نيستند بر عكس نوع اول كه از جنبه هاي هنري به نهايت قوت و قدرت و زيبايي و آراستگي مي رسد. شعر تعليمي در ادب فارسي از ادبيات غرب وسيع تر است. نثر و شعر تعليمي هم به صورت داستان هايي از حيوانات در آثاري چون كليه و دمنه، مرزبان نامه، مثنوي مولوي و بوستان و گلستان سعدي آمده است و هم به صورت حكايت ساده و سخنان پند آموز و حكمت آميز در قالب قطعه، غزل، قصيده و رباعي ديده مي شود. اين آثار گاهي مجموعه اي مستقل را تشكيل داده اند؛ مانند داستان ها و قطعات و شعرهاي تعليمي و گاهي در ميان آثار ديگر پراكنده اند؛ چون شعرهاي تعليمي شاهنامه و گرشاسب نامه كه در لابه لاي اشعار و داستان ها آمده يا شعرهايي اخلاقي كه در قصايد بيان شده اند. شعرهاي تعليمي در قديم بيشتر شامل سروده هاي اخلاقي و مذهبي و عرفاني بوده است ولي از انقلاب مشروطيت به بعد، اشعاري با درون مايه هاي سياسي و اجتماعي و روان شناسي نيز در رديف اشعار تعليمي قرار گرفته اند. جنبه ي شاعرانه ي اشعار تعليمي در ادب فارسي بسيار قوي است و اين گونه اشعار در كشور ما بيشتر جنبه ي غنايي يافته است؛ زيرا با شور و احساس شاعر نسبت به مسائل اخلاقي، تعليمي، اجتماعي، عرفاني و مذهبي همراه است. بدين روي، اشعار سياسي و عرفاني و اخلاقي ما در آثاري چون ديوان ناصر خسرو، حديقه ي سنايي، كليات شمس مولانا جلال الدين و بوستان و غزليات و قصايد سعدي و غزليات حافظ داراي جنبه ي غنايي نيز هست. در آثار گذشته ي ادبي فارسي، ادبيات تعليمي نام هاي ديگري چون تحقيق، زهد پند، حكمت، وعظ و تعليم نيز داشته است. از نمونه هاي اين نوع شعر در ادب اروپايي، « بهشت گم شده ي ميلتون » و « كمدي الهي دانته» را مي توان نام برد. ناقدان ادبي براي شعر تعليمي از نظر تاريخي، دو مرحله ي ابتدايي و آغازي و آن هنگامي است كه دانش هاي بشر – به علت محدوديت - به هم آميخته است و گذشته از اين، نوشتن بسيار دشوار است و از همين رهگذر، نظم وسيله اي مي شود براي تعليم و به خاطر سپردن دانستني ها، مرحله دوم شعر تعليم مربوط به دوران انحطاط جوامع است. وقتي در جامعه اي خلاقيت و ابتكار هنري بميرد، هنرمندان و شاعرانش به جاي آفرينش شعر، مسائل مختلف را به نظم در مي آورند و تصنّع جاي الهام را مي گيرد. پرورده گويي سعدي نامه يا بوستان اثر ارجمند شاعر و نويسنده ي ايراني، سعدي شيرازي است كه در سال 655 ، پس از بازگشت از سفر دور و درازش آن را سرود. بوستان بر وزن شاهنامه سروده و در ده باب تنظيم شده است كه اين ده باب، مدينه ي فاضله ي سعدي را ترسيم مي كند. آن چه مي خوانيد از ابتداي باب هفتم (گفتار اندر فضيلت خاموشي) انتخاب شده است.
اگر پاي در دامن آري چو كوه سرت زآسمان بگذرد در شكوه پاي در دامن آوردن: كنايه از گوشه گرفتن پاي در دامن آوردن كوه: تشخيص و كنايه كوه ، شكوه : جناس ناقص افزايشي تشبيه : « تو» به كوه تشبيه شده است. پا و سر: تضاد و مراعات نظير كوه : نماد ثبات و متانت و گوشه نشيني مصراع دوم: اغراق و كنايه از به دست آوردن مقام بلند و بزرگي معني: اگر مثل كوه گوشه گيري كني و در يك جا ثابت و ساكت بنشيني در شكوه و بلندي به بالاترين مقام دست مي يابي. مفهوم : سكوت مايه ي عزت و سربلندي است. ارتباط معنايي دارد با: 1) آشنايي خلق دردسر است معتكف باشي تا ندانندت 2) عـزلت و انـزوا و تنهــايي برهاننــــدت از هزار بلا 3) خانه سوز و آشيان پرداز مي بايد شدن با نسيم صبح هم پرواز مي بايد شـدن 4) رخنه ي گفتار را سرمه مي بايد گرفت با لب خاموش سخن پرداز مي بايد شدن
زبان در كش اي مرد بسيار دان كه فردا قلم نيست بر بي زبان توضيحات 2 روز قيامت بي زبان از نظر گفتار بازخواست نخواهد شد. زبان دركشيدن : كنايه از خاموش شدن، سكوت اختيار كردن. فردا: روز قيامت. بي زبان: شخص ساكت و كم سخن (اينجا) لال. نبودن قلم بر كسي: كنايه از بازخواست قرار نگرفتن كسي. معني: اي انسان آگاه سكوت اختيار كن زيرا كه در روز قيامت، بي زبان از نظر گفتار باز خواست و مواخذه نخواهد شد. مفهوم : دعوت به سكوت و پرهيز از پرگويي. ارتباط معنايي دارد با ابيات : 1) سخن فروشي، فرزند خود فروختن است كسي كه لاف سخن زد زاهل غيرت نيست (كليم) 2) آن را كه بود مغز و خرد، خـاموش است از كاسه ي پر، صدا نيايد بيرون 3) جان است و زبان است زبـان دشمن جان است گر جانت به كار است نگه دار زبان را
صدف وار گوهر شناسان راز دهان جز به لؤلؤ نكردند باز لؤلؤ : مرواريد؛ استعاره از سخن با ارزش و گران بها. تشبيه : گوهر شناسان به صدف تشبيه شده است. صدف ، گوهر ، لؤلؤ: مراعت نظير. گوهر شناسان راز: استعاره از انسان هاي آگاه و سخن شناس ، اهل معرفت راز ، باز : جناس ناقص اختلافي. صدف وار : قيد تشبيه ( وار ، پسوند مشابهت). معني: اهل معرفت و انسان هاي آگاه فقط موقع گفتن سخنان با ارزش دهان باز مي كنند همان طور كه صدف فقط موقع بيرون آوردن مرواريد دهان باز مي كند. مفهوم : انسان آگاه، سنجيده و با ارزش سخن مي گويد و بيهوده گويي نمي كند.(پرورده گويي). ارتباط معنايي دارد با : كـم گـوي و گـزيده گـوي چون درّ تــا زانــدك تــو جهان شود پـر سخن گوهر شد و گوينده غواصّ به سختي در كف آيد گوهر خـاص چــو دانا يـكي گوي و پرورده گوي
فراوان سخن باشد آ كنده گوش نصيحت نگيرد مگر در خموش نگيرد: تأثير نكند. آگنده گوش : كر، ناشنوا (كنايه) فراوان سخن ، خموش : تضاد. سخن ، گوش ، نصيحت : مراعات نظير. معني: شخص پر حرف، گوشش سنگين و ناشنوا است و فرصت شنيدن سخنان ديگران را ندارد و نصيحت فقط در انسان خاموش و ساكت تأثير دارد. مفهوم : انسان پر حرف نمي تواند از نصيحت ديگران تأثير بپذيرد. (كم گوي و بشنو). ارتباط معنايي دارد با : چو خواهي كه گويي نفس بر نفس / نخواهي شنيدن مگر گفت كس.
چو خواهي كه گويي نفس بر نفس نخواهي شنيدن مگر گفت كس توضيحات 3: « مگر» به لحاظ ساخت. از « مه» علامت نفي و « اگر» كلمه ي شرط ساخته شده است: يعني ، نه اگر ، بي شرط ، بي هيچ شرطي ، به تحقيق ، حتماً ، هر آينه (قيد تاكيد). نفس بر نفس : دم به دم ، پيوسته ، در نقش قيد. معني : اگر بخواهي پيوسته و دم به دم سخن بگويي ( پرحرفي ) بي شك نصيحت و سخن ديگري را نخواهي شنيد. (كم گوي و بشنوي). مفهوم: بيت در تاكيد كم سخن گفتن و نكوهش پر حرفي است و انسان پر حرف نمي تواند از نصيحت ديگران تأثير بپذيرد( با بيت قبلي در يك مفهوم است.) ارتباط معنايي دارد با : 1) سليم اين پند را از من نگه دار سخن كم گو ولي بسيار بشنو ( سليم) 2) سخـن بشنو و بهترين يادگير نگـر تـا كـدام آيدت دلپذير (فردوسي) نبايد سخن گفت ناساخته نشايد بريدن نينداخته ناساخته : نسنجيده ، صفت مفعولي در نقش قيدي. نينداخته: اندازه نكرده ، صفت مفعولي در نقش قيدي. مصراع دوم تمثيلي است براي مصراع اول و آن را براي تاكيد بر « سنجيده گويي و پرورده گويي » آورده است. معني: نبايد نسنجيده و نينديشيده سخن گفت: همان طور كه اندازه نگرفته بريدن پارچه را بريدن شايسته نيست. مفهوم: معادل ضرب المثل « گز نكرده پاره كردن» است و مشابه مصراع « اول انديشه وانگهي گفتار» و مصراع « نخست انديشه كن آن گه سخن گو» است. ارتباط معنايي دارد با بيت بعدي و ابيات زير : 1) سخـــن پيش فــرهنگيان سخته گوي بـه هر كـس نــوازنـده و تـازه روي 2) سخــن بشنـاس و آنـگه گــو ، ازيــرا كـه بـي نقطه نگـردد خط ز پـرگـار 3) سخـــن را تـانــداري پــاك از زنــگ زدل هــا كــي زدايــد زنـگ و زنگار 4) بــه گفتــار اگــر دُر فشــانــد كسـي خمـوشي به بسيــار از آن بهتر است 5) خــردمنـد خـاموش بـود چـون صـدف اگـر خـود درونـش پر از گوهر است 6) بـريــدي تـو نــاكــرده گــز جامـه را نخــوانــدي تـو پـايـان شهنـامه را 7) سخـت انــديشه كــن آن گــاه گفتــار پــاي بسـت آمـده است و بس ديوار 8) سخـن گفتـه دگـر بـاره نيايـد بـه دهان اول انديشه كنـد مـرد كه عاقل باشد
تامّل كنان در خطاب و صواب به از ژاژ خايان حاضر جواب صواب ، جواب : جناس ناقص اختلافي/ خطا و صواب: تضاد خاييدن: جويدن/ ژاژ : گياهي است خاردار كه شتر آن را از زمين مي كند و مي جود و نمي تواند آن را نرم كند. ژاژ خاييدن: كنايه از بيهوده سخن گفتن ، ياوه گويي / ژاژخاي: بيهوده گو ، ياوه گو (كنايه). صواب: درست و شايسته معني: كساني كه در خوب و بد و يا درست و نادرست بودن سخن خود درنگ و انديشه مي كنند بهتر از ياوه گويان حاضر جواب هستند. مفهوم: با درنگ اما سنجيده سخن گفتن بهتر از حاضر جوابي توام با بيهوده گويي است. ارتباط معنايي دارد با: تهتك در سخــن گفتن زيان است تأمل كن تأمل كن تأمل
كمال است در نفس انسان ، سخن تو خود را به گفتار ، ناقص مكن كمال ، ناقص : تضاد. نفس، انسان، سخن و گفتار : مراعات نظير. گفتار: اسم مصدر(در اينجا منظور پرحرفي و سخن نسنجيده است). معني: اگر چه سخن گفتن نشانه ي كمال انسان است. پس تو خود را با پر حرفي و سخن نسنجيده، بي ارزش و خوار مكن. مفهوم: ارزش انسان به گفتار اوست. (سخن دو جنبه ي متفاوت دارد و موجب كمال و نقصان مي شود). ارتباط معنايي دارد با: 1) زنــده بـه جــز آدميــان نيست كـس كـادمي از نـاطقه زنــده است و بس 2) پس چو چنين است سخن جان ماست وانـكه بـــدو زنده بـود زان مـــاست. 3) آدمــــي از دواب ممتــــاز اســــت. كـه بـه لطف سخـن ســرافـراز است. 4) بـه نطـق است و عقل آدميــزاده فـاش چـو طـوطي سخنگوي نــادان مباش 5) بــه نطـق آدمـي بهتــر اسـت از دواب دواب تـو بـه گــر نگــويــي صــواب
كم آواز هرگز نبيني خجل جوي مشك بهتر كه يك توده گل مشك: استفاده از سخن با ارزش ، مفيد و كم. يك توده گل: استعاره از سخن بيهوده ، نا به جا و فراوان. كم آواز: صفت جانشين اسم در نقش مفعول معني آن « آدم كم و كم نصيحت» است. جوي: به اندازه ي يك دانه جو ، مدار اندك (كنايه). تضاد: مشك ، گل – جوي ( يك جو) ، توده. مصراع دوم، تمثيل، فعل به قرينه ي معنوي حذف شده است. كه: حرف اضافه به معني « از» معني: هرگز شخص كم سخن و سنجيده گوي را شرمنده نمي بيني همان طور كه در يك ذره مشك معطر بهتر از يك توده گل بي ارزش است. مفهوم: پرورده گويي و گزيده گويي بهتر از پرحرفي است و كم گو هيچ شرمنده نمي شود. ارتباط معنايي دارد : 1) سخــن گــر چـه بـاشد چـو آب زلال ز تـكرار خيـــزد غبـــار مــــلال 2) همــه وقـت كـم گفتــن از روي كـار گـزيـده است خاصـه در ايـن روزگـار 3) بگـويـم گرت هـوش انـدر سـراسـت سخـن هـر چـه كـوته بـود بهتر است 4) يــك دستــــه گـــل دمـاغ پـرور از خـرمــن صــــد گيـــاه بهتــر 5) بــدان كــز زبـان اسـت مردم به رنج چـو رنـجش نخواهي سخـن را بسنج 6) چـو غنچه راز دل غنچـه ي چمن درياب زبان به كام كش و لذت سخن دريـاب
حذر كن زنادان ده مرده گوي چو دانا يكي گوي و پرورده گوي ده مرده گوي: كسي كه به اندازه ي ده تن سخن بگويد. حذر كن : پرهيز كن. دوري كن. تشبيه : چو دانا يكي گوي. تضاد: دانا نادان/ ده مرده گوي ، يكي گوي. چو: حرف اضافه ، قيد تشبيه. معني: از افراد نادان پر حرف كه به اندازه ي ده تن سخن مي گويند دوري كن ، مثل افراد دانا كم گوي و گزيده گوي. مفهوم: پرورده گويي و بر حذر بودن از پر گويي و حرافي. مفهوم بيت تناسب معنايي دارد با ابيات : 1) كم گوي و گزيده گوي چـون دُر تا زانــدك تــو جهـان شـــود پُــر 2) در سخــن در ببايــدت ســفتن ورنــه گنگـــي بـه از سخــن گفتــن 3) سخن پخته جوي و كوشش كن نفس از خام زد خموشش كن (اوحدي)
صد انداختي تير و هر صد خطاست اگر هوشمندي يك انداز و راست تضاد: يك، صد / خطا ، راست. صد: نماد كثرت است و يك: نماد قلت و كمي. مصراع اول؛ كنايه از پر گويي و خطا گفتن. مصراع دوم؛ كنايه از كم و درست گفتن. تير: استعاره از سخن ، مفعول. بيت در حكم تمثيل است. معني: بسيار سخن گفتي و پرگويي كردي و تمام آن ها خطا و اشتباه بود. اگر انسان خردمند هستي كلامت را كوتاه ولي درست بيان كن. مفهوم: كم گوي و گزيده گوي چون در ؛ بر حذر بودن از پرگويي و حرافي.
چرا گويد آن چيز در خفيه ، مرد كه گر فاش گردد شود روي زرد؟ خفيه: در نهان ، پنهاني / فاش: آشكار. خفيه ، فاش: تضاد مرد ، زرد: جناس. روي زرد شدن: كنايه از شرمندگي و سر افكندگي. معني : چرا انسان در نهان سختي را بگويد كه اگر آشكار شود شرمنده شود؟ مفهوم: بيت در مذمت و نكوهش غيبت است. ارتباط بيت تناسب معنايي دارد با ابيات : 1) در پس آزادگان به هيچ طريقي پيش كسان بد مگو كه نيك نباشد (ابن يمين) 2) سخــن در نهــان نبايد گفــت كه بهتر انـــجمـــن نشايــــد گفـــت 3) پس كس نگوييم چيــزي نهفت كه در پيـش رويــش نيــــاريــم گفـــت
مكن پيش ديوار غيبت بسي بود كز پسش گوش دارد كسي پيش ، پس : تضاد بسي ، كسي : جناس ناقص اختلافي. مصراع دوم؛ كنايه از استراق سمع ، دزديده گوش دادن. بود كه : ممكن است كه « ش» در پسش : ضمير متصل ، مضاف اليه. معني: در كنار ديوار هم از كسي غيبت و بدگويي نكن ممكن است كه كسي پشت ديوار ، دزديده به سخنان شما گوش دهد. مفهوم: به غيبت نكردن از ديگران سفارش مي كند. بيت ياد آور مثل:« ديوار موش دارد موش گوش دارد» پــيش ديـوار آنچه گويـي هـوش دار تا نباشـد در پس ديوار ، گوش چه گفت آن سخن گوي پاسخ نيوش كه ديوار دارد بـه گفتار گـوش بـه خلـوت نيرش از ديـوار مي پـوش كـه باشد در پس ديـوار گـوش لب مگشـا گـرچـه در او نوش هـاست كز پس ديوار بس گوش هاست
درون دلت شهر بندست راز نگر تا نبيند در شهر باز بند: زنداني، محبوس تشبيه : راز به زنداني تشبيه شده است و دل به زندان راز ، باز : جناس ناقص اختلافي. شهر: استعاره از دل ، درون. در شهر: استعاره از دهان. معني : سِرّ و راز در درون تو زنداني است مواظب باش تا با سخن گفتن بي جا راز دلت آشكار نشود. مفهوم معنايي دارد با: سخـن كز دهان تا همايون جهد چو ما راست كز خانه بيرون جهد نگه دار از او خويشتن چون سزد كـه نـزديك تـر را سبـك ترگزد سخن تا نگويي بر او دست هست چو گفته شود يابد او بر تـو دست سخن ديوبندي است در چاه دل بـه بـالاي كـام و زبـانــش مـهل
از آن مرد دانا دهان دوخته ست كه بيند كه شمع از زبان سوخته ست دهان دوختن: كنايه از سكوت و خاموشي اختيار كردن. حسن تعليل: علتي براي خاموشي انسان دانا آورده است. زبان: استعاره از شعله ي شمع يا فتيله ي شمع. زبان داشتن شمع: تشخيص. زبان و دهان: مراعات نظير. دوخته ؛ سوخته: جناس ناقص اختلافي. مرد: مجاز انسان. شمع: نماد پرگويي. مصراع دوم تمثيل است براي مصراع اول. معني: انسان دانا بدان علت سكوت كرده است كه مي بيند شمع به خاطر داشتن فتيله ( زبان) مي سوزد و اگر اين زبان را نداشت نمي سوخت. مفهوم: انسان خردمند چون به اثرات منفي پر گويي پي برده است سكوت اختيار كرده است. ارتباط معنايي دارد با ابيات : سخـن كم گوي تا در كار گيرند كـه در بسيار بـد بسيـار گيرند تو را بسيار گفتن گر سليم است مگو بسيار دشنامي عظيم است
خودآزمايي 1- دو صفت انسان كم گو و پرگو را از نظر سعدي بيان كنيد ؟ انسان كم گو: دانا ، هوشيار ،گوهرشناس ، رازدار انسان پرگو: ده مرده گو ـ ژاژ خايان ـ آگنده گوش 2- دو نماد خاموشي در اين درس نشان دهيد ؟ صدف ـ كوه 3- معادل مَثَل « گز نكرده پاره كردن» در كدام بيت ديده مي شود ؟ مصراع؛ نشايد بريدن نينداخته 4- مفهوم بيت « كم گوي وگزيده گوي چون در تا زاندك تو جهان شود پر» از نظامي با كدام بيت درس ارتباط معنايي دارد؟ حذر كن زنادان ده مرده گوي چو دانا يكي گوي كوي و پرورده گوي 5- منظور سعدي از مصراع « فراوان سخن باشد اگنده گوش » چيست ؟ كسي كه مرتب و مدام حرف مي زند. 6- شعر درس از كدام نو ع شعر تعليمي است؟ اخلاقي كه موضوع آن نيكي و خير است 7- شعر هاي تعليمي دوران گذشته با اشعار تعليمي عصر مشروطه چه تفاوت محتوايي دارد؟ شعر هاي تعليمي در قديم بيشتر شامل سرودهاي اخلاقي، مذهبي و عرفاني بوده است ولي از انقلاب مشروطيت به بعد، اشعار با درون مايه هاي سياسي، اجتماعي و روانشناسي نيز در رديف اشعار تعليمي قرار گر فتند [ شنبه هفتم آبان ۱۳۹۰ ] [ 19:18 ] [ رحیم پورسعیدی ]
درس شانزدهم ذكر حسين بن منصور حلّاج تذكرة الاولياء تنها اثر منثور باقي مانده از عطار است كه در آن از شرح حال هفتاد و دو تن از عارفان بزرگ سخن گفته شده و داستان ها و گفته هاي آنان گردآمده است. هر بخش اين كتاب مخصوص يكي از مردان حق است. پس از عطار، نويسنده اي ناشناس بخش هايي بر تذكرة الاولياء افزوده است. اين پيوست حدود بيست تا بيست و پنج بخش است و پرمايگي هفتاد و دو بخش اصلي را ندارد. در زير خلاصه اي از بخش هفتاد و دوم اين اثر را كه به حسين بن منصور حلّاج اختصاص دارد، مي خوانيم. نكات مهم اثر : عطار تنها اثر منثور باقي مانده از عطار محتوا : شرح حال 72 تن از عارفان بزرگ وداستان ها وگفته ها ي آنان تذكرة الاولياء هر بخش اين كتاب مخصوص يكي از مردان حق است پس از عطار نويسنده اي ناشناس بخش هايي (حدود 20 تا 25 بخش) بر تذكرة الاولياء افزوده است مقايسه ي اين پيوست با اصل كتاب، پرمايگي 72 بخش اصلي را ندارد بخش 72 كتاب به حسين بن منصور حلّاج اختصاص دارد ذكر حسين بن منصور(ره) & ... آن قتيل الله في سبيل الله آن شير بيشه ي تحقيق، آن شجاع صفدر صدّيق آن خرقه ي درياي موّاج حسين بن منصور حلّاج – رحمةالله عليه- كار او كاري عجيب بود و واقعات غرايب كه خاص، او را بود، كه هم در غايت سوز و اشتياق بود و هم در شدّت لهبِ فراق. مست و بي قرار و شوريده ي روزگار بود و عاشق صادق و پاك باز و جد و جهدي عظيم داشت و رياضتي و كرامتي عجيب؛ و عالي همّت و عظيم قدر بود و او را تصانيف بسيار است، به الفاظي مشكل در حقايق و اسرار و معارف و معاني، و صحبتي و فصاحتي و بلاغتي داشت كه كس نداشت و وقتي و نظري و فراستي داشت كه كس را نبود و اغلب مشايخ در كار او اِبا كردند و گفتند او را درتصوّف قدمي نيست، مگر ابوعبدالله خفيف و شبلي و ابوالقاسم قشيري – رحمهم الله – چنان كه استاد ابوالقاسم قشيري در حق او گفت كه: « اگر مقبول بُوَد ردّ خلق مردود نگردد و اگر مردود بُوَد، به مقبول خلق مقبول نگردد ». قتيل : برخي موارد در عربي« فعيل» به معناي « مفعول» است؛ از جمله اين جا كه به معناي « مقتول و كشته شده» مي باشد. قتيل الله : كشته شده ي خدا سبيل : راه ، راه آشكار ، طريق في سبيل الله : در راه خدا شير : استعاره از « منصور حلاج» ( البته مي توان اين استعاره را تشبيه نيز دانست چون « حلاج» در پايان سطر آمده است) بيشه : نيستان، جنگل كوچك، نيزار تحقيق : حقيقت جويي بيشه ي تحقيق : اضافه ي تشبيهي (تحقيق مشبه / بيشه مشبه به ) صفدر: كسي كه صفّ لشكر را مي درد، دلير / صفت فاعلي مركّب مرخّم (صف دَرَنده) صدّيق : بسيار راستگو غرقه : غرق شده ؛ استعاره از « حلاج» ( مثل « شير» مي تواند تشبيه نيز باشد) موّاج : پر از موج، خروشان درياي موّاج : استعاره از « عشق و عرفان و معرفت اللهي» رحمة الله عليه : رحمت خدا بر او باد ( جمله ي دعايي) واقعات : جمع « واقعه » حوادث، اتفاقات غرايب : جمع « غريبه » ، عجيب و شگفت واقعات غريب توضيحات ( 1) در متون گذشته ي فارسي ، گاه صفت را در جمع و مفرد بودن با موصوف مطابقت مي داده اند. همچون واقعات غرايب كه به معناي"وقايع عجيب و شگفت است " است. خاص ،او را بود : مخصوص و ويژه ي حلاج بود غايت : نهايت ، انتها ،پايان لهب : شعله ي آتش ، زبانه ي آتش فراغ : دوري و جدايي لهب فراغ : اضافه ي تشبيهي ( فراق : مشبه / لهب : مشبه به ) شوريده : آشفته ، پريشان حال جد : كوشش ، تلاش جهد : كوشش، تلاش ، رنج بردن = جد رياضت : تحمل رنج وتعب براي تهذيب نفس كرامت: دراصل به معني بزرگواري ها و دراصطلاح صوفيه" امور خارق العاده است كه به سبب عنايت خداوندي از صوفي كاملِ واصل صادر مي شود ؛ چون اخبار غيبي و اشراف برضماير "
فعل"داشت" (پس از " عجيب " ): حذف به قرينه لفظي همّت: در اصطلاحات صوفيه " توجه طالب است با تمام قواي روحاني خود به جناب حق براي حصول كامل براي خود يا ديگران " عظيم قدر : والامقام بلند مرتبه تصانيف : جمع« تصنيف» ؛ نوشتن كتاب ، شعر گفتن اورا تصانيف بسيار است : او (حلاج) نوشته ها و آثار فراواني دارد به الفاظي مشكل : الفاظ و واژه هاي آن آثار دشوار است در حقايق و اسرار و معارف و معاني : محتواي اين آثار حقايق و اسرار.... اللهي است صحبت : طرز بيان (در اين جا) فصاحت : درستي و شيوايي؛ سخن روان كه با استفاده از لغات و تركيبات خوش آهنگ و رايج و تركيب بندي درستِ عبارات وجمله ها مطابق قواعد زبان صورت مي گيرد. بلاغت : چيره زباني ، زبان آوري ، بليغ شدن وقت: (در اصطلاح صوفيّه) واردي است از خداوند در دل سالك كه او را از گذشته و آينده، غافل مي گرداند نظر: نگريستن؛ قدرتِ ديد و انديشه و بينايي و شناخت فراست: دريافتن باطن چيزي به وسيله ي نگريستن به ظاهرِ آن ، ادراك، زيركي كس را نبود : كسي اين ويژگي ها ( وقت و نظر و فراست) را نداشت اغلب: اكثر، بيشتر مشايخ: جمع الجمعِ «شيخ»، جمع « مشيخه»؛ در اين جا منظور « بزرگان صوفيه» اغلب مشايخ در كار او اِبا كردند توضيحات (2) اغلب مشايخ صوفيّه از تأييد افعال و آثار حلاج خودداري كردند(او را انكار كردند) اِبا: امتناع، خودداري اورا در تصوّف قدمي نيست: كنايه از « بي تجربگي، نا بلد بودن » (او « حلاج» در تصوّف بي تجربه است؛ صوفي واقعي نيست) مگر: به جز، به غير از استاد: شاخص (وابسته ي پيشين) در حقّ او: درباره ي حلاج، در مورد او مقبول: مورد قبول واقع گشته، پذيرفته شده رد: مردود، مخالف قبول و مقبول: جناس ناقص و اشتقاق عبارت نقل شده از قشيري: 1- آرايه ي عكس (قلب) دارد (مقبول بود، مردود نگردد، مردود بود، مقبول نگردد) 2- نشانه ي « تأكيد بر نظر خداوند»3- بيانگر« برخورد محتاطانه و محافظه كارانه ي قشيري نسبت به حلاج» ارتباط معنايي دارد با : « اگر خداي نباشد ز بنده اي خشنود شفاعتِ همه پيغمبران ندارد سود» معني: حلاج، آن كه در راه خدا كشته شده است و در حقيقت جويي مانند شير شجاع آن دلير راستگو و آن غرقه شده در درياي خروشان عشق و عرفان الهي ( كه رحمت خداوند بر او باد) زندگي شگفت آوري داشت و وقايع عجيب و شگفت انگيزي كه فقط مخصوص او بود، چرا كه هم در نهايت سوز و گداز و اشتياق بود و هم در آتش جدايي در حال سوختن. سرمست و بي قرار و آشفته ي زمانه ي خود و عاشقي راستين و پاك باز بود و كوشش وتلاشي بسيار داشت داراي تحمّل رنج و بزرگواري عجيبي بود. عالي همّت و والا مقام بود و آثار فراواني از خود بر جاي گذاشته كه واژگان آن ها (آثار) دشوار و محتواي آن ها، حقايق و اسرار و معاني الهي بود. طرز بيان و شيوايي و زبان آوري داشت كه كسي همانند او نبود و دقت و قدرت انديشه و زيركي داشت كه هيچ كس مثل او نبود (اما) اغلب بزرگان صوفيّه او را انكاركردند به جز سه نفر ابوعبدالله خفيف، شبلي و ابوالقاسم قشيري ( كه رحمت خدا بر آنان باد)، به طوري كه استاد قشيري در مورد حلاج چنين گفت كه: « اگر پرودگار، حلاج را پذيرفته باشد، مخالفت مردم، او را از درگاه الهي نخواهد راند و اگر خداوند او را نپذيرفته باشد(مقبول حق نباشد) حمايت مردم، او را مقبول و پذيرفته ي درگاه حق نخواهد كرد.» & ... و پيوسته در رياضت و عبادت بود و در بيان معرفت و توحيد، و در زيّ اهل صلاح و شرع و سنّت بود كه اين سخن از وي پيدا شد. اما بعضي مشايخ او را مهجوركردند از جهت مذهب و دين و از آن بود كه ناخشنوديِ مشايخ از سر مستي او، اين بار آورد چنان كه اول به تُستر آمد به خدمت سهل بن عبدالله و دو سال در خدمت او بود پس عزم بغداد كرد و اول سفر او در هجده سالگي بود. پس به بصره شد و با عمر و بن عثمان مكّي افتاد و هجده ماه با او صحبت داشت و ابويعقوب الاقطع دختر بدو داد . پس عمرو بن عثمان از او برنجيد و از آنجا به بغداد آمد پيش جُنيد و جُنيد او را سكوت و خلوت فرمود و چند گاه در صحبت او صبر كرد و قصد حجاز كرد و يك سال آن جا مجاور بود؛ باز به بغداد آمد. با جمعي صوفيان به پيش جُنيد شد و ازوي مسائل پرسيد. جنيد جواب نداد، گفت « زود باش كه سرِ چوب پاره سرخ كني» حسين گفت: « آن روز كه من سرِ چوب پاره سرخ كنم، تو جامه ي اهل صورت پوشي ». فعل« بود» (بعد از « توحيد») : حذف به قرينه ي لفظي زي: مجاز از « گروه و زُمره » / لباس و پوشش خاصّ هر صنف اهل صلاح و شرع و سنّت : علماي ديني اين سخن توضيحات (3) گفتنِ « انا الحقّ» (آن را زماني گفت كه از علماي ديني بود) مهجور : دورافتاده بعضي مشايخ او را مهجور ..... اين بار آورد توضيحات (4) علّت ناخشنودي مشايخ از حلاج و مهجور ساختن وي، حال سر مستي و سُكر (مست شدن) عارفانه ي او بود. تُستر: معرّب « شوشتر» ( از شهر هاي خوزستان) شد (به بصره شد): رفت با عمروبن عثمان مكّي افتاد توضيحات (5 ) با عمروبن عثمان مكّي ملاقات كرد (افتاد(در اين جا): ملاقات كرد) عمرو: براي اين كه شكل مكتوب « عَمرو» (عَمر) با «عُمَر» اشتباه نشود، به عَمر يك حرف « و» ناخوانا اضافه مي كنند. صحبت : مصاحبت،هم نشيني بِدو: به او ؛ مرجع: حلاج جنيد: يكي از عارفان بزرگ در آن زمان او را سكوت و خلوت فرمود: به حلاج سفارش كرد كه سكوت و گوشه نشيني اختياركند. چندگاه: مدّتي، چند وقتي در صحبت او صبر كرد: (حلاج) در مصاحبت با جنيد صبوري و شكيبايي نمود قصد حجاز كرد: تصميم گرفت كه به حجاز برود ؛ حجاز: عربستان مجاور بودن: اعتكاف و گوشينه نشيني اختيار كردن شد (به پيش جنيد شد): رفت از وي مسائل پرسيد: جمله ي چهار جزئي گذرا به مفعول و متمّم (مسائل: مفعول / وي: متمّم) زود باشد: خيلي زود، در زمان بسيار نزديك چوب پاره: منظور «چوبه ي دار» سر چوب پاره را سرخ كردن: كنايه از «كشته شدن، به دار آويخته شدن» حسين: حسين بن منصور حلاج تو: مرجع، جنيد / نقش، نهاد اهل صورت : مشترّعان، كساني كه در ظاهر شريعت مانده اند و به عمق آن دست نيافته اند. جامه ي اهل صورت پوشيدن: كنايه از «جزء متشرّعان و ظاهر بينان گشتن» معني: (حلاج) همواره در حال رياضت و عبادت و در بيان معرفت و توحيد خداوند بود و اين سخن (گفتنِ « انا اتحقّ »= من حقّم) را زماني بر زبان جاري كرد كه جزء علماي ديني بود امّا برخي از مشايخ صوفيه، حلاج را از خود دور كردند و علّت ناخشنودي مشايخ از حلاج و مهجور ساختن او، حالت سرمستي عارفانه ي او بود، به طوري كه ابتدا به شهر شوشتر به خدمت سهل بن عبدالله آمد و دو سال در خدمت او بود. سپس به بغداد رفت و اوّلين سفر حلاج در هجده سالگي بود. پس از آن به بصره رفت و با عمرو بن عثمان مكّي ملاقات كرد و هجده ماه با او مصاحبت داشت و داماد ابويعقوب الأقطع گرديد. پس عمرو بن عثمان از حلاج رنجيده خاطر شد و (حلاج) از بصره به بغداد به نزد جنيد آمد و جنيد به او سفارش كرد كه سكوت كند و گوشه نشيني اختيار، و مدتي در مصاحبت با جنيد شكيبايي نمود و (پس از آن) تصميم گرفت به عربستان برود. يك سال (در عربستان) معتكف گرديد؛ دوباره به بغداد برگشت، با گروهي از صوفيان به نزد جنيد رفت و از او سؤالاتي پرسيد. جنيد پاسخ نداد و ( به حلاج) گفت: خيلي زود تو را خواهند كشت (به دار خواهند آويخت). حلاج جواب داد: « آن روزي كه مرا به دار مي آويزند، تو(جنيد) جزو متشرّعان و ظاهربينان خواهي بود.» & ... نقل است كه: آن روز كه ائمّه فتوا دادند كه او را ببايد كشت، جنيد در جامه ي تَصوّف بود و فتوا نمي نوشت. خليفه فرموده بود كه «خطِّ جنيد بايد» چنان كه دستار و درّاعه در پوشيد و به مدرسه رفت و جواب فتوا نوشت كه « نَحنُ نَحكُمُ بِالظّاهرِ»؛ يعني، بر ظاهرِحال، كشتني است و فتوا برظاهر است امّا باطن را خداي داند. پس حسين چون از جنيد جواب مسائل نشنيد، متغيّر شد و بي اجازت او به تُستر شد و يك سال آن جا ببود. قبولي عظيم او را پيدا گشت- و او سخن اهل زمانه را هيچ وزن ننهادي- تا او را حسد كردند و عمرو عثمان مكّي در باب او نامه ها نوشت به خوزستان و احوال او در چشم آن قوم قبيح گردانيد و او را نيز از آن جا دل بگرفت و جامه ي متصوّفه بيرون كرد و قبا در پوشيد و به صحبتِ ابناي دنيا مشغول شد – امّا او را از آن تفاوت نبود- و پنج سال ناپديد گشت و در اين مدّت، بعضي در خراسان و ماوراءالنهر مي بود و بعضي به سيستان. باز به اهواز آمد و اهل اهواز را سخن گفت و نزديك خاصّ و عام قبول يافت و از اَسرار با خلق سخن مي گفت تا او را «حلّاج الاسرار» گفتند. پس مرقّع در پوشيد و عزم حرم كرد و در اين سفر بسيار خرقه پوش با او بودند. چون به مكّه رسيد. ابويعقوب نهرجوري به سِحرش منسوب كرد. پس از آن جا به بصره آمد، باز به اهواز آمد، پس گفت: « به بلادِ شرك مي روم تا خلق را به خدا خوانم». به هندوستان رفت، پس به ماوراءالنّهر آمد، پس به چين و ماچين افتاد و خلق را به خدا خواند و ايشان را تصانيف ساخت.
[پاراگراف(بند) « نقل است كه: آن روز........... امّا باطن را خداي داند» : گريزي است براي اثبات سخن حلاج كه گفت : «آن روز كه من سرچوب پاره سرخ كنم، تو (جنيد) جامه ي اهل صورت پوشي»] ائمّه: علماي ديني در جامه ي تصوّف بود: صوفي بود، جزء صوفيان بود فتوا نمي نوشت: ظاهراً متصوّفه، فتواي ديني صادر نمي كردند؛ علماي ديني فتوا مي داده اند خطِّ جنيد بايد: خط ك مجاز از «فتوا، تأييد، امضا» / فتوا و حكم(تأييد جنيد لازم است. دستار: سربند، عمّامه دُرّاعه : جامه ي دراز كه مرد و زن از روپوشند؛ جبّه دستار و دُرّاعه: لباس علماي ديني نحن نحكم بالظّاهر: ما به ظاهر حكم مي كنيم ظاهر و باطن: تضاد متغيّر شد: ناراحت و اندوهگين شد بي اجازت او: بدون اجازه ي جنيد به تستر شد: به شوشتر رفت قبولي عظيم او را پيدا گشت: بسيار مورد قبول واقع شد، طرفداران بسياري پيدا كرد اهل زمانه: مردم روزگار او سخن اهل زمانه را هيچ وزن ننهادي: حلاج به سخنان مردم، بي توجّه بود در باب او: در مورد حلاج خوزستان: مجاز از « مردم خوزستان» احوال او: كارهاي حلاج آن قوم: مردم خوزستان قبيح: زشت، ناپسند احوال او در چشم آن قوم قبيح گردانيد: (عمروعثمان)كارهاي حلاج را در نظرمردم خوزستان زشت نشان داد / جمله ي چهارجزئي گذرا به مفعول و مسند (احوال او : مفعول / قبيح : مسند) او را دل: « را» : فكّ اضافه(دلِ او) دل گرفتن: كنايه از « ناراحت شدن» قبا: نوعي لباس بلند مردانه (در اين جا: لباس مردم عادي) ابنا : جمعِ « ابن» ، پسران / مجاز از « مردم» به صحبت ابناي دنيا مشغول شد: با مردم معمولي همنشين شد و با مردم درآميخت جامه ي متصوّفه بيرون كرد و..... مشغول شد اما او را از آن تفاوت نبود توضيحات ( 6 ) با اين كه لباس اهل تصوّف را از تن به در كرده و با مردم درآميخته بود ولي در حالات او تغييري حاصل نشد. بعضي: گاهي فعل« مي بود» (بعد از « سيستان») : حذف به قرينه ي لفظي اهل اهواز را : با مردم اهواز (را : با) نزديك خاصّ و عام قبول يافت: مورد قبول و تأييد همه قرار گرفت. خاصّ و عام: تضاد حلّاج: پنبه زن، (در اصطلاح) كسي كه در امري يا مطلبي دقت كند و درست و نادرست را از هم جدا كند و تمييز دهد. او را حلّاج الاسرار گفتند: جمله ي چهار جزئي گذرا به مفعول و مسند (او : مفعول / حلّاج الاسرار : مسند) مرقع : جامه اي كه از چند تكّه دوخته شده باشد؛ خرقه و پشمينه ي صوفيان از اين نوع بوده است. عزم حرم كرد: قصد مكّه كرد. خرقه: (در لغت) به معني« جامه ي ضخيم و چند تكّه كه اهل تصوّف مي پوشند » = مرقع خرقه پوش: اهل تصوّف (صفت فاعلي مركّب مرخّم؛ خرقه پوشنده) سِحر: جادو، فريب، افسوس به سحرش منسوب كرد: او را ساحر و جادوگر ناميد (منسوب: نسبت داده شده). بلاد: شهرها، جمع« بلد» ، « بلده» خوانم: فراخوانم، دعوت كنم ماچين: نام كشوري بوده است افتاد: (در اين جا) رفت ايشان را: براي ايشان (را: حرف اضافه به معني « براي») تصانيف ساخت:كتاب هايي (آثاري) نوشت معني: نقل مي كنند كه: روزي كه علماي ديني فتوا دادند كه حلّاج بايد كشته شود، جنيد صوفي بود و فتوا (حكم) صادر نمي كرد. خليفه (نيز) فرمان داده بود كه فتواي جنيد (براي كشتن حلّاج) لازم و ضروري است به طوري كه (جنيد) عمّامه و دُراعّه (لباس علما) را به تن كرد به مدرسه رفت و جواب فتوا را (اين گونه) نوشت كه ما به ظاهر (قضيّه) حكم مي كنيم؛ فتوا ظاهري است اما باطن را خدا مي داند. پس حسين حلاج چون جواب سؤالات خود را از جنيد دريافت نكرد، ناراحت شد و بدون اجازه ي جنيد به شوشتر رفت و يك سال آن جا اقامت كرد. طرفداران بسياري (در شوشتر) پيدا كرد ولي حلاج به سخنان مردم بي اعتنا بود، تا اين كه به او حسادت ورزيدند و عمروعثمان درباره ي حلاج نامه هايي به مردم خوزستان نوشت و كارهاي حلاج را در نظر خوزستاني ها زشت جلوه داد و (حلاج) از آن جا (از شوشتر) نيز دلگير شد ولباس تصوّف را از تن بيرون كرد و لباس مردم عادي را پوشيد و با مردم درآميخت ولي در حالات او تغييري حاصل نشد و پنج سال ناپديد شد و در اين پنج سال، گاهي در خراسان و ماوراءالنهر و گاهي نيز در سيستان به سر برد. دوباره به اهواز برگشت و نزد همه مقبوليت يافت و از رازهاي الهي با مردم سخن مي گفت تا اين كه به او لقب«حلّاج الاسرار» دادند. پس لباس وصله دار صوفيان را پوشيد و قصد مكّه نمود در اين سفر صوفيان بسياري با او همراه بودند. وقتي به مكّه رسيد، ابويعقوب نهرجوري او را ساحر و جادوگر خطاب كرد. پس از مكّه به بصره رفت و دوباره به اهواز برگشت. پس آن گاه گفت: به كشور هاي مشركان مي روم تا مردم را به خدا فراخوانم. به هندوستان و ماوراءالنهر رفت پس از آن به چين و ماچين، و مردم را به سوي خدا دعوت نمود و براي آنان كتاب هايي نگاشت. & ...نقل است كه روزي شبلي راگفت: « يا بابكر، دست برنه كه ما قصد كاري عظيم كرديم و سرگشته كاري شده ايم؛ چنان كاري كه خود را كشتن در پيش داريم». چون خلق را در كار او متحيّر شدند، منكر بي قياس و مقّرِ بي شمار پديد آمدند و كارهاي عجايب از او بديدند. زبان دراز كردند و سخن او به خليفه رسانيدند و جمله بر قتل او اتّفاق كردند. از آن كه مي گفت:« انّا الحقّ». پس حسين را ببردند تا بكشند. صد هزار آدمي گرد آمدند و او چشم گرد همه بر مي گردانيد و مي گفت:«حق، حق، انّا الحق». نقل است كه درويشي در آن ميان از او پرسيد كه« عشق چيست»؟ گفت:« امروز بيني و فردا و پس فردا ». آن روزش بكشتند و ديگر روز بسوختند و سوم روزش به باد بردادند، يعني، عشق اين است. ادامه مطلب [ شنبه هفتم آبان ۱۳۹۰ ] [ 19:12 ] [ رحیم پورسعیدی ]
به دريا شكوه بردم از شبِ دشت وزين عمري كه تلخِ تلخ بگذشت به هر موجي كه مي گفتم غم خويش سري مي زد به سنگ و باز مي گشت از دیرباز شاعر وقتی مخاطبی نداشته پدید ه های طبیعی را مخاطب قرار داده است شب دشت نمادی از عمر تلخ است. پس خود شاعر نماد ها را رمز گشایی کرده است. کل شعر اغراق زیبایی از غم شاعر است و اینکه پدیده ها هم رنج من را تاب نمی آورند قدرت بیان احساس شاعر در بیت دوم و ایماژ رفت و برگشت موج بییشتر محسوس است. تشخیص در دو بیت بر زیبایی شعر افزوده است در عین حال شبکه مراعات دریا و موج و صخره جالب توجه است. نیز با توجه به عدم وجود مخاطب می توان گفت که در مصراع چهارم شاعر در نداشتن غمخوار به نوعی مایوس است یا اینکه هیچکس توان شنیدن غم و اندوه شاعر به دلیل شدت و فراوانی آن ندارد. با تشکر از جناب آقای محمدعلی بیدلی استاد بی بدیل زبان و ادبیات فارسی که در معنی کردن و تشخیص آرایه های ادبی این دو بیتی مرا یاری فرمودند. [ یکشنبه ششم شهریور ۱۳۹۰ ] [ 13:33 ] [ رحیم پورسعیدی ]
دبيران محترم ادبيات فارسي، دانشجويان و دانش آموزان از سايت نويسنده ديدن فرماييد. روي نشاني آن در سمت چپ همين صفحه ( بخش پيوندها ) كليك كنيد. خودآموز تمام دروس زبان و ادبیات فارسی اول تا چهارم متوسطه کلیه ی رشته ها و همچنین خودآموز دروس آرایه های ادبی و عروض و قافیه و تاریخ ادبیات۱و۲ و حل خودآزمایی آنها در قالب نرم افزاری زیبا و قابل نصب روی سیستم آماده شده است. برای دریافت آن با نگارنده تماس بگیرید. کاربرد این نرم افزار برای تدریس در کلاس درس دبیران و همچنین برای مطالعه و آمادگی دانش آموزان و داوطلبان کنکور سراسری می باشد. در این سایت برخی خودآموزها را برای مطالعه همکاران و دانش آموزان و دانشجویان قرار دادم. با توجه به اینکه تایپ این خودآموزها به تندی صورت گرفته ممکن است اشتباهات تایپی مشاهده شود ولی در نرم افزار تمام این اشتباهات برداشته و خودآموزها ویرایش شده اند. ضمنا برای دریافت خودآموز هر درس به آرشیو مطالب مراجعه کنید. در پايين صفحه باز شده شماره بندي وجود دارد كه با زدن هر شماره به صفحه ي بعد منتقل مي شويد. پورسعیدی [ یکشنبه ششم شهریور ۱۳۹۰ ] [ 13:31 ] [ رحیم پورسعیدی ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin] | ||