نشر دانش زبان و ادبیات فارسی متوسطه
آموزش جامع کتب درسی زبان و ادبیات فارسی متوسطه ـ نویسنده: رحیم پورسعیدی 

درس اول

                                                         نـی نــامـــه

                1  بشنو از ني چون حكايت مي كند              از جدايي ها شكايت مي كند

- « ني» استعاره از مولانا يا نماد هر انسان آگاه و دور مانده از اصل خويش

- بين حكايت و شكايت جناص ناقص اختلافي است

- مقصود از جدايي : جدايي روح جزئي ( انسان ) از روح كل (خدا) است.

معنی: وقتي كه اين ني به صدا در مي آيد و از درد دوري و فراق خود شكوه مي كند به آن گوش فرادار

پيام : ناله ي آدمي به خاطر دوري از حق است

                   2   كز نيستان تا مرا ببريده اند             از نفيرم مرد و زن ناليده اند

- « ‌نيستان» استعاره از عالم معنا

- « مرد وزن» مجازاً كل هستي و همه ي موجودات

معنی: از زماني كه مرا از نيستان(عالم معنا) جداكره اند از سوز و ناله هاي عاشقانه ي من تمامي هستي با من هم نوا شده اند.

پيام : اندوه تمام هستي به دليل جدايي از عالم معناست.

              3     سينه خواهم شرحه شرحه از فراق          تا بگويم شرح درد اشتياق

- « سينه » مجازاً شنونده اي درمند و درد آشنا

- بين « شرحه » و « ‌شرح » جناس ناقص افزايشي است

- واج آرايي (( ش‌)) / واژه ي « شرحه » تكرار است

- « درد اشتياق » : مفهومي پارادُكسي دارد ( متناقص نما)

معنی: براي بيان درد اشتياق ، شنونده اي مي خواهم كه دوري از حق را ادراك كرده و دلش از درد و داغ فراق سوخته باشد.

پيام : به لياقت درك عشق اشاره دارد: دارد . با بيت 14 پيوند معنايي دارد.

          4    هركسي كاو دور ماند از اصل خويش              بازجويد روزگار وصل خويش

- بين واژه ي اصل و وصل جناس ناقص اختلافي برقرار است

- آرايه ي تلميح در بيت مشهود است : « انالله و انا اليه راجعون» و « كل شي ءً يرجعُ الي اصله » .

معنی: هر كس از جايگاه و وطن اصلي خويش دور بماند پيوسته در آرزوي وصال است و جايگاه اصلي خود را جستجو مي كند.

پيام : همه ي موجودات به جايگاه اصلي خود بر مي گردند.

                 5      من به هر جمعيتي نالان شدم               جفت بد حالان و خوش حالان شدم

- بين نالان و حالان جناس ناقص اختلافي برقرار است و نيز بد حالان و خوش حالان با هم تضاد دارند.

ـ مقصود از بد حالان كساني هستند كه سير و سلوك آنها به سوي حق و واردات قلبی آنها از طرف حق كم است اما خوش حالان سير و سلوك و واردات قلبي آنان بسيار است.

معنی: من ناله ی عشق را برای تمام انسان ها سر داده ام و با سالکان کندرو و رهروان تندرویِ شادمان از سیر و سلوک همراه گشتم.

پيام: به فراگيري ناله ي ني اشاره دارد.

                 6    هركسي از ظن خود شد يار من                   از درون من نجست اسرار من

- بين « ‌ظن» و « من» جناس ناقص اختلافي است.

- واژه ي من تكرار شده است.

- واج آرايي « ‌ن» محسوس است.

معنی: هرکسی در حد فهم و ادراک خود با من همراه و یار شد اما حقیقت حال مرا درنیافت.

                 7     سِرّ من از ناله ي من دور نيست                ليك چشم و گوش را آن نور نيست

- بين دور و نور جناس اختلافي است ضمن اين كه قافيه نيز هستند.

- « چشم و گوش» مجازاً كل حواس ظاهري است.

- « نور» نماد معرفت ايزدي و استعاره از بصيرت و دانايي است.

- « من» آرايه ي تكرار دارد.

معنی: اسرار من در ناله هاي من نهفته است اما با چشم و گوش و حواس ظاهري نمي توان به حقيقت اين ناله و اسرار درون پي برد.

پيام : راز درون ناديدني است.

               8    تن ز جان و جان زتن مستور نيست              ليك كس را ديد جان دستور نيست

- بين مستور و دستور جناس ناقص اختلافي است ضمن اين كه قافيه نيز محسوب مي شوند.

- « تن زجان و جان ز تن » آرايه ي قلب و عكس دارند.

- واژه ي« ديد» در معناي مصدري« ديدن» آمده كه به آن مصدر مرخم مي گوييم / و حرف « را » به معناي  « براي» و حرف اضافه است .

- مقصود از جان اسرار درون آدمي است .

- « تن و جان» مفهومي متضاد دارند و نيز واژه ي « جان» تكرار نيز هست.

معنی: گرچه جان، تن را ادراک می کند و تن از جان آگاهی دارد و هیچیک از دیگری پوشیده نیست، اما توانایی دیدن جان، به هیچ چشمی داده نشده است.

پيام:« روح» از اموري ناديدني است. (بيت 7و8 با هم پيوند معنايي دارند و بيت 8 تاكيدي بر بيت 7 است).

                 9    آتش است اين بانگ نای و نيست باد              هر كه اين آتش ندارد ، نيست باد  

- بانگ ناي به آتش تشبه شده است .

- « نيست باد» در مصراع اول و دوم جناس تام دارد ، « نيست» در مصراع اول فعل و در مصراع دوم صفت است به معناي « نابود باد» در مصراع اول اسم و در مصراع دوم فعل دعايي است . در نتيجه « نيست باد»  در حكم قافيه است نه رديف كه قافيه ي اصلي واژه ي « باد » است يعني بيت « ذو قافيتين» است .

- آتش استعاره از عشق يا بانگ عاشقانه ي ني است.

- واژه ي آتش تكرار است.

معنی: آوازی که از این نی(مولانا) برمی خیزد، آتش عشق است و دم ظاهری نیست. هر کس در وجودش آتش عشق راه نیافته است، نابود گردد. ( درحقیقت، نی عشق را پروردگار می نوازد.

پيام : عشق موجب ارزش و تعالي آدمي است.

                  10        آتش عشق است كاندر ني فتاد              جوشش عشق است كاندر مي فتاد

- آتش عشق اضافه ي ( تشبيه بليغ ) ، عشق به آتش مانند شده است.

- ني و مي : جناس ناقص اختلافي و قافيه نيز هستند. همچنين مقصود از« ني» و « مي» كل عالم هستي است پس مجاز نيز محسوب مي شود.

- واج آرايي« ش» در بيت محسوس است و واژه ي عشق نيز تكرار .

- «جوشش عشق» اضافه ي استعاري است.

- بيت آرايه ي ترصيع ( موازنه ) دارد.

معنی: سوز و گداز آتش عشق است كه ناله ي ني را اثر گذار كرده و هر جوشش و شوري كه در باده ايجاد مي شود نيز از اثر عشق است .

پيام : اثر گذاري عشق / عشق در همه چيز جاري و ساري است.

                     11       ني ، حريف هر كه از ياري بريد                پرده هايش پرده هاي ما دريد

- بريدن كنايه از جدا شدن و دور ماندن است.

- بين دو واژه ي« پرده » و « پرده » جناس تام است پرده ي اول، حجاب يا پوششي است كه راز ما را پنهان مي كند اما پرده ي دوم صدا و نغمه ي ني است.

- « پرده هاي ما دريد» كنايه از فاش كردن راز است.

معنی: ني همدم كساني است كه از معشوق خود جدا مانده اند. آواز نی، راز عاشقان را آشکار می سازد و برای کسی که جویای معرفت است پرده ها و حجاب ها را از مقابل چشم برمی دارد تا معشوق حقیقی را ببیند.

پيام : عشق افشاگر است.

                12      همچو ني زهري و ترياقي كه ديد ؟              همچو ني دمساز و مشتاقي كه ديد؟

- همچو ني در دو مصراع تشبيه است

- زهر و ترياق تضاد و نيز مصراع اول پارادوكس محسوب مي شود چون دو مفهوم متضاد به يك چيز اطلاق شده است.

- بيت موازنه دارد

- واژه ي « دمساز» را مي توان ايهام گرفت « الف» همدم ، يار موافق « ب » دمساز به صورت مقلوب؛ ساز دم

- هر دو مصراع استفهام انكاري دارد، حرف « كه » ضمير پرسشي است.

معنی: نی هم زهر است و هم پادزهر. در عین درآفرینی، درمان بخش نیز هست. نی، هم همدم نی زن است و هم مشتاق وصال. ( به ظرفیت وجودی افراد بستگی دارد)

پيام : ني در عين درد آفريني درمان بخش است .

                 13    ني ، حديث راه پر خون مي كند                    قصه هاي عشق مجنون مي كند

- راه پرخون كنايه از سير و سلوك دشوار راه عشق است.

- مصراع دوم داستان ليلي و مجنون را فرياد مي آورد تلميح دارد.

معنی: ني داستان پرخطر و دشوار سير و سلوك عشق را بيان مي كند و عشق  عاشقان حقيقي مانند مجنون را  بازگو مي نمايد.

پيام : ني تجلي عشق واقعي است.

             14     محرم اين هوش جز بي هوش نيست                مر زبان را مشتري جز گوش نيست

- مصراع اول پارادوكس دارد- محرم هوش بودن بي هوش .

- بيت آرايه ي اسلوب معادله / واج آراي صامت « ش» دارد.

- زبان و گوش مراعات النظير است

- بين هوش و گوش جناس ناقص اختلافي است و نيز قافيه هستند

- مصراع دوم تمثيل است

- حرف « مر» معني خاصي ندارد، غالبا ً با حرف « را » مي آيد از مختصات سبكي است.

معنی: حقيقت عشق را هر كسي درك نمي كند ، تنها عاشق ( بي هوش ) محرم است ، همان طور كه گوش براي درك سخنانِ« زبان» ، ‌ابزاري مناسب است.

پيام : به لياقت درك عشق اشاره دارد.

                     15     در غم ما روزها بيگاه شد                   روزها با سوزها همراه شد

- « روزها» مجازاً طول عمر

- بين روزها و سوزها جناس ناقص اختلافي برقرار است.

- واج آرايي « ر» / و / ر / محسوس است.

معنی: همه ي عمر ما با سوز و گداز عاشقانه به پايان رسيد و روزگارمان باغم و اندوه به پايان رسيد.

پيام : عمر عاشق با اندوه عشق توام است.

           16     روزها گر رفت، گو رو ، باك نيست              تو بمان ، اي آن كه چون تو پاك نيست

- مصراع اول تشخيص دارد ( گفتگو با روز )

- روزها مجازاً طول عمر

- بين پاك و باك جناس ناقص اختلافي است . قافيه نيز محسوب مي شوند.

- بيت 6 جمله دارد. توجه شود ( كه ) در مصرع دوم حرف ربط نيست. به معني (كسي) مي باشد.

معنی: اگر روزهای عاشق اینگونه سپری شوند اهمیتی ندارد، ای عشق! تو پایدار و جاودان بمان، زیرا غیر از تو برای ما هدفی پاک وجود ندارد.

پيام : تنها عشق ارزش جاودانگي دارد.

           17     هركه جز ماهي ، زآبش سير شد              هر كه بي روزي است ، روزش دير شد

- ماهي استعاره از عاشق واقعی / عارف واصل

- آب استعاره از عشق / معرفت

- بيت آرايه ي تمثيل دارد

- ماهي و آب مراعات النظير است

- روزش دير شد كنايه از خسته و ملول شدن

- بين سير و دير جناس ناقص اختلافي برقرار است و نيز قافيه هستند

معنی: تنها ماهي درياي حق ( عاشق ) است كه از غوطه خوردن در آب عشق و معرفت سير نمي شود. هر كس از عشق بي بهره باشد ، ملول وخسته مي شود.

پيام : لياقت و قاليت درك عشق

                 18     در نيابد حال پخته هيچ خام              پس سخن كوتاه بايد ، والسّلام

- پخته كنايه از عارف واصل

- خام كنايه از انسان بي بهره از عشق

- بين پخته و خام تضاد برقرار است.

معنی: کس که عاشق نباشد حال عارف واصل را درک نمی کند پس بهتر است سخن را کوتاه کنم و به پایان برسانم.

پيام : لياقت و قابليت درك عشق

               خودآزمايي

ا) مقصود از « جدايي » ، « ني» و « نيستان» چيست ؟

پاسخ : جدايي: جدا شدن از اصل و عالم معنا

نی: انسان آگاه ( مولوی)

نیستان: حقیقت الهی

2) بيت: « ما زدرياییم و دریا مي رويم              ما زبالاييم و بالا مي رويم»

با كدام بيت از شعر درس ارتباط معنايي نزديك دارد؟

پاسخ : بیت4  هركسي كاو دور ماند از اصل خويش           باز جويد روزگار وصل خويش

3) بيت پنجم ناظر به كدام ويژگي ني است؟

پاسخ : همراهی و همدلی     

4) شاعر براي بي خبران از عالم عشق چه سرانجامي آرزو مي كند ؟

پاسخ :  مرگ و نابودي

5) در مصراع « پرده هايش، پرده های ما درید» تفاوت معنايي پرده را بيان كنيد :

پاسخ :پرده ي اول : نوا و نغمه ی موسیقی / پرده ي دوم: حجاب و پوشش

6) در مصراع « تو بمان، اي آن كه چون تو پاك نيست» منظور شاعر از «تو» كيست ؟

پاسخ : عشق. در عرفان، میان عشق، عاشق و معشوق تفاوتی نیست و کلمه ی تو به همه دلالت دارد.

7) چرا « ني نامه» مولانا به رغم آن كه به نيايش هاي متداول و مرسوم شبيه نيست، نوعي نيايش تلقي شده است ؟

پاسخ : روح نيايش و توجه به حق در تار و پود آن نهفته است.

[ شنبه هفتم آبان 1390 ] [ 19:55 ] [ رحیم پورسعیدی ]

درس دوم

                                                    مناجات

قالب شعر: غزل

اين غزل جزء اشعار حفظي است.

ملكا ذكر تو گويم كه تو پاكي و خدايي        نروم جز به همان ره كه توأم راهنمايي

ملك {پادشاه .صاحب ملك، استعاره از"خداوند" / نقش "منادا"(اي ملك)

جمله ي پاياني به دو صورت تلفظ  و معني مي گردد:

1-كه توراهنماي من هستي (تو: نهاد /راهنما: مسند/ ام(من): مضاف اليه / يي: مخفف"هستي")

2-كه تو به من راه را نمايي{نشان دهي } (تو: نهاد/ ام(من): متمم/ راه: مفعول/ نمايي: فعل) دو واحد زبر زنجيري گفتار(=تكيه و درنگ )باعث اين اختلاف تلفظ و معني گرديده است {زبان فارسي سال سوم }

مرجع تمامي ضميرهاي "تو" (در اين غزل): خداوند

معني: اي پادشاه (خداوندا)نام تو را برزبان مي آورم چرا كه تو پرورگارا منزه و پاك هستي. فقط به من نشان دهي قدم مي گذارم (جز راهي كه تو به من نشان دهي به راه ديگري نمي روم .)

اين بيت يادآور مفاهيم سوره ي مبارك "حمد "است .

همه درگاه تو جويم همه از فضل تو پويم           همه توحيد تو گويم كه به توحيد سزايي

هر سه واژه ي "همه" در اين بيت : به معناي "فقط " و "تنها " به كار رفته است

فضل : بخشش، احسان، نيكويي، برتري،كمال

پويم : از مصدر "پوييدن ": دويدن، به شتاب رفتن به هر سو رفتن و جست وجو كردن

همه از فضل تو پويم ـ توضيحات(1)- تنها در پي فضل و بخشش تو هستم

سزايي : سزاوار وشايسته هستي

جويم .پويم .گويم .:جناس ناقص

واژه ي"همه"و"تو":تكرار

واج آرايي: تكرار صامت "ت" (به ويژه در مصراع دوم )

معني : فقط درگاه تو را جست وجو مي كنم.تنها در پي فضل و بخشش تو هستم. فقط توحيد ويكانگي تو را بر زبان مي آورم زيرا كه تو سزاوار توحيد و يگانگي هستي .

تو حكيمي تو عظيمي تو كريمي تو رحيمي           تو نماينده ي فضلي تو سزاوار ثنايي

حكيم: صاحب حكمت . دانا . دانشمند . فيلسوف.

كريم: صاحب كرم . بخشنده. بزرگمنش

رحيم : مهربان. بخشاينده

نماينده: نشان دهنده . نشانه. نماد سمبل.

ثنا: ستايش. حمد . درود . سپاس

واژه ي "تو ": تكرار، واج آرايي: تكرار صامت "ت" و مصوت هاي "و" و "اي"

معني: تو حكيم و بزرگ و بخشنده هستي.تو داراي فضل و بخشش بي نهايت و سزاوار حمد و ستايش مي باشي .

 

نتوان وصف تو گفتن كه تو در فهم نگنجي            نتوان شبه تو گفتن كه تو در وهم نيايي

وصف : توصيف . بيان و شرح چگونگي و حالت

شبه : مانند . نظير

وهم: تصور .گمان . پندار . خيال

بيت داراي آرايه ي "موازنه "است (نتوان /وصف- شبه/ تو گفتن كه تو در -/فهم وهم/نگنجي- نيايي)

فهم . وهم : جناس ناقص

جمله ي"نتوان شبه تو گفتن ": تلميح دارد به "ليس كمثله شيء"(هر چند در كتاب درسي نيامده است-تلميحات به آيه يا حديث بايد در كتاب هاي درسي آمده باشند تا صلاحيت آزمون سازي را دارا باشند )

معني: توصيف تورا نمي توان بر شمرد چرا كه تو در فهم و ادراك محدود انسان نمي گنجي و نمي توان شبيه و مانندي برايت ذكر كرد زيرا تو حتي به وهم و خيال نيز در نمي آيي.

 

همه عزي وجلالي همه علمي ويقيني               همه نوري و سروري همه جودي وجزايي

عز :  عزيز شدن . ارجمندي

جلال:  بزرگي . عزت. شكوه.  بزرگواري

يقين:  امري كه واضح وثابت شده باشد

سرور:  شادي. خوش حالي

جود:  بخشش. عطا. جوان مردي

جزا: پاداش . سزا. مزد (پاداش وسزاي نيكي و بدي)

بيت داراي آرايه ي "ترصيع" است (همه-همه/عزي-نوري/جلالي- سروري/ همه - همه/ علمي-جودي/ يقيني- جزايي)

واژه ي"همه": تكرار

واج آرايي : تكرار مصوت "اي" و مصوت كوتاه "و"

معني: تو تمامي عزت و بزرگواري و علم و يقين و نور و شادماني و بخشش و پاداش هستي.

همه غيبي تو بداني، همه عيبي تو بپوشي            همه بيشي تو بكاهي، همه كمي تو فزايي

غيبي و عيبي : جناس ناقص

همه غيبي تو بداني : اشاره به "عالم الغيب"بودن خداوند

همه عيبي تو بپوشي: اشاره دارد به "ستار العيوب " بودن خداوند

بيشی: افزوني. زيادي

بكاهي: از مصدر "كاستن": كم كني

فزايي: بيفزايي. زياد و افزون نمايي

تضاد(طباق){بيشي وكمي   {بكاهي و فزايي

بيت داراي "ترصيع" است (همه-همه/غيبي- بيشي/تو بداني-تو بكاهي/ همه عيبي- همه كمي/تو بپوشي-تو فزايي)

واژه هاي "همه"و"تو": تكرار

مصراع دوم تلميح دارد به آيه ي" تعز من تشاء وتذل من تشاء"(خداوند)هر كه را بخواهد عزيز مي گرداند وهر كه را بخواهد ذليل) {تعز: همه كمي تو فزايي//تذل: همه بيشي تو بكاهي}

واج آرايي:تكرارمصوت"اي"

معني (خداوندا) تو به تمام امور غيبي و ناپيدا آگاه هستي و همه ی عيب ها را مي پوشاني.كم وزياد شدن ها به دست توست .(توضيحات "2")

 

لب ودندان سنايي همه توحيد تو گويد           مگر از آتش دوزخ بودش روي رهايي

لب ودندان:{تناسب(مراعات نظير){مجازاز "كل وجود" سنايي: تخلص شاعر

مگر: ايهام{اميداست (قيد آرزووتمنا){شايد(قيد ترديد)

آتش دوزخ: تناسب

مرجع "ش"(در بودش"): سنايي

معني: لب و دندان(همه ي وجود.تمامي اعضاي)سنايي توحيد و يگانگي تورا گویند اميد است (شايد) براي او {سنايي}از آتش دوزخ رهايي باشد .(توضيحات"3")

 

                                                           نيـايـش

       صحيفه ي سجاديه مجموعه اي از نيايش هاي امام سجاد (ع) و حاوي نيايش ها ي لطيف و زيبا و لبريز از معارف،آموزش هاي اخلاقي واجتماعي است. اين كتاب تا كنون بارها ترجمه شده كه نوشته ي زير بخشي از دعاي هشتم اين كتاب است كه جواد فاضل (1295- 1340) شمسي آن را با زيبايي و رسايي و به شيوه ي آزاد ترجمه كرده است.

 

*پروردگارا ! به درگاه تو پناه مي آورم وتو نيز پناهم بخش تا موجودي آزمند وخويشتن دوست نباشم. مگذار كه صولت خشم حصار بردباري مرا در هم بشكند و حمله ي حسد مناعت نظر مرا به خفّت و مذلّت فرو كشاند.

آزمند : حريص .طمعكار.(آز: حرص و طمع و زياده خواهي )

خويشتن دوست: خودخواه.خود پسند

مگذار: اجازه نده . رهايم نكن

صولت : حمله . قدرت . غلبه . هيبت.

صولت خشم: اضافه ي استعاري . تشخيص / حصار: ديوار. بارو . ديواردور قلعه

بردباري: صبر و شكيبايي

حصاربردباري : اضافه ي تشبيهي (بردباري: مشبه /حصار: مشبه به)

حصار بردباري را در هم شكستن : كنايه از "ناشكيبا شدن . تمام شدن صبر و تحمل"

حمله ي حسد :  اضافه ي استعاري .تشخيص

مناعت:  بلند نظري . عالي همت بودن . پايداري و استقامت.

فطرت: سرشت . طبيعت . ذات. {فترت: سستي. ضعف . فاصله ي بين دو دوره }(اهميت املايي دارد)

مناعت فطرت: سرشت عالي و والا داشتن /خفّت: سبكي. خواري

مذلّت: پستي . ذلّت . خواري=خفت

سجع ها {مي آورم ونباشم / {بشكند و فروكشاند

معني:خداوندا  به تو پناه مي آورم وتو نيز مرا در امان بدار تا اين كه انساني حريص و خود خواه نباشم و رهايم نكن (اجازه نده )تا خشم، ناشكيبايم كند و حسادت، بلند نظري و عزّت نفس مرا از من بگيرد و خوار و ذليلم گرداند.

* پروردگارا ! از خصلت طمع كه دنائت آورد وآبرو ببرد، از بد خويي كه دل دوستان بشكند و به دشمنان نشاط و نيرو بخشد، از لجاج شهوت كه همّت هاي بلند را پست سازد و پرده ي عفاف و عصمت چاك زند  به درگاه تو پناه مي آورم.

- خصلت : خوي . صفت ذاتي

- دئانت: فرو مايگي. پستي . ذليل شدن

- بد خويي: بد اخلاقي

-  دل شكستن: كنايه از "رنجانيدن  و آزار ديگران"                                        

 - دوستان ودشمنان: تضاد

- لجاج: ستيزه . سرسختي/ شهوت : خواهش نفساني

- لجاج شهوت: اضافه ي استعاري. تشخيص

- عفاف: پاك دامني. پرهيز كاري . پارسايي

- عصمت: بي گناهي . نگاه داري نفس از گناه وخطا (هم خانواده ي "معصوم").

- پرده ي عفاف و عصمت: اضافه ي تشبيهي (عفاف و عصمت : مشبه / پرده: مشبه به).

- پرده ي عفاف و عصمت را چاك زدن : كنايه از "گناه كاري و از دست دادن پاكدامني "

- سجع ها: آورد . ببرد . بشكند . بخشد . سازد . زند

*معني: خداوندا ! از صفت طمع كاري كه انسان را فرو مايه و پست  سازد. و بي آبرو مي كند، و از بد اخلاقي كه باعث رنجش دوستان و قدرت و شادابي دشمنان مي گردد، از سر سختي خواهش هاي نفساني كه اراده ی استوار را بي ارزش مي كند و پاكدامني و نجابت و بي گناهي را نا بود مي سازد به درگاه تو پناه مي آورم. 

 

* پروردگارا از حميّت هاي جاهلانه و عصبيت هاي ناهنجار كه حرمت انسانيت پاس ندارد  و به حريم اجتماع پاي تعدي وتجاوز بگذارد، به ذات اقدس تو پناه مي برم.

حميت : غيرت . مروت . تعصب

عصبيت: حميت . تعصب . طرفداري.(به معناي "دشمني"نيز ميباشد)

ناهنجار: زشت . ناپسند . نامناسب

حرمت: احترام آبرو . ارجمندي

پاس ندارد:  نگاه داري نمي كند . رعايت و مواظبت نمي كند .

حريم: پيرامون وگرداگرد چيزي .آن چه حمايت و دفاع از آن واجب باشد

تعدي: تجاوز . ستم . ازحد درگذشتن

پاي تعدي وتجاوز : اضافه ي استعاري است

پاي بر روي چيزي گذاردن : كنايه از نابود كردن . بي ارزش نمودن

اقدس: مقدس تر . پاكتر

سجع ها : ندارد و بگذارد

معني: خداوندا ! ازتعصب ها وجانبداري هاي ناآگاهانه و ناپسند كه احترام و عزّت انسان را رعايت نمي كند و حقوق جامعه را به ستم از بين مي برد به ذات مقدس تو پناه مي برم.

*پروردگارا ! روامدار كه سر به دنبال هوس بگذارم و درظلمات جهل و ضلال، از چراغ هدايت به دور افتم و بيغوله را از شاهراه باز نشناسم .

روامدار: مپسند . نخواه

سر به دنبال هوس گذاردن: كنايه از"هوس راني كردن " 

ظلمات : جمع"ظلمت". تاريكي ها

جهل: ناداني

ضلال: گمراهي

ظلمات جهل وضلال: اضافه ي تشبيهي (جهل وضلال: مشبه / ظلمات: مشبه به )

چراغ هدايت : اضافه ي تشبيهي (هدايت: مشبه/چراغ: مشبه به )

ازچراغ هدايت به دور افتادن :كنايه از "گمراه شدن "

بيغوله : بيراهه . ويرانه {كنج وگوشه}

شاهراه: راه اصلي

بيغوله و شاهراه: تضاد(طباق)

معني: پروردگارا مپسند كه هوس راني كنم و درتاريكي ناداني وگمراهي از هدايت تو دور شوم و نتوانم بيراهه را از راه اصلي شناسايي كنم .

* روامدار كه به خواب غفلت فروافتم  وكيفر غفلت خويش بينم .

* روامدار كه به خاطر هوس خويش . پاي بطلان بر عنوان حق گذارم و باطل بر حق برگزينم .

* پروردگارا ! مگذار دامان وجودم به پليدي هاي گناه بيالايد و مگذار كه معصيت ها را ـ هر چه هم كوچك باشد ـ كوچك بشمارم و نسبت به ملاهي و مناهي بي پروا باشم .

غفلت: فراموشي . از ياد بردن . بي خبري

خواب غفلت: اضافه ي تشبيهي(غفلت: مشبه / خواب: مشبه به)

به خواب غفلت فرو افتادن:  "فراموش كردن . ناآگاهي"

بطلان: باطل شدن . بيهودگي

پاي بر چيزي گذاردن: كنايه از "خوار و بي ارزش نمودن . نابود كردن"

بطلان و باطل: اشتقاق

حق و باطل: تضاد

دامان)دامن)وجود: اضافه ي استعاري  و تشخيص

بيالايد: آلوده شود

معصيت: گناه

كوچك شمردن: كنايه از "اهميت ندادن . بي توجهي. بي ارزش دانستن "

ملاهي: جمع "ملهي"آلات لهو  و سرگرمي

مناهي: جمع "منهي". كارهايي كه در شرع و عرف منع و نهي شده است

ملاهي  و مناهي: جناس ناقص

بي پروا: بي باك. جسور (پروا : ترس . واهمه)

معني: خداوندا ! مپسند كه فراموش كار و ناآگاه گردم و به سبب اين فراموشي مجازات شوم. روا مدار كه به خاطر هوس راني، به حق بي توجه باشم و به جاي آن امور باطل و بيهوده را انتخاب نمايم. پروردگارا اجازه نده كه وجودم به زشتي هاي گناه آلوده شود وگناهان را هر چند كه كوچك باشد بي ارزش بپندارم و نسبت به سرگرمي ها و زشتي ها جسور باشم.

* و هم چنان روا مدار كه طاعت اندك خويش را بسيار بينم و به خويشتن ببالم و گردن استكبار وافتخار برافرازم و به كيفر اين خود بيني و خود پرستي از ادراك فضايل و مكارم فرو مانم به تو پناه مي برم واز تو مي خواهم كه مرا پناه دهي وآتش نخوت و غرور به خرمن اعمال در نيندازي .

* پروردگارا ! بر بيچارگي ما ترحم فرماي و مگذار كه نسبت به زير دستان خشم و خشونت روا داريم و بر آنان سخت و دشوار بگيريم .

طاعت: عبادت. فرمان بري

ببالم: افتخار كنم. بنازم (معني ديگرآن- رشد و نمو كردن)

استكبار: تكبر كردن. خود را بزرگ پنداشتن. خود نمايي(هم خانواده ي "كبر و تكبر")

گردن استكبار و افتخار برافراختن : كنايه از "غرور وتكبر. به خود نازيدن"

ادراك: دريافتن . درك نمودن . فهميدن

فضايل : جمع" فضيلت". برتري ها . ارزش ها . بزرگي ها

مكارم: جمع "مكرمت" جوان مردي . بزرگي

فرو ماندن: ناتواني . درماندگي

نخوت: تكبر. غرور. خودستايي (رخوت: سستي .كاهلي)

آتش نخوت وغرور: اضافه ي تشبيهي(نخوت و غرور: مشبه / آتش: مشبه به)

خرمن اعمال: اضافه ي تشبيهي(اعمال: مشبه /خرمن: مشبه به)

درنيندازي: اهميت املايي دارد(شكل غلط- در نياندازي)

آتش در خرمن انداختن: كنايه از " نابود كردن"

سجع ها:{بينم. ببالم. برفرازم. فرو مانم /  {مي برم. ميخواهم / {دهي. درنيندازي / {داريم. بگيريم

معني: وهم چنين مپسند كه عبادت اندك خود را بسيار بپندارم و به خود بنازم و افتخار وتكبر نمايم و به سبب اين خود پرستي و غرور از درك بزرگي ها ناتوان شوم. به تو پناه برم و از تو خواهش مي كنم كه به من پناه دهي و (اجازه ندهي)كه غرور وخودستايي مانند آتشي اعمال مرا نابود سازد. خداوندا بر نا تواني و بيچارگي ما رحم كن و اجازه نده كه نسبت به زير دستان خود با خشم  و خشونت رفتار كنيم و زندگي را بر ايشان سخت و دشوار نماييم.

*آنچنان كن كه خاطر زير دستان ما نرنجد و زيردستان ما كه در حق ما محبت و مرحمت روا داشته اند از پاداش سپاس ما خشنودشوند.

آن چنان كن كه قدر بدانيم وشكر آوريم.

پروردگارا ! به درگاه توپناه مي برم از اين كه ظالمي را در مظالم كردارش بستايم يا بدو در كردار ناهنجارش پشتيباني وكمك دهم.

به تو پناه مي برم از اين كه مظلومي را در چنگال ستم كاران وا بگذارم و تاآن جا كه قدرت و قوت دارم از حمايتش مضايقت كنم.

به تو پناه مي برم كه به حق خويش پاي به در برم وآن چه راشايسته ي من نيست تمنا بدارم.

خاطر: انديشه .ذهن (قلب. ضمير. ياد)

دست(دست ما): مجاز از"كارهاواعمال"

مظالم: جمع"مظلمه"ظلم و ستم

مظالم كردار: رفتار ظالمانه

بستايم: ستايش كنم ازمصدر"ستودن"

بدو: به او

ظالم و مظالم:جناس ناقص واشتقاق

وابگذارم: رها كنم

مضايقت: دريغ.كوتاهي . خوداري. سخت گيري

اكتفا نكنم: قانع نباشم .كافي ندانم

ازحد خويش پاي به دربردن: كنايه از"تجاوزكردن. قانع نبودن"

تمنا: خواستن . خواهش

معني : خداوندا ! سببي سازكه زيردستان ما از رفتار و اعمال ما رنجيده خاطرنشوند وآناني كه در حق ما لطف و مهرباني نموده اند از پاداش و ستايش ما شادمان گردند.

چنان كن كه قدرنعمت ها را بدانيم  و شكرگزار آن ها باشيم. خداوندا به درگاهت پناه مي برم از اين كه مبادا ستمگري را در رفتارظالمانه اش (همراهي) و ستايش نمايم يا به اوكمك برسانم. به تو پناه مي برم از اين كه مظلومي را در دست ستمگران رها كنم(دفاع نكنم) و تا جايي كه توان دارم از پشتيباني آنان كوتاهي كنم. به تو پناه مي برم كه (مبادا)به حق خود قانع نباشم و به حقوق ديگران تجاوزكنم  و چيزي را كه سزاوار من نيست (از تو) بخواهم.

* پروردگارا ! به تو پناه مي برم كه از آن چه نمي دانم سخن بگويم و راه جويان را هم چون خويشتن درتيه گمراهي و ضلالت سرگردان سازم. خدايا به درگاه توپناه مي آوريم كه هم چون فرو مايگان ازكار و كردار خويش راضي باشيم و در برابر ديگران گردن كشانه به خودستايي بگشاييم. الهي روا مداركه پنهان ما از پيداي ما ناستوده تر باشد ودر وراي صورت آراسته ي ما سيرتي زشت و ناهموار نهفته باشد ياارحم الراحمين

راه جويان: جويندگان راه (صفت فاعلي مركب مرخم- راه جوينده)

تيه: بيابان

ظلالت: گمراهي= ضلال

تيه گمراهي وظلالت: اضافه ي تشبيهي(گمراهي وضلالت: مشبه/تيه: مشبه به)

درتيه گمراهي وضلالت سرگردان ساختن: كنايه از "گمراه نمودن"

گردن كشانه: كنايه از "مغرورانه. از روي تكبر و خودخواهي"(نقش قيدي دارد)

لب: مجاز از "دهان" / لب گشادن: كنايه از"سخن گفتن"

لب به خودستايي گشودن: از خود تعريف وتمجيدكردن

پنهان: باطن. درون /پيدا: ظاهر. برون

پنهان وپيدا: تضاد / ناستوده تر: زشت تر. ناپسندتر

ورا: پشت. پس. عقب

صورت: مجاز از"ظاهر"= پيدا

آراسته: زينت شده . زيبا

سيرت: سرشت. باطن=پنهان

صورت و سيرت: تضاد

ارحم الراحمين: بهترين رحم كنندگان. بخشاينده ترين بخشايندگان

مفهوم بندپاياني درس: نفي و سرزنش رياكاري و ظاهرسازي

معني:خداوندا به تو پناه مي آورم كه(مبادا)درباره ي چيزي كه نمي دانم سخن بگويم و جويندگان راه را همانند خودم سرگردان وگمراه سازم. خدايا به درگاه تو پناه مي برم كه هم چون افراد پست از اعمال و رفتار خود راضي باشيم و در مقابل ديگران خودخواهانه از خود تعريف وتمجيد نماييم. الهي مپسندكه باطن ما از ظاهر ما زشت تر باشد و در پشت ظاهر زينت شده ي ما باطني زشت و ناپسند پنهان باشد. اي بهترين رحم كنندگان.

 

                                                             حسن و هستي

               حسنت به ازل نظر چو در كارم كرد               بنمود جمال و عاشق زارم كرد

                  من خفته بدم به ناز در كتم عدم              حسن تو به دست خويش بيدارم كرد

قالب شعر:رباعي

مرجع"ت" و"تو"(در اين رباعي):خداوندا

حسن: نيكويي. زيبايي

ازل: زمان بي آغاز.آن چه اول و ابتدا نداشته باشد

نظردركاركسي كردن: كنايه از"توجه والتفات نمودن"

حسن: تشخيص/ بنمود: نمايان ساخت. نشان داد

جمال: زيبايي/ زار: درمانده. رنجور. شوريده / كار و زار: جناس ناقص

ضمير"م"{مصراع اول- مضاف اليه / {مصراع دوم- مفعول

عاشق زارم كرد: جمله ي چهارجزيي گذرا به مفعول و مسند("م": مفعول/ عاشق: مسند)

معني بيت اول: آن هنگام كه در زمان ازل(ابتداي آفرينش)زيبايي تو (اي خداوند) مرا مورد توجه  و التفات قرارداد و جمال و زيبايي را به من نشان داد و مرا عاشق شوريده گردانيد.

ارتباط معنايي داردبا:

1- روزاول چو به استادسپردندمرا           همگان راخردآموخت و مرامجنون كرد

2- درازل پرتوحسنت زتجلي دم زد         عشق پيداشد وآتش به همه عالم زد

خفته: خوابيده/بدم: مخفف فعل كمكي"بودم"(خفته بودم: ماضي بعيد)

كتم : پنهان وپوشيده داشتن(هم خانواده ي"كتمان"

عدم :نيستي. فنا / دركتم عدم خفتن: كنايه از"نيست بودن"

حسن: تشخيص/ بيداركردن: كنايه از "خلق كردن.آفرينش"

بيدارم كرد: جمله ي چهارجزيي گذرا به مفعول و مسند("م"مفعول/بيدار: مسند)

خفته وبيدار: تضاد

كلا"اين رباعي تلميح داردبه"خلقت وآفرينش انسان"

معني بيت دوم: من با ناز وكرشمه در نيستي پنهان، خوابيده بودم ( وجودنداشتم.آفريده نشده بودم) زيبايي تو مرا با دستان خويش از خواب نيستي بيدار نمود (مراخلق كرد)

فخرالدين عراقي= شاعروعارف- قرن هفتم هجري قمري

 

خودآزمايي

1- مصراع دوم بيت اول درس را به دوصورت بخوانيد و معني كنيد؟

1)كه تو راهنماي من هستي

2)كه تو راه را به من نمايي (نشان دهي)

2- مفهوم آيه ي "تعز من تشاء وتذل من تشاء" در كدام بيت آمده است ؟

(مصراع دوم) بيت ششم:

همه غيبي تو بداني همه عيبي تو بپوشي                  "همه بيشي تو بكاهي همه كمي تو فزايي"

3- نيايش هاي امام سجاد (ع)حاوي چه مضاميني است ؟

 نيايش هاي لطيف وزيبا . لبريز از معارف وآموزش هاي اخلاقي و اجتماعي

4-پنج صفت از صفات خدا را از متن درس پيدا كنيد؟

 حكيم. عظيم.كريم . رحيم . عالم الغيب. ستار العيوب

[ شنبه هفتم آبان 1390 ] [ 19:53 ] [ رحیم پورسعیدی ]

فصل دوم : ادبيات حماسي

                              درس سوم : درآمدي بر ادبيات حماسي

                                               از نظر منتقدان اروپايي          براساس محتوا  و حوزه ي عاطفي

تقسيم بندي آثار ادبي

                                               از نظر ملل اسلامي               بر اساس ظاهر و قالب

آثارادبي

(انواع ادبي)

 


آثار منثور

 

آثار منظوم

 

مصنوع و متكلف

مسجع و فني

چهارپاره( دوبيتي نو )


                                                                                        
                             در لغت : دلاوري و شجاعت                                   1- داستاني
حماسه                                                                                               2- قهرماني
                             در اصطلاح : شعري است با زمينه هاي :

قصيده

بر اساس شكل و قالب

دوبيتي

رباعي

و...

ساده

غزل

قطعه

مثنوي

شعرنو

شكسته

ادب حماسي

ادب تعليمي

ادب غنايي

ادب نمايشي

بر اساس محتوا و حوزه ي عاطفي

               3- ملي و قومي

                                                                                                           4- خرق عادت

 

                                             طبيعي و ملي: با كار آفريني و نقل با قدرت شاعرانه

انواع منظومه هاي حماسي:   نمونه ها : « گيل گمش»، ايلياد و اوديسه هومر، رامايانا و مهابهارات

                                             مصنوع : خودساخته شاعر

                                             نمونه ها : « ظفرنامه حمدالله مستوفي ، انه ايدويرژيل

تقسيم بندي منظومه هاي حماسي از چشم اندازي ديگر : اساطيري و پهلوي ، تاريخي و ديني

                                درس سوم: در آمدي بر ادبيات حماسي

اشاره

    * يكي از مسائل عمده اي كه منتقدان اروپايي از قديم بدان توجه داشته اند ، تقسيم بندي آثار ادبي بر اساس محتوا و حوزه ي عاطفي آنهاست. البته در ادبيات ملل اسلامي، شعر فقط، از ديدگاه ظاهر تقسيم بندي شده است. اين گونه تقسيم بندي كه بر اساس صورت و شكل آثار ادبي بنياد شده، بي فايده نيست اما از جهات بسياري مانع نقد و داوري درست است همين توجه به صورت و تقسيم بندي آثار ادبي از رهگذر شكل و قالب، نقص عمده اي در سنت شعري ما پديد آورده است و آن فراهم آمدن ديوان هاي شاعران ماست بر اساس قالب قصيده و غزل و آن گاه ، تقسيم بندي اين قالب ها به ترتيب حروف الفبا.

     از جمله مشكلاتي كه از توجه به صورت و قالب آثار ايجاد مي گردد، نخست اين است كه شاعران قديم ما، سير تاريخي و تحول ذهني خود را ثبت نكرده اند، مثلا هيچ به يقين نمي دانيم كه حافظ كدام شعرها را در جواني و كدام شعرها را در پيري سروده است. مگر اين كه به دشواري، قرينه اي خاص براي انها بيابيم. ديگر اينكه با توجه به تقسيم بندي هاي ظاهري، داوري درباره ي جوانب معنايي كار شاعران قديم ما دشوار شده است .

      فايده ي اصلي تقسيم بندي آثار ادبي بر اساس انواع( محتوا و حوزه ي عاطفي) اين است كه به خوبي مي توان علل ضعف يا نيرو يافتن يكي از انواع را در دوره اي خاص بررسي كرد. وقتي بدانيم(حماسه) چيست و شرايط تاريخي و اجتماعي آن كدام است، به خوبي مي توانيم از علل ضعف و انحطاط يا شگفتي و اوج گيري ان در ادوار مختلف، سخن بگوييم. منتقدان، آثار ادبي را- بي توجه به شكل ظاهري و چند و چون وزن و قافيه-فقط از ديدگاه محتوا و بار عاطفي، به چهار نوع: حماسي، غذايي، تعليمي و نمايشي تقسيم كرده اند. اين گونه تقسيم بندي، مرز و زبان خاصي را نمي شناسد و بر آثار ادبي همه ي ملت هاي جهان صدق مي كند. از ان جا كه نوع ادبي(نمايشي)در ادبيات گذشته ي سرزمين ما، رواج و رونق چنداني نداشته و مهم ترين كوشش ها در اين زمينه به چند دهه ي اخير مربوط است، در اين كتاب برانيم در فصول مختلف، تنها به شرح و تبيين سه نوع حماسي، غنايي و تعليمي بپردازيم و براي هر يك مصاديقي از شعر و نثر فارسي ارائه دهيم .

      فايده ي اصلي تقسيم بندي آثار ادبي بر اساس انواع ( محتوا و حوزه ي عاطفي): به خوبي مي توان علل ضعف يا نيرو گرفتن يكي از انواع را در دوره اي خاص بررسي كرد.

    تقسيم بندي آثار ادبي از نظر منتقدان( بدون توجه به شكل ظاهري و وزن و قافيه) فقط از ديدگاه محتوا و بار عاطفي:

1- حماسي                 2- غنايي             3- تعليمي               4- نمايشي

     تقسيم بندي از ديدگاه عاطفي و محتوايي (حماسي، غنايي،...)مرز و زبان خاصي را نمي شناسد و بر آثار ادبي همه ي ملت هاي جهان صدق مي كند.

     نوع ادبي(نمايشي) : در ادبيات گذشته ي سرزمين ما، رواج و رونق چنداني نداشته است .    مهمترين كوشش ها در زمينه ي نوع نمايشي به چند دههي اخير مربوط است.   به همين دليل(در اين كتاب= ادبيات پيش دانشگاهي) به آن پرداخته نشده است.

 

                                                                درآمدي بر ادبيات حماسي

     ** (حماسه) در لغت به معني دلاوري و شجاعت است و در اصطلاح،شعري است داستاني با زمينه ي قهرماني قومي و ملي كه حوادثي خارق العاده در ان جريان دارد . در اين نوع شعر، شاعر، هيچ گاه عواطف شخصي خود را در اصل داستان وارد نمي كند و آن را به پيروي از اميال خويش تغيير نمي دهد. به همين سبب در سرگذشت يا شرح قهرماني هاي پهلوانان و شخصيت هاي داستان خود، هرگز دخالت نمي ورزد و به نام و كام خود در باب آن ها داوري نمي كند. در اين جا شاعر با داستان هايي شفاهي و مدون سرو كار دارد كه در آن ها شرح پهلواني ها، عواطف و احساسات مختلف مردم يك روزگار و مظاهر ميهن دوستي و فداكاري و جنگ با تباهي ها و سياهي ها آمده است.

نكته ها:

حماسه:

 در لغت= دلاوري و شجاعت

در اصطلاح=شعري است داستاني با زمينهي قهرماني، قومي وملي كه حوادثي خارق العاده در آن جريان دارد.

در حماسه= شاعر، هيچ گاه عواطف شخصي خود را در اصل داستان وارد نمي كند و آن را به پيروي از اميال خويش تغيير نمي دهد.

در حماسه= شاعر با داستان هايي شفاهي و مدون سرو كاردارد كه در آن ها شرح پهلواني، عواطف و احساسات مختلف مردم يك روزگار و مظاهرميهن دوستي و فداكاري و جنگ با تباهي ها و سياهي ها آمده است.

 

*** انواع منظومه هاي حماسي:

در ادبيات ملل، از يك ديدگاه، دو نوع منظومه ي حماسي مي توان يافت:

       نخست، منظومه هاي حماسي طبيعي و ملي كه عبارت است از نتايج افكار و قرايح و علايق و عواطف يك علت كه در طي قرن ها تنها براي بيان وجوه عظمت و نبوغ آن قوم به وجود آمده است. اين نوع حماسه ها سر شار از ياد جنگ ها، پهلواني ها، جان فشاني ها و در عين حال، لبريز از آثار تمدن و مظاهر روح و فكر مردم يك كشور در قرن هاي معيني از ادوار حياتي ايشان است كه معمولا از آن ها به دوره هاي پهلواني تعبير مي كنيم. از اين گونه منظومه هاي حماسي مي توان حماسه ي گيل گمش، ايلياد و اديسه ي هومر، شاعر بزرگ يونان باستان و شاهنامه ي حكيم ابوالقاسم فردوسي را در ادب فارسي نام برد. در اين دسته منظومه ها، شاعر به ابداع و آفرينش توجهي ندارد بلكه داستان هاي مدون كتبي يا شفاهي را كه ظاهرا از بعضي وقايع خارجي نشئت گرفته اند با قدرت شاعرانه ي خويش نقل مي كند.

نكته ها:

نتايج، قرايح، علايق، عواطف، وجوه : جمع مكسر( نتيجه، قريحه، علاقه، عاطفه، وجه)

قرايح: طبع ذوق، ادراك و قدرت طبيعي در سرودن شعر و نوشتن ( به معني اول هرچيز نيز مي باشد ) ( اهميت املايي دارد )

وجوه: روي ها ، چهره ها، طريقه،جهت، قصد ( به معني پول به كار مي رود)

نبوغ: هوشياري، ذكاوت(هم خانواده ي نابغه)

ابداع: نوآوري ( اهميت املايي دارد)

نشئت: از نو زنده شدن،پرورش يافتن(واژه دو رسم الخطي است: نشات)

انواع منظومه هاي حماسي:1-منظومه هاي حماسي طبيعي و ملي

                                         2- منظومه هاي حماسي مصنوع

     منظومه هاي حماسي طبيعي و ملي: عبارت است از نتايج افكار، قرايح،علايق و عواطف يك ملت كه در طي قرن ها تنها براي بيان وجوه عظمت و نبوغ آن قوم به وجود آمده است. سر شار از ياد جنگ ها، پهلواني ها، جان افشاني ها

لبريز از آثار تمدن و مظاهر روح و فكر مردم يك كشور در قرن هاي معيني از ادوار حياتي ايشان است- دوره پهلواني

نمونه هاي منظومه هاي حماسي و طبيعي و ملي: 1-گيل گمش2-ايلياد3-اديسه4-شاهنامه فردوسي                                                                                  اثرهومر (يونان باستان)

(در منظومه ي طبيعي و ملي) شاعر به ابداع و آفرينش توجهي ندارد بلكه داستان هاي مدون كتبي يا شفاهي را كه ظاهرا از بعضي وقايع خارجي نشئت گرفته اند، با قدرت شاعرانه ي خويش نقل مي كند.

    ** دوم، منظومه هاي حماسي مصنوع: در اين منظومه ها شاعر با داستان هاي پهلواني مدون و معيني سرو كار ندارد بلكه خود به ابداع و ابتكار مي پردازد و داستاني را به وجود مي آورد. در اين گونه داستان ها، شاعران آزاد و مختارند با رعايت قواعد و قوانيني كه ناظر بر شعر حماسي است. به دل خواه موضوع داستان خود را ابداع كنند و تخيل خويش را در آن دخيل سازند. از اين دسته مي توان، (ظفر نامه)ي حمدالله مستوفي، در زبان فارسي و (انه ايد) سروده ي ويرژيل، شاعر روم باستان، را بر شمرد. منظومه هاي حماسي را از چشم اندازي ديگر، به حماسه هاي اساطيري و پهلواني، حماسه هاي تاريخي وحماسه هاي ديني تقسيم كرده اند.

نكته ها:

منظومه هاي حماسي مصنوع:

1-                            شاعر با داستان هاي پهلواني مدون و معيني سرو كار ندارد.

2-                          خود شاعر به ابداع و ابتكار مي پردازد و داستاني را به وجود مي آورد.

3-             شاعران آزاد و مختارند(اختيار دارند) باررعايت قواعد و قوانيني كه ناظر بر شعر حماسي است، به دل خواه موضوع داستان خود را ابداع  كنند و تخيل خويش را در آن دخيل سازند ( دخالت دهند )

چند نمونه از آثار حماسه ي مصنوع:

1-                            (ظفر نامه) حمد الله مستوفي ( در زبان فارسي)

2-                          (انه ايد) سروده ي (ويرژيل) (شاعر روم باستان)

*منظومه هاي حماسي را از چشم اندازي ديگر به حماسه هاي ( اساطيري)، (پهلواني)،(تاريخي) و ( ديني) تقسيم كرده اند.

 

                                                            ويژگي هاي حماسه

** هم چنان كه در تعريف حماسه گذشت، هر حماسه بايد داراي چهار زمينه ي (داستاني)، (قهرماني ) ، (ملي)و (خرق عادت) باشد.

زمينه ي داستاني حماسه: يكي از ويژگي هاي حماسه، داستاني بودن آن است بنابر اين حماسه را مي توان مجموعه اي از حوادث دانست. با اين كه در حماسه- بي هيچ ترديدي-مجموعه اي از وصف ها،خطبه ها و تصويرها وجود دارد اما همه ي اين عناصر نسبت به (داستاني بودن) در مرتبه ي دوم هستند.

زمينه ي قهرماني حماسه: بيش ترين بخش حماسه را اشخاص و حوادث تشكيل مي دهند و وظيفهي شاعر حماسي آن است كه تصوير ساز آن ها وجود دارد، قهرماناني ملي هستند: مانند(رستم) در شاهنامه ي فردوسي.

نكته ها:

زمينه ها(ويژگي ها)ي  حماسه :1- داستاني2- قهرماني3- ملي4- خرق عادت

*زمينه ي (داستاني) حماسه:1-حماسه را مي توان مجموعه اي از حوادث دانست.

2-(داستاني بودن) در مرتبه ي اول قرار دارد و عناصر(وصف، خطبه،و تصوير) در مرتبه ي دوم جاي مي گيرد.                                         

* زمينه ي (قهرماني): بيشترين بخش حماسه- اشخاص و حوادث( زمينه قهرماني)

وظيفه ي شاعر حماسي- آن است كه تصوير ساز انسان هايي باشد كه هم از نظر نيروي مادي ممتازند و هم از لحاظ نيروي معنوي

قهرمانان حماسه- با تمام رقتي كه از نظر عاطفي و احساسي در ان ها وجود دارد، قهرمانان ملي هستند.

نمونه اي از قهرمانان ملي- (رستم) در شاهنامه فردوسي

 

   ** زمينه ملي حماسه: اين حوادث قهرماني- كه به منزله تاريخ خيالي يك ملت است- در بستري از واقعيات جريان دارند واقعياتي كه ويژگي هاي اخلاقي نظام اجتماعي، زندگي سياسي و عقايد آن جامعه را درمسائل فكري و مذهبي در بر مي گيرد. شاهنامه نيز تصويري است از جامعه ي ايراني در جزئي ترين ويژگي هاي حياتي مردم آن. در همان حال كه با خواندن شاهنامه از نبردهاي ايرانيان براي كسب استقلال و مليت در برابر ملل مهاجم، آگاهي مي يابيم، از مراسم اجتماعي،تمدن و مظاهر مدنيت و اخلاق ايرانيان و مذهب ايشان و حتي خوشي هاي پهلوانان و بحث هاي فلسفي و ديني آنان مطلع مي شويم.

نكته ها:

* زمينه ي (ملي) حماسه: حوادث قهرماني به منزله ي تاريخ خيالي يك ملت است. در بستري از واقعيات جريان دارند .

 

واقعياتي كه ويژگي هاي اخلاقي نظام اجتماعي،زندگي سياسي و عقايد ان جامعه را در مسائل فكري و مذهبي در بر مي گيرد.

* (شاهنامه)ي فردوسي : تصويري از جامعه ي ايراني در جزئي ترين ويژگي هاي حياتي مردم آن است .

* با خواندن شاهنامه از اين موضوعات اگاهي مي يابيم :

نبردهاي ايرانيان براي كسب استقلال و مليت در برابر ملل و مهاجم

مراسم اجتماعي، تمدن و مظاهر مدنيت

اخلاق ايرانيان و مذهب ايشان

(حتي) خوشي هاي پهلوانان و بحث هاي فلسفي و ديني آنان

 

     ** زمينه ي خرق عادت: از ديگر شرايط حماسه، جريان يافتن حوادثي است كه با منطق و تجربه ي علمي سازگاري ندارد. در هر حماسه اي، رويدادهاي غير طبيعي و بيرون از نظام عادت ديده مي شود كه تنها از رهگذر عقايد ديني عصر خود،توجيه پذير هستند. هر ملتي، عقايد ماوراي طبيعي خود را به عنوان عاملي شگفت آور، در حماسه ي خويش به كار مي گيرد و بدين گونه است كه در همه ي حماسه ها، موجودات و آفريده هاي غير طبيعي، در ضمن حوادثي كه شاعر تصوير مي كند، ظهور مي يابند. در شاهنامه نيز وجود سيمرغ، ديو سپيد،رويين تن بودن اسفنديار و عمر هزار ساله ي زال،... عناصر و پديده هاي هستند كه همچون رشته هايي استوار، زمينه ي تخيلي حماسه را تقويت مي كنند. جز آن چه گفته شد،ويژگي هاي ديگري نيز براي حماسه ذكر شده است كه جنبه ي فرعي دارند .

نكته ها:

1- جريان يافتن حوادثي است كه با منطق و تجربه ي علمي سازگاري ندارد.

2- در هرحماسه اي ،رويدادهاي غير طبيعي و بيرون از نظام عادت ديده مي شود.

3- رويدادهاي غير طبيعي تنها از رهگذر عقايد ديني عصرخود،توجيه پذير هستند.

4- هر ملتي ، عقايد ماوراي طبيعي خود را به عنوان عاملي شگفت آور، در حماسه ي خويش به كار مي گيرد.

نمونه هاي خرق عادت در (شاهنامه ي فردوسي): وجود سيمرغ، ديو سپيد، رويين تن بودن اسفنديار، عمر هزار ساله ي زال

عناصر و پديده هاي خرق عادت چون رشته هايي استوار زمينه ي (تخيلي) حماسه را تقويت مي كند.

*جز اين چهار ويژگي ( زمينه)، ويژگي هاي ديگري نيز براي حماسه ذكر كرده اند كه جنبه ي فرعي دارند.

*(خرق): شكافتن، پاره كردن، چاك دادن(خرق عادت: خلاف عادت)

 

    ** كاربرد اصطلاح (حماسه) در ادبيات فارسي- كه از قديم ترين ادوار، نمونه هاي برجسته ي حماسي را در برداشته- امري است جديد كه در پنجاه شصت سال اخير، به حوزه ي تعبيرات نويسندگان و ادبيات ايراني راه يافته است . داز آن جا كه حماسه ها بزرگ و شكوهمند هستند، امروزه هر واقعه يا اثر بزرگ را حماسه مي نامند. با توضيحاتي كه در باب مفهوم دقيق حماسه و شكل گيري و ويژگي هاي آن ياد كرديم، در ادب فارسي- به جز شاهنامه- نمونه اي را كه مصداق كامل حماسه باشد، به دشواري مي توان يافت، هر چند كه شاهنامه نيز از مايه هاي اسطوره اي و تاريخي خالي نيست. در ادبيات فارسي، اصطلاح حماسه بيشتر براي شعر به كار گرفته مي شود : زيرا دو عامل وزن و آهنگ كه اجزاي جدايي ناپذير منظومه هاي حماسي هستند، تنها در شعر يافت مي شوند. با اين حال، در منابع قديم از شاهنامه هاي منثور ياد شده كه نمونه هايي از آثار حماسي و پهلواني هستند و جنبه ي ملي و تاريخي و مذهبي دارند . از اين دسته مي توان به شاهنامه ي منثور ابوالمؤيد بلخي و شاهنامه ي ابو منصوري در قرن چهارم، اخبار رستم از آزاد سرو سيستاني، حمزه نامه يا رموز حمزه از مؤلفي ناشناس و ابو مسلم نامه ي ابو طاهر طرسوسي اشاره كرد.

نكته ها:

1- از قديم ترين ادوار، نمونه هاي برجسته ي حماسه را در برداشته است .

2- (اما كاربرد اصطلاح حماسه ) امري است جديد كه در پنجاه شصت سال اخير، به حوزه ي تعبيرات نويسندگان و اديبان ايراني راه يافته است .

3-امروه(از آن جا كه حماسه ها بزرگ و شكوهمند هستند) هر واقعه يا اثر بزرگ را (حماسه) مي نامند.

ـ در ادب فارسي فقط (شاهنامه ي فردوسي) نمونه ي كامل حماسه مي باشد.

ـ اصطلاح (حماسه) بيشتر براي شعر به كار گرفته مي شود زيرا دو عامل (وزن )  و (آهنگ)(كه اجزاي جدايي ناپذير منظومه هاي حماسي هستند) تنها در شعر يافت مي شوند.

ـ در منابع قديم از شاهنامه هاي منثور ياد شده كه نمونه هايي از آثار حماسي و پهلواني هستند و جنبه ي ملي، تاريخي و مذهبي دارند.

 

آثار حماسه ي منثور

1-                                                    شاهنامه ي منثورابوالمؤيد بلخي

2-                                                  شاهنامه ي (ابو منصوري ) (قرن چهارم)

3-                                                  اخبار رستم اثر آزاد سروسيستاني

4-                                                  حمزه نامه يا (رموز حمزه) اثر مؤلفي ناشناس

5-                                                  ابو مسلم نامه اثر ابو طاهر طرسوسي ( اهميت املايي دارد)

 

[ شنبه هفتم آبان 1390 ] [ 19:51 ] [ رحیم پورسعیدی ]

درس چهارم

                                        كاوه ي دادخواه

مني چون بپيوست با كرد گار                 شكست اندر آورد و برگشت كار

همينكه در برابر خدا مغرور و خود ستايي كرد شكست خورده و تيره بخت شد.

 

چه گفت آن سخن گوي با فرّ و هوش           چو خسرو شدي، بندگي را بكوش

آن فرد بزرگوار و خردمند گفته است كه چون به بزرگي و سروري رسيدي، در راه بندگان خدا كوشش كن يا در اوج قدرت و پادشاهي عبادت و بندگي خدا را بكن و از او غافل مباش

به يزدان هر آن كس كه شد نا سپاس           به دلش اندر آيد زهر سو هراس

هر كسي خدا را ناسپاسي كند. بيم و اضطراب سراسر و جودش را فرا مي گيرد

 

به جمشيد بر، تيره گون گشت روز              همي كاست زو فرّ گيتي فروز

روزگار بر جمشيد تيره و تار شد و عظمت و قدرت او افول كرد

 

نهان گشت آيين فرزانگان                   پراگنده شد نام ديوانگان

راه و رسم دانايان و فرهيختگان از بين رفت و جادوگران مشهور شدند

 

هنر خوار، شد جادويي ارج مند                نهان راستي، آشكارا گزند

فرهنگ و ادب و هنر بي ارزش شد و سحر و جادو گري ارزشمندگرديد، صداقت و راستي از بين رفت، آزار و اذيت جاي آن را گرفت.

 

شده بر بدي دست ديوان دراز            زنيكي نبودي سخن جز به راز....

جاهلان و شياطين براي زشتكاري و ظلم آزاد بودند و از خوبي و نيكي فقط مخفيانه صحبت مي شد

ندانست خود جز بد آموختن               جز از كشتن و غارت و سوختن

ضحاك نيز جز بد آموزي و قتل و غارت چيزي نمي دانست

 

هم آن گه يكايك ز درگاه شاه            بر آمد خروشيدن  دادخواه

در آن لحظه ناگهان از دربار ضحاك، فرياد كاوه بلند شد

 

ستم ديده را پيش او خواندند              برِ نامدارانش بنشاندند

كاوه ي مظلوم را نزد ضحاك فراخواند و او را پيش بزرگان دربار نشاندند.

بدو گفت مهتر به روي دژم                كه بر گوي تا از كه ديدي ستم

ضحاك با عصبانيت از كاوه پرسيد: باز گو كه از چه كسي ظلم و ستم ديده اي

 

خروشيد و زد دست بر سر زشاه         كه شاها، منم كاوه ي داد خواه

فرياد زد و از ظلم و ستم شاه برسر خود كوبيد و گفت: اي پادشاه، من كاوه ي دادخواه هستم.

 

يكي بي زيان مرد آهنگرم                 زشاه آتش آيد همي بر سرم

آهنگري بي آزارم اما شاه ظلم و ستم بسياري به من كرده است.

 

تو شاهي و گر اژدها پيكري               ببايد بدين داستان داوري

اگر تو پادشاه هستي يا ديو سيرت، بايد در باره ي سرگذشت من قضاوت نمايي.

 

اگر هفت كشور به شاهي تو راست        چرا رنج و سختي همه بهر ماست؟

اگر تو پادشاه جهان هستي، چرا بايد ما رنج و سختي ها را تحمل كنيم؟

 

شماريت با من ببايد گرفت              بدان تا جهان ماند اندر شگفت

لازم است براي اين اقدام (ظالمانه) به من حساب پس بدهي تا مردم جهان شگفت زده شوند.

 

مگر كز شمار تو آيد پديد                     كه نوبت به فرزند من چون رسيد؟

تا شايد از نحوه ي محاسبه تو روشن شود كه چگونه نوبت به فرزند من رسيده است؟

 

كه مارانت را مغز فرزند من                   همي داد بايد به هر انجمن

كه تنها مغز فرزندان من بايد در ميان اين همه مردم خوراك ماران تو گردد.

***

چو بر خواند كاوه همه محضرش              سبك، سوي پيران آن كشورش

خروشيد كاي پايمردان ديو                      بريده دل از ترس گيهان  خديو

هنگامي كه كاوه استشهاد نامه را خواند به سرعت و عصبانيت رو به بزرگان كشور كرد و فرياد بر آورد كه اي حاميان ضحاك از خداي جهان نمي ترسيد.

همه سوي دوزخ نهاديد روي                    سپرديد دل ها به گفتار اوي

جاي شما در جهنم است چون مطيع فرمان هاي ضحاك هستيد.

نباشم بدين محضر اندر گوا                      نه هرگز برانديشم از پادشا

اين استشهاد را گواهي و تاييد نمي كنم و هرگز از پادشاه ترسي ندارم.

 

خروشيد و برجست لرزان زجاي             بدرّيد و بسپرد محضر به پاي

فرياد برآورد و در حالي كه از خشم مي لرزيد، استشهادنامه را پاره كرد و زير پا انداخت.

 

گران مايه فرزند او پيش اوي                   از ايوان برون شد خروشان به كوي

فرزند عزيز او از دربار پادشاه زودتر از كاوه به كوچه آمد و فرياد بر آورد.

 

چو كاوه برون آمد از پيش شاه              بر او انجمن گشت بازارگاه

هنگامي كه كاوه از دربار شاه بيرون آمد، مردم بازار دور او جمع شدند.

 

همي بر خروشيد و فرياد خواند              جهان را سراسر سوي داد خواند

مي خروشيد و فرياد مي زد و مردم را به عدل خواهي دعوت مي كرد.

 

از آن چرم،كآهنگران پشت پاي                بپوشند هنگام زخم دراي

همان كاوه،آن بر سر نيزه كرد                  همان گه زبازاربرخاست گرد

همان چرمي كه آهنگرها هنگام ضربه زدن با پتك بر تن مي كنند، كاوه بر سر نيزه كرد و در همان لحظه بازار را ازدحام و شلوغي فرا گرفت و مردم تجمّع كردند.

 

خروشان همي رفت نيزه به دست            كه اي نامداران يزدان پرست

كسي كاو هواي فريدون كند                   سر از بند ضحاك بيرون كند...

كاوه نيزه به دست مي رفت و فرياد مي كرد كه اي بزرگان خداپرست، هر كسي مي خواهد از فريدون طرف داري كند و از يوغ بندگي و ظلم و ستم ضحاك آزاد گردد...

 

بپوييد كاين مهتر آهرمن است              جهان آفرين را به دل دشمن است

حركت كنيد زيرا اين پادشاه، شيطان است و قلباً دشمن خداست.

 

بدان بي بها نا سزاوار پوست                   پديد آمد آواي دشمن ز دوست

به وسيله آن پوست كهنه و بي ارزش دوست و دشمن شناخته شدند.

همي رفت پيش اندرون مردگُرد             سپاهي بر او انجمن شد نه خُرد

كاوه ي پهلوان، پيشاپيش مي رفت و سپاهي انبوه گرد او جمع شدند.

 

بدانست خود كآفريدون كجاست           سر اندر كشيد و همي رفت راست

كاوه مي دانست كه مخفي گاه فريدون كجاست به همين علت سر خود را زير اندخت و يكسره به آن جا رفت

 

به هر بام و در، مردم شهر بود               كسي كش زجنگاوري بهر بود

مردم كوچه و بازار از بام و در و ديوار و همه ي كساني كه اهل جنگ و نبرد بودند، در اين قيام شركت داشتند.

 

ز ديوارها خشت و از بام سنگ              به كوي اندرون تيغ و تير خدنگ

بباريد چون ژاله زابر سياه                    كسي را نبُد بر زمين جايگاه

از پشت بام ها و روي ديوارها سنگ و آجر و از كوچه نيز شمشير و تير فرو مي ريخت مانند باراني كه از ابر سياه فرو مي ريزد و از ازدحام و شلوغي جاي سوزن انداختن نبود.

 

به شهر اندرون هر كه بُرنا بدند            چو پيران كه در جنگ دانا بُدند

سوي لشكر آفريدون شدند                 زنيرنگ ضحاك بيرون شدند

جوانان شهر و پيران كار آزموده و دانا جنگ(جنگ بلد) به لشكر فريدون پيوسته و از دام و مكر حكومت ضحاك رستند.

               

خودآزمايي

1ـ حماسه هاي ايراني بر چه ارزش هايي مبتني هستند؟

آثار تمدن و مظاهر روح و فكر مردم كشور با تكيه بر ستايش داد پيشگي و تاكيد بر دادگري

2- چه شباهت هايي بين انقلاب فرانسه و قيام كاوه ي آهنگر وجود دارد؟

1- هر دو قيامي خود جوش و مردمي بودند.

2- عدالت خواهي و داد گري شعار هردو قيام بوده است.

3- هم دلي و همراهي عموم مردم به ويژه طبقه ي محروم

3- چرا شاعر مي گويد:

‌‌    « به جمشيد بر،تيره گون گشت روز      همي كاست زو فرگيتي فروز »

زيرا مغرور شد و ادعاي خدايي كرد.

4- ماراني كه بر دوش ضحاك روييدند، مظهر جه خصلتي بودند؟

تجسمي است از خوهاي اهريمني و بيداد و منش خبيث.

5- نخستين چاره انديشي مردم در مقابل بيداد ضحاك چه بود؟

خورش خانه ي ضحاك را بر عهده مي گيرند و روزانه يكي از دوتني را كه براي بيرون كردن مغز سرشان مي آورند، از مرگ نجات مي بخشند و در عوض مغز گوسفند با مغز ديگري در مي آميزند و به خورد ماران مي دهند

6- پرورش يافتن فريدون در غار به هنگام كودكي شبيه پرورش يافتن كدام پيامبر بزرگ الهي است؟    حضرت موسي (با توجه به كتاب)

7- در مصراع ((سپرديد دل ها به گفتاري اوي))مرجع ضمير ((او))كيست؟   ضحاك

8- مصراع دوم اين بيت كدام ضرب المثل را به ياد مي آورد؟

      بباريد چون ژاله زابر سياه                      كسي را نبد بر زمين جايگاه

ضرب المثل: جاي سوزن انداختن نبود

سعدي:كسي از مرد در شهر و از زن نماند                 در آن بتكده جاي ارزن نماند

9ـ به نظر نويسنده، حماسه ي فردوسي ـ شاهنامه ـ چگونه كتابي است؟

 كتابي است در خور حيثيّت انسان

[ شنبه هفتم آبان 1390 ] [ 19:49 ] [ رحیم پورسعیدی ]

        درس پنجم

                                               گذر سياوش از آتش

      يكي از شورانگيزترين و غم آلوده ترين داستان هاي شاهنامه ي فردوسي، سوگ سياوش است . سياوش فرزند كاووس ، شاه خيره سر كياني است كه پس از تولد،‌ رستم او را به زابل برده رسم پهلواني ، فرهيختگي و رزم و بزم بدو مي آموزد. در بازگشت، سودابه همسر كاووس شاه، به سياوش دل مي بندد اما او كه آزرم و حيا و پاكدامني و عفاف  آموخته است، تن به گناه نمي سپارد و به همين دليل از جانب سودابه متهم مي شود. سياوش براي اثبات بي گناهي خويش از ميان آتش مي گذرد، واز اين آزمايش، سرافراز بيرون مي آيد. پس از چندي، ( براي دور ماندن از وسوسه هاي سودابه و خيره سري هاي كاووس) داوطلبانه از جانب پدر براي مقابله با افراسياب به سوي توران زمين مي رود. افراسياب گروگان هايي را به نزد او مي فرستد و سياوش صلح را مي پذيرد. از ديگر سو كاووس از سياوش مي خواهد كه گروگان ها را بكشد اما سياوش نمي پذيرد و به توران پناه مي برد. در آنجا با جريره ، دختر پيران ويسه( وزير خردمند افراسياب) و فرنگيس، دختر افراسياب ازدواج مي كند، از جريره، فرود واز فرنگيس، كي خسرو، زاده مي شود. سياوش دو شهر "گنگ دژ" و"سياوش گرد" را در توران بنا مي نهد . پس از مدتي به تحريك گرسيوز، ميانه سياوش و افراسياب به تيرگي مي گرايد و سرانجام خون او در غربت و بي گناهي ريخته مي شود.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

                                              گذر سياوش از آتش

&چنين گفت موبد به شاه جهان               كه درد سپهبد نماند نهان

موبد:  (در اين جا ) به معني " روحا ني  مشاور در امور سلطنت "

 منظور " كاووس شاه"

      شاه جهان      

     جهان : مجاز اغراق آميز از "ايران "

 

سپهبد : سردار و فرمانده ي سپاه ، سپه سالار ؛ منظور : كاووس شاه

جهان و نهان : جناس ناقص

درد سپهبد : منظور "ارتباط بين پسر و همسر كاووس "

مصراع دوم : معادل مثل " ماه پشت ابر نمي ماند "

معني : روحاني مشاور پادشاه به كاووس چنين گفت : كه مشكل شاه پنهان نمي ماند .

 

&چو خواهي كه پيدا كني گفت و گوي                         ببايد زدن سنگ را بر سبوي

گفت و گوي : منظور " حقيقت ماجرا بين سياوش و سودابه "

سبو : كوزه ي سفالي

سنگ و سبو : دو چيز ضد و مخالف يكديگر مانند سنگ و شيشه ؛ آتش و پنبه

سنگ بر سبو زدن : كنايه از " آزمايش و امتحان " (توضيحات "2")

معني: اگر مي خواهي حقيقت آشكار شود ، بايد به آزمايش و امتحان (سياوش يا سودابه ) بپردازي .

 

&كه هر چند فرزند هست ارج مند                           دل شاه از انديشه يابد گزند

فرزند : سياوش / دل : مجاز از" وجود "

انديشه : بد گماني

گزند : آزردگي ، آزار

معني: هر چند فرزند (سياوش ) عزيز است اما بد گماني نسبت به او دل شاه را آزرده خواهد كرد.

 

&وزين دختر شاه هاماوران                      پر انديشه گشتي به ديگر كران

وزين : و از اين

هاماوران : نام يك كشور (سرزمين)

دختر شاه هاماوران: منظور " سودابه " ؛ كي كاووس پس از اين كه شاه هاماوران را شكست مي دهد،

علاوه بر گرفتن باج و خراج، دخترش سودابه را نيز به همسري مي گيرد.

پر انديشه گشتن : نگارش و مضطرب شدن

به ديگر كران: از طرف ديگر

معني : از طرف ديگر، سودابه نيز موجب نگراني خاطر فراوان شما شده است .

 

&  ز هر در سخن چون بدين گونه گشت                  برآتش يكي را ببايد گذشت

گشت و گذشت : جناس ناقص

معني : چون كار به اين جا(به اين مرحله) كشيده شد [ مقصر پيدا نشد ] به ناچار يكي از آن دو (سودابه يا سياوش ) براي اثبات بي گناهي خود بايد از آتش عبور كرد.

 

& چنين است سوگند چرخ بلند                               كه بر بي گناهان نيايد گزند

                                                   استعاره از " آسمان"

                                     چرخ  

                                                   تشخيص (به سبب سوگند خوردن)

*اين بيت به باور گذشتگان اشاره دارد (آتش بي گناهان را نمي سوزاند )

معني : سوگند آسمان اين چنين است كه آتش به بي گناهان آسيب نمي رساند.

 

& جهاندار ، سودابه را پيش خواند                  همي با سياوش به گفتن نشاند

جهاندار:  منظور " كاووس شاه "

به گفتن نشاندن: كنايه از " رو به رو كردن "

معني : كاووس شاه ،  سودابه را به نزد خود فرا خواند و او را با سياوش رو به رو كرد .

 

& سرانجام گفت ايمن از هر دوان                 نگردد مرا دل ، نه روشن روان

هردوان : هر دو ي آن ها (سياوش و سودابه )

را :  نشانه ي فك اضافه (دل من )

" ايمن نگرديدن دل "  و " روشن نگشتن روان " :  كنايه از " عدم آرامش ، بد گماني "  

معني : سرانجام( كاووس ) به هر دوي آن ها گفت كه دل ( خاطر ) من از شما دو تن آسوده نمي شود و روحم آرامش نمي گيرد (من هنوز نسبت به شما بدگمانم)

 

& مگر كآتش تيز پيدا كند                          گنه كرده را زود رسوا كند            

     مگر : ايهام = شايد (قيد ترديد)  -- اميد است ( قيد آرزو )

      آتش : تشخيص

پيدا كند : روشن و مشخص سازد

تيز : شعله ور

معني : به اين اميد (شايد ) آتش شعله ور حقيقت را روشن سازد و سريع گناه كار را رسو ا نمايد .

 

& چنين پاسخ آورد سودابه پيش         كه من راست گويم به گفتار خويش...

مرجع : " من " سودابه  

آمدنِ " ... " در شعر : نشان دهنده ي اين است كه بيت يا ابياتي پس از اين بيت  حذف شده است

معني : سودابه چنين پاسخ داد كه سخنان من راست است (دروغ نمي گويم).

 

& سياوش را كرد بايد درست                كه اين بد بكرد و تباهي بجست

سياوش را كرد بايد درست:   بايد سياوش را اصلاح و تنبيه كرد ( جمله از زبان سودابه است )

تباهي: فساد ، نابودي ، خرابي

معني: بايد سياوش را اصلاح و تنبيه كرد زيرا كه او كارهاي بدي انجام داده و مرتكب گناه و فساد گشته است .

 

& به پور جوان گفت شاه زمين               كه رايت چه بيند كنون اندرين ؟

پور : پسر

پور جوان : سياوش

                              منظور " كاووس شاه "

     شاه زمين  

                                    زمين : مجاز اغراق آميز از " ايران"

رايت چه بيند : رأي و نظر تو چيست

اندرين: در اين مورد ( در مورد سخنان اتهام آميزي كه سودابه به تو نسبت داده است)

مصراع دوم : واج آرايي ؛ تكرار صامت " ن"

معني: كاووس به پسر جوانش گفت كه در اين باره نظر تو چيست (چه دفاعي از خود داري. )

 

& سياوش چنين گفت كاي شهريار               كه دوزخ مرا زين سخن گشت خوار

شهريار : پادشاه ( كاووس)

مرا : براي من ( را: حرف اضافه به معني " براي " )

خوار : آسان ، سهل

معني: سياوش چنين گفت كه اي پادشاه ، تحمل آتش دوزخ از شنيدن اين تهمت براي من ساده تر است (با شنيدن اين اتهامات، عبور از آتش براي منِ بي گناه آسان است)

 

& اگر كوه آتش بود بسپَرم                           ازين تنگ خوار است اگر بگذرم

كوه آتش: اضافه تشبيهي (آتش : مشبه / كوه : مشبه به ) اغراق                          

بسپَرم : پاي مال كنم ، زير پا مي گذارم

تنگ : منظو " آتش"  

خوار : آسان ، ساده

ازين تنگ خوار است اگر بگذرم: اگر قرار بر عبور از ميان آتش باشد،  براي من آسان است )

معني : اگر كوهي از آتش نيز باشد آن را زير پا له مي كنم و اگر قرار بر عبور از آتش باشد، براي من كاري آسان است.

 

& پر انديشه شد جان كاووس كي                          زفرزند و سودابه ي نيك پي

جان مجاز از " وجود"

كي: پادشاه، عنوان پادشاهان سلسله ي كياني مانندكي قباد، كي كاووس، كي خسرو..

نيك پي : خجسته ، نيك نژاد ، اصيل

معني : كي كاووس از فرزند خود سياوش  و همسر اصيل و نيك نژاد خود  سودابه به شدت مضطرب و نگران شد.

 

& كزين دو گر يكي شود نابكار                      از آن پس كه خواند مرا شهريار ؟

كزين دو : كه از اين دو (سودابه و سياوش )

نابكار : گناه كار ، بدكار

كه (مصراع دوم ) : چه كسي (ضمير پرسشي)

كه خواند مرا شهريار : استفهام انكاري (كسي مرا پادشاه نمي داند )

دو و يكي : تناسب(مراعات نظير)

معني : (حتي) اگر يكي از اين دو نفر نيز گناه كار و مجرم باشند، ديگر بعد از اين، كسي مرا پادشاه خطاب نخواهد كرد (پادشاهيِ من زير س‍ؤال خواهد رفت.)

& چو فرزند و زن باشدم خون و مغز                 كرا بيش بيرون شود كار نغز

       فرزند و زن           فرزند: مشبه / خون : مشبه به

    تناسب                            تشبیه

                      خون و مغز                        زن: مشبه /  مغز مشبه به                

"م"(در باشدم) : مضاف اليه (جابه جايي ضمير)؛ خون و مغزِ من باشد

خون و مغز : مجاز از "اعضاي بدن"

لف و نشر : فرزند : لف 1 / زن : لف 2 // خون : نشر 1 / مغز : نشر 2

نغز : خوب ، نيكو ، عجيب ، دل نشين

مغز و نغز : جناس ناقص

كار بيرون شدن : كنايه از "انجام پذيرفتن كار"

را : فك اضافه (كار كه "چه كسي")

كه : ضمير پرسشي (چه كسي؟)

مصراع دوم : استفهام انكاري

مصراع دوم: ديگر براي كسي چيزي عجيب تر از اين خواهد بود؟ ( كاووس در گفتگو با خود به كنايه و تمسخر مي گويد : از اين بدتر هم مي شود؟)

خون و مغز بودن كسي يا چيزي : كنايه از "ارزشمندي، مهم بودن"

در اين بيت از نقش "حديث نفس" استفاده شده است. زبان فارسي 3 درس22 (كاووس با خود درد دل می كند وحرف مي زند)

معني : وقتي كه فرزند و زن مانند اعضاي وجودم برايم عزيز و ارزشمند باشند در اين صورت ( اگر يكي از آن دو گناهكار باشند) ديگر براي كسي چيزي عجيب تر از اين خواهد بود؟ (از اين بدتر هم مي شود ؟)‍‍

 

&همان به كزين زشت كردار ، دل                         بشويم كنم چاره ي دل گسل 

همان به : همان بهتر است ("است" به قرينه ي معنوي حذف شده است )

كردار : منظور : بدگماني ، بددلي ، سوءظن

زشت كردار : تركيب وصفي مقلوب (كردارزشت)

دل بشويم :كنايه از "خود را رهاندن "

دل گسل : دل آزار، تلخ ، ناگوار

چاره كنم : چاره اي بينديشم ، راهي پيدا كنم

معني : بهتر است كه خود را از اين بد گماني نجات دهم و براي اين رويداد تلخ ودل آزار، چاره اي بيابم .

 

&چه گفت آن سپهدار نيكو سخن                            كه با بددلي شهرياري مكن

نيكو سخن : خوش سخن

بددلي : كنايه از "سوءِظن ، بدگماني"

بيت داراي "تمثيل" است

"سُخَن" بايد"سَخُن" يا "سُخُن" تلفّظ گردد تا قافيه صحيح باشد  

معني: آن فرمانده ي خوش سخن چه (زيبا و سنجيده) گفت كه با بددلي و سوءظن پادشاهي(حكومت) نكن .

 

& به دستور فرمود تا ساروان                              هيون آرد از دشت ، صدكاروان

  دستور : ايهام تناسب =  1- وزير   -  2- "امر و فرمان" كه با واژه ي "فرمود" تناسب دارد

   نهادِ "فرمود" : كاووس شاه

ساروان : شتر بان ، شتردار

هيون : اسب، شتر بزرگ (دراين جا"شتر" )

صد : نشانه ي كثرت

          تناسب

        ساروان

       جناس ناقص

معني : (كاووس) به وزير خود فرمان داد تا شتربان، صد كاروان شتر از دشت بياورد.

 

& هيونان به هيزم كشيدن شدند                         همه شهر ايران به ديدن شدند

شهر ايران : مجاز اغراق آميز از "مردم"

شهر و ايران : تناسب

معني : شترها مشغول حمل هيزم شدند و تمامي مردم ايران براي تماشا  روانه گشتند.

 

& به صد كاروان اشتر سرخ موي                  همي هيزم آورد پرخاش جوي

 ستيزه جو: صفت فاعلي مركّب مرخم ؛ پرخاش جوينده

پرخاش جوي :   منظور "كاووس شاه"        

كاروان و شتر : تناسب

معني : كاووس ستيزه جو با صد كاروان شتر سرخ مو هيزم مي آورد.

& نهادند بر دشت هيزم دو كوه                      جهاني  نظاره شده هم گروه

دو كوه: اغراق          

جهان : مجاز از "مردم"؛ اغراق دارد.

نظاره شدن : تماشاكردن

هم گروه : با هم ديگر ، به اتّفاقِ هم

دشت و كوه : تناسب

معني : هيزم فراواني به اندازه ي دوكوه دردشت آماده كردند و جمعيت  زيادي نيز با هم ديگر به تماشا مشغول شدند.

&گذر بود چندان كه گويي سوار                          ميانه برفتي به تنگي چهار

گذر : محل عبور، گذرگاه

به تنگي: به سختي، به دشواري

معني: فضاي خالي بين دو كوه هيزم به اندازه اي بود كه چهار نفر سوار به سختي مي توانستند از آن عبور كنند.              مفهوم : توصيف فضاي خالي در ميان آتش كه سياوش بايد از آن جا عبور مي كرد.

 

& بدان گاه سوگند پرمايه شاه                    چنين بود آيين و اين بود راه

بدان گاه : در زمان كي كاووس

سوگند :(در اين بيت )راه ورسم در تشخيص خطاكار از درست

گاه ، شاه ، راه : جناس ناقص

پُرمايه : ارزشمند ، گرانبها

*اين بيت به باور گذشتگان اشاره دارد

 معني:  درآن زمان (زمان كي كاووس ) ، راه و رسم شاهان در تشخيص خطا كار از درست كار اين گونه بود ؛ زيرا به اعتقاد  آنان ، آتش پاك و مقدس بود و هرگز انسان هاي پاك را نمي سوزاند . 

 

 & وزآن پس به موبد بفرمودشاه                            كه بر چوب ريزند نفت سياه 

معني: سپس كاووس شاه به روحاني مشاور خود دستور داد كه بر روي چوب ها نفت سياه بريزند.

 

 &بيامد دو صد مردِ آتش فروز                             دميدند گفتي شب آمد به روز                      دو صد : دويست نفر

 آتش فروز:  روشن كننده ي آتش

 صفت فاعلي مركّب مرخّم (آتش افرورنده)    


ادامه مطلب
[ شنبه هفتم آبان 1390 ] [ 19:47 ] [ رحیم پورسعیدی ]

       درس ششم

                                                    درآمدي بر ادبيات غنايي

 

« غنا » در لغت: سرود نغمه و آواز خوش ( معادل ليريك (lyric) در اروپا

در اصطلاح: شعري است كه گزارشگر عواطف و احساسات شخصي شاعر باشد.

وسيع ترين افق معنوي و عاطفي در شعر فارسي، افق شعرهاي غنايي است.

ـ نمونه ي كامل انواع شعر غنايي، غزل است.

ـ يكي از زمينه هاي مهم شعر غنايي، بُعد اجتماعي آن است.

ـ آغاز شعر عاشقانه را بايد قرن چهارم دانست.

ـ رشد و باروري شعر عاشقانه را در تغزلات زيباي رودكي و شهيد بلخي و رابعه بنت كعب بايد جست.

ـ در قرن پنجم تغزل در شعر فرخي كمال مي يابد و رفته رفته، غزل به عنوان يك نوع خاص مورد توجه قرار مي گيرد.

ـ از اوايل قرن ششم، عرفان و اصطلاح صوفيه با پيش گامي سنايي به حوزه ي غزل راه مي يابد.

ـ نوع عارفانه ي غزل كه محصول قرن ششم است، در قرن بعد به وسيله ي مولانا و حافظ به كمال مي رسد.

ـ كمال منظومه هاي عاشقانه در آثار نظامي به اوج خود مي رسد.

ـ در اين دوره منظومه هاي بلند انساني و عرفاني مانند منطق الطير و مثنوي مولانا با بياني تمثيلي صدر نشين آثار بزرگ و جاويدان جهان مي شوند.

ـ پس از مشروطه و به خصوص، با ظهور شعر نو تقريبا تمامي آثار شعري معاصران ما نمونه هايي از شعر غنايي هستند.

 

شكل هاي اشعار غنايي:

الف)بلند: قالب هاي قصيده و مثنوي

ب)متوسط: قالب غزل

ج) كوتاه: قطعه و رباعي و دو بيتي

نمونه هاي موفق شعر غنايي :

1ـ تغزل: (رودكي، سعدي، حافظ)

2ـ عرفان: (سنايي، عطار، مولوي، حافظ)

3ـ مناجات نامه :(سنايي، وحشي بافقي)

4ـ هجو، هزل و طنز: سوزني سمرقندي، انوري، عبيد زاكاني

5 ـ مرثيه: رودكي، سعدي، خاقاني، محتشم كاشاني

6 ـ حبسيه: مسعود سعد سلمان، خاقاني، فرخي يزدي

7ـ شكواييه: رودكي، ناصرخسرو، خيام

8ـ ساقي نامه: نظامي، حافظ، رضي الدين آرتيماني

9ـ مديحه سرايي: عنصري، فرخي، منوچهري، انوري

10ـ منظومه هاي عاشقانه: عنصري، فخرالدين اسعد گرگاني، نظامي

نمونه هاي موفق آثار غنايي منثور فارسي:

1ـ سمك عيار: تاليف فرامرز خداداد ارجاني

2ـ هزارو يك شب: اثر عبدالطيف طسوجي

3ـ سفرنامه: اثر ناصر خسرو

4ـ شرح زندگاني من: از عبدالله مستوفي

5ـ روزها: از دكتر اسلامي ندوشن

آثار جمال زاده و هدايت

 

                                                     درياي كرانه ناپديد

    رابعه قزداري بلخي از شاعران مشهور قرن چهارم و معاصر سامانيان است.پدر او كعب، اصلاً عرب بود و در حدود بلخ حكومت داشت. مشهور است كه رابعه عاشق بكتاش، غلام برادرش شد. او در شعر زير عشق پاك خود را به بكتاش تصوير كرده است.

 

عشق او بازاندر آوردم به بند                        كوشش بسيار نامد سودمند

عشق بكتاش دوباره مرا گرفتار كرد و تلاش و توان من فايده ي نداشت

عشق،درياي كرانه ناپديد                  كي توان كردن شنا اي هوشمند

عشق همانند درياي بي ساحل است اي انسان آگاه هرگز نمي تواني در اين دريا شنا كني

عشق را خواهي كه تا پايان بري        بس كه بپسنديد بايد ناپسند

اگر دوست داري كه در اين عشق وفادار بماني بايد خيلي از ناملايمات را بپذيري

زشت بايد ديد و انگاريد خوب                      زهر بايد خورد و انگاريد قند

در اين عاشقي بايد بدي ديد و آن را خوب تصور كرد تلخي را چشيده و آن را شيرين تصور كرد

تو سني كردم ندانستم همي              كز كشيدن تنگ تر گردد كمند

من سركشي كردم نمي دانستم كه اين سركشي باعث گرفتاري بيشتر مي شود

خود آزمايي صفحه40

1ـ چرا شعر غنايي داراي گسترده ترين افق معنوي مجموعه ي شعر فارسي است؟

به خاطر اين كه در اين نوع شعر شاعر به بيان « من»  فردي و اجتماعي مي پردازد و انسان ها داراي عواطف فراوان اند لذا هر كس به طوري عواطف خود را بيان كند.

 

2ـ اين بيت حافظ با كدام بيت از شعر درس ، ارتباط معنايي نزديك تري دارد؟

در بيابان گر به شوق كعبه خواهي زد قدم         سرزنش ها گر كند خار مغيلان غم مخور  

               بيت سوم

3ـ بيت آخر ،كدام خصوصيت عشق را نشان مي دهد؟

كشش و جذبه ي عشق، گريز از عشق غير ممكن است و صبر و تحمل بايد داشت.

4ـ بيت نخست را به نثر فارسي معيار بنويسيد.

عشق او مرا گرفتار كرد، كوشش بسيار من سود نداشت.

5 ـ كدام مصراع از شعر بالا ضرب المثل  است؟

           كز كشيدن تنگ تر گردد كمند

6 ـ در كدام بيت ،صنعت تضاد ديده مي شود؟

بيت چهارم

[ شنبه هفتم آبان 1390 ] [ 19:39 ] [ رحیم پورسعیدی ]

درس هفتم

                                                                  من این همه نیستم

     كشف المحجوب تأليف عالم عارف، ابوالحسن علي ابن عثمان جُلابي هجويري غزنوي (فوت 465) است . جلابي سفرهاي زيادي كرد و به خدمت مشايخ بسياري در آمد. اثر بزرگ او كشف المحجوب از جمله ي قديمي ترين و معتبر ترين كتاب ها ي فارسي در تصوف است. نثر كتاب روان وسليس وپخته و از جمله ي نثر هاي دوره ي ساماني است .

                                                                                                                  

                                                    من اين همه نيستم

&اندر اين حكايت يافتم كه شيخ ابو طاهر- حرمي رضي الله عنه - روزي بر خري نشسته بود و مريدي از آنِ وي، عنان خرِ وي گرفته بود، اندر بازار همي رفت؛ يكي آواز داد كه "اين پير زنديق* آمد" آن مريد چون آن سخن بشنيد، از غيرتِ ارادتِ خود، قصد رجم* آن مرد كرد و اهل بازار نيز جمله بشوريدند. شيخ گفت مر مريد را: اگر خاموش باشي من تو را چيزي آموزم كه از اين مِحَن باز رهي. مريد خاموش بود. چون به خانقاه* خود باز رفتند، اين مريد را گفت: آن صندوق بيار. چون بياورد، درزه*هايي بيرون گرفت و پيش افكند. گفت: نگاه كن از همه كسي به من نامه است كه فرستاده اند؛ يكي مخاطبه ي "شيخِ امام" كرده است و يكي "شيخ زكيّ" و يكي  "شيخ زاهد" و يكي "شيخ الحرمين" ومانند اين و اين همه، القاب است نه اسم و من اين همه نيستم؛ هر كس بر حَسَب اعتقاد خود سخن گفته اند و مرا لقبي نهاده اند. اگر آن بيچاره نيز بر حسب عقيدت خود سخني گفت و مرا لقبي نهاد، اين همه خصومت چرا انگيختي؟

اندر حكايات : در داستان ها

رضي الله عنه : خدا از او راضي باشد

مريدي از آنِ وي : يكي از پيروان (ارادتمندان، شاگردان) شيخ ابو طاهر حرمي

عنان : افسار ، مهار / آواز داد: فرياد زد ، صدا زد / اين پير: منظور "شيخ ابو طاهر حرمي"  

زنديق*: مُلحد، دهري ، بي دين (اهميت املايي دارد)

غيرت* : حميّت، ناموس پرستي؛ (در اصطلاح) حميّت محبّ بر طلب قطع تعلّق نظر محبوب از غير يا تعلّق غير از محبوب

ارادت : دوست داشتن ، ميل، دل بستگي و شيخ اعتقاد و اخلاص بي ريا

رجم*: سنگ زدن / آن مرد : فردي كه به توهين نمود

از غيرت ارادت خود، قصد رجم آن مرد كرد : (آن مرد) از شدّت علاقه و دل بستگي (نسبت به شيخ) خواست كه آن مرد ناسزاگو را سنگ زند

اهل بازار : بازريان، مردم

 جمله: همگي

بشوريدند: خشمگين شدند، اعتراض كردند

 مر مريد را: به مريد ("مر" براي تأكيد آمده است؛ "را" به معني "به")

خاموش بودن: سكوت كردن، حرف نزدن

 محن: جمع "محنت، رنج" (اهميت املايي دارد)

خانقاه*: محلّي كه دريشان و مرشدان در آن سكونت مي كردند و رسوم وآداب تصوّف را اجرا مي نمودند

باز رفتند: برگشتند

 درزه* : بسته (اهميت املايي دارد)

بيرون گرفت: بيرون آورد

مخاطبه كرده: خطاب نموده، نام نهاده

زكّي: پاك، پاكيزه از گناه، پارسا (هم خانواده "تزكيه")

زاهد: پرهيزكار

 شيخ الحرمين: شيخ(بزرگ) دو حرم [مكّه و مدينه ]

من اين همه نيستم: اين القاب در مورد من درست نيست (من شايسته ي اين القاب نيستم)     نشانه ي تواضع و شكسته نفسي شيخ ابوطاهر

هر كس بر حسب اعتقاد خود سخن گفته اند و مرا لقبي نهاده اند: ارتباط معنايي دارد با "هر كسي از ظّن خود شد يار من / از درون من نجست اسرار من"

آن بيچاره: منظور "فرد ناسزاگو به شيخ"

 خصومت: دشمني، ستيزه

انگيختن: به جنبش درآوردن، واداشتن، تحريك (خصومت انگيختن: دشمني ورزيدن، عكس العمل ستيزه جويانه نشان دادن)

معني: در داستان ها خواندم كه شيخ ابوطاهر حرمي كه خدا از او راضي باشد، يك روز بر خر خود نشسته ويكي از پيروان افسار خرش را گرفته بود و از بازار عبور مي كردند؛ يك شخصي فرياد زد كه "اين پير بي دين آمد." آن مريد وقتي اين ناسزا را شنيد، از شدّت دل بستگي(نسبت به شيخ) خواست كه آن مرد را سنگ زند و بازاريان نيز همگي خشميگين شدند. شيخ به مريد گفت: اگر ساكت باشي من به تو چيزي مي آموزم كه از اين رنج ها رهايي پيدا كني. مريد سكوت كرد. هنگامي كه به خانقاه خود برگشتند،‌ (شيخ) به مريد گفت: آن صندوق را بياور. وقتي (مريد) صندوق را آورد، (شيخ) بسته هايي از آن بيرون آورد و پيش مريد نهاد و گفت: ببين همه كس به من نامه فرستاده اند، يكي مرا "شيخِ امام" خطاب كرده است وديگري "شيخ پاك" وآن ديگري "شيخ پرهيزكار" ويكي ديگر "بزرگ دو حرم" والقابي همانند اين ها ولي اين همه عنوان، لقب است نه اسمِ  من ومن شايستگي اين همه القاب را ندارم؛ هر شخصي برحسب عقيده ي خود سخن گفته اند و لقبي به من داده اند. اگر آن بيچاره(ناسزاگو) نيز بر حسب اعتقاد خود سخن گفت وبه من لقبي داد، چرا اين همه دشمني ورزيدي؟

            خودآزمايي

1- در حكايت درس، كدام فضيلت و صفت ابوطاهر حرمي ستوده شده است؟

فروتني، بردباري، وارستگي، آزادگي و خويشتن داري

2- چرا ابوطاهر حرمي نامه ها را به مريد خود نشان داد؟

 براي آموزش اين نكته ي اخلاقي كه "ملاك خوب و بد بودن انسان ها، سنجش ونظر مردم نيست"

3- شيخ ابوطاهر كدام يك از صفاتي را كه در لقب ها بود، مناسب خود مي دانست؟

هيچ كدام (زيرا عقيده ي ديگران بود)

4- منظور شيخ ابوطاهر از عبارت"من اين همه نيستم" چيست؟

اين القاب در مورد من درست نيست (من شايسته ي اين القاب نيستم)     نشانه تواضع و فروتني شيخ

5- امروزه به جاي افعال زير،چه معادل هايي به كار مي رود؟

      بازرفتند- بشوريدند- بيرون گرفت- آواز داد.

باز رفتند : برگشتند(بازگشتند)، بشوريدند: خشمگين شدند، اعتراض نمودند، بيرون گرفت: بيرون آورد، آوازداد: صدا زد، فرياد كشيد

6- "عقيدت" در اين درس و كلماتي ديگر چون "اشارت و بقيّت" در فارسي بيش تر به صورت  "عقيده، اشاره و بقيه" به كار مي روند و به همان معني هستند. نمونه هايي ديگر چون "ارادت، مصاحبت و اقامت" به صورت "اراده، مصاحبه واقامه" نيز رواج دارند ولي معني آن ها تغيير كرده است. كلمات اخير را به هر دو صورت معني كنيد.

  ارادت: دوستي و دل بستگي و اظهار علاقه از روي اخلاص و اعتقاد، اراده: خواست، عزم، قدرت تصميم گيري / مصاحبت: دوستي و هم نشيني، مصاحبه: گفت و گو / اقامت: سكونت، ماندن در جايي، اقامه: برپا داشتن

&ابراهيم خواص *(رض) گويد : من وقتي به حَيي* از احياي عرب فراز رسيدن و به دارِضيفِ * اميري از امراي حيّ نزول كردن ؛ سياهي ديدم مغَلول * و مسَلسل * بر در خميه افكنده اندر آفتاب. شفقتي بر دلم پديد آمد؛ قصد كردم تا او را به شفاعت بخواهم از امير. چون طعام پيش آوردند، مر اكرام ضيف را امير بيامد تا با من موافقت كند چون وي قصد طعام كرد ، من اِبا كردم و بر عرب هيچ چيز سخت تر از آن نيايد كه كسي طعام ايشان نخورد . مرا گفت : اي جوان مرد ، چه چيز تو را از طعام من باز مي دارد ؟

                                           

حُدي : سرود و آوازي كه ساربان عرب خوانند تا شتران تيز تر روند ( اهميت املايي دارد )[ هدي: راستي : هدايت ، رستگاري ]

حدي خوان :  سرود خوان ( صفت فاعلي مركب مرخم           حدي خواننده )

خواص *: زنبيل باف [خوص: ليف خرما كه از آن سبد مي بافتند (اهميت املايي دارد)

رض : مخفف "رضي الله عنه "

وقتي : يك زماني

حي * : قبيله ( اهميت املايي دارد )

احيا : قبايل ، جمع " حي"

فرا زرسدن: رسيدن

دار : خانه

ضيف : مهماني ( اهميت املايي دارد )

دار ضيف* : مهمان سرا ، مهمان خانه

امير : فرمانده ، فرمان روا ( امرا : جمع "امير")

نزول كردن : وارد شدن

سياه : غلام سياه پوست ( بَرده)

مغلول * : بسته شده ( اهميت املايي دارد )

مسلسل * : در زنجير شده = مغلول (غُل وسلسله : زنجير )

شفقت : مهرباني، دل سوزي نرم دلي ، رحم

شفقتي بر دلم پديد آمد: دلم به رحم آمد، دلم بسوخت

شفاعت: ميانجي گري، وساطت

او را به شفاعت بخواهم از امير: آزادي او را با ميانجي گري خود از امير درخواست كنم

طعام: غذا، خوردني

اكرام: بزرگ داشتن، احترام كردن، تكريم

را: حرف اضافه به معني "براي"

مر اكرام ضيف را امير بيامد تا با من موافقت كند: امير آمد تا به منظور احترام به ميهمان، غذا را به همراه من بخورد

اِبا: خودداري، امتناع، سرپيچي (اهميت املايي دارد)

سخت تر: دشوارتر، ناگوارتر

معني: ابراهيم خوّاص كه خدا از او راضي باشد، مي گويد: من يك زماني به قبيله اي از قبايل عرب رسيدم و به مهمان خانه ي يكي از اميران قبيله وارد شدم؛ برده اي سياه و در زنجير بسته شده را ديدم كه در آفتاب سوزان جلوي در خيمه (او را) انداخته اند. دلم به حالش سوخت؛ و تصميم گرفتم كه با ميانجي گري خود آزادي او را از امير درخواست نمايم. وقتي غذا آوردند، امير قبيله به نشانه ي احترام كردن به ميهمان آمد تا غذا را به همراه من بخورد. وقتي امير شروع به خوردن نمود، من (از خوردن) امتناع كردم و براي اعراب، بدتر از آن چيزي نيست كه غذاي آنان را نخورد، به من گفت: اي جوان مرد چه موضوعي باعث شده است كه غذاي مرا نخوري؟

&...گفتم : اميدي كه بر كرم تو دارم. گفت: همه ي املاك من تو را ؛ تو طعام بخور. گفتم: مرا به ملك تو حاجتي نيست ؛ اين غلام را در كارِ من كن. گفت: نخست از جرمش بپر س، آن گاه بند از وي برگير كه تو را بر همه ي چيزها حكم است تا در ضيافت مايي. گفتم: بگو تا جرمش چيست؟ گفت: بدان كه اين غلامي است (كه) حادي * است و صوتي خوش دارد من اين را به ضياع * خود فرستادم با اشتري چند تا براي ما غله آرد. وي برفت و دوبار شتر بر هر اشتري نهاد و اندر راه حدي مي كرد و اشتران مي شتافتند تا به مدّتي قريب اينجا آمدند، دو چندان بار كه من فرموده بودم. چو بار از اشتران فرو گرفتند، اشتران همه يگان دو گان * هلاك شدند

 

تورا: براي تو ( را : حرف اضافه)

اين غلام را در كار من كن توضيحات (1) او را به خاطر من آزاد كن ، به خاطر من ببخش

بند از كسي بر گرفتن : كنايه از«آزاد كردن»

 تورا بر همه چيزها حكم است توضيحات(2) دستور تو بدون چون و چرا پذيرفته است

تا در ضيافت مايي: تاوقتي ميهمان ما هستي (ضيافت مهماني)

حادي* : حدي خوان ، سرود خوان (اهميت املايي دارد)

صوت: صدا

ضياع*: جمعِ « ضيعه» ، زمين و آب و درخت (اهميت املايي دارد) {ضيا : نور و روشنايي}

اُشتور :شتر (اشتري چند: چند شتر)

غلّه : حاصل زراعت مثل جو ، گندم ، ارزن ....0(اهّمّيت املايي دارد)

دو بار شتر بر هر اشتري نهاد: بار دو شتر رابر پشت يك شتر گذاشت

حدي مي كرد : سرود مي خواند (سرود ويژه ي شتران براي سريع تر رفتن)

قريب :نزديك (در اينجا :كوتاه كم) (اهّمّيت املايي دارد)

دو چندان بار كه من فرموده بودم :دو برابر باري كهخواسته و دستور داده بودم )

فرو گرفتند : برداشتند (از شتر ) پايين آوردند

يگان : يكي يكي

دوگان: دودو دوتادوتا

معني: گفتم: اميدي كه از كرم و بخشش تو دارم. گفت همه ي املاك و دارايي هاي من براي تو: (فقط) تو غذا بخور. گفتم: من به املاك تو نيازي ندارم، اين غلام را به خاطر من آزاد كن (ببخش). گفت: ابتدا از جرمش سؤال كن، بعد او را آزاد نما زيرا تا زماني كه تو ميهمان ما هستي دستور تو بدون چون وچرا پذيرفته است. گفتم: بگو تا جرمش (گناهش) چيست؟ گفت: بدان كه اين بَرده اي سرود خوان است و صداي زيبايي (نيز) دارد. من او را به همراه چند شتر به زمین های زراعي خود فرستادم تا براي ما گندم وجو و... بياورد. اين غلام رفت و بار دو شتررا بر پشت يك شتر گذاشت و در ميان راه آواز مي خواند و شتران نيز با شتاب مي دويدند تا در زماني كوتاه به اين جا رسيدند و دو برابر مقداري كه من دستور داده بودم (غلّه آوردند) وقتي بارها را از شتران پايين گذاشتند، شتران يكي يكي دو تا دوتا (همگي) جان دادند.

 

ابراهيم گفت: مرا سخت عجب آمد . گفتم: ايّها الامير، شرف تو، تو را جز به راست گفتن ندارد امّا مرا بر اين قول برهاني بايد. تا ما در اين سخن بوديم، اشتري چند از باديه به چاهسار آوردند تا آب دهند. امير پرسيد كه چند روز است اين اشتران آب نخورده اند؟ گفتند: سه روز. اين غلام را فرمود تا به حدي صوت برگشاد. اشتران اندر صوت وي و شنيدن آن مشغول شدند و هيچ دهان به آب نكردند تا ناگاه يك يك در رميدند و اندر باديه بپراكندند!

آن غلام را بگشاد و به من بخشيد....

مرا سخت عجب آمد : من بسيار متعجّب شدم

ايّها الامير: اي امير(ايّها : حرف نداي عربي)

شرف تو ، تو را جز به راست گفتن ندارد توضيحات(3) به دليل داشتن شرافت و بزرگي، جز راست نمي گويي ( توشريفي، دروغ گو نيستي)

قول : سخن ،گفتار

برهان : دليل ،حجّت

مرا بر اين قول برهاني بايد: براي اين سخن خود (براي من) دليلي بياور (دليلي لازم است)

تا ما در اين سخن بوديم: همان زماني كه ما مشغول صحبت بوديم (در حين ِ صحبت)

باديه: بيابان ، صحرا

چاهسار : سرچاه، دهانه ي چاه، زميني كه در آن چاه بسيار باشد

« اين اشتران آب نخورده اند »(بعد از واژه هاي «سه روز»): حذف به قرينه ي لفظي

به حُدي صوت برگشاد : سرود ويژه ي شتران را با صداي بلند خواند

دهان با آب نكردن: كنابه از «آب نخوردن»

در رميدند:رَم كردند، فرار نموند

بر پراكندند: پراكنده و متفرق شدند

معني: ابراهيم گفت: من بسيار تعجّب كردم. گفتم: اي امير، تو به دليل شرافتمندي و بزرگي دروغ نمي گويي امّا براي اين سخن خود دليلي (برايم) بياور(دروغ نمي گويي امّا باور نکردن آن سخت است) همان زماني كه ما دراين مورد مشغول گفت وگو بوديم، چند شتر از بيابان به سر چاه آوردند تا(به آن ها) آب دهند امير سؤال كرد كه اين شتران چند روز است كه تشنه هستند؟ گفتند: سه روز است كه آب نخورده اند.(امير) به غلام دستور داد كه با آواز بلند سرود بخواند. شتران مشغول (محو) آواز غلام گشتند و اصلاً لب به آب نزدند تا اينكه ناگهان فرار كردند ودر بيابان پراكنده شدند. (امير) آن غلام را از بند و زنجير خلاص كرد و به من بخشيد.

 

                      خودآزمايي

1- ابراهيم خوّاص غلام حدي خوان رادر چه حالتي مشاهده كرد؟

مغلول ومسلسل (به زنجير شده) بردرِ خيمه اندر آفتاب افكنده بود.

2- آيا امير حيّ در قول خود در مورد غلام صادق بود؟ توضيح دهيد.

بله: قول داد و به قول خود عمل نمود (غلام را آزاد كرد)

3- آيا ابراهيم خوّاص، قول امير را بدون قيد وشرط پذيرفت؟

خير : از امير خواست كه براي سخن خود، دليل (بُرهان) بياورد.

4- نويسنده كدام رسم پسنديده ي اجتماعي را به عرب نسبت داده است؟

ميهمان نوازي

5- در مقايسه متن درس با يك نوشته ي امروزي، سه تفاوت در جمله بندي ذكر كنيد؟

 1-كابرد حرف اضافه هاي متفاوت در   اندر / به     را

        2- كابرد «مر» تأكيدي

        3- به كاربردن «ب» زينت بر سر افعال: بشنيد / بشوريدند/ برفت/ بپراكندند/ بگشاد

        4- كاربرد فعل هاي پيشوندي: فراز رسيدم/ در رميدندو...

6- تفاوت معنايي « فرمود» در فارسي گذشته و امروز چيست؟ با توجه به كاربرد امروز، صيفه هاي رايج آن كدامند؟

كلمه ي« فرمودن» در گذشته وامروز چند معني داشته و دارد:1- دستور دادن، امر كردن  2- انجام دادن ، كردن3- گفتن 4- براي احترام به جاي هر فعل امري   بفرماييد(بنشينيد، برويد،بگوييدو...)

صيغه هاي رايج با توجه به كاربرد امروز: غير از اول شخص مفرد وجمع ،تمامي صيغه ها رايج است. دوم وسوم شخص مفرد وجمع (فرمودي/ فرموديد// فرمود / فرمودند)

 

7- اين بيت سعدي با محتواي درس چه ارتباطي دارد؟

 اشتر به شعر عرب در حالت است وطرب            گر ذوق تو نيست تو را كژ طبع جانوري

هر دو به تأثير گذاري و نفوذ فراوان موسيقي بر انسان و حيوان اشاره دارد.

اُشتر : شتر

شعر عرب : منظور«حُدي» ، آواز و سرودي كه ساربان عرب مي خوانند تا شتران تيزتر حركت كنند

طَرَب: شادي، نشاط / عرب و طرب: جناس ناقص

كژ طبع: بي ذوق

كژ طبع جانور: تركيب وصفي مقلوب (جانورِ كژ طبع)

  مصراع دوم: تشبيه (تو: مشبه / جانور: مشبه به / كژطبع:وجه شبه)

معني بيت: شتر نيز از شعرخواني عرب (حُدي) به نشاط و وجد مي آيد. اگر تو اين نشاط را نداشته باشي، جانور بي ذوقي هستي.

مفهوم: بيانگر « تأثير فراوان موسيقي»

[ شنبه هفتم آبان 1390 ] [ 19:37 ] [ رحیم پورسعیدی ]

درس هشتم

                                           مناظره ي خسرو با فرهاد

    منظومه ي خسرو و شيرين نظامي، زيباترين منظومه عاشقانه در ادب فارسي است. خسرو پرويز، شهريار خوش گذران ساساني دل در گرو محبت شيرين، شاهزاده اي ارمني دارد. در ميانه ي راهِ عاشقي، به نام فرهاد، فريفته ي شيرين مي شود و خسرو براي برداشتن رقيب از سر راه، او را به كندن كوه بيستون مي گمارد. فرهاد هنرمند تنديسگر در آن كوه به بريدن سنگ مشغول مي شود و سرانجام، جان بر سر دل دادگي مي نهد. داستان خسرو و شيرين بارها مورد تقليد شاعران پس از نظامي قرار گرفته است.

   امير خسرو دهلوي و وحشي بافقي از مشهورترين مقلدان اين منظومه اند. مناظره ي خسرو با فرهاد از زيباترين بخش هاي منظومه ي خسرو و شيرين نظامي است. خسرو مظهر قدرت و فرهاد نمونه ي خاكساري و پاك بازي است و سرانجامِ اين مناظره، عجز و ناتواني خسرو از مناظره و پرسيدن. كاربرد شيوه ي مناظره يا سؤال و جواب در ادبيّات فارسي سابقه اي طولاني دارد. در شعر فارسي، اسدي توسي را مبتكر اين فن دانسته اند. جز نظامي، سعدي، حافظ و خواجوي كرماني، از معاصران، ملك الشّعراي بهار و پروين اعتصامي بيش از ديگران از اين شيوه بهره جسته اند. استادانه ترين نمونه هاي معاصر مناظره، مناظرات زيبا و آموزنده ي پروين اعتصامي است.

   مناظره ي فرهاد با خسرو، آميزه اي شگفت و بديع از ايجاز و رسايي و زيبايي و نشانگر استادي و توانايي شاعر بزرگ گنجه است.

 

مناظره ي خسرو با فرهاد

نخستين بار گفتش كز كجايي؟              بگفت از دار ملك آشنايي

دارملك : پايتخت

آشنايي : عشق ، دوستي

نخستين : صفت شمارشي تربيتي / نخستين بار : گروه قيدي

«ش» : متمم

هستم : فعل جمله ي چهارم است كه به قرينه ي معنوي حذف شده است.

معني : ابتدا خسرو به او گفت : تو اهل كجا هستي؟ فرهاد در پاسخ گفت: از سرزمين عشق و دوستي هستم. (فرهاد در پاسخ، به عشق شديد خود نسبت به شيرين اشاره دارد.)

 

بگفت آن جا به صنعت در چه كوشند؟             بگفت انده خرند و جان فروشند

صنعت : كار ، پيشه

آن جا : قيد مكان

چه : ضمير پرسشي در نقش متمم

كوشند : مي كوشند (مضارع اخباري)

بگفت : فعل و بقيه ي جمله مفعول آن مي باشد

انده : مفعول براي فعل «خرند»

جان : مفعول براي فعل «فروشند»

خرند و فروشند : تضاد

معني : خسرو گفت : شغل مردم آن جا چيست؟ فرهاد در پاسخ گفت : جان فروشي مي كنند و در مقابل غم و اندوه مي خرند. يعني اينكه عاشق پيشه اند و غم معشوق را با جان و دل خريدارند.

مفهوم كلي بيت ارتباط دارد با ابيات :

كشيدند در كوي دلدادگان     ميان دل و كام ديوارها

طره ي پريشانش ديدم و به دل گفتم     اين همه پريشاني بر سر پريشاني

حاصلي نيست به جزغم ز جهان خواجو را       شادي جان كسي كاو ز جهان آزاد است

 

بگفتا جان فروشي در ادب نيست               بگفت از عشق بازان اين عجب نيست

بگفتا : «الف» در «بگفتا» الف جوابيّه است.

ادب : رسم رايج

اين : ضمير اشاره در نقش نهادي و مرجع ضمير «جان فروشي»

معني: خسرو گفت: جان دادن دور از آدب است و مرسوم نيست. فرهاد در پاسخ گفت: اين كار (جان دادن) از عاشقان عجيب نيست.

 

بگفت از دل شدي عاشق بدين سان؟              بگفت از دل تو مي گويي، من از جان

از دل : از صميم قلب ، از ته دل ، واقعاً

مي گويم : فعل مضارع اخباري و به قرينه ي معنوي در جمله ي پنجم حذف شده است.

دل و جان : مراعات نظير

سان و جان : جناس ناقص

معني: خسرو گفت: آيا از صميم دل اين گونه عاشق شده اي؟ فرهاد در پاسخ گفت: تو خيال مي كني كه من از صميم دل عاشق شده ام ولي من مي گويم نه تنها از صميم دل بلكه از صميم جان، عاشق شيرين شده ام  و سراسر وجودم عشق به اوست.

 

بگفتا عشق شيرين بر تو چون است؟            بگفت از جان شيرينم فزون است

جان شيرين : حسَ آميزي

شيرين: در مصراع دوم صفت، به معني عزيز و دوست داشتني (شيرين با شيرين ، جناس نام دارد).

شيرين در مصراع اول آرايه ي ايهام دارد: 1 ـ شيرين و گوارا (صفت) 2 ـ شيرين بانوي ارمني (مضاف اليه)

چون: ضمير پرسشي در نقش مسند

« م» : ضمير متَصل در نقش مضاف اليه

معني: خسرو گفت: عشق شيرين (عاشق شدن بر شيرين) براي تو چگونه است؟ فرهاد در پاسخ گفت: شيرين، براي من از جان هم عزيزتر و با ارزش تر است.

 

بگفتا هرشبش بيني چو مهتاب؟           بگفت آري، چو خواب آيد، كجا خواب؟

تشبيه : او، مشبه / مهتاب، مشبه به / چو، ادات تشبيه

«ش» ضمير متَصل در نقش مفعول

چو : در مصراع اول در معني « مثل و مانند» = حرف اضافه

چو : در مصراع دوم در معني « اگر» = پيوند وابسته ساز (حرف ربط)

شب ، مهتاب ، خواب : مراعات نظير

كجا : قيد پرسش در مفهوم استفهام انكاري

معني: خسروگفت: آيا هر شب او را (شيرين) مثل مهتاب زيبا و نوراني مي بيني؟ فرهاد در پاسخ گفت: بلي، اگر بخوابم او را در خواب مثل مهتاب مي بينم اما خواب كجا بود. (عشق شيرين خواب را از من ربوده است و در فراق او آرام و قرار ندارم.)

 

بگفتا دل زمهرش كي كني پاك؟            بگفت آن گه كه باشم خفته درخاك

پاك و خاك : جناس ناقص

دل از مهر كسي پاك كردن : كنايه از فراموش كردن عشق كسي، بيرون كردن عشق كسي از دل

باشم خفته در خاك : كنايه از اين كه مرده باشم.

ش : ضمير متصل در نقش مضاف اليه و مرجع ضمير « شيرين»

كي : ضمير پرسشي در نقش قيد پرسشي

پاك كني : فعل مركب / باشم : فعل مضارع التزامي

معني: خسرو گفت: كي از عشق شيرين صرف نظر مي كني؟ فرهاد در پاسخ گفت: زماني كه مرده باشم. (تا زنده هستم عاشق شيرينم و فقط مرگ مي تواند عشق شيرين را از من جدا سازد.)

ارتباط معنايي دارد با بيت : از جان طمع بريدن آسان بود وليكن // از دوستان جاني مشكل توان بريدن

 

بگفتا گر خرامي در سرايش؟            بگفت اندازم اين سر زير پايش

نكات مهم

خراميدن : رفتن (در اينجا)

چه خواهي كرد : جمله ي پرسشي است كه به قرينه ي معنوي از بيت حذف شده است.

اندازم : مي اندازم (فعل مضارع اخباري)

سر زير پاي كسي انداختن : كنايه از جان نثاري و فدا شدن در راه او

«سر» و «سرا» جناس ناقص افزايشي

سر و پا : مراعات نظير و تضاد

ش : ضمير متّصل در نقش مضاف اليه

معني : خسرو گفت: اگر زماني به سراي او (شيرين) راه يابي (چه خواهي كرد يا چه مي كني؟) فرهاد در پاسخ گفت: سر و جانم را فدايش خواهم كرد.

مفهوم : عاشقان كشتگان معشوقند و از بذل جان دريغ نمي ورزند.

 

بگفتا گركند چشم تو را ريش؟           بگفت اين چشمِ ديگر دارمش پيش

ريش : زخمي ، زخم

ريش ، پيش : جناس ناقص

دارمش : « ش» مضاف اليه (پيشِ او) دارمش پيش: تقديمش مي كنم (پيش داشتن: كنايه از تقديم كردن)

چه خواهي كرد؟ : جمله ي پرسشي محذوف است.

معني: خسرو گفت: اگر شيرين چشم تو را زخمي كند، چه خواهي كرد؟ فرهاد در پاسخ گفت: چشم ديگرم را تقديمش مي كنم تا مجروح و نابينا سازد.

مفهوم بيت: بيانگر اخلاص ، تسليم و سرسپردگي عاشق است.

بگفتا گر كسيش آرد فرا چنگ؟           بگفت آهن خورد ور خود بود سنگ

آهن : مجازاً تيشه

تشبيه : ور خود بود سنگ ؛ اگر خود مانند سنگ محكم باشد.

كسي : ضمير مبهم در نقش نهادي

« ش» : ضمير متّصل در نقش مفعولي و مرجع ضمير «شيرين»

فراچنگ آرد : به دست آورد ، فعل مركب

چنگ و سنگ : جناس ناقص / آهن و سنگ : مراعات نظير

چه خواهي كرد؟ جمله ي پرسشي محذوف

معني: خسرو گفت: اگر كسي شيرين را به دست آورد و با او ازدواج كند (چه خواهي كرد؟) فرهاد در پاسخ گفت: اگر مثل سنگ مقاوم و سخت باشد با تيشه او را درهم مي شكنم و نابود مي كنم.

مصراع دوم بيت بيانگر غيرت عاشقانه فرهاد است.

بگفتا گر نيابي سوي او راه؟               بگفت از دور شايد ديد در ماه

راه و ماه : جناس ناقص اختلافي

چه خواهي كرد؟ جمله پرسشي محذوف

معني: خسرو گفت : اگر نتواني به وصالش برسي و در كنار او قرار بگيري (چه خواهي كرد؟) فرهاد در پاسخ گفت: براي دلباخته اي چون من، شايسته ی آن است كه معشوق زيبا را از دور تماشا كنم.

 

بگفتا دوري از مه نيست در خور؟              بگفت آشفته از مه دور بهتر

ـ گذشتگان بر اين باور بوده اند كه ديوانه چون در ماه بنگرد، ديوانه تر شود. (تلميح و ضرب المثل)

آشفته : پريشان ، ديوانه (در اينجا) ، صفت جانشين اسم در نقش نهادي

مه : استعاره از شيرين

معني: خسرو گفت: دوري از يارِ ماه پيكر شايسته نيست. فرهاد در پاسخ گفت : عاشق ديوانه (فرهاد)، هرچه در ماه ننگرد و از آن دور باشد، بهتر است. (اگر او را از نزديك ببينم، بيش از پيش، شيفته مي شوم و آرام و قرار از دست مي دهم چنان كه آدم شيدا و ديوانه اگر در ماه بنگرد ديوانه تر مي شود.)

مفهوم : در اين بيت ، فرهاد نديدن معشوق را به صلاح خود مي داند.

ارتباط معنايي دارد با ادبيات :

زهر سوكرد بر عادت ، نگاهي    نظر ناگه در افتادش به ماهي

چو لختي ديد از آن ديدن خطر ديد       كه بيش آشفته شد تا بيش تر ديد

گر مدعيان نقش بينند پري را     دانند كه ديوانه چرا جامه دريده است

 

بگفتا گر بخواهد هر چه داري؟             بگفت اين از خدا خواهم به زاري

داري و زاري: جناس ناقص اختلافي، قافيه

اين : ضمير اشاره در نقش مفعولي و مرجع ضمير جمله ي قبلي است. (بخواهد هرچه داري)

از خدا خواهم به زاري: با التماس از خدا ميخواهم.

چه خواهي كرد؟ جمله ي پرسشي به قرينه ي معنوي مخذوف است.

معني: خسرو گفت: اگر شيرين هر چه داري از تو بخواهد (چه خواهي كرد) فرهاد در پاسخ گفت: اين آرزو را (هر چه دارم از من بخواهد) با التماس ازخدا مي خواهم.

مفهوم: اخلاص و پاك بازي عاشق.

 

بگفتا گر به سر يابيش خشنود؟             بگفت از گردن اين وام افكنم زود

توضيحات 2: اگر او با هديه گرفتن سر تو خشنود شود...

ش: ضمير متصل در نقش مفعولي

وام: منظور سر است. (فرهاد سر خود را ديني برگردن خود مي داند.)

وام از گردن افكندن: كنايه از دين خود را ادا كردن. / سرو گردن و وام: مراعات نظير

چه خواهي كرد؟ جمله ي پرسشي محذوف به قرينه ي معنوي است.

معني: خسرو گفت اگر او (شيرين) با هديه گرفتن سر تو خشنود شود (چه مي كني؟) فرهاد در پاسخ گفت: هر چه زودتر آن را تقديم مي كنم (چرا كه اين سر به گردن من وامي از آنِ شيرين است.)

مفهوم: تمام وجود عاشق فداي يك لحظه خشنودي معشوق باد.

 

بگفتا دوستيش از طبع بگذار            بگفت از دوستان نايد چنين كار

ش: ضمير متصل در نقش مضاف اليهي

از طبع بگذار: كنايه از « صرف نظر كن، فراموش كن.»

نايد: مخفف « نبايد» در معناي « نمي آيد» فعل مضارع اخباري است.

چنين: صفت اشاره.

معني: خسرو گفت: عشق و دوستي شيرين را فراموش كن، فرهاد در پاسخ گفت: از عاشقاني مثل من، چنين كاري بر نمي آيد و نمي توانم عشق او را از دل بيرون كنم.

مفهوم: مصراع دوم بيت بر پايداري عاشق دردوستي و عشق تأكيد دارد.

 

                   بگفت آسوده شو،كاين كار خام است    بگفت آسودگي بر من حرام است

كار : منظور «عاشق شدن»

خام: نسنجيده، ‌بي نتيجه، در نقش مسند

معني: خسرو گفت: آسوده خاطر باش و عشق شيرين را فراموش كن زيرا عاشق شدن توكاري بي نتيجه و بيهوده است. فرهاد در پاسخ گفت: بر من عاشق، آسايش حرام است.

مفهوم: بناي عاشقي بر بي قراري است.

ارتباط معنايي دارد با بيت: بيزارم از وفاي يك روز و يك زمان // مجموع اگر نشستم و خرسند اگر شدم

 

بگفتا رو صبوري كن در اين درد              بگفت از جان صبوري چون توان كرد؟

توضيحات3: بدون جان( معشوق) چگونه ميتوانم شكيبايي كنم.

چون: قيد پرسش

جان: استعاره از شيرين خانم

درد و كرد: جناس ناقص اختلافي

استفهام انكاري، از جان صبوري چون توان كرد؟

معني: خسرو گفت: برو با اين درد و غم عشق بساز و صبر پيشه كن و به فكر وصال شيرين نباش. فرهاد در پاسخ گفت: شيرين جان من است بدون جان (شيرين خانم) چگونه مي توانم شكيبايي كنم.

ارتباط معنايي دارد با:

به عشق اندر صبوري خام كاري است         بناي عاشقي بر بي قراري است

مستي و عاشقيم برد زدست                      صبر نايد ز هيچ عاشق مست

            صبوري از طريق عشق دور است         نباشد عاشق آن كس كاو صبور است

ماهيان را صبر نبود يك زمان بيرون آب         عاشقان را صبر نبود در فراق دلستان

جان ماهي آب باشد صبر بي جان چون بود      چون كه بي جان صبر نبود چون بود بي جان زجان

بگفت از صبر كردن كس خجل نيست            بفگت اين، دل تواند كرد، دل نيست

توضيحات: دل مي تواند صبر و شكيبايي پيشه گيرد: حال آنكه من دل خود را از دست داده ام.

اين: ضمير اشاره در نقش مفعولي مرجعش « صبر كردن»

تواند كرد: فعل در وجه مصدري

نيست: فعل غير اسنادي (در معناي وجود ندارد)

از صبر كردن كس خجل نيست: كنايه از اين كه صبر پيشه كن (چرا كه نتيجه ي صبر موفقيت است)

معني: خسرو گفت: كسي از صبر كردن شرمنده نيست و از صبر كردن كسي زيان نديده است ( نتيجه ي صبر موفقيت است) پس در غم عشق و هجران شيرين صبر پيشه كن و به فكر وصال شيرين نباش. فرهاد در پاسخ گفت: دل مي تواند صبر و شكيبايي پيشه گيرد حال آن كه من عاشقم و دل خود را از دست داده ام پس نمي توانم صبر پيشه كنم.

ارتباط معنايي دارد با بيت:

صبوري از طريق عشق دور است            نباشد عاشق آن كس كاو صبور است.

 

بگفت از عشق كارت سخت زار است           بگفت از عاشقي خوش تر، چه كار است؟

« ت» : ضمير متصل درنقش مضاف اليه

عاشقي: حاصل مصدر در نقش متمم

خوش تر: صفت تفضيلي در نقش مسندي

چه: صفت پرسشي

استفهام انكاري: مصراع دوم

زار، كار: جناس ناقص اختلافي،‌ قافيه

معني: خسرو گفت: به خاطر عشق كارت خيلي سخت و دشوار شده است (از عشق شيرين صرف نظر كن) فرهاددر پاسخ گفت: هيچ كاري بهتر از عاشقي نيست اگر چه سختي هاي فراوان داشته باشد.

ارتباط معنايي دارد با بيت:

من ازين بند نخواهم به درآمد همه عمر   بند پايي كه به دست تو بود تاج سر است

 

بگفتا جان مده بس دل كه با اوست          بگفتا دشمن اند اين هر دو بي دوست

جان و دل: مراعات نظير

دوست و دشمن : تضاد / جان: مفعول

بس: كافي است

اين هر دو: گروه نهادي ومنظور « دل و جان فرهاد » است.

معني: خسرو گفت: همين كه دلت را به او داده اي كافي است ديگر جانت را در راه عشق شيرين فدا مكن فرهاد در پاسخ گفت: بدون شيرين دل و جان ارزشي ندارند و همچون دشمن بايد اين دو را (دل و جان) از خود دور نمود.

مفهوم: ارزش جان آدمي در عشق ورزي و فداشدن در راه معشوق است و بي دوست، دل و جان، دشمن عاشق است.

 

بگفت از دل جدا كن عشق شيرين             بگفتا چون زيَم بي جان شيرين

دل ، جان و عشق : مراعات نظير

شيرين : جناس تام : در مصراع اول معشوقه ي فرهاد و در مصراع دوم به معني عزيز و گرامي (صفت) / قافيه

شيرين : در مصراع اول ايهام دارد : 1 ـ دلپذير و عزيز    2 ـ نام معشوقه ي فرهاد

جان : استعاره از عشق به معشوق و خود معشوق

زيم : بزيم ، فعل مضارع التزامي

چون : ضمير پرسشي در نقش قيد پرسشي

بي : حرف اضافه / جان : متمم

جمله ي چهارم : استفهام انكاري

معني : خسرو گفت : عشق شيرين خانم را فراموش كن و از او دل بكن فرهاد در پاسخ گفت : عشق شيرين و خود شيرين براي من مثل جان عزيز و گرامي است و نمي توانم بدون او زندگي كنم.

مفهوم : عشق مايه ي حيات آدمي است.

 

بگفت او آنِ من شد زو مكن ياد             بگفت اين، كي كند بيچاره فرهاد

آن : ضمير ملكي

ياد مكن : فعل مركب

اين : ضمير اشاره در نقش مفعول و مرجعش « از او ياد نكردن»

كي : ضمير پرسشي در نقش قيد پرسشي

مصراع دوم : استفهام انكاري

بيچاره فرهاد : تركيب وصفي مقلوب ، در نقش نهادي

معني : خسرو گفت : شيرين متعلّق به من است ديگر به فكر او نباش. فرهاد در پاسخ گفت : من بيچاره اين كار (از او ياد نكردن را) هرگز نمي توانم فراموش کنم و نمي توانم از او ياد نكنم.

مفهوم : عاشق واقعي هرگز معشوق را فراموش نمي كند.

 

بگفت ار من كنم در وي نگاهي؟              بگفت آفاق را سوزم به آهي

آفاق را سوزم به آهي : اغراق

بگفت : ماضي ساده

نگاهي كنم : فعل مضارع التزامي

چه خواهي كرد؟ : جمله ي پرسشي محذوف به قرينه ي معنوي

سوزم : مي سوزانم ، فعل مضارع اخباري ، گذرا به مفعول و متمم

آهي : يك آه (ياي وحدت)

معني : خسرو گفت : اگر من در شيرين نگاهي بكنم چه خواهي كرد؟ فرهاد در پاسخ گفت : با آهي آتشين، تمام جهان را مي سوزانم. (خسرو غيرت فرهاد را مي سنجد)

 

چو عاجز گشت خسرو در جوابش            نيامد بيش پرسيدن صوابش

صواب : درست ، راست / ثواب : پاداش نيكو ، اجر

جواب و صواب : جناس ناقص اختلافي

« ش» در جوابش : مضاف اليه

« ش» در صوابش : متم (بيش پرسيدن براي او « خسرو» درست نبود.)

معني: زماني كه خسرو در جواب دادن به فرهاد عاجز و ناتوان شد صلاح نديد بيشتر سؤال كند.

مفهوم: (بيان درماندگي خسرو در مناظره)

 

به ياران گفت كز خاكي و آبي                نديدم كس بدين حاضرجوابي

خاكي و آبي : تضاد و مجاز از كل موجودات

حاضر جواب : منظور فرهاد است.

ي : در خاكي و آبي « ي» نسبت است. / ي : در حاضر جوابي « ي» حاصل صدر است.

بيت، بيان گر شكست خسرو در مناظره است.

معني : خسرو به ياران خود گفت : از بين تمام موجودات كسي را اين گونه حاضر جواب نديده ام.

مفهوم : نشان عجز و ناتواناي خسرو در مناظره

 

خود آزمايي

1 ـ به نظر شما، هدف خسرو از طرح پرسش هاي پي در پي چه بوده است؟

مي خواست فرهاد را مورد آزمايش قرار دهد و به ميزان عشق فرهاد به شيرين پي ببرد و با سؤال هاي پي در پي عشق او را ناچيز جلوه دهد و او را از نظر روحي درمانده سازد تا عشق شيرين را از دل بيرون كند.

2 ـ با توجه به پاسخ هاي فرهاد ، او را چگونه مي يابيد؟

عاشق واقعي ، پاك باز ، پايدار در عشق ، تيزهوش و زيرك ، حاضر جواب

3 ـ كدام بيت شعر، به باورهاي عاميانه اشاره دارد؟

« بگفتا دوري از مه نيست در خور             بگفت آشفته از مه، دور بهتر»

4 ـ در بيت « بگفتا گر خرامي در سرايش       بگفت اندازم اين سر زير پايش» كدام بخش حذف شده است؟

جمله ي پرسشي : « چه خواهي كرد» يا « چه مي كني»؟ (جمله ي هسته)

5 ـ پاسخ هاي فرهاد به خسرو ، چگونه بودند؟

صريح و كوتاه ، قاطع ، شجاعانه و صادقانه

6 ـ در بيت زير، مرجع « اين» چيست؟

بگفت او آنِ من شد زو مكن ياد          بگفت اين كي كند بيچاره فرهاد

مرجع ضمير « اين». « ياد نكردن از او» است.

7 ـ در مصراع « بگفت از گردن اين وام افكنم زود» مقصود فرهاد از «وام» چيست؟

مقصود از « وام»، سر فرهاد است. فرهاد تمام هستي خود را متعلّق به شيرين مي داند كه به محض طلب كردن شيرين، آن را ادا خواهد كرد.

[ شنبه هفتم آبان 1390 ] [ 19:35 ] [ رحیم پورسعیدی ]

درس نهم

                                                  اكسير عشق

از در درآمدي و من از خود به در شدم             گويي كز اين جهان به جهان دگر شدم

درآمدن : وارد شدن (فعل پيشوندي)

از خود به در شدن : كنايه از خودبي خود شدن ، مست و بيهوش شدن

گويي : قيد تشبيه ، در معناي مثل اين كه ، انگاركه

جهان دگر : آخرت ، عالم معنا

دگر : صفت مبهم

شدم : در معناي « رفتم»

از اين جهان به جهان دگر شدن : كنايه از مردن

معني : از در وارد شدي و من از شدت شوق و هيجان از خودبي خود شدم انگار كه روح از تنم خارج شد (اشاره به حالت از خودبي خود شدن از دين معشوق).

 

گوشم به راه ، تا كه خبر مي دهد زدوست               صاحب خبر بيامد و من بي خبر شدم

توضيحات 1 : بي خبر ماندم ، بي هوش شدم.

گوش به راه بودن : كنايه از منتظر بودن ، (حسّ آميزي)

كه : كسي ، ضمير مبهم

صاحب خبر : معشوق (نهاد) / بي خبر : از خودبي خود شدن (مسند)

معني : منتظر بودم تا كسي خبري از دوست (معشوق) به من بدهد حال آن كه خود معشوق آمد و من از خودبي خود شدم و بي خبر ماندم.

ارتباط معنايي دارد با بيت: كه گفت من خبري ارم از حقيقت عشق       دروغ گفت گر از خويشتن خبر دارد

        گفتم ببينمش مَگَرم درِد اشتياق          ساكن شود، بديدم و مشتاق تر شدم

« ش» ببينمش : ضمير متّصل ـ مفعول

« م» مگرم : ضمير متّصل ـ مضاف اليه اشتياق (« م» در جاي خود به كار نرفته است.)

گفتم : فعل و نهاد اجباري و مفعول آن بقيه ي مصراع اول

تضاد : ساكن شدن درد اشتياق با مشتاق تر شدن

مگر: قيد ترديد

معني : مي انگاشتم كه اگر معشوق را ببينم شايد سوز اشتياق من (كه از فراق يار حاصل شده) تسكين يابد اما با ديدن معشوق، سوز اشتياقم فزوني يافت و شيفته تر شدم. (نتيجه عكس دارد)

مفهوم : عاشق در همه حال چه هجران و چه وصال در سوز اشتياق است.

 

چون شبنم اوفتاده بدم پيش آفتاب                مهرم به جان رسيد و به عيوق برشدم

عيوق: ستاره اي است سرخ رنگ و روشن در كنار راست كهكشان كه پس از ثريا طلوع مي كند و پيش از آن غروب مي كند. مظهر دوري و روشنايي و بلندي است.

چون: حرف اضافه (چون در معني « مثل و مانند» حرف اضافه است)

شبنم:  مشبه به، متمم.

مهر: ايهام تناسب: 1) خورشيد  2) محبت، عشق

« م» مهرم: مضاف اليه جان

به عيوق برشدن: كنايه از به كمال رسيدن

برشدم: بالا رفتم / آفتاب : استعاره از معشوق

مراعات نظير: آفتاب،‌ مهر، عيوق

معني: من هم چون شبنمي ناچيز در مقابل خورشيد بودم و به مدد گرماي عشق تو به والاترين مرتبه رسيدم.

 

دستم نداد قوت رفتن به پيش دوست             چندي به پاي رفتم و چندي به سر شدم

دست نداد: كنايه از اين كه ممكن نشد ( فعل جمله)

« م» دست: ضمير متصل، متمم (براي من دست نداد)/ دست، پا، سر: مراعات نظير

به سر شدم: كنايه از اينكه با شتاب و با شوق رفتم

پاي، سر: تضاد/ دست و دوست: جناس ناقص افزايشي

معني: توان رفتن به نزد دوست (وصال دوست) برايم ممكن نشد اگر چه تلاش بسيار كردم و مدتي لنگ لنگان به سوي او رفتم و مدتي با سرعت وباشوق.

مفهوم: براي وصال دوست تلاش بسيار كردم اما ميسر نشد.

 

تا رفتنش ببينم و گفتنش بشنوم               از پاي تا به سر همه سمع و بصر شدم

تا: در مصراع اول پيوند وابسته ساز است و در مصراع دم حرف اضافه است.

«ش رفتنش: مضافاليه / «ش» گفتمش: مضاف اليه

رفتن و گفتن: مفعول

لف و نشر مشوش: رفتن را با بصر ببينم وگفتن را با سمع بشنوم.

از پاي تا به سر: مجازاً‌ از تمام وجود همه ي وجود

سمع: گوش/ بَصَر: چشم

مراعات نظير: پاي، سر/ سمع، بصر

سر و پا: تضاد

معني: براي اين كه راه رفتنِ معشوق را ببينم و سخنانش را بشنوم همه ي وجودم چشم وگوش شد.

( همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم)

مفهوم: با تمام وجود تشنه ي ديدار معشوق بودم.

ارتباط معنايي دارد با بيت:

با صد هزار جلوه برون آمدي كه من      با صد هزار ديده تماشا كنم تو را

 

من چشم از او چگونه توانم نگاه داشت             كاوّل نظر به ديدن او ديده ور شدم

چشم نگاه داشتن: كنايه از نگاه نكردن

چشم، نگاه، نظر، ديدن، ديده ور: مراعات پرسش

توانم نگاه داشت: فعل در وجه مصدري

معني: من چگونه مي توانم به او نگاه نكنم واز نگريستن به او خودداري كنم زيرا در اولين نگاه با ديدن او (معشوق ازلي) بينا شدم.

 

                    بيزارم از وفاي تو، يك روز و يك زمان        مجموع اگر نشستم و خرسند اگر شدم

بيزارم از وفاي تو: مرا عاشق وفادار خود مشمار. / بيزار: مسند

مجموع: قيد، خاطر جمع، آسوده

مراعات نظير: روز و زمان / مجموع و خرسند

معني: نسبت به تو وفادار نبوده ام. اگر يك روز آسوده و آرام زندگي كرده باشم.

مفهوم: عاشق وفادار در همه حال در طلب معشوق است وآسايش عاشق نشان بي وفايي اوست.

در اين بيت شاعر سوگند ياد مي كند كه لحظه اي دور از يار در آرامش وآسايش نبوده است يعني هميشه به یاد يار بوده است. محبت عاشق نسبت به معشوق هميشگي و دائمي است.

ارتباط معنايي دارد با بيت:    به شادي و آسايش و خواب و خور      ندارند كاري دل افكارها

 

او را خود التفات نبودي به صيد من                من خويشتن اسير كمند نظر شدم

التفات: توجه

کمند نظر: نگاه هم چون كمند.

كمند نظر: اضافه تشبيهي ، نظر (مشبه) كمند (مشبه به) وجه شبه ( اسير كردن، صيد كردن)

مراعات نظير: صيد، اسير وكمند

نبودي: نداشت

معني: معشوق به من توجهي نداشت و قصدي براي گرفتار كردن من در دام عشق خود نداشت من خودم اسير نگاه چون كمند او شدم.

مفهوم: معشوق همه ناز است و عاشق همه نياز

ارتباط معنايي دارد با بيت:

حاجت به تركي نيتش تا در كمند آرد دلي      من خود به رغبت دركمند افتاده ام تا مي برد

                گويند روي سرخ تو، سعدي، كه زرد كرد؟          اكسير عشق برمسم افتاد و زر شدم

اكسير: جوهري كه ماهيت اجسام را تغيير دهد وكامل تر سازد، ‌هر چيز مفيد وكمياب

مس: استعاره از وجود بي ارزش

زر شدن: كنايه از ارزشمند و متعالي شدن و به كمال رسيدن

زردرويي:كنايه از بيماري و پريشاني (عاشق شدن)

سرخ رويي: كنايه از تندرستي و شادابي

اكسير عشق: تشبيه، عشق مشبه است و اكسير مشبه به است (عشق در كمال بخشيدن مانند اكسير است)

زرد و زر: جناس ناقص افزايشي

سرخ و زرد: تضاد و مراعات نظير/ اكسير ، زر، و مس: مراعات نظير

روي: مفعول / سعدي: منادا

حسن تعليل: علت زرد شدن در مصراع دوم بيان شده است.

لف ونشر: سرخ با زر و زرد با مس

ايهام تناسب: روي در رابطه با مس واكسير ايهام تناسب دارد.

كه: ضمير پرسشي در نقش نهاد

زرد: مسند/ « م» مسم مضاف اليه

معني: به من مي گويند: اي سعدي! چه كسي روي سرخ و شاداب تو را زرد و بيمار كرد؟ (تندرستي را از تو گرفت و تو را بيمار وآشفته نمود) پاسخ مي دهم كه عشق مثل كيميا بر وجود بي ارزش من راه يافت و مرا به طلاي زرد مبدل ساخت و به من ارزش و كمال بخشيد.

مفهوم: عشق مس وجود عاشق را طلا و شايسته ی حضور در بارگاه محبوب مي سازد.

مصرع دوم ارتباط معنايي دارد با ابيات:

               جان گدازي گر به آتش عشق          عشق را كيمياي جان بيني

دست از مس وجود چو مردان ره بشوي         تا كيمياي عشق بيابي و زر شوي

گر نور عشق حق به دل و جانت اوفتد            بالله كزآفتاب فلك، خوب تر شوي

خودآزمايي

1 ـ در بيت اول، مقصود از عبارت: « از خود به در شدم» چيست؟

از خود بي خبر شدم، سرمست و مدهوش شدم

2 ـ با توجه به مفهوم بيت سوم، ‌امروزه به جاي كلمه ي « ساكن» چه كلمه اي به كار مي رود؟

تسكين، آرام

3 ـ بيت زیر با كدام بيت از شعر درس ارتباط معنايي دارد؟

با صد هزار جلوه برون آمدي كه من            با صد هزار ديده تماشا كنم تو را

با بيت « تا رفتنش ببينم وگفتنش بشنوم      از پاي تا به سر همه سمع و بصر شدم» ارتباط معنايي دارد

[ شنبه هفتم آبان 1390 ] [ 19:33 ] [ رحیم پورسعیدی ]

درس دهـم                                              دولـت یـار

معنی و توضیح واژه ها و ترکیب ها

تنعم : نعمت داشتن / به ناز و نعمت زیستن              خمار: کسالت بعد از مستی

نخوت : غرور / تکبر                                      اِقبال : نیکبختی / روی آوردن / متضاد اِدبار

تشویش : آشفتگی / بی قراری                     ممدوح : مدح و ستایش شده

منفور : مورد نفرت                                       معتکف: گوشه نشین برای عبادت

فُرقت : جدایی / هجران                            قدح : ظرف شراب

فال: پیش بینی کردن

1) روز هجران و شب فرقت یار آخر شد               زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد

- واژ ه های روز / شب تضادند

- قافیه ی بیت، یار / کار جناس ناقص اختلافی است

- گذشتن اختر، کنایه است از به سامان شدن کار و تأثیر مثبت ستاره

- بیت واج آرایی صامت ر دارد

معنی): روزگار دوری و ایام فراق یار به پایان رسید، فالی زدم ستاره ی اقبال من نیز موافق بود و کارها به سامان شد .

 

2)آن همه ناز وتنعم که خزان می فرمود                 عاقبت در قدم باد بهار آخر شد

- واژهای خزان / بهار تضادند

- بهار استعاره از حکومت شیخ ابو اسحاق / خزان استعاره از حکومت امیر پیر حسین

- « قدم باد بهار» اضافه ی استعاره ی است و تشخیص

- « قدم » مجازاً آمدن است .

معنی): آن همه ایام خوش و فخر فروشی خزان با آمدن بهارِ روح بخش، سرانجام به پایان رسید.

3) شکر ایزد که به اقبال کله گوشه ی گل                 نخوت باد دی و شوکت خارآخر شد

- « شکر ایزد» از نظر دستوری یک جمله محسوب می شود

- « کله گوشه ی گل » اضافه ی استعاری است و تشخیص

- گل استعاره از شیخ ابو اسحاق

- باد دی  و خار استعاره از امیر پیر حسین

- گل و خار تضاد است.

معنی): خدا را شکر می کنم که با نیک بختی و آمدن گل بهاری ( شیخ ابو اسحاق ) همه ی غرور و خود بینی و فخر خزان ( حکومت ستم پیشه ی امیر پیر حسین ) به پایان آمد.

 

4) صبح امید که بد معتکف پرده ی غیب               گو برون آی که کار شب تار آخر شد

- « معتکف شدن صبح» آرایه ی تشخیص دارد

- « پرده ی غیب » اضافه ی تشبیهی است

- واژه ی صبح / شب تضادند

- واژه های کار / تار جناس ناقص اخلاقی است

- « شب » استعاره از امیر پیر حسین

معنی): به صبح امید وآرزو که مثل پرده ی غیب پنهان و گوشه نشین بود بگو بیرون بیاید زیرا ایام تاریک و ستم گر امیر پیر حسین به پایان رسید.

 

5) آن پریشانی شب های دراز و غم دل               همه در سایه ی گیسوی نگار آخر شد

- سایه ایهام تناسب دارد اینجا به معنای حمایت است اما به معنی سایه با گیسو و شب تناسب دارد.

- بین واژه های پریشانی/ شب های دراز / غم دل مراعات النظیر وجود دارد. نیز بین واژه های دراز / گیسو

معنی): آن همه غم و آشفتگی شب های طولانی و سیاه و اندوه دل و درون، تماماً در پناه جلوه ی زیبای معشوق به پایان رسید.

 

6) باورم نیست زبد عهدی ایام هنوز               قِصّه ی غُصّه که در دولت یار آخر شد

- « بد عهدی ایام » اضافه ی استعاری است و تشخیص

- واژ های قصه / غصه جناس ناقص اخلاقی است

- واژه ی « بد عهدی » ایهام تناسب دارد ، اینجا بد قولی و بی وفایی است اما در معنای عهد و روزگار بد با

ایام تناسب دارد .

معنی) : به خاطر بی وفایی و بد عهدی روزگاز هنوز باور نمی کنم که غم و رنج ما با آمدن محبوب به پایان رسیده باشد.

7) ساقیا! لطف نمودی، قدحت پُر می باد            که به تدبیر تو تشویش خمار آخر شد

 - ساقیا: منادا است، « ای ساقی»

- قدحت پر می باد، جمله دعایی است

- مرجع ضمیر « تو» ساقی است.

- تشویش به معنی درد و رنج و اضطراب

- خمار در اینجا به معنی آشفتگی و پریشانی

معنی): ای ساقی به من لطف کردی امیدوارم همواره سرمست و با نشاط باشی با چاره جویی تو درد و رنج و آشفتگی ما به پایان رسید .

 

8) در شمار ار چه نياورد كسي حافظ را         شكر كن محنت بي حد و شمارآخر شد

- در شمار نیاوردن کنایه است از بی توجهی

- « شمار» از ابتدای بیت در آخر تکرار شده که تصدیر است .

- « شکر» یک جمله محسوب می شود .

معنی): هرچند هیچ کس به حافظ ارزش و اهمیت نمی داد اما خدا را سپاس می گویم که آن روزگار پر ا ز رنج و عذاب به پایان رسید.

 

معنی دو بیت رباعی آمده در درآمد درس

بیت اول:  با این روزگار مکار و ستیزه جو درگیر نشو. آن را رها کن و برو. و با چرخش ایام در گیر نشو و برو

بیت دوم:  مرگ یک کاسه ی زهر است آن را با رغبت و خوشی بنوش و مابقی  را به دیگران نثار کن و برو

 

خـودآزمـایـی

1 ــ به چه دلیل ارتباط مفاهیم و مضامین در این غزل حافظ محسوس تر است ؟

به دلیل اشاره ای تاریخی و توصیف شرایط اجتماعی و نیز پیوند موضوعی ابیات باهم، استفاده از تشبیهات ملموس و روشن

 

2ـ آیا می توان این غزل را نوعی اجتماعی به شمار آورد ؟ چرا ؟

 بله، زیرا اشاره های تاریخی مبنی بر جامعه ی روزگار شاعر در آن مشهود است.

3ـ چهار کلمه و مضمون متضاد در این شعر بیابید ؟

روز و شب / خزان وبهار / گل وخار / صبح امید و شب تار

4ـ با توجه به بیت :

                 آن پریشانی و شب های دراز و غم دل          همه در سایه ی گیسوی نگار آخر شد

الف) بین کدام کلمات ارتباط مراعات النظیر، وجود دارد؟

پریشانی / شب های دراز / غم دل و همچنین دراز / گیسو

ب) این بیت با کدام بیت غزل، ارتباط معنایی بیشتری دارد ؟

آن همه ناز وتنعم که خزان می فرمود/ عاقبت در قدم باد بهار آخر شد

5 ـ با توجه به معنا و مفهوم هر بيت، آيا رديف در همه ابيات در يك معني به كار رفته است ؟ توضيح دهيد ؟

بله كلمه شد كه جزءِ دوم رديف است از نظر معني يكسان و فعل ربطي است

6 ـ نمونه اي از طنز زيباي حافظ را در اين غزل مشخص كنيد .

اگر كلمه يا تركيبي از كلمات به طور نامناسب يا ناهمخوان يا مشخصي به كار رود حالتي انتقادي و كنايه اي بوجود مي آورد كه آن را طنز گويند. معمولاً اين تركيبات در معني خود به كار نمي روند در اين غزل، مصراع « اين همه ناز و تنعم كه خزان مي فرمود »  يك بيان طنزآلود است و  كلمه ي « مي فرمود » طنز به ناز و تنعم خزان ( امير پير حسين ) دارد .

7ـ بيت آخر ترجمان كدام حالت عاطفي و روحي شاعر است ؟

شكايت از قدرنشناسي و بي توجهي حكومت امير پير حسين به اوست،  همچنين شكر گذاري بر اين كه ايام ستم خاتمه يافته است. ( شکر و شکایت)

[ شنبه هفتم آبان 1390 ] [ 19:31 ] [ رحیم پورسعیدی ]

درس یازدهم

                                                                    اشارت صبح

    عبدالقادر بيدل دهلوي را نماينده ي تمام عيار اسلوب هندي بايد به شمار آوريم . سبك هندي كه به خيال بندي و نازك انديشي و به كار بردن مضمون هاي بديع و شگفت آفرين مشهور است،درآثار اين گوينده ي پر كار قرن يازدهم و دوازدهم به اوج خود رسيد .گرچه بيدل براي خواننده ي ايراني و حتي بسياري از اهل فضل و دوستداران شعر در ايران ناشناخته مانده وكم تر شاعري است كه با شخصيتي بدين گونه، تا اين حد گم نام مانده باشد اما در ديگر سرزمين هاي قلمرو فارسي شبه قاره ي هند و تاجيكستان و...- از شهرت بسيار برخوردار است .

   ديوان بيدل بيش از همه ي ديوان هاي شعر فارسي از خيال و انديشه هاي دور سر شار است. بسياري از ابيات شعر او پيچيده و معما گونه اند. آن چه مي خوانيد، نمونه اي از غزليات اوست كه در آن با زبان خاص شاعر واژگاني همچون حيرت، آينه، حباب، برق، گلشن، وهم، شرار، داغ و زخم كه از پركاربردترين  واژگان شعر بيدل اند، پيداست. مفاهيم و مضامين با نازك انديشي و بهره روي از تصوير هاي بديع بيان شده اند و جهان و جهان بيني شاعر در آيينه ي شعر، فراتر از انديشه و احساس خواننده قرار مي گيرند.

 

                                                                    اشارت صبح

                   1)     برق با شوقم، شراري بيش نيست               شعله، طفل ني سواري بيش نيست

برق : آذرخش ،صاعقه

با توضيحات (1)در برابر، در مقايسه با

مرجع ضمیر« م» در « شوقم»، شاعر است / نقش مضاف اليه دارد

شرار : شرر، جرقه ي آتش

با (در مقايسه با){بعد از« شعله »}:حذف به قرينه ي لفظي

طفل ني سوار:كودكي كه چوبي را به عنوان اسب به زير ران كشيده ودر خيال خود مشغول اسب دواني باشد

تشبيه: درمصراع اول:  برق، مشبه /شرار: مشبه به / در مصراع دوم: شعله، مشبه /طفل ني سوار: مشبه به

كنايه: درمصراع اول، شرار بودن : كنايه از« كوچكي ، حقارت » / درمصراع دوم، طفل ني سوار بودن : كنايه از « ضعيفي ، ناتواني ، حقارت»

برق ،شرار، شعله : تناسب

واج آرايي :تكرار صامت «ش» /شعله :تشخيص

بيت داراي «اسلوب معادله »است

معنی: شوق و اشتياق من آن قدر زياد است كه برق آسمان در مقايسه با آن مانند جرقه اي كوچك و شعله ي آتش نيز در برار اشتيا ق من مانند كودكي ني سوار ضعيف و ناتوان است .

پيام : عشق از آتش نيز سوزنده تر است.

                           2)     آروزهاي دو عالم دستگاه              از كف خاكم غباري بيش نيست

دو عالم دستگاه : تركيب اضافي مقلوب (دستگاه دو عالم)

دستگاه : قدرت ، ثروت ، شوكت ، دولت

كف خاك {مشتي خاك كه در كف دست جاي مي گيرد /(در اين جا ) نماد « چيز بسيار اندك »

تشبيه مضمر دارد : آرزو هاي دو عالم دستگاه : مشبه /غباري از كف خاك : مشبه به

 غبار مجازاً مقدار كم و ( بي ارزش بودن چيزي مورد نظر است )

خاك و غبار :تناسب /غبار بودن :كنايه از « بي ارزشي »

« م » (خاكم ): متمم (براي من )

دو عالم : دو جهان (دنيا و آخرت )

معني : شكوه و قدرت و آرزو هاي دو جهان در نظر من غباري بر خاسته از يك مشت خاك بي ارزش است .

مفهوم : بي اعتباري جلوه هاي هر دو عالم

ارتباط معنايي دارد با :

1- به مجمعي كه در آيند شاهدان دو عالم         نظر به سوي تو دارم غلام روي تو باشم (سعدي)

2- خود با دو جهان چه كار ما را ؟                      ما عاشق چهره ي نگاريم

3- هيچ از دنيي وعقبي نبود گوشه ي خاطر       كه به ديدار تو شغل است و فراغ از دو جهانم

 

                         3)      لاله و گل زخمي خميازه اند            عيش اين گلشن خماري بيش نيست

- واژه هاي عيش و خمار متضادند

- « گلشن » استعاره از اين جهان است /  بيت آرايه ي تمثيل دارد

- مصراع دوم پارادُكس ( متناقص نما ) است.

لاله وگل:تشخيص و استعاره از انسان

زخمي:توضيحات (2) شكفته شدن؛ استعاره از پرپر شدن / مقصود نابودي و مرگ آدمي است

خميازه: استعاره از شكوفايي ولي به معناي ضعف و بي حالي

عيش ايهام:  1 ـ زندگي     2 ـ خوشي، خوش گذراني

گلشن: گلستان، باغ ؛ استعاره از « دنيا و عمر و زندگي درآن »

لاله و گل و گلشن :تناسب 

مصراع دوم :تشبيه دارد (عيش: مشبه / خمار: مشبه به)

خمار بودن :كنايه از « زود گذر بودن ،كوتاهي »

خميازه و خمار توضيحات (2)- تناسب (مراعات نظير )

معنی: لاله و گل سرخ به هنگام شكوفا شدن ( خميازه ) پرپر مي شوند و از بين مي روند ( زخمي ) پس لذت و خوشي هاي اين جهان نيز در نهايت جز رنجوري و خماري و درد سر چيز ديگري نيست.

مفهوم{مصراع اول: نكوهش « خود نمايي ، جلوه گري ، خود آرايي »

{مصراع دوم: ناپايداري و گذرا بودن جهان و وابستگي هاي آن

(مصراع اول )ارتباط معنايي دارد با:

1-هر كه داد او حسن خود را در مزاد          صد قضاي بد سوي او رو نهاد

                                                (مزاد:مزايده ،در معرض فروش گذاشتن ))مولانا)

2- تا غنجه لب گشود، سر خود به باد  داد           اي آفتاب، دم به نسيم سحر مزن

3- خويشتن آراي مشو چون بهار                         تا نكند در تو طمع روزگار 

4- فراغ بال گلي از بهار گمنامي است                  در آتش است مدام آن كه شهرتي دارد

5- شهرت ما سبب خصمي مردم باشد                خوش دل آن مرد كه نامش چو نسب گم باشد

 

                       4)    تا به كي نازي به حسن عاريت                ما و من آيينه داري بيش نيست

نازي: مي نازي، افتخار مي كني، مي بالي (از مصدر« نازيدن»)/تا به كي نازي: استفهام انكاري (نبايد بنازي )

حسن : زيبايي، نيكويي ،جمال

عاريت : عاريه، آن چه كه گرفته يا داده شود به شرط باز گرداندن . موقتي ، قرضي ، امانتي.  نكته : « عاريت» گونه ی آزاد « ‌عاريه» است. يعني به جاي هم مي توان آنها را در جمله به كار برد زيرا هم معني هستند.

« ما و من »:  ‌مجاز از كل وجود عاريتي/ توضيحات (3)- وجودهاي عاريتي و عارضي

آيينه دار: كسي كه آينه پيش كسي نگاه دارد / كنايه از بي اعتباري  و « ناپايداري »

مصراع دوم : تشبيه : ما و من ( وجودهاي عاريه اي ): مشبه / آيينه دار: مشبه به

آيينه دار بودن : كنايه از

معني: توضيحات(3)- معنی: تا كي به زيبايي ظاهري و ناپايدار خود افتخار مي كني، وجود ما امانتي و ناپايدار است و ما فقط جلوه گر جمال خداييم.

مفهوم : وجود انسان، منعكس كننده ي زيبايي هاي خالق و در عين حال نا پايدار است.

ارتباط دارد با : «هر چه نپايد، دلبستگي را نشايد » (سعدي)

پيام: به ناپايداري و بي اعتباري وجود اشاره مي كند.

 

                    5)     مي رود صبح و اشارت مي كند            كاين گلستان خنده واري بيش نيست

صبح :تشخيص /اشارت مي كند و بيان مي كند.  نكته : « اشارت» گونه ي آزاد « اشاره » است.

گلستان :استعاره از « دنيا »، « عمر و زندگي دنيوي انسان ها »

 خنده وار بودن: كنايه از زود گذر،  بي ارزش و سطحي بودن دنياست. « وار» :  پسوند شباهت (خنده وار: مثل خنده)

مصراع دوم: تشبيه (گلستان: مشبه /خنده: مشبه به

معني : روشنايي گذرا و ناپايدار صبح، به ما اين نكته را ياد آوري ميكند كه عمر و زندگي ما انسانها هم چون يك خنده ی صبح،  ناپايدار وگذراست.

مفهوم : گذرا و ناپايدار بودن زندگي

پيام : به ناپايداري و بي اعتباري اين جهان اشاره مي كند.

 

                  6)      غرقه ي و هميم ورنه اين محيط            از تنگ آبي، كناري بيش نيست

غرقه: غرق شده / وهم: خيال ، پندار ،گمان

غرقه ي وهم: استعاره ي مكنيه ( وهم به دريايي تشبيه شده كه مي توان در آن غرق شد)كنايه از « خيال بافي » ورنه : مخفف « و اگر نه »

محيط: اقيانوس ؛ استعاره از « تصورات و آگاهي هاي (ظا هراً )فراوان انسان نسبت به هستي » نازك .... برخي همكاران واژه ي محيط ( اقيانوس) نوعي طنز همراه دارد يعني تصور مي كنيم آگاهي هاي ما اقيانوس است. (سركارخانم حميده نوري)

تنگ: كم ،  ، كم حجم /تنگ آب : تركيب وصفي مقلوب (آب تنگ )

كنا ر: ساحل

تشبيه : اين محيط، مشبه /كناري از آب تنك، مشبه به

- بيت مراعات نظير دارد ( غرقه / محيط/ تنگ آبي / كنار)

محيط وتنك آب : تضاد

معني توضيحات (4)- معنی: چون اسير خيال و وهم خود هستيم، مي پنداريم به حقيقت دست يافته ايم، در حالي كه هنوز به ساحلي بيش تر نرسيده ايم.

مفهوم : به سطحي بودن آگاهي هاي بشر اشاره دارد

 

                 7)       اي شرر! از همرهان غافل مباش             فرصت ما نيز، باري بيش نيست

شرر: شرار، جرقه ي آتش ؛ (توضيحات «5»)استعاره از « هر كس و هر چيز كوتاه عمر و گذرا» ؛ نقش : منادا

همرهان : ياران ، همكاران ، دوستان

باري : ايهام  1ـ به معنی يك بار، يك دفعه   2ـ قید است به معنی خلاصه ، به هر حال

بيش: ايهام  1ـ بيشتر (فرصت ما يك بار بيشتر نيست)  2ـ زياد (فرصت ما خلاصه زياد نيست )

معني: اي انسان،« اي موجود زود گذر» كه مثل جرقه اي مي درخشي و زود از بين مي روی، از اين فرصت كم استفاده كن ودوستان و همرهان  خود را از ياد نبر، چرا كه اين فرصت يك بار بيشتر دست نمي دهد (اين فرصت خلاصه زياد نيست ).

مفهوم :كوتاهي عمر ؛  خدمت به ديگران (از ياد نبردن آنان ) ؛ اغتنام فرصت

ارتباط معنايي دارد با:

1-دور مجنون گذشت و نوبت ماست                  هر كسي پنج روز نوبت اوست

2- ده روز مهر گردون افسانه است و افسون     نيكي به جاي ياران فرصت شمار يارا

3- دايم گل اين بستان شاداب نمي ماند           در ياب ضعيفان را در وقت توانايي

پيام : به اغتنام فرصت اشاره دارد.

                8)      بيدل اين كم همتان، بر عز وجاه              فخرها دارند و عاري بيش نيست

بيدل: ايهام: 1ـ عاشق 2ـ تخلص شاعر  / نقش: منادا

كم همتان: منظور« دنيا پرستان، مقام دوستان،» / فخر ها دارند: فخر فروشي مي كنند

عار: ننگ ، رسوايي

بيت داراي «تمثيل» است

فخر وعار: تضاد

معني: اي بيدل اين افراد سست اراده و فرومايه به مقام و منصب اين جهاني خود افتخار مي كنند در حالی كه اين افتخار، جز ننگ و عار چيز ديگري بيشتر نيست.

مفهوم : سرزنش دنيا دوستي و فخر فروشي

 

خود آزمايي

1) شاعر، شعله را با چه چيز مقايسه كرده است ؟

پاسخ : شوق و اشتياق دروني خويش

2) شاعر ، ناپايداري و گذر عمر را به چه چيزهايي تشبيه كرده است؟

پاسخ: غبار ـ خماری ـ مثل یک لبخند ـ خنده وار بودن ـ آینه دار

3) اين بيت حافظ با كدام بيت شعر ، ارتباط معنايي دارد.

سرم به ديني و عقبي فرو نمي آيد         تبارك الله از اين فتنه ها كه در سر ماست

پاسخ: در بيت 2 : آرزوهاي دو عالم دستگاه / از كف خاكم غباري بيش نيست

4) منظور از « خنده وار بودن گلستان» چيست ؟

پاسخ : سرسبزی گلستان به اندازه ی عمرِ کوتاهِ یک لبخند است. ( خنده وار بودن گلستان نشانه ی کوتاهی و گذرا بودن زندگی و دنیاست.

 

5) در بيت ششم بين چه كلماتي تناسب و ارتباط معنايي برقرار شده است ؟

پاسخ : غرقه / محيط / تنگ / آب / كنار

6 ) محوري ترين موضوعات در اين غزل چيست

پاسخ : ناپايداري و بي اعتباري دنيا / گذرا بودن عمر

7) شاعر چرا فخر فروشي هاي مخاطبان خود را نكوهش مي كند ؟

پاسخ : زيرا فخر فروشي آن هم از افراد كم همت و سطحي نگر مايه ي ننگ است. (شاعر مقام های این دنیا را مایه ی ننگ می داند.

8) مقصود شاعر از محيط ( اقيانوس ) در بيت ششم چيست ؟

پاسخ : آگا هی های انسان  یا دنیا و حقيقت هستي انسان

‌                                                          مجنون و عيب جو

              1)   به مجنون گفت روزي عيب جويي            كه پيدا كن به از ليلي نكويي

قالب شعر: مثنوي

به: بهتر

مجنون وليلي : تناسب

- مجنون : نماد انسان هاي باطن بين

- عيب جو : نماد انسان هاي ظاهربين

- بين « مجنون» و « عيب جو» تضاد برقرار است.

معنی: روزي فردي عيب جو به مجنون گفت كه بهتر و زيباتر از ليلي محبوبي ( دلبري ) پيدا كن

           2)   كه ليلي گر چه در چشم تو حوري است         به هرجزيي زحسن او قصوري است

چشم:  مجاز از «ديدگاه ، نظر ، عقيده »

مرجع «تو» : مجنون

حور: مرد و زن سياه چشم (در عربي جمع« احور و حورا» است ودر فارسي به معني مفرد به كار مي رود)

قصور: نقص ، كاستي ، عيب

مرجع «او»: ليلي

مصراع دوم: نوعي متناقص نما (پارادوكس ) در عين زيبايي، نقص داشتن/ واژه هاي حسن / قصور تضادند

مصراع اول : تشبيه دارد (ليلي: مشبه / حور : مشبه به )

حور: نماد « زيبايي »

معني: اگر چه ليلي از ديدگاه تو هم چون حوريان بهشتي زيبا است در عين حال در هر بخش از زيبايي او كمي و كاستي نيز وجود دارد.

 

          3)    زحرف عيب جو مجنون بر آشفت         در آن آشفتگي خندان شد وگفت:

       عيب جو و مجنون تضاد است

حرف:  مجاز از « كلام ، سخن »

عيب جو : صفت فاعلي مركب مرخم (عيب جوينده)

برآشفت : عصباني و خشمگين شد

بر آشفت و آشفتگي : اشتقاق

 مصراع دوم از نظر مفهوم پارادوكس دارد، در آشفتگي خندان شدن

حرف و گفت : تناسب

معني: مجنون از سخنان عيب جو خشمگين شد و در اوج خشم ، با خنده به او گفت .....*اين بيت با بيت بعدي مو قوف المعاني است .

                               4)     اگر در ديده ي مجنون نشيني          به غير از خوبي ليلي نبيني

      مصراع اول كنايه از احساس كسي را داشتن

در ديده كسي نشستن:كنايه از« هم فكر و هم نظر شدن، به جاي ديگري نشستن واز دريچه ي چشم او به قضيه نگاه كردن »

نشيني و نبيني : جناس نا قص /ديده و نبيني : تناسب

بيت داراي تمثيل است.

معنی: اگر تو نيز احساس مجنون عاشق را داشته باشي و از نگاه مجنون به ليلي بنگري، متوجه خواهي شد به غير از خوبي و زيبايي چيز ي در ليلي نيست.

بيت3و4) موقوف المعاني

مفهوم بیت:  1- نفي ظاهر بيني 2- عاشقان، زشتي ها و بدي هاي معشوق را نمي بينند و به آن ها توجهي نمي كنند .

 

           5)    تو كه داني كه ليلي چون نكويي است         كزو چشمت همين بر زلف و رويي است

تو كي داني: استفهام انكاري (تو نمي داني )

چون : چگونه

چشم : مجاز از « نگاه »

زلف ورو : مجاز از « ظاهر، اعضاي ظاهري »

چشم ، زلف ، رو : تناسب  (مراعات نظيرند)

بر زلف و روي نگاه كردن :كنايه از «ظاهر بيني »

مصراع دوم كنايه از ظاهر بيني است

معنی: تو كه به زلف و چهره ی ليلي مي نگري و ظاهر بين هستي، كيفيت حُسن او را درك نخواهي كرد.

توجه كنيد بيت هاي 5و6و7و8همگي با هم پيوند معناي دارند، پيام هر چهار بيت اينكه كيفيت ( باطن ) مهم است نه كميت( ظاهر )

مفهوم : سرزنش ظاهر بيني

ارتباط معنايي دارد با:  « صورت زيباي ظاهر هيچ نيست        اي برادر سيرت زيبا بيار»

 

                     6)    تو قد بيني و مجنون جلوه ي ناز          توچشم و او نگاه ناوك انداز

در مصراع اول: قد، مجاز از ظاهر / جلوه ي ناز، مجاز از باطن

در مصراع دوم : چشم، مجاز از ظاهر/ نگاه ناوك انداز، مجاز از باطن

 بيت واج آرايي صامت ن دارد

مرجع ضمیرتو : عيب جو  /  مرجع ضمیر او: مجنون

ناوك: نوعي تير كه آن را در غلاف آهنين گذارند و از كمان سر دهند تا دورتر رود

ناوك انداز :تير انداز ، صفت فاعلي مركب مرخم (ناوك اندازنده) و كنايه از تاثير گذار بودن

قد ، چشم ، نگاه : تناسب (مراعات نظیر)

نگاه ناوك انداز: اضافه ي تشبيهي (نگاه : مشبه / ناوك انداز (شخص تير انداز ): مشبه به) / تشخيص

فعل هاي محذوف « بيني» (بعد از « چشم» : حذف به قرينه ي لفظي

« مي بيند» (بعد از« ناز» و« ناوك انداز» : حذف به قرينه ي معنوي (البته برخي، اين حذف را هم به قرينه ي لفظي مي دانند)

بيت داري تمثيل  است.

معني: تو تنها قامت (به ظاهر نازيباي) ليلي را مي بيني ولي من مجنون، حركت دل رباي او را مي بينيم، تو به ظاهر چشم ليلي مي نگري ولي من به نگاه تير انداز (چشمك زن ) و جذاب او نگاه مي كنم .

مفهوم :باز هم «نكوهش ظاهر بيني »

 

                   7)    تو مو بيني و مجنون پيچش مو             تو ابرو ، او اشارت هاي ابرو

        بيت امروزه ضرب المثل است

        در مصراع اول : مو مجاز از ظاهر / پيچش مو مجاز از باطن

        در مصراع دوم : ابرومجاز از ظاهر / اشارت ابرو مجاز از باطن

        بيت واج آرايي مصوت و  دارد

        واژه ها « مو » و « ابرو » تكرار و تناسب

مرجع ضمیرتو: عيب جو / مرجع ضمیر او: مجنون

فعل هاي محذوف {بيني (بعد از « ابرو »): حذف به قرينه ي لفظي

{مي بيند (بعد از « مو » و « اشارت هاي ابرو») حذف به قرينه ي معنوي

او و مو : جناس ناقص

معني: تو ظاهر موهاي ليلي را مي بيني ولي مجنون به چين و شكن زيباي زلف او مي نگرد. تو به ابروي ليلي توجه مي كني و مجنون حركات و اشارت هاي ابروي او را مي بيند. ( نگاه عاشق نگاهي متفاوت است.)

مفهوم : نفي « ظاهر بيني»

 

               8)     دل مجنون ز شكر خنده، خون است          تولب مي بيني و دندان كه چون است

واژه هاي لب/ دندان: مجاز از ظاهر و همچنين ناقص اختلافي است.

واژه هاي خون / چون:  قافيه و نيز جناس ناقص اختلافي است.

شكر خنده: خنده ي شيرين ، خنده ي دل نواز

برخي از همكاران گرامي« شكر خنده» را نوعي حس آميزي مي دانند و برخي تشبيه درون واژه اي. (خنده ي مانند شكر شيرين )

دل خون بودن :كنايه از « رنجور و اندوهگين بودن » یا « كنايه از تأثر شديد»

در مصراع اول: از شكر خنده دل خون شدن مجنون از نظر مفهوم، متناقص نما (پارادوكس) است. قاعدتاً عاشق از خنده ي شيرين معشوق خود بايد شاد شود. (خونين دل بودن از خنده هاي شكرين)

چون : چگونه

مي بيني (بعد از دندان): حذف به قرينه ي لفظي

معني: دلِ مجنون از خنده هاي شيرين و اثركننده ي ليلي بي قرار و گرفتار است، در حالي كه تو ظاهري از ليلي (لب و دندان) را فقط مي بيني و بس.

 

                    9)    كسي كاو را توليلي كرده اي نام          نه آن ليلي است كز من برده آرام

كاو : مخفف « كه او »

مرجع او: ليلي (از ديدگاه عيب جو )

تو: عيب جو

من : مجنون

نه : براي تاكيد از فعل جدا شده است (آن ليلي نيست )

آرام برده : مرا بي قرار و عاشق نموده

نقش« ليلي » درمصراع اول: مسند (چهار جزئي با مفعول و مسند) و در مصراع دوم: مسند (سه جزئي گذرا به مسند)

     آرام از كسي بردن كنايه است از آشفتگي و بي قراري

      بيت آرايه ي تكرار دارد ( واژه ي ليلي )

معني: تصوري كه تو از ليلي داري آن ليلي اي نيست كه مرا بي قرار و عاشق نموده است .

مفهوم : بيان ديدگاه هاي متفاوت از يك موضوع واحد

 

خودآزمايي

1 ) تفاوت ديد عيب جو و مجنون نسبت به ليلي چه بود ؟

پاسخ : ديد عيب جو ظاهري و سطحي است ولي ديد مجنون به عنوان يك عاشق ، عاشقانه و اغماض گر است/ به تعبيري؛ ديد عيب جو كمّي است و ديد مجنون كيفي

2 ) بيت : « اگر در ديده ي مجنون نشيني        به غير از خوي ليلي نبيني» چه مفهومي را در بردارد؟

پاسخ : يعني نگاه و احساس عاشق را داشتن

3) با توجه به اين ابيات مثنوي، توصيف ليلي را از نظر وحشي بافقي با مولانا مقايسه كنيد

گفت ليلي را خليفه كان تويي      كز تو مجنون شد پريشان و غوي

از دگر خوبان توافزون نيستي      گفت خامش ، چون تو مجنون نيستي

پاسخ: هردو بر نگاه و احساس عاشق نسبت به معشوق تكيه دارند، يعني در هردو اثر نگاه عاشق اغماض گر است و فقط معشوق خود را يكپارچه حُسن مي بيند.

4) ((حور)) در عربي جمع (( احورا و حورا )) به معني مرد و زن سياه چشم است . ودر فارسي به معني مفرد به كار رفته است. (( حوري )) هم گفته مي شود . توضيح دهيد در بيت دوم اين درس (( حوري )) بايد خوانده شود يا (( حور )) ياي نكره ؟

پاسخ :  چون قافيه ي مصراع دوم ،« قصوري» ، « ي» نكره دارد، براي تناسب قافيه، بهتر است «حوري »را با « ي» نكره تلفظ نماييم .

[ شنبه هفتم آبان 1390 ] [ 19:30 ] [ رحیم پورسعیدی ]

درس دوازدهم

                                                          سپيـده ي آشنـا

متن قسمت اول اين درس به زبان ساده نوشته شده و نياز به معني ندارد. به پاسخ خودآزمايي آن اكتفا مي شود.

خودآزمايي سپيده ي آشنا

1ـ چند نمونه از تركيبات تازه و زيباي نويسنده را از متن استخراج كنيد و بنويسيد.

سپيده ي آشنا؛ فروغ بي رنگ مهتاب؛ خاك هاي غم آلود؛ شمع هاي لرزان؛ غبار فرونشسته ي خون رنگ؛ دهشت زدگي؛ كابوس وهمناك؛ درون چندشناك

2ـ به نظر شما زيباترين توصيف اين نوشته كدام است؟

توصيف ماه و ستارگان ؛ نهر فرات ؛ سياهي شب

3ـ مقصود نويسنده از « ديشب» و « امشب» در اين نوشته چيست؟

ديشب: شب عاشورا ؛   امشب: شام عاشورا يا شام غريبان

4ـ جمله ي مشهور « اِنْ لَمْ يَكُنْ لَكُمْ دينً فَكونوا اَحْراراً في دُنْياكُم» يعني چه؟

امام حسين (ع) در روز عاشورا به لشكر دشمن گفت: اگر دين نداريد، لااقل در دنياي خود آزادمرد باشيد.

5 ـ به نظر شما چرا اين متن در بخش ادبيات غنايي آمده است؟

چون نويسنده، واقعه ي عاشورا را با احساسات و عواطف دروني خود در هم آميخته و با توصيف گري آن را در بخش ادبيات غنايي گنجانده است.

 

                                                              قلب مادر

                         بيت1)  داد معشوقه به عاشق پيغام            كه كند مادر تو با من جنگ

- واژه هاي معشوقه /عاشق جناس اشتقاق است .

معنی: معشوقه به عاشق خود اين چنين پيغام داد كه مادر تو با من ناسازگاري و بد رفتاري ميكند.

                           بيت2)  هر كجا بيندم از دور،كند             چهره پرچين و جبين پر آژنگ

- مصراع دوم كنايه است از خشم و ناراحتي

معنی: هرجا كه مرا از دور مي بيند، به نشانه ي خشم و ناراحتي چين بر چهره مي اندازد و گره بر ابرو.

                                بيت3)  با نگاه غضب آلود زند              بر دل نازك من تير خدنگ

- دل نازك كنايه است از حساس بودن

- بيت آرايه تشبيه دارد           نگاه غضب آلود : مشبه / تير خدنگ : مشبه به

نكته : بيت از نظر دستوري يك جمله است.

معنی: مادر تو با نگاه خشمگين خويش بر دل حسّاس من تيري سخت مي اندازد ( وجود مرا با نگاه هاي غضبناك خويش مي آزارد.)

 

                             بيت4)  از در خانه مرا طرد كند             همچو سنگ از دهن قلماسنگ

- بيت آرايه ي تشبيه دارد ( تشبيه مركب= هيئتي به هيئتي ديگر)          مصراع اول : طرد كردن از در خانه : مشبه / - دهِن قلماسنگ اضافه ي استعاري و تشخيص

معنی: مادر تو مانند پرتاب كردن سنگ از فلاخن مرا از در خانه دور مي سازد و ازخود مي راند.

                   بيت5)   مادر سنگ دلت تا زنده است           شهد در كام من و توست شرنگ

- سنگ دلي كنايه از بي رحمي

- واژه هاي شهد/ شرنگ تضادند

- مصراع دوم كنايه است از عدم آسايش

- مصراع دوم متناقص نما ( پارادُكس ) دارد

معنی: مادر بي رحم تو تا زماني كه زنده است زندگي به كام ما شيرين نخواهد شد ( لذت هاي زندگي را بر ما تلخ خواهد كرد)

 

                      بيت6)   نشوم يكدل و يكرنگ تو را           تا نسازي دل او از خون رنگ

- مصراع اول كنايه است از صميميت و اخلاص ( يك دل و يك رنگ بودن )، دو كنايه در يك مفهوم به كار رفته است.

- مصراع دوم كنايه است از كشتن ( دل را خونين رنگ ساختن )

معنی: بدين خاطر من با تو صميمي و مخلص نخواهم شد تا او را از بين نبري و نكشي

             بيت7)   گر تو خواهي به وصالم برسي           بايد اين ساعت بي خوف و درنگ

-اين ساعت مجازاً زمان حال ( فوراً) ( با دو بیت بعد موقوف المعانی است)

                  بيت8)   روي و سينه تنگش بِدَري          دل برون آري از آن سينه تنگ

- سينه تنگ كنايه از كينه توزي / بُخل

- بيت آرايه ي تصديردارد ( واژه ي سينه ي تنگ )

                بيت9)  گرم وخونين به منش باز آري        تا بَرَد زآينه ي قلبم زنگ

- آينه قلب : اضافهي تشبيهي

- مصراع دوم كنايه است از رفع كدورت

- زنگ استعاره از كنيه / دشمنی

- مرجع ضمير « ش» قلب مادر است .

معنی: بيت7و8و9) اگر تو مي خواهي كه از من كام يابي، بايد اين زمان بدون ترس و كوتاهي كردن،بروی و سينه ناتوان و بخيل مادرت را پاره كنی و قلب او را از آن سينه بيرون آوري، گرم و زنده و آغشته به خون برايم بياوري تا كدورت و آزردگي را از وجود من پاك كني.

 

                     بيت10)   عاشق بي خرد ناهنجار         نه بل آن فاسق بي عصمت و ننگ

- « نه» قيد نفي است. ( با دو بیت بعد موقوف المعانی است)

                  بيت11)   حرمت مادري از ياد ببرد       مست از باده و ديوانه ز بَنگ

- واژه هاي مست / باده مراعات نظيرند

- مصراع دوم حسن تعطيل است.

          بيت 12)  رفت و مادر را افكند به خاك       سينه بدريد و دل آورد به چنگ

- خاك مجازاًزمين

معنی: بيت10و11و12) آن دل باخته ي نادان و نامتعادل نه بلكه آن فردِ تبهکار و بي آبرو، حرمت مادري را فراموش كرد، او كه از شراب مست و از مصرف مواد مخدر دیوانه و بی عقل شده بود رفت و مادر را به زمين انداخت و سينه ي او را شكافت و قلبش را بيرون آورد.

 

          بيت13)   قصد سر منزل معشوقه نمود      دل مادر به كفش چون نارنگ

- مصراع دوم آرايه ي تشبيه دارد           دل مادر : مشبه/ نارنگ : مشبه به

معنی: در حالي كه قلب مادرش مانند نارنجي در دست او بود براي رفتن به منزل معشوقه به راه افتاد.

             بيت14)   از قضا خورد دمِ در به زمين       و اندكي رنجه شد او را آرنگ

- از قضا قيد مختص است.

- « را » در مصراع دوم فك اضافه است .

معنی: ناگهان نزديك درخانه به زمين خورد و كمي آرنج او زخمي شد.

      بيت15)   آن دل گرم كه جان داشت هنوز        اوفتاد از كغف آن بي فرهنگ

- « بي  فرهنگ » كنايه از عاشق بي خرد است .

معنی: قلب زنده مادرش كه هنوز جان داشت از دست آن آدم بي شعور و بي خرد افتاد.

          بيت16)   از زمين باز چو برخاست نمود        پي برداشتن دل ، آهنگ

- ترتيب عادي ( هم نشيني ) رعاين نشده فعل ((نمود )) بايد پس از آهنگ بيايد.

- آهنگ در اين بيت به معناي« قصد» آمده در بيت بعد«آهنگ» يعني صدا / نغمه، پس جناس تام دارند.

معنی: وقتي كه از زمين برخاست و تصميم داشت كه دوباره قلب مادر را از زمين بر دارد.

         بيت17)   ديد كز آن دِل آغشته به خون       آيد آهسته برون اين آهنگ

- مصراع دوم : آهنگ را ديدن : حس آميزي ( با بیت بعد موقوف المعانی است)

 

           بيت18)   آه دست پسرم يافت خراش!       واي پاي ِ پسرم خورد به سنگ

- آه : صوت / شبه جمله در معناي تأسف

- دست: مجاز از آرنج

- پا : مجازاً قسمتي از پا

- واژه هاي دست و پا مراعات نظيرند

- واژه هاي واي / پاي / جناس ناقص اختلافي است.

- واي : صوت ( شبه جمله )، دريغ و افسوس

معنی: بيت17و18): متوجه شد كه از آن قلب خونين آرام و آهسته صدايي برخاست : واي ، آرنج پسرم زخمي شد ، واي، پاي پسرم به سنگ خورد

خود آزمايي

1) به نظر شما زيباترين بيت اين شعر كدام است؟

پاسخ : بيت آخر

2) چه خصوصيتي اين شعر را در رديف اشعار غنايي مي دهد ؟

پاسخ : شعر روايي است امُا بسيار احساسی، برانگيز و بيانگر عشق و محبت  عميق مادر است به فرزند

3) چرا شاعر، جوان عاشق را بي فرهنگ مي داند ؟

پاسخ : چون حرمت مادر را به خاطر عشق هوسبازانه ي خود از ياد برد و مادر را قرباني هوا وهوس خود مي كند.

 

4) شعر مشهور شهريار با مطلع«آهسته باز از بغل پله ها گذشت» درباره مادر را با شعر ايرج ميرزا مقايسه كنيد.

پاسخ : هردو شعر به مقام و منزلت مادر اشاره دارند و از مهر مادري سخن مي گويند اما شعر شهريار در قالب نيمايي (شعر نو) سروده شده وزباني امروزين دارد اما شعر ايرج ميرزا در قالب سنتي ( قطعه ) سروده شده كه واژه هاي قديمي در آن مشهود است. شعر شهريار را مي توانيد در ديوان او ( صص 532-539 ) انتشارات زرين مطالعه كنيد : آهسته باز از بغل پله ها گذشت / در فكر آش و سبزي بيمار خويش بود / بيچاره مادرم...                                                             

[ شنبه هفتم آبان 1390 ] [ 19:28 ] [ رحیم پورسعیدی ]

درس سیزدهم

                                                     کیش مهر

   استاد علامه سید محمد حسین طباطبایی  در سال (1281 هـ . ش) ولایت و در بیست و چهارم آبان 1360 در قم رحلت فرمود. تفسیر ارزشمند « المیزان »، « اصول فلسفه و روش ریالیسم » از آثار اوست. علامه خطی خوش داشت و اشعار عرفانی نیز می سرود. این سروده ی زیبا از اوست .

            

                                همی گویم و گفته ام بارها               بود کیش من مهر دلدارها

کیش : دین آیین، مذهب، (این جا) /  کیش: تیر دان ؛ نوعی پارچه از کتان

مهر: دوستی ، محبت ، خورشید ، آفتاب / دلدار : دلبر ، معشوق 

همی گویم: میگویم، فعل مضارع اخباری

مهر و دلدار : مراعات نظیر

معنی : بارها گفته ام باز هم می کویم که دین و آیین من عسق ورزی به دلبران است.

-----------------------------------------------------------

               پرستش به مستی است در کیش  مهر             برون اند زین جرگه، هشیارها

جرگه : گروه ، زمره

هشیارها : استعاره از غیر عارفان

کیش مهر: مهر به کیش تشبیه شده است .

کیش مهر ایهام دارد : 1) آیین مهر ورزی و عشق. 2) اشاره به مکتب میترالیسم (مهر پرستی)

مست و هوشیار :تضاد

معنی: در آیین عشق، پرستیدن محبوب با سر مستی عاشقانه و از خود بی خود شدن ممکن است و کسانی که هوشیار و عاقل هستند از این گروه خارج اند.

بیت بر پرسش و مستی عاشقانه تأکید دارد و مفهوم بیت بیانگر تقابل عقل و عشق است .

-----------------------------------------------------------

                     به شادی و آسایش و خواب و خور            ندارند  کاری  دل   افگارها

مصراع اول : مراعات نظیر

توضیحات 1 : دل افگارها : کنایه از عاشقان، دل سوختگان طریق عشق

افگار : آزرده ، زخمی

معنی: عاشقان و دل سوختگان راه عشق، به شادمانی و آسایش و خوردن و خوابیدن (لذتهای مادی)توجهی ندارند.

مفهوم : عاشقان کسی هستند که ترک شادی و آسایش و تنعم کرده اند (بیانگر ریاضت عارفانه است)

                         کشیدند در کوی دل دادگان            میان   دل   و کام  ،   دیوارها

دیوار کشیدن : کنایه از ممانعت کردن

کوی ، دیوار ، دل و کام : مراعات نظیر

صامت «د» : واج آرایی

معنی : در کوی عاشقان، میان دل و آرزوها و خواست ها موانعی ایجاد کرده اند، که عاشقان به آرزوهای دنیوی نیندیشند.

-----------------------------------------------------------

                        چه فرهادها مرده در کوه ها           چه  حلاج ها  رفته  بر  دارها

 حلاج : درلغت به معنی « پنبه زن»

«چه حلاج ها رفته بر دارها »: هم مفهوم با« معراج مردان سر دار است»

تلمیح : به داستان فرهاد وحلاج اشاره دارد

فرهاد ، کوه/ حلاج ،دار: مراعات نظیر

چه : صفت تعجبی

ترصیح : کلمات دو مصراع در قرینه ی هم ، هم وزن هستند ودر حروف آخر هماهنگ هستند

مرده ، رفته : فعل ماضی نقلی

معنی : چه بسیار عاشقانی مثل فرهاد در کوه ها مرده اند وچه بسیار عارفان زیادی مثل حلاج سرشان بر بالای دار رفته است و در راه عشق جان باخته اند. (عاشقان کشتگان معشوق اند.)

 -----------------------------------------------------------

                     چه دارد جهان جز دل و مهر یار           مگر توده هایی ز پندارها

چه دارد جهان : اسفهام انکاری ؛ جهان چیزی ندارد

دل، مهر ، یار : مراعات نظیر

چه : ضمیر پرسشی در نقش مفعول

معنی: جهان چیزی با ارزش  به جز دل بستن و عشق ورزی به یار ندارد اگر هم داشته باشد  انبوهی از تصورات و خیال ا ست (به دل و مهر یار اهمیت داده شده )

ارتباط معنایی دارد با :

 غرقه ی وهمیم ور نه این محیط          از تنک آبی کناری بیش نیست

-----------------------------------------------------------

                            ولی  رادمردان  و  وارستگان           نبازند  هرگز  به  مردارها

مردار: استعاره از دنیا و تعلقات آن

تلمیح :  به حدیثی از حضرت علی (ع)

مردار :  صفت مفعولی

نبازند :  فعل مضارع اخباری

معنی: اما جوانمردان وآزادگان هرگز به دنیا و دلبستگی های آن توجهی نمی کنند. (طریق تبتل پیش گرفتند)

-----------------------------------------------------------

                          مهین مهرورزان که آزاده اند           بریزند از دام جان تارها

مهین : بزرگ ترین ، بزرگ

دام و تار: مراعات نظیر

دام جان : استعاره از جسم خاکی و تعلقات مادی

مصراع دوم : کنایه از ترک هواهای نفسانی و دلبستگی های دنیوی

مهین : صفت عالی

معنی : بزرگ ترین عاشقان که آزاده هستند ترک هواهای نفسانی و وابستگی های مادی می کنند.

مفهوم : والاترین مرتبه عاشقان ، وارستگی و ترک تعلقات مادی است.

ارتباط معنایی دارد با :

ولی رادمردان و وارستگان      نبازند هرگز به مردارها

-----------------------------------------------------------------------------------------

                    به خون خود آغشته و رفته اند           چه گل های رنگین به جوبارها

جوبارها : استعاره از دنیا

گل های رنگین : استعاره از عاشقان شهید

به خون خود آغشته : کنایه از به شهادت رسیده

گل و جوبار : مراعات نظیر

 معنی : چه بسیار عاشقانی که در جویبارها ی این دنیا به خون خود آغشته اند و از این جهان رفته اند.

مفهوم بیت یاد آور بیت:

با صبا در چمن لاله ، سحر می گفتم          که شهیدان که اند این همه خونین کفنان

-------------------------------------------------------------------

                       بهاران که شاباش ریزد سپهر           به دامان گلشن ز رگبارها

شاباش : شاد باش ، طلا یا پولی بر سر عروس یا داماد ریزند. در این جا استعاره از باران است.

شاباش ریختن سپهر : تشخیص /  دامان گلشن : تشخیص

بهاران : قید زمان ( « ان» پسوند زمان)  / بهاران ، گلشن ، رگبار: مراعات نظیر

با بیت بعدی موقوف المعانی است.

معنی : آسمان در فصل بهار که  به دامان طبیعت، قطرات درشت و تند باران را نثار می کند.

                 کشد رخت، سبزه به هامون و دشت          زند بارگه ، گل به گلزارها

تشخیص : سبزه رخت می کشد و گل بارگه می زند.

رخت کشیدن : کنایه از کوچ کردن به جایی و اقامت گزیدن در آن جا

بارگه زدن : کنایه از ساکن شدن

هامون : دشت ، صحرا

بارگه : کاخ و دربار پادشاه ، سراپرده

سبزه،گل، هامون و دشت : مراعات نظیر

معنی : در فصل بهار سبزه در دشت و صحرا می روید و گل در گلستان ها و باغ شکوفا می شود.

-----------------------------------------------------------

                     نگارش دهد گلبن جویبارها            در آیینه ی آب ، رخسارها

مصراع اول : تشخیص ، نگاریدن به گلبن نسبت داده شده است.

آیینه ی آب : آب به آیینه تشبیه شده است.

رخسارها : مفعول

معنی : در فصل بهار بوته ی گل کنار جوی، صورت خود را در آب صاف همچون آیینه، آرایش می دهد. (عناصر طبیعت سر مست از جذبه ی عشق و دلدادگی است)

-----------------------------------------------------------

                        رود شاخ گل در بر نیلوفر          برقصد به صد ناز گلنارها

نیلفر : نیلوفر،گیاهی است پیچیده با گلهایی شیپور مانند.

گلنار : گل انار

تشخیص : رفتن شاخ گل ، رقصیدن گلنار

مراعات نظیر : گل ، نیلوفر، گلنار

معنی : هنگام بهار شاخه ی گل سرخ در کنار گل نیلوفر می روید و رشد می کند و گلهای انار با عشوه و ناز فراوان می رقصند و به جنبش درمی آیند.

مفهوم : عناصر طبیعت سر مست از جذبه ی عشق و دلدادگی است .

-----------------------------------------------------------

                           درد  پرده ی  غنچه  را  باد  بام           هزار  آورد    نغز   گفتارها

بام : بامداد ، صبحگاه

هزار : بلبل یا پرنده ای از خانواده ی بلبل (هزار دستان )

نغز : دلنشین ؛ زیبا ، /  شباهت املائی دارد با « نقض » به معنی: شکستن

باد ، بام : جناس ناقص اختلافی

باد پرده ی غنچه درد : تشخیص و کنایه از شکوفا کردن و باز کردن گلبرگ ها

پرده دریدن : کنایه از فاش کردن راز

درد : می درد ، فعل مضارع اخباری

نغز گفتارها : ترکیب وصفی مقلوب ؛ گفتارهای نغز

معنی: هنگام بهار، نسیم صبحگاهی، غنچه ی گلها را شکوفا می کند و بلبل نغمه های دلنشین سر می دهد.

مفهوم : عناصر طبیعت سر مست از جذبه عشق و دلدادگی است.

-----------------------------------------------------------                

                                به یاد خم آبروی گل رخان         بکش جام در بزم می خوارها

توضیحات 3 : در مجلس عاشقان و عارفان سر مست ، عشق الهی را بنوش .

گل رخان : زیبا رویان

می خوار ها : استعاره از عاشقان و عارفان سرمست ، شراب عشق الهی .

جام : مجازا شراب  / جام ، بزم ، می خوارها : مراعات نظیر

گل رخان ، خم آبرو : مراعات نظیر

معنی :  به یاد ابروی خمیده ی زیبا رویان، در مجلس عاشقان و عارفان سر مست، شراب عشق الهی را بنوش و با عاشقان معاشرت کن.

مفهوم : تو با هم دیدن زیبایی های آفرینش و طبیعت، شراب معرفت و عشق الهی را بنوش.

-----------------------------------------------------------

                             گره  را  ز  راز جهان  باز           که   آسان  کند   باده ،  دشوارها

گره از راز باز کردن :کنایه از حل کردن مشکل و گشودن اسرار

راز ، باز : جناس ناقص اختلافی

آسان ، دشوار : تضاد / دشوارها : مفعول

معنی: گره از اسرار جهان باز کن و اسرار هستی را دریاب زیرا که شراب عشق، سختی ها را آسان می کند.

مفهوم : از شراب عشق ومعرفت بنوش زیرا که چنین باده ای هر دشواری را سهل و آسان می گرداند و انسان را از رنج و اندوه جهان مادی می رهاند .

-----------------------------------------------------------

                     جز  افسون  و  افسانه  نبود  جهان             که  بستند  چشم  خشایارها

تشبیه : جهان را به افسون و افسانه تشبیه کرده اند.

چشم بستن :کنایه از فریب دادن ، گمراه کردن

خشایار ها : افرادی مثل خشایار و تلمیح دارد به پادشاهی خشایار

معنی : این جهان جز فریب و نیرنگ و افسانه چیز دیگری نیست زیرا که با نیرنگ و فریب، پادشاهان قدرتمندی همچون خشایار را فریب داده است.

-----------------------------------------------------------

                              فریب جهان را مخور زینهار             که در پای این گل بود خارها

زینهار : صوت و شبه جمله

فریب کار بودن جهان: تشخیص

گل: استعاره از مشکلات و رنج ها

پای گل : تشخیص /  گل و خار : تضاد و مراعات نظیر

گل : مضاف الیه

معنی: ای انسان  آگاه باش و فریب این جهان مادی را نخور زیرا در کنار این جهان دلفریب و لذات و خوشی های آن، مشکلات و رنج ها نیز وجود دارد .

-----------------------------------------------------------

                           پیاپی بکش جام و سرگرم باش             بهل گر بگیرند بیکارها

بهل : بگذار ، رها کن ، فعل امر که دو مصدر دارد  1) هلیدن 2) هشتن

توضیحات 4:  در(سرگرم باش ) ایهام وجود دارد : 1) مشغول باش   2) از این مستی، گرم و پر نشاط باش .

توضیحات 5 : %2


ادامه مطلب
[ شنبه هفتم آبان 1390 ] [ 19:24 ] [ رحیم پورسعیدی ]

درس چهاردهم

رباعی و دو بیتی دیروز

بيت 1

                هر سبزه كه بر كنا جويي رسته است                 گويي زلب فرشته خويي رسته است

رسته: از مصدر رستن روييدن                             

واژه هاي جويي خويي و گويي جناس ناقص اختلافي هستند

لب:  مجاز از وجود است

واژه هاي سبزه و جو مراعات نظير است

نكته: گويي قيد تشبيه  است و فعل محسوب نمي شود.

معني: هر سبزه اي كه بر كنار جوي آبي روييده است مثل اينكه از لب انسان فرشته صفتي روييده شده باشد (از نظر پاكي و زيبايي و لطافت)

بيت 2

                        پا بر سر سبزه تا به خواري ننهي                 كان سبزه زخاك لاله رويي رسته است

حرف « تا» به معني مبادا آمده است پس صوت است و يك جمله حساب مي شود.

لاله رويي: ايهام دارد : 1 منظور خاكي است كه لاله از آن مي رويد. 2 منظور انساني است كه چهره ي او از نظر زيبايي مانند لاله است.

واج آرايي صامت « س»  دارد

معني: مبادا ( مراقب باشي ) با بيهودگي و تحقير پا بر روي سبزه ها بگذاري زيرا اين سبزه ها  1) از خاكي روييدن كه از آن گل هاي لاله مي رويد    2) از خاك انسان ها ي زيبارو روييده است.

پيام : نكوهش بي حرمتي به جلوه هاي خلقت                                                                        رباعي خيام                                                                                                                             

----------------------------------------------------------------------------

بيت 1

                            اندر دل بي وفا غم  و ماتم باد                    آن را كه وفا نيست ز عالم كم باد

واژه هاي « غم ؛ كم » جناس ناقص اختلافي است

منظور از « غم» در مصراع اول غم منفي يا غم دنياست

كم باد:  كنايه است از نابودي

« را » در مصراع دوم « را» ي مالكيت است، يعني كسي كه وفا ندارد.

معني: كاش افراد بي وفا و بي بهره از عشق، همواره دچار غم و ماتم باشند و اين افراد اميدوارم نيست و نابود شوند.

توجه: اين بيت با بيت نهم از درس ني نامه ي مولانا پيوند معنايي دارد:

               آتش است اين بانگ نای و نيست باد              هر كه اين آتش ندارد ، نيست باد

بيت 2

                       ديدي كه مرا هيچ كسي ياد نكرد                 جز غم كه هزار آفرين بر غم باد

مصراع اول: آرايه ي حس آميزي داد

غم از او ياد كرده است: تشخيص

هزار: مجاز از زيادي

واژه ي « غم» آرايه ي تكرار به وجود آوده است.

« غم» در مصراع دوم منظور غم مثبت يا غم عشق است.

معني:  سر انجام ديدي كه هيچ كسي از من عاشقانه ياد نكرد!  بجز غم عشق كه هزاران آفرين بر اين غم باد.

                                                                                                                                                   رباعي مولانا

------------------------------------------------------------------------

بيت 1

                           مكن كاري كه بر پا سنگت آيو              جهان با اين فراخي تنگت آيو

آيو : آيد / شود

فراخي: گشادگي / وسعت

بر پا سنگ آمدن: كنايه است از دچار سختي شدن

مصراع دوم آرايه ي پارادوكس دارد

تنگ آمدن: كنايه است از سختي شرايط

بين فراخ و تنگ تضاد برقرار است

بين سنگ و ننگ جناس ناقص اختلافي وجود دارد

آيو رديف دو بيتي است گر چه تفاوت معنايي دارند اما به گوش فارسي زبانان چندان اين تفاوت آشكا نيست.

معني: كاري نكن كه دچار مشكل و سختي شوي و دنيا با تمام وسعت و گستردگي اش برايت تنگ و كوچك شود.

بيت 2

                   چون فردا نامه خوانان نامه خوانند             تو را از نامه خواندن ننگت آيو

فردا: مجاز از روز قيامت

واژه هاي  خوانان/ خواندن/ خوانند جناس اشتقاق به وجود آورده اند.

بيت واج آرايي صامت هاي « خ» و « ن» دارند.

معني: زماني كه آدميان در روز قيامت نامه ي اعمال خود را مي خوانند كاري نكن كه تو از خواندن نامه ي اعمال و فتار خويش ننگ داشته باشي.

پيام:  1-  ذخيره ي توشه ي آخرت      2- پرهيز از ايجاد مشكل براي خود

                                                                                                                          در قالب دوبيتي از بابا طاهر

-------------------------------------------------------------------

رباعي و دوبيتي امروز

                                                               مرغ نغمه خوان

بيت 1

                            سحر در شاخسار بوستاني                چو خوش مي گفت مرغ نغمه خواني

چه: صفت تعجبي است

مصراع دوم تشخيص داد (گفتن مرغ نفمه خوان)

واژه هاي شاخسار / بوستاني / مرغ مراعات نظيرند.

معني:  هنگام سحر مرغي آوازه خوان بر شاخه ي درختي در باغ چه خوب مي خواند كه :

بيت 2

                        برآور هر چه اندر سينه داري                سرودي ناله اي آهي فغاني

سينه:  مجاز از درون

بيت واج آرايي مصوت « اي» دارد.

معني:  هر چه در درون خويش نهفته داري بر ز بان جاري ساز از ترانه ها سوز ها و فريادها.

                                                                                                      در قالب دو بيتي از اقبال لاهوري

--------------------------------------------------------------------------

                                                    گم كرده ي ديرين

بيت 1

                         بيا اي دل از اينجا پر بگيريم                ره كاشانه ي ديگر بگيريم

اي دل:  مناداي غير انساني : تشخيص و دل مجازا درون است

منظور از اين جا : دنياي مادي

پر گرفتن: كنايه از سفر / هجرت

كاشانه ي ديگر: كنايه است از عالم آخرت

معني: اي دل بيا از اين دنياي مادي سفر كنيم و راه دنياي آخرت را در پيش بگيريم.

بيت 2

                        بيا گم كرده ي ديرين خود را                سراغ از لاله ي پرپر بگيريم

گم كرده دیرین: كنايه از معشوق ازلي

« را » در مصراع اول فك اضافه است

لاله ي پرپر: استعاره است از شهيد

معني:  بيا نشاني گم گشته ي قديمي خويش ( محبوب ازلي )را از شهيدان بپرسيم.

                                                                                                                  در قالب دو بيتي از قيصر امين پور                                                                                  

----------------------------------------------------------------------------

                                                             نشان سر افرازي

بيت 1

                    كس چون تو طريق پاكبازي نگرفت              با زخم نشان سرافرازي نگرفت

مصراع اول تشبيه دارد.

پاك بازي: كنايه است از اخلاص

در مصراع دوم رابطه ي شباهت برقرار است ( زخم:  مشبه ، / نشان:  مشبه به است )

«نشان» نیز ایهام دارد1- اثر زخم 2-مدال

معني:  هيچ كس مانند تو (رزمنده) راه اخلاص و پاكي را در پيش نگرفت و با زخم هاي مانده بر وجود خود نشان و مدال افتخار و سر افرازي را كسب نكرد.

 

بيت 2

               زين پيش دلاورا كسي چون تو شگفت              حيثيت مرگ را به بازي نگرفت

حيثيت : اعتبا و آبرو                                         

بيت آرايه تشبيه دارد

حيثيت مرگ: اضافه ي استعاري / تشخيص

به بازي گرفتن: كنايه از بيهوده پنداشتن

معني: اي دلاور (رزمنده) قبل از اين، هيچ كس مثل تو اينگونه شگفت انگيز آبروي مرگ را ريشخند نگرفت و آن را بيهوده نپنداشت.                                                                           در قالب رباعي از حسن حسيني                                                                                            

----------------------------------------------------------------

خود آزمايي

1)در رباعي مولانا غم در مصراع اول و در مصراع چهارم چه تفاوت معنايي دارد؟

پاسخ: غم در مصراع اول غم، منفي يا غم دنياست يعني ماتم. اما در مصراع چهارم غم، مثبت است يعني غم عشق.

2) شاعر در مصراع « با زخم نشان سرافرازي نگرفت» چه ارتباطي ميان زخم و نشان ايجاد كرده است؟

پاسخ رابطه ي شباهت است زخم به نشان يا مدال تشبيه شده است به شكلي بديع آمده كه زخم روي سينه مي نشيند. مدال نيز

[ شنبه هفتم آبان 1390 ] [ 19:21 ] [ رحیم پورسعیدی ]

درس پانزدهم

                                                                        پرورده گويي

در آمدي بر ادبيات تعليمي

        يكي از گسترده ترين و دامنه دارترين اقسام شعر در ادبيات فارسي شعر تعليمي است. شعر تعليمي شعري است كه قصد گوينده و سرآينده ي آن تعليم و آموزش است. ماده ي اصلي شعر تعليمي علم و اخلاق و هنر است؛ يعني حقيقت، نيكي (خير) و زيبايي بر روي هم دو نوع شعر تعليمي در ادبيات ملل ديده مي شود: نوعي كه موضوع آن خير و نيكي است (حوزه اخلاق) و نوعي كه موضوع آن حقيقت و زيبايي است ( حوزه ي شعرهايي كه مباحثي از علم يا ادب را مي آموزند) و از دير باز، هر دو نوع نمونه هايي داشته است.

   در ادب فارسي شعر تعليمي در هر دو شاخه ي اصلي خود، داراي بهترين نمونه هاست. بخش عمده اي از ادب متعالي ما را شعر تعليمي به وجود آورده و آثار اغلب شعراي غير درباري سرشار از زمينه هاي تعليمي است. حتي ادب درباري نيز در موارد بسياري مايه هاي تعليم و اخلاق به خود گرفته است. نوع ديگري از شعر تعليمي ( كه قصد آموختن حقيقت و علم است) نيز در ادب ما وجود دارد و آن نوعي است كه شاعران قالب شعر ( يعني وزن و قافيه و ديگر ظرافت هاي خاص شاعري) را براي آموزش موضوعي خاص به كار برده اند. از اين رهگذر، منظومه هاي بسياري در زمينه هاي پزشكي، رياضيات، نجوم، ادب‌، لغت و تاريخ به وجود آمده است. مثل نصاب الصبيان ابو نصر فراهي كه در تعليم لغت سروده شده، اين منظومه ها از لحاظ خيال انگيزي و زيبايي هنري معمولاً پر مايه و قوي نيستند بر عكس نوع اول كه از جنبه هاي هنري به نهايت قوت و قدرت و زيبايي و آراستگي مي رسد. شعر تعليمي در ادب فارسي از ادبيات غرب وسيع تر است.

     نثر و شعر تعليمي هم به صورت داستان هايي از حيوانات در آثاري چون كليه و دمنه، مرزبان نامه، مثنوي مولوي و بوستان و گلستان سعدي آمده است و هم به صورت حكايت ساده و سخنان پند آموز و حكمت آميز در قالب قطعه، غزل، قصيده و رباعي ديده مي شود. اين آثار گاهي مجموعه اي مستقل را تشكيل داده اند؛ مانند داستان ها و قطعات و شعرهاي تعليمي و گاهي در ميان آثار ديگر پراكنده اند؛ چون شعرهاي تعليمي شاهنامه و گرشاسب نامه كه در لابه لاي اشعار و داستان ها آمده يا شعرهايي اخلاقي كه در قصايد بيان شده اند. شعرهاي تعليمي در قديم بيشتر شامل سروده هاي اخلاقي و مذهبي و عرفاني بوده است ولي از انقلاب مشروطيت به بعد، اشعاري با درون مايه هاي سياسي و اجتماعي و روان شناسي نيز در رديف اشعار تعليمي قرار گرفته اند.

    جنبه ي شاعرانه ي اشعار تعليمي در ادب فارسي بسيار قوي است و اين گونه اشعار در كشور ما بيشتر جنبه ي غنايي يافته است؛ زيرا با شور و احساس شاعر نسبت به مسائل اخلاقي، تعليمي، اجتماعي، عرفاني و مذهبي همراه است. بدين روي، اشعار سياسي و عرفاني و اخلاقي ما در آثاري چون ديوان ناصر خسرو، حديقه ي سنايي، كليات شمس مولانا جلال الدين و بوستان و غزليات و قصايد سعدي و غزليات حافظ داراي جنبه ي غنايي نيز هست. در آثار گذشته ي ادبي فارسي، ادبيات تعليمي نام هاي ديگري چون تحقيق، زهد پند، حكمت، وعظ و تعليم نيز داشته است. از نمونه هاي اين نوع شعر در ادب اروپايي، « بهشت گم شده ي ميلتون » و « كمدي الهي دانته» را مي توان نام برد. ناقدان ادبي براي شعر تعليمي از نظر تاريخي، دو مرحله ي ابتدايي و آغازي و آن هنگامي است كه  دانش هاي بشر به علت محدوديت -  به هم آميخته است و گذشته از اين، نوشتن بسيار دشوار است و از همين رهگذر، نظم وسيله اي مي شود براي تعليم و به خاطر سپردن دانستني ها، مرحله دوم شعر تعليم مربوط به دوران انحطاط جوامع است.

         وقتي در جامعه اي خلاقيت و ابتكار هنري بميرد، هنرمندان و شاعرانش به جاي آفرينش شعر، مسائل مختلف را به نظم در مي آورند و تصنّع جاي الهام را مي گيرد.

پرورده گويي

    سعدي نامه يا بوستان اثر ارجمند شاعر و نويسنده ي ايراني، سعدي شيرازي است كه در سال 655 ، پس از بازگشت از سفر دور و درازش آن را سرود. بوستان بر وزن شاهنامه سروده و در ده باب تنظيم شده است كه اين ده باب، مدينه ي فاضله ي سعدي را ترسيم مي كند. آن چه مي خوانيد از ابتداي باب هفتم (گفتار اندر فضيلت خاموشي) انتخاب شده است.

 

اگر پاي در دامن آري چو كوه          سرت  زآسمان  بگذرد  در شكوه

پاي در دامن آوردن:  كنايه از گوشه گرفتن

پاي در دامن آوردن كوه: تشخيص و كنايه

كوه ، شكوه : جناس ناقص افزايشي

تشبيه : « تو» به كوه تشبيه شده است.

پا و سر: تضاد و مراعات نظير

كوه : نماد ثبات و متانت و گوشه نشيني

مصراع دوم: اغراق و كنايه از به دست آوردن مقام بلند و بزرگي

معني: اگر مثل كوه گوشه گيري كني و در يك جا ثابت و ساكت بنشيني در شكوه و بلندي به بالاترين مقام دست مي يابي.

مفهوم : سكوت مايه ي عزت و سربلندي است.

ارتباط معنايي دارد با:

           1) آشنايي خلق دردسر است                               معتكف باشي تا ندانندت

           2)  عـزلت و انـزوا و تنهــايي                            برهاننــــدت از هزار بلا

           3) خانه سوز و آشيان پرداز مي بايد شدن            با نسيم صبح هم پرواز مي بايد شـدن 

              4) رخنه ي گفتار را سرمه مي بايد گرفت             با لب خاموش سخن پرداز مي بايد شدن

 

زبان در كش اي مرد بسيار دان                                     كه فردا قلم نيست بر بي زبان

توضيحات 2 روز قيامت بي زبان از نظر گفتار بازخواست نخواهد شد.

زبان دركشيدن : كنايه از خاموش شدن،  سكوت اختيار كردن.

فردا: روز قيامت.

بي زبان: شخص ساكت و كم سخن (اينجا) لال.

نبودن قلم بر كسي: كنايه از بازخواست قرار نگرفتن كسي.

معني: اي انسان آگاه سكوت اختيار كن زيرا كه در روز قيامت،  بي زبان از نظر گفتار باز خواست و مواخذه نخواهد شد.

مفهوم : دعوت به سكوت و پرهيز از پرگويي.

ارتباط معنايي دارد با ابيات :

1) سخن فروشي، فرزند خود فروختن است                   كسي كه لاف سخن زد زاهل غيرت نيست     (كليم)   

2) آن را كه بود مغز و خرد، خـاموش است                   از كاسه ي پر، صدا نيايد بيرون

3) جان است و زبان است زبـان دشمن جان است        گر جانت به كار است نگه دار زبان را

 

صدف وار گوهر شناسان راز                             دهان جز  به لؤلؤ نكردند  باز

لؤلؤ : مرواريد؛  استعاره از سخن با ارزش و گران بها.

تشبيه : گوهر شناسان به صدف تشبيه شده است.

صدف ، گوهر ، لؤلؤ:  مراعت نظير.

گوهر شناسان راز: استعاره از انسان هاي آگاه و سخن شناس ، اهل معرفت

راز ، باز : جناس ناقص اختلافي.

صدف وار : قيد تشبيه ( وار ، پسوند مشابهت).

معني: اهل معرفت و انسان هاي آگاه فقط موقع گفتن سخنان با ارزش دهان باز مي كنند همان طور كه صدف فقط موقع بيرون آوردن مرواريد دهان باز مي كند.

مفهوم : انسان آگاه، سنجيده و با ارزش سخن مي گويد و بيهوده گويي نمي كند.(پرورده گويي).

ارتباط معنايي دارد با :

كـم گـوي و گـزيده گـوي چون درّ                 تــا زانــدك تــو جهان شود پـر

سخن گوهر شد و گوينده  غواصّ                      به سختي در كف آيد گوهر خـاص

چــو دانا يـكي گوي و پرورده گوي

 

فراوان سخن باشد آ كنده  گوش                       نصيحت نگيرد  مگر در خموش

نگيرد: تأثير نكند.

آگنده گوش : كر، ناشنوا (كنايه)

فراوان سخن ، خموش : تضاد.

سخن ، گوش ، نصيحت : مراعات نظير.

معني:  شخص پر حرف، گوشش سنگين و ناشنوا است و فرصت شنيدن سخنان ديگران را ندارد و نصيحت فقط در انسان خاموش و ساكت تأثير دارد.

مفهوم : انسان پر حرف نمي تواند از نصيحت ديگران تأثير بپذيرد. (كم گوي و بشنو).

ارتباط معنايي دارد با : چو خواهي كه گويي نفس بر نفس / نخواهي شنيدن مگر گفت كس.

               

چو خواهي كه گويي نفس بر نفس                              نخواهي شنيدن مگر گفت كس

توضيحات 3: « مگر» به لحاظ ساخت. از « مه» علامت نفي و « اگر» كلمه ي شرط ساخته شده است: يعني ، نه اگر ، بي شرط ، بي هيچ شرطي ، به تحقيق ، حتماً ، هر آينه (قيد تاكيد).

نفس بر نفس : دم به دم ، پيوسته ، در نقش قيد.

 معني : اگر بخواهي پيوسته و دم به دم سخن بگويي ( پرحرفي ) بي شك نصيحت و سخن ديگري را نخواهي شنيد. (كم گوي و بشنوي).

مفهوم: بيت در تاكيد كم سخن گفتن و نكوهش پر حرفي است و انسان پر حرف نمي تواند از نصيحت ديگران تأثير بپذيرد( با بيت قبلي در يك مفهوم است.)

ارتباط معنايي دارد با :

1) سليم اين پند را از من نگه دار                              سخن كم گو ولي بسيار بشنو                 ( سليم)

2) سخـن بشنو و بهترين يادگير                              نگـر تـا كـدام آيدت دلپذير                (فردوسي)

نبايد سخن گفت ناساخته                                              نشايد بريدن نينداخته

ناساخته : نسنجيده ، صفت مفعولي در نقش قيدي.

نينداخته: اندازه نكرده ، صفت مفعولي در نقش قيدي.

مصراع دوم تمثيلي است براي مصراع اول و آن را براي تاكيد بر « سنجيده گويي و پرورده گويي » آورده است.

معني:  نبايد نسنجيده و نينديشيده سخن گفت: همان طور كه اندازه نگرفته بريدن پارچه را بريدن شايسته نيست.

مفهوم: معادل ضرب المثل « گز نكرده پاره كردن» است و مشابه مصراع « اول انديشه وانگهي گفتار» و مصراع « نخست انديشه كن آن گه سخن گو» است.

ارتباط معنايي دارد با بيت بعدي و ابيات زير :

1) سخـــن پيش فــرهنگيان سخته گوي                  بـه هر كـس نــوازنـده و تـازه روي

2) سخــن بشنـاس و آنـگه گــو ، ازيــرا               كـه بـي نقطه نگـردد خط ز پـرگـار

3) سخـــن را تـانــداري پــاك از زنــگ             زدل هــا كــي زدايــد زنـگ و زنگار

4) بــه گفتــار اگــر دُر فشــانــد كسـي            خمـوشي به بسيــار از آن بهتر است

5) خــردمنـد خـاموش بـود چـون صـدف             اگـر خـود درونـش پر از گوهر است

6) بـريــدي تـو نــاكــرده گــز جامـه  را            نخــوانــدي تـو پـايـان شهنـامه را

7) سخـت انــديشه كــن آن گــاه گفتــار           پــاي بسـت آمـده است و بس ديوار

8) سخـن گفتـه دگـر بـاره نيايـد بـه دهان             اول انديشه كنـد مـرد كه عاقل باشد

 

تامّل كنان در خطاب و صواب                                        به از ژاژ خايان حاضر      جواب

صواب ، جواب : جناس ناقص اختلافي/ خطا و صواب: تضاد

خاييدن: جويدن/ ژاژ : گياهي است خاردار كه شتر آن را از زمين مي كند و مي جود و نمي تواند آن را نرم كند.

ژاژ خاييدن: كنايه از بيهوده سخن گفتن ، ياوه گويي / ژاژخاي: بيهوده گو ، ياوه گو (كنايه).

صواب:  درست و شايسته

معني: كساني كه در خوب و بد و يا درست و نادرست بودن سخن خود  درنگ و انديشه مي كنند بهتر از ياوه گويان حاضر جواب هستند.

مفهوم: با درنگ اما سنجيده سخن گفتن بهتر از حاضر جوابي توام با بيهوده گويي است.

ارتباط معنايي دارد با:

           تهتك در سخــن گفتن زيان است         تأمل كن تأمل كن تأمل

 

كمال است در نفس انسان ، سخن                                       تو خود   را  به گفتار ، ناقص مكن

كمال ، ناقص : تضاد.

نفس، انسان، سخن و گفتار : مراعات نظير.

گفتار: اسم مصدر(در اينجا منظور پرحرفي و سخن نسنجيده است).

معني: اگر چه سخن گفتن نشانه ي كمال انسان است. پس تو خود را با پر حرفي و سخن نسنجيده، بي ارزش و خوار مكن.

مفهوم: ارزش انسان به گفتار اوست. (سخن دو جنبه ي متفاوت دارد و موجب كمال و نقصان مي شود).

ارتباط معنايي دارد با:

1) زنــده بـه جــز آدميــان نيست كـس            كـادمي از نـاطقه زنــده است و بس

2) پس چو چنين است سخن جان ماست                  وانـكه بـــدو زنده بـود زان مـــاست.

3) آدمــــي از دواب  ممتــــاز اســــت.        كـه بـه لطف سخـن ســرافـراز است.

4) بـه نطـق است و عقل آدميــزاده فـاش            چـو طـوطي سخنگوي نــادان مباش

5) بــه نطـق آدمـي بهتــر اسـت از دواب          دواب تـو بـه گــر نگــويــي صــواب

 

كم آواز هرگز نبيني خجل                                جوي مشك بهتر   كه  يك  توده گل

مشك: استفاده از سخن با ارزش ، مفيد و كم.

يك توده گل: استعاره از سخن بيهوده ، نا به جا و فراوان.

كم آواز: صفت جانشين اسم در نقش مفعول معني آن « آدم كم و كم نصيحت» است.

جوي: به اندازه ي يك دانه جو ، مدار اندك (كنايه).

تضاد: مشك ، گل جوي ( يك جو) ، توده.

مصراع دوم، تمثيل، فعل به قرينه ي معنوي حذف شده است.

كه: حرف اضافه به معني « از»

معني: هرگز شخص كم سخن و سنجيده گوي را شرمنده نمي بيني همان طور كه در يك ذره مشك معطر بهتر از يك توده گل بي ارزش است.

مفهوم: پرورده گويي و گزيده گويي بهتر از پرحرفي است و كم گو هيچ شرمنده نمي شود.

ارتباط معنايي دارد :

1) سخــن گــر چـه بـاشد چـو آب زلال             ز تـكرار خيـــزد غبـــار مــــلال

2) همــه وقـت كـم گفتــن از روي كـار             گـزيـده است خاصـه در ايـن روزگـار

3) بگـويـم گرت هـوش انـدر سـراسـت              سخـن هـر چـه كـوته بـود بهتر است

4) يــك دستــــه گـــل دمـاغ پـرور             از خـرمــن صــــد گيـــاه بهتــر

5) بــدان كــز زبـان اسـت مردم به رنج              چـو رنـجش نخواهي سخـن را بسنج

6) چـو غنچه راز دل غنچـه ي چمن درياب              زبان به كام كش و لذت سخن دريـاب

 

حذر كن زنادان  ده مرده گوي                                     چو  دانا  يكي گوي و  پرورده گوي

ده مرده گوي: كسي كه به اندازه ي ده تن سخن بگويد.

حذر كن : پرهيز كن. دوري كن.

تشبيه : چو دانا يكي گوي.

تضاد: دانا نادان/ ده مرده گوي ، يكي گوي.

چو: حرف اضافه ، قيد تشبيه.

معني: از افراد نادان پر حرف كه به اندازه ي ده تن سخن مي گويند دوري كن ، مثل افراد دانا كم گوي و گزيده گوي.

مفهوم: پرورده گويي و بر حذر بودن از پر گويي و حرافي.

مفهوم بيت تناسب معنايي دارد با ابيات :

1) كم گوي و گزيده گوي چـون دُر                تا زانــدك تــو جهـان شـــود پُــر

2) در سخــن در ببايــدت ســفتن           ورنــه گنگـــي بـه از سخــن گفتــن

3) سخن پخته جوي و كوشش  كن                نفس از خام زد خموشش كن      (اوحدي)

 

صد انداختي تير  و هر صد خطاست                                      اگر هوشمندي يك انداز  و  راست

تضاد: يك، صد /  خطا ، راست.

صد: نماد كثرت است و يك: نماد قلت و كمي.

مصراع اول؛ كنايه از پر گويي و خطا گفتن.

مصراع دوم؛ كنايه از كم و درست گفتن.

تير:  استعاره از سخن ، مفعول.

بيت در حكم تمثيل است.

معني: بسيار سخن گفتي و پرگويي كردي و تمام آن ها خطا و اشتباه بود. اگر انسان خردمند هستي كلامت را كوتاه ولي درست بيان كن.

مفهوم: كم گوي و گزيده گوي چون در ؛  بر حذر بودن از پرگويي و حرافي.

 

چرا گويد آن چيز در خفيه ، مرد                               كه گر فاش گردد شود روي  زرد؟

خفيه:  در نهان ، پنهاني / فاش: آشكار.

خفيه ، فاش:  تضاد

مرد ، زرد: جناس.

روي زرد شدن: كنايه از شرمندگي و سر افكندگي.

معني : چرا انسان در نهان سختي را بگويد كه اگر آشكار شود شرمنده شود؟

مفهوم: بيت در مذمت و نكوهش غيبت است.

ارتباط بيت تناسب معنايي دارد با ابيات :

1) در پس آزادگان به هيچ  طريقي                  پيش كسان بد مگو كه نيك نباشد (ابن يمين)

2) سخــن در نهــان نبايد گفــت              كه بهتر انـــجمـــن نشايــــد گفـــت

3) پس كس نگوييم چيــزي نهفت               كه در پيـش رويــش نيــــاريــم گفـــت

 

مكن پيش ديوار غيبت بسي                                            بود  كز پسش گوش دارد كسي

پيش ، پس : تضاد

بسي ، كسي : جناس ناقص اختلافي.

مصراع دوم؛ كنايه از استراق سمع ، دزديده گوش دادن.

بود كه : ممكن است كه

« ش» در پسش : ضمير متصل ، مضاف اليه.

معني: در كنار ديوار هم از كسي غيبت و بدگويي نكن ممكن است كه كسي پشت ديوار ، دزديده به سخنان شما گوش دهد.

مفهوم:  به غيبت نكردن از ديگران سفارش مي كند.

بيت ياد آور مثل:« ديوار موش دارد موش گوش دارد»

پــيش ديـوار آنچه گويـي هـوش دار                 تا نباشـد در پس ديوار ، گوش

چه گفت آن سخن گوي پاسخ  نيوش                 كه ديوار دارد بـه گفتار گـوش

بـه خلـوت نيرش از ديـوار مي پـوش                 كـه باشد در پس ديـوار گـوش

لب مگشـا گـرچـه در او نوش هـاست                كز پس ديوار بس گوش هاست

 

درون دلت شهر بندست  راز                               نگر تا  نبيند در شهر باز

بند:  زنداني، محبوس

تشبيه : راز به زنداني تشبيه شده است و دل به زندان

راز ، باز : جناس ناقص اختلافي.

شهر: استعاره از دل ، درون.

در شهر: استعاره از دهان.

معني : سِرّ و راز در درون تو زنداني است مواظب باش تا با سخن گفتن بي جا راز دلت آشكار نشود.

مفهوم معنايي دارد با:

سخـن كز دهان تا همايون جهد                           چو ما راست كز خانه بيرون جهد

نگه دار از او خويشتن چون سزد                          كـه نـزديك تـر را سبـك ترگزد

سخن تا نگويي بر او دست هست                         چو گفته شود يابد او بر تـو دست

سخن ديوبندي است در چاه دل                          بـه بـالاي كـام و زبـانــش مـهل

 

از آن مرد  دانا   دهان  دوخته ست                                   كه بيند كه شمع از زبان سوخته ست

دهان دوختن: كنايه از سكوت و خاموشي  اختيار كردن.

حسن تعليل: علتي براي خاموشي انسان دانا آورده است.

زبان: استعاره از شعله ي شمع يا فتيله ي شمع.

زبان داشتن شمع: تشخيص.

زبان و دهان: مراعات نظير.

دوخته ؛ سوخته: جناس ناقص اختلافي.

مرد: مجاز انسان.

شمع: نماد پرگويي.

مصراع دوم تمثيل است براي مصراع اول.

معني: انسان دانا بدان علت سكوت كرده است كه مي بيند شمع به خاطر داشتن فتيله ( زبان) مي سوزد و اگر اين زبان را نداشت نمي سوخت.

مفهوم: انسان خردمند چون به اثرات منفي پر گويي پي برده است سكوت اختيار كرده است.

ارتباط معنايي دارد با ابيات :

سخـن كم گوي تا در كار گيرند                        كـه در بسيار بـد بسيـار گيرند

تو را بسيار گفتن گر سليم است                       مگو بسيار دشنامي عظيم است

 

     خودآزمايي

1- دو صفت انسان كم گو و پرگو را از نظر سعدي بيان كنيد ؟

انسان كم گو: دانا ، هوشيار ،گوهرشناس ،  رازدار

انسان پرگو: ده مرده گو ـ ژاژ خايان ـ آگنده گوش

2- دو نماد خاموشي در اين درس نشان دهيد ؟

 صدف ـ كوه

3- معادل مَثَل « گز نكرده پاره كردن» در كدام بيت ديده مي شود ؟

مصراع؛      نشايد بريدن نينداخته

4- مفهوم بيت « كم گوي وگزيده گوي چون در    تا زاندك تو جهان شود پر» از نظامي با كدام بيت درس ارتباط معنايي دارد؟

                     حذر كن زنادان ده مرده گوي                  چو دانا يكي گوي كوي و پرورده گوي

5- منظور سعدي  از مصراع « فراوان سخن باشد اگنده گوش » چيست ؟

كسي كه مرتب و مدام حرف مي زند.

6- شعر درس از كدام نو ع شعر تعليمي است؟ 

 اخلاقي كه موضوع آن نيكي و خير است

7- شعر هاي تعليمي دوران گذشته با اشعار تعليمي عصر مشروطه چه تفاوت محتوايي دارد؟

شعر هاي تعليمي در قديم بيشتر شامل سرودهاي اخلاقي، مذهبي و عرفاني بوده است ولي از انقلاب مشروطيت به بعد، اشعار با درون مايه هاي سياسي، اجتماعي و روانشناسي نيز در رديف  اشعار تعليمي قرار گر فتند

[ شنبه هفتم آبان 1390 ] [ 19:18 ] [ رحیم پورسعیدی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

این سایت با هدف ارتقای سطح علمی دانش آموزان و خدمت رسانی به همکاران محترم دبیران رشته ی زبان و ادبیات فارسی تدوین شده است.
ضمناَ می توانید نرم افزار کامل كمك آموزشي دروس زبان و ادبیات فارسی همه ی پایه های دبیرستان و پیش دانشگاهی کلیه ی رشته ها را در قالب یک cd به صورت تلفني و از طريق پست از نگارنده تهيه نماييد.
از سایت دیگر نگارنده به نشانی: http://www.pursaeidy.ir ديدن فرماييد.

رحیم پورسعیدی معاون فناوری آموزشی و دبیر زبان و ابیات فارسی دبیرستان هاي شهرستان شوش دانیال (ع) ـ خوزستان
همراه 1: 09166400494
همراه 2: 09165100494
تلفن : 6415 81 42 061
تلفكس: 6415 82 42 061