X
تبلیغات
نشر دانش زبان و ادبیات فارسی متوسطه

نشر دانش زبان و ادبیات فارسی متوسطه
آموزش جامع کتب درسی زبان و ادبیات فارسی متوسطه ـ نویسنده: رحیم پورسعیدی 

درس هجدهم

                                                       درآمدي بر ادبيات عرفاني

    استاد علامه جلال الدين همايي در سال 1287 شمسي در محله ي پاقلعه اصفهان ديده به جهان گشود و در سال 1359 شمسي وفات يافت.

از اين شخصيت برجسته آثاري گران سنگ و ارجمند چون«فنون بلاغت و صناعات ادبي» «مولوي چه مي گويد» «تاريخ ادبياتـ »غزالي نامه» «نهضت شعوبيه» «ديوان اشعار» و صدها مقاله ي تحقيقي باقي مانده است. همايي شاعري توانا با طبعي لطيف بود و در سروده هايش «سنا» تخلص مي كرد. يكي از آثار مهم استاد همايي،‌تصحيح مصباح الهدايه و مفتاح الكفايه نوشته ي عزالدين محمودبن علي كاشاني (وفات 735 قمري) است. مقدمه ي يك صد و بيست صفحه اي اين كتاب سرشار از نكاتي محققانه و عالمانه در شناخت  نويسنده ي مصباح الهدايه و مباحثي عميق و دقيق در باب تصوف است. بخش هايي از اين مقدمه را با اندكي تصرف و تلخيص مي خوانيم.

نكات مهم:

استاد علامه جلال الدين همايي:

در سال 1278 شمسي در محله ي پاقلعه ي اصفهان ديده به جهان گشود و در سال 1359 شمسي وفات يافت.

آثار: 1 ـ فنون بلاغت و صناعات ادبي 2 ـ مولوي چه مي گويد 3 ـ تاريخ ادبيات 4 ـ غزالي نامه 5 ـ نهضت شعوبيه 6 ـ ديوان اشعار 7 ـ مقاله هاي فراوان تحقيقي

تخلص همايي: «سنا»

كتاب «‌مصباح الكفايه»: اثر عزالدين محمود بن علي كاشاني (وفات 735 قمري)

يكي از آثار مهم استاد همايي،‌تصحيح «مصباح الهدايه و مفتاح الكفايه»

* محتواي مقدمه ي يك صد و بيست صفحه اي كه استاد همايي بر اين كتاب (مصباح الهدايه) نوشته اند:

1 ـ نكاتي محققانه و عالمانه در شناخت نويسنده ي مصباح الهدايه

2 ـ مباحثي عميق در باب تصوف

* استاد همايي،‌شاعري توانا با طبعي لطيف بود.

* جلال الدين همايي (1359-127 هـ ش): در اصفهان متولد شد وي از چهره هاي برجسته ي ادب فارسي و عربي معاصر است. در شاعري «سنا» تخلص مي كرد. از استاد همايي علاوه بر آثاري چون غزالي نامه، تاريخ ادبيات،‌فنون بلاغت و صناعات ادبي و... اشعار و مقالات فراواني در زمينه ي عرفان و ادب فارسي باقي مانده است.

* غزالي نامه : شرح زندگي، آثار و احوال امام محمد غزالي است كه استاد جلال الدين هماييآن را تأليف كرده است

* مصباح الهدايه و مفتاح الكفايه: از آثار عزالدين محمود بن علي كاشاني از دانشمندان و عارفان قرن هفتم و هشتم هجري است. اين كتاب يكي از آثار مهم فارسي در شرح اصول و مباني تصوف است و استاد جلال الدين همايي مقدمه اي مفصل بر آن نگاشته و آن را تصحيح كرده است.

* فنون بلاغت و صناعات ادبي: كتابي از استاد جلال الدين همايي و از مراجع معتبر در زمينه بلاغت و از نخستين درس نامه ها در اين زمينه است.

 

عرفان اسلامي:

... اگر در تاريخ تفكر بشر احاطه داشتيم،‌ميتوانستيم منشأ و سرچشمه ي اصلي عرفان را پيدا كنيم و بگوييم كه اين فكر،‌نخستين بار از انديشه ي كدام ملت تراوش كرده و چه عواملي در رشد و نمو آن اثر داشته است اما متأسفانه اين احاطه را نداريم و نتوانيم داشت.

 

            پشّه كي داند كه اين باغ از كي است        كاو بهاران زاد و مرگش در دي است

              كِرم كاندر چوب زاييده است حال           كي بداند چوب را وقت نهال

احاطه: تسلط و آگاهي كامل/ تراوش: ترشح،‌چكه كردن

تراوش كردن فكر: استعاره ي مكنيه (فكر به مايعي تشبيه شده است كه تراش مي كند)

نمو: رشد

بيت اول:

پشه: 1 ـ نماد «كوچكي،‌حقارت و ضعيفي» به ضرورت وزن مشدد تلفظ مي شود.2 ـ استعاره ي مصرحه از «انسان»

كي داند: استفهام انكاري (هيچ گاه نخواهد دانست)

اين باغ: استعاره ي مصرحه از «هستي و آفرينش»

از كي است؟ از چه موقع ووجود داشته است؟

كاو: 1 ـ مخفف : كه او» 2 ـ مرجع ضمير «او» پشه دستور تاريخي

بهاران زاد: متولد بهار، زاده ي فصل بهار {يا بهاران: هنگام بهار/ زاد : زاده شده است}

مرجع : «ش» (در «مرگش» : پشه : نقش مضاف اليه

دي : مجاز از «زمستان» (علاقه ي جزئيه)

بهاران و دي / زاد و مرگ: تضاد

واج آرايي: تكرار صامت «ك»

بهار و دي: تناسب . كي و دي : جناس ناقص اختلافي

معني: پشه(انسان) هيچ گاه نمي تواند از ابتدا و چگونگي راز آفرينش آگاهي يابد زيرا كه او در بهار متولد مي شود و در زمستان مي ميرد (عمر او محدود است)

مفهوم: عجز انسان در شناخت آفرينش و هستي

رديف: است / واژگان قافيه :‌كي و دي / حروف اصلي : ـِ ي / حروف الحاقي ندارد / قاعده ي 2

بيت 2:

كِرم: استعاره ي مصرحه از «انسان»

چوب: استعاره ي مصرحه از «هستي و آفرينش» (مجاز از «درخت»)

زاييده است: به دنيا آمده است: زاييده شده است.

كي بداند؟ استفهام انكاري (هيچ گاه انكار نخواهد دانست)

چوب را وقت نهال: «را» فك اضافه (وقت نهال (بودن) چوب را)

معني: كرم (انسان) كه اكنون در چوب قطع شده تنه ي درخت ( جهان) لانه كرده است: هيچ گاه زمان نهال بودن آن (دوره هاي نخستين جهان) را درك نخواهد كرد.

مفهوم (دوبيت) عدم شناخت و احاطه ي كامل انسان بر تاريخ بشر

واژگان قافيه: «حال» و «نهال» / حروف اصلي :ال / حروف الحاقي ندارد / قاعده ي 2

قالب: مثنوي / وزن عروضي اين دو بيت : فاعلاتن، فاعلاتن،‌فاعلن/ بحر عروضي: رمل مسدس محذوف

... جايي كه در تاريخ عرفان و ادب به كوچه هاي بن بست و بيابان هاي بي سر و ته بر مي خوريم كه راه به جايي نتوانيم برد،‌در تاريخ نامحدود تفكر بشر ،‌از انديشه هاي محدود چه انتظار توانيم داشت؟

 

كس زآغاز و ز انجام جهان آگه نيست          اول و آخر اين كهنه كتاب افتاده است

«كوچه هاي بن بست» و «بيابان هاي بي سر و ته» استعاره ي مصرحه از «موضوعات و مسائل حل نشدني» «مجهولات و ناشناخته»

چه انتظار توانيم داشت؟ استفهام انكاري ـ انتظاري نمي توانيم داشت

انجام: پايان

تضاد: آغاز و انجام ــ اول و آخر

كهنه كتاب : 1ـ استعاره ي مصّرحه از « جهان »  2ـ تركيب وصفي مقلوب ـ كتابِ كهنه

افتاده است : كنايه از تين كه « از بين رفته است »

بيت داراي آرايه ي « حسن تعليل » است

در بيت نوعي « لفّ و نشر » نيز ديده مي شود ( لفّ 1: لفّ 2: انجام // نشر 1 : اول / نشر 2 : آخر )

معني : هيچ كس از آغاز و پايان اين جهان آگاه نيست . زيرا اول و آخر اين كتاب كهنه ( جهان پير ) از بين رفته است ( در دسترس نيست )

مفهوم : عدم شناخت از راز خلقت و هستي

... چكيده ي افكار و عقايدي كه در طي هزاران سال به صورت خصايص فطري در روح ايرانيان موجود بوده و در نهضت هاي سياسي و مذهبي و علمي و ادبي ايشان جلوه گر شده است ، انكار نمي توان كرد و اين معني كه عرفان اسلامي با روح ايراني و عصاره و شيره ي همين قسم افكار و عقايد پرورش يافته است هم قابل انكار نيست و ليكن عرفان اسلامي مولود تعليمات اسلام است .

نكات مهم :

چكيده : خلاصه ، فشرده / خصايص : جمع « خصيصه » ، ويژگي ها

اين معني : اين سخن / عصاره : افشره ، شيره

قِسم : نوع

عصاره و شيره ي ( همين قسم ) افكار : نوعي استعاره ي مكنيّه

انكار : منكر شدن ، ناشناختن ، باور نكردن / مولود : ولادت يافته ، زاييده شده

... در تصوّف ، نشانه هايي از عقايد مانوّيه و مزدكيو مسيحي و زردشتي و بودايي و تعليمات حكماي ايراني و هندي بي شك وجود دارد اما آنچه در دنيا به نام عرفان اسلامي خوانده مي شود ، بي شبهه مولود تعليمات قرآن و پيغمبر اسلام و صحابه ، مخصوصاً مولي الموالي علي بن ابيطالب ـ عليه السلام ـ است . اساس و ريشه ي عرفان اسلامي از آغاز ظهور اسلتم در تحت تربيت و تعليمات پيغمبر اكرم (ص) و صحابه مايه گرفت اما در آن عصر نه مسلكي خاص به نام تصوف  ونه طايفه و فرقه اي مخصوص به نام صوفي وجود داشت . جماعتي كه به واسطه ي زهد و قناعت و مواظبت بر طاعت و عبادت و آشنايي به اسرار دين در مقابل دنيا پرستان جاهل ، طبقه ي ممتازي را تشكيل مي دادند ، در آغاز اسلام به نام اصحاب صُفّه و بعداً به نام صحابي و تابعي و عنوان عبّاد و زهّاد و نسّاك شناخته مي شدند . اما كلمه ي تصّوف و صوفي در معني مسلك و فرقه ي خاص ، در قرن دوم يا در اواخر سده ي اول هجري ظهور كرد .

نكات مهم:

مانويّه : پيروان آيين « ماني » نقّاش كه در زمان شاپور اول ادعاي پيغمبري كرد و كتابي به نام « ارژنگ » دارد و آيين او تركيبي از عقايد زردشتي ، يهود و عيسوي بود .

مزدكي ك منسوب به « مزدك » : آييني كه مزدك در زمان قباد پادشاه ساساني آورد و اساس آن بر اشتراك اموال و تساوي مردم بود .

بي شبهه : بدون شك و ترديد

مولي الموالي : سرور سروران ، مولاي مولايان

صحابه : ياران پيامبر ، جمع « صحاب »

مايه گرفت : قوت يافت

عصر : دوره

مسلك : طريقه ، روش

زهد : پرهيزگاري ، پارسايي ، ترك دنيا و پرداختن به عبادت

صفّه : ايوان ، جاي مسقف غرفه مانندي در مساجد ( اصحاب صفّه : ياران پيامبر كه خانه نداشتند و در مساجد به سر مي بردند )

عباد : جمع « عابد » ، عبادت كنندگان

زهّاد : جمع « زاهد» ، پرهيزگاران

نسّاك : پرهيزكاران ، عابدان

... اگر عرفان را به درياي بي كران و آرا و عقايد و مذاهب را به جوي ها و نهرها كه به درياي عظيم مي پيوندد مانند كنيم ، تشبيه شاعران نكرده بلكه حقيقتي را براي تقريب به ذهن به صورت مثل توضيح داده ايم . راه يافتن به سرچشمه هاي اصلي و پيدا كردن منابع اوليّه ي اين همه اسرار و رموز كه در عرفان نهفته مي باشد ، كار آساني نيست . فقط از روي تراوش هاي فكري و گفتار ها و رفتار هاي عارفان بزرگ مي توان پي برد كه اين چشمه ها راه به درياي عظيمي بي نهايت دارد .

نكات مهم :

درياي بي كران : درياي بدون كناره و ساحل ، درياي بسيار گسترده و بزرگ

دو تشبيه ( در سطر اول ) : 1ـ عرفان ك مشبّه / درياي بي كران : مشبّه به // 2ـ آرا و عقايد و مذاهب : مشبّه / جوي ها و نهرها : مشبّه به

تقريب به ذهن : نزديكي به ذهن ( اهميت املايي دارد )

مثل : داستان ، مثال

سرچشمه هاي اصلي : استعاره ي مصرحه از « منابع اوليّه ي عرفان »

ترواش هاي فكري : استعاره ي مكنيّه

چشمه ها : استعاره ي مصرحه از « اسرار ، رموز ، آرا و عقايد عرفاني »

درياي عظيم : استعاره ي مصرحه از « عرفان و عظمت الهي »

ادوار : جمع «دوره» ، عصرها / اطوار : جمع « طور» ، حالت ها ، شكل ها ( اهميت املايي دارد ) طوايف : جمع « طايفه» گروه ها ، قوم ها / مظاهر : جمع « مظهر » محل ظهور ، نمود ها.

... عرفا غالباً از طبقه ي روشن فكر علماي عصر خود و بسياري از ايشان در مقامات دنيوي صاحب درجات و مناصب عالي بودند ؛ با اين همه ، به همه چيز پشت پا مي زدند و يك جهت ، به سوي خداپرستي مي رفتند مشاهده ي اين احوال ، مردمان مستعد را به تكاپوي طلب مي انداخت و درد شوق در دل ايشان مي افكند تا به جست و جوي حقيقت بشتابند و در راه خداپرستي گام نهند . براي تصديق اين معني كافي است كه به احوال خود رجوع كنيم . وقتي كه يك نفر زاهد و عابد حقيقي و وارسته را مي بينيم كه با نهايت فقر و تهي دستي يك دنيا استغنا و طمأنينه و نشاط روح دارد ، اگر دلي بيدار داشته باشيم بي اختيار به يك معني مرموز و يك عالم روحاني وسيع تر و بي آلايش تر از اين جهان مادي پرشر و شور سراسر زحمت و رنج متوجه مي شويم و خود به خود مي گوييم :

نكات مهم :

مناصب : جمع « منصب » پست ها ، مقام ها ( اهمّيّت املايي دارد )

پشت پا زدن : كنايه از « ترك كردن ، دوري نمودن ، صرف نظر كردن ، ناديده گرفتن »

يك جهت : مستقيم

تكاپو : دوندگي ، جست و جو ( واژه ي « مشتق ـ مركّب » تك + ا + پو )

دل : مجاز از « وجود »

درد شوق در دل افكندن : كنايه از « ايجاد شوق و عشق »

راه خدا پرستي : اضافه ي تشبيهي ( خدا پرستي : مشبّه / راه مشبّه به )

در راه خدا پرستي گام نهادن : كنايه از « وحدانيّت ( خدا پرست شدن ) »

تصديق : تأييدكردن ، گواهي دادن

وارسته : آزاد و رها /رجوع : بازگشت

استغنا : توانگري ، بي نيازي /طمأنينه : آرامش ( اهمّيّت املايي دارد )

دل بيدار : تشخيص

بي آلايش : بدون آلودگي

          سوي شهر از باغ شاخي آورند               باغ و بستان را كجا آن جا برند

قالب : مثنوي / محتوا : عرفان / وزن عروضي : فاعلاتن ، فاعلن / بحر عروضي : رمل مسدّس محذوف

شهر : استعاره ي مصرّحه از « دنيا » / باغ : استعاره ي مصرّحه از « عالم  حقيقت و معنا »

شاخ : شاخه ، استعاره ي مصرّحه از « اندكي از حقايق و معاني عرفاني »

باغ و بستان : استعاره از « عالم معنا و ملكوت »

كجا : كي ، چه وقت ؟ كجا آن جا برند : استفهام انكاري

آن جا : منظور « شهر » (اين دنيا)

شاخ و بستان و باغ : تناسب

واج آرايي ؛ تكرار مصوّت بلند «ا»

معني : از عالم معنا فقط مي توان شاخه اي از عشق و معرفت به اين جهان آورد ، هرگز نمي توان كلّ عالم عشق و ملكوت را به اين جهان منتقل كرد .

مفهوم : اين جهان مادّي ظرفيّت كسب تمام حقايق عرفاني را ندارد

واژگان قافيه: « آورند » و « برند » / حروف اصلي: ـَ ر » / حروف الحاق : « ـَ ند » / قاعده 2 / تبصره ي1

       خاصه باغي كاين فلك يك برگ اوست           بلكه آن مغز است و اين عالم چو پوست                                       

خاصه : به ويژه ، مخصوصاً

باغ : استعاره ي مصرّحه از « عالم معنا »

فلك : آسمان  مجاز از « جهان » ( علاقه ي جزئيّه )

مرجع ضمير « او » : باغ  دستور تاريخي / مرجع ضمير « آن » : باغ ( عالم معنا )

بيت 3 تشبيه دارد :

مصراع اول :  1 ـ اين فلك مثل برگي از باغ معناست ] فلك ( جهان ) : مشبّه / برگ : مشبّه به / وجه شبه : كوچكي و حقارت [

مصراع دوم  2 ـ آن باغ مثل مغز است ] باغ : مشبّه / مغز : مشبّه به [

مصراع دوم  3 ـ اين عالم مثل پوست است [ اين عالم : مشبّه / پوست : مشبّه به ]

كنايه ها :

 1ـ مثل برگ بودن : كنايه از « بي ارزشي »

2ـ مثل مغز بودن : كنايه از « ارزشمندي »

3ـ مثل پوست بودن : كنايه از« بي ارزش بودن »

معني : بويژه باغي ( عالم حقايقي ) كه اين جهان مانند يك برگ از آن است . بلكه آن عالم مثل مغز است و اين جهان چون پوست آن مي باشد .

مفهوم : كوچكي و حقارت اين جهان مادي در برابر عالم معنا

واژگان قافيه : « اوست » و «  پوست » / حروف اصلي : « و » / حروف الحاقي : « ست » / قاعده ي 1/ تبصره ي 7

            بر نمي داري سوي آن باغ گام           بوي افزون جوي و كن دفع زكام

نكات مهم :

آن باغ : استعاره ي مصرّحه از « عالم معنا »

گام بر نمي داري : كنايه از « حركت نكردن »

افزون جوي : بيشتر بخواه / دفع كن : بران ، دور كن

 زكام : بيماري اي كه در اثر سرما خوردگي شديد يا ديگر عوامل شكل مي گيرد و حس بويايي انسان را ضعيف مي كند  استعاره ي مصرّحه از « گرفتاري ها و تعلقات مادي »

 معني : تو اي انسان ، چرا به سمت عالم معنا حركت نمي كني ؟ ميل و علاقه ات را به معنويت بيشتر كن و خود را از بيماري تعلق به ماديات ( زكام ) نجات بده . ( تا بتواني بوي حقيقت را استشمام كني ) [ مخاطب اين بيت : انسان گرفتار ماديات ]

واژگان قافيه « گام » و « زكام » / حروف اصلي : « ام » / حروف الحاقي ندارد / قاعده 2

               تا كه آن بو جاذب جانت شود             تا كه آن بو نور چشمانت شود

بو : آرايه ي ايهام 1 ـ ميل و علاقه 2 ـ رايحه

جاذب : جذب كننده ، به خود كشنده

جان : مجاز است « روح و وجود »

نور چشم شدن  : كنايه از « عزيز و ارزشمند گرديدن »

معني : تا اينكه بوي حقايق با وجود تو آميخته گردد و باعث معرفت تو شود ( همه چيز را زيبا و معنوي ببيني )

رديف : شود / واژگان قافيه : جانت و چشمانت / حروف اصلي : « ان » / حروف الحاقي : « ـَ ت »/  قاعده 2/ تبصره ي 1

 

                  چشم نابينات را بينا كند              سينه ات را سينه ي سينا كند

نكات مهم :

چشم نابينا : منظور چشمي كه از ديدن حقايق معنوي محروم است // نقش ضمير « ت »  ( در « نابينات » ) : مضاف اليه ( چشم نابيناي تو )

نابينا و بينا : تضاد

چشم ، نابينا و بينا : تناسب

سينه : آرايه ي تكرار ؛ مجاز از « قلب ، دل »

سينا : نام كوهي كه حضرت موسي (ع) براي مناجات به آن جا مي رفت ( طور سينا ، طور سينين)

سينه ي سينا : اضافه ي استعاري ، تشخيص

سينه ات را سينه ي سينا كند : كنايه از « سعه ي صدر و ازدياد صبر و تحمل »

سينه ات را سينه ي سينا كند : تشبيه ( سينه ي تو : مشبّه / سينه ي كوه سينا : مشبّه به / عظمت و بزرگي : وجه شبه )

آرايه ي تلميح : اشاره به ماجراي رفتن حضرت موسي (ع) به كوه طور ( سينا )

جناس ناقص اختلافي : 1ـ بينا و سينا 2ـ سينه و سينا

واج آرايي : تكرار صامت هاي « ن » ، «ت» و «سـ و مصوت بلند «ي»

معني : بوي حقايق ، چشم نابيناي تو را ( كه از ديدن حقايق معنوي محروم است ) بينا مي سازد و قلب و روح تو را چون دامنه ي كوه سينا بزرگ و با عظمت مي كند .

مفهوم : حقايق عرفاني به انسان روشني و عظمت مي بخشد

رديف : كند / واژگان قافيه : بينا و سينا / حروف اصلي : 1 / حروف الحاقي ندارد / قاعده ي 1

          اين صدا در كوه دل ها بانگ كيست            گه پر است از بانگ اين كُه ، گه تهي است

نكات مهم :

« صدا » و « بانگ» : منظور انعكاس حاصل از صداي حقيقت و معرفت است كه در كوه دل ها مي پيچد

كوه دل ها : اضافه ي تشبيهي ( دل ها : مشبّه / كوه : مشبّه به )

كُه : مخفف « كوه »  استعاره ي مصرّحه از « دل ( قلب ) انسان »

واژه هاي « اين» ، « بانگ» و « است » : آرايه ي تكرار

پر و تهي : تضاد

كُه و گه : جناس ناقص اختلافي

واج آرايي ؛ تكرار صامت هاي «ك» و «گ»

معني : اين صدا ( بانگ حقيقت و معرفت ) كه در دل انسان ها منعكس شده است ، صداي چه كسي است ؟ كه دل هاي آدميان گاه از اين صدا پر و گاهي خالي است .

مفهوم : 1ـ اشاره به فطرت خداجوي انسان ها 2ـ اشاره به حالات مختلف انسان ( برخي عشق را دريافت مي كنند و بعضي قدرت درك آن را ندارند)

مصراع دوم ارتباط معنايي دارد با :

« در او در جمع گشته هر دو عالم                  گهي ابليس گردد ، گاه آدم »    شيخ شبستري

رديف : « است» / واژگان قافيه : « كي» و «تهي» / حروف اصلي : « ي » / حروف الحاقي ندارد.

شاعران به ندرت « ي» را نيز به عنوان حروف اصلي قافيه قرار مي دهند.

... هر چه از محاسن و فضايل مي گويم راجع به عارف حقيقي است و گرنه از عرفان واقعي ـ بدبختانه ـ تا كنون بهره نيافته ام و بازار مسند نشينان خود فروش متصّوفه را نيز خريدار نيستم و با هيچ كدام از فرق موجود متصوّفه سرو كار ندارم و از پاره اي از ايشان سخت بيزارم و در حق اين طايفه همان مي گويم كه مولوي فرمود :

نكات مهم :

محاسن : نيكويي ها ، خوبي ها جمع « حُسن»

فضايل : فضيلت ها ، بزرگي ها

مسند : تكيه گاه ، تخت ، مقام و رتبه

مسند نشينان : بالا نشينان ، مرتبه داران ، بزرگان

خودفروش : خودنما ، خودستا ( صفت فاعلي مركب مرخم = خود فروشنده)

بازار مسند نشينان خود فروش : استعاره ي مصرّحه از « روش و منش افراد سود جو و فريب كار »

« را » فكّ اضافه  خريدار بازار مسندنشينان ... نيستم

فرق : جمع « فرقه» ، دسته و گروه

سر و كار ندارم :كنايه از ارتباط نداشتن»

پاره اي : برخي ، بعضي

بيزار : بيقرار ، دوري جوينده

در حق : درباره ي ، راجع به ، در مورد

اين طايفه ك منظور « مسند نشينان خود فروش متصوّفه »

                   حرف درويشان بدزدد مرد دون         تا بخواند بر سليمي زان فسون

قالب : مثنوي

محتوا : نك.هش صوفيان ظاهري

وزن عروضي : فاعلاتن ، فاعلاتن ، فاعلن

بحر عروضي : رمل مسدس محذوف

حرف : مجاز از « سخن ، كلام »

درويشان : ( در اين جا ) صوفي واقعي ، عارفان

دون : پست ، فرومايه

مرد : مجاز از « انسان »

مرد و زن : منظور « مسندنشينان خود فروش متصوّفه»

سليم ك ساده دل ، گول ، مارگزيده

زان : مخفف « از آن » در معني « با آن » ، « به وسيله ي آن »

فسون : مكر ، جادو ، فريب

مصراع اول : واج آرايي ؛ تكرار صامت « د»

بيت ، تلميح و اشاره دارد به اين باور عاميانه كه « جادو و ورد باعث معالجه ي شخص مار گزيده مي گردد »

معني: انسان پست و فرومايه از كلام درويشان حقيقي استفاده مي كند تا به وسيله ي آن مردم ساده دل را فريب دهند .

واژگان قافيه : « دون » و « فسون» / حروف اصلي : « ون » / حروف الحاقي ندارد / قاعده ي 2

 

               كار مردان روشني و گرمي است         كار دونان  حيله و بي شرمي است

مردان : منظور « عارفان واقعي و راستين »

مصراع اول : استعاره ي مكنيّه ( مردان به « خورشيد » تشبيه شده اند كه روشنايي و گرما مي بخشند)

دونان ك فرومايگان ، افراد پست ، جمع « دون»

واژه هاي « كار » و « است » : تكرار

در اين بيت « مردان » و « دونان» ، « روشني و گرمي » و « حيله و بي شرمي » در تقابل و تضاد با يكديگر قرار دارند

معني : كار جوانمردان ( عارفان حقيقي ) مانند خورشيد روشنايي بخش و گرمادهي است ، اما كار انسان هاي فرمايه ( صوفيان ظاهري ) حيله گري ، گستاخي و نيرنگ مي باشد.

رديف : است / واژگان قافيه : « گرمي » و « بي شرمي » / حروف اصلي : « ـَ رم» / حروف الحاقي « ي» / قاعده ي 2 / تبصره ي 1

 

                جامه پشمين از براي كد كنند              بومسليم را لقب احمد كنند

نهاد بيت : دونان

جامه پشمين : خرقه ، لباس درويشان و صوفيان

كد : رنج و سختي بردن در كار ، كوشش در طلب رزق و روزي ( در اين جا : گدايي )

بومسليم : شخصي كه در زمان پيامبر (ص) ، ادعاي پيغمبري كرد و به او لقب « مسيلمه ي كذّاب » دادند

بومسليم را لقب : حرف « را »  فكّ اضافه ( لقب بومسليم)

احمد : نام پيامبر اسلام (ص)

مصراع دوم تلميح دارد به همان داستان بومسليم كذّاب كه ادعاي پيامبري كرد

معني : انسان هاي پست ( صوفيان دروغين ) لباس پشمينه ي صوفيان را مي پوشند و با اين ظاهر فريبنده ، ارتزاق و گدايي مي كنند ، آن ها هر چيز دروغين را حقيقت جلوه مي دهند به عنوان مثال ، بومسليم را كه ادعاي پيامبري نمود ، پيامبر مي شمارند و لقب احمد ( پيامبر = محمد) را به او نسبت مي دهند .

مفهوم : نكوهش تزوير و ريا و تصوف دروغين ( سرزنش درويش نمايان سود جو و فرصت طلب )

رديف: كنند / واژگان قافيه: « كد » و « احمد »/ حروف اصلي « ـ َ د » / حروف الحاقي ندارد / قاعده ي2

 

خود آزمايي

1- موضوعي كه نويسنده ي وطلب طرح مي كند،با دو بيت آغاز درس چه ارتباطي دارد؟

اطلاعات ما نسبت به عرفان واقعي همانند آگاهي ما نسبت به جهان آفرينش،به جهان آفرينش،بسيار كم واندك است.

2- اصحاب صفه و تابعين چه كساني بوده اند؟

اصحاب صفه:جماعتي در آغاز اسلام بودند كه به واسطه ي زهد و قناعت و طاعت و عبادت در مقابل دنيا پرستان،طبقه ي ممتازي را تشكيل داده بودند و چون فقير و بي چيز بودند در صفه مساجد سكونت داشتند.

تابعين:كساني كه پيامبر را نديده بودند ولي اصحاب آن حضرت را درك كرده بودند.

3- عرفا براي بيان مقصود خود از اصطلاحاتي خاص استفاده مي كنند، سه اصلاح را در غزل معروف امام خميني (ره) با مطلع ((من به خال لبت اي دوست گرفتار شدم)) بيابيد و بررسي كنيد.

مدرسه: جايگاه علوم دنيايي كه از معرفت و عرفان واقعي در آن خبري نيست.

 

[ چهارشنبه هجدهم فروردین 1389 ] [ 19:6 ] [ رحیم پورسعیدی ]

درس نوزدهم                                    

                                                     در محراب عشق

تفسير كشف الاسرار و عدّة الابرار نوشته ي ابوالضل رشيدالدين ميبدي است و تأليف آن در سال 520 هجري قمري آغاز شده است. نويسنده ي اين تفسير بزرگ ده جلدي آنرا به نثري شيوا نگاشته و در آن به بررسي كلمات و شأن نزول آيات ( التوبة الاولي) ترجمه ي دقيق و تفسير روشن آيات التوبه الثانية و تأويل و توجيه عرفاني و ذوقي بعضي آيات پرداخته است. بخشي از تأويل هاي عرفاني اين كتاب منتخب از التوبة الثانيه را مي خوانيم.  

 1 – با توجه به عبارات زير به اين پرسش ها پاسخ دهيد:
و در آثار بيارند كه «علي عليه السلام» در بعضي از آن حرب هاي وي تيري به وي رسيد، چنانكه ، پيكان اندر استخوان وي بماند. جهد بسيار كردند، جدا نشد، گفتند :
تا گوشت و پوست برندارند و استخوان نشكنند، اين پيكان جدا نشود». بزرگان و فرزندان وي گفتند :
اگر چنين است صبر بايد كرد تا در نماز شود – كه وي ما را اندرود نماز چنان همي ببينم كه گويي وي را از اين جهان خبر نيست ».
الف – معني واژه «ورد» چيست؟ جمع مكسر آن را بنويسيد:

 

ورد : ذكر ، جمع ورد :‌ اوراد  

 ب - «تكرار واژه» يكي از نشانه هاي كهنگي متن است. نمونه اي از آن را بيابيد.

نمونه ي روشن تكرار، واژه ي «وي» است كه شش بار آمده .  

 پ – پنج نشانه از نشانه هاي دستور تاريخي متن را مشخص كنيد :

واژه «بعضي» در معني ديگري غير از معني امروزي آن بكار رفته است. نمونه ديگر : واژه «پيكان» است / تكرار واژه / كوتاهي و روشني جمله ها/ كاربرد «اندر» به جاي «در» / كاربرد : «همي» به جاي «مي» در مضارع اخباري در «همي ببينم»/ كاربرد مضارع اخباري با ساخت «بِ + بن مضارع + شناسه )، (بيارند : مي آورند = مي آورند)  

 2 – نوع «را» در جمله هاي زير، كدام است : نشانه هاي مفعولي، نشانه ي متممي يا «راي» ي مالكيت.

الف) گويي وي را ازاين جهان خبر نيست.
ب) تو را خبر نبود

پ ) مرا از لذت مناجات الله در تن خبر نبود
نوع «را» در هر سه جمله ، راي مالكيت است. هر گاه «را» همراه با فعل «است» يا «بود» معادل فعل «داشتن» باشد، رأي مالكيت ناميده مي شود. وي را خبري نيست : خبر ندارد.
 

 3 – در محل هاي نقطه چين، عبارت زير واژه ي در حقيقت، شريعت و طريقت را درست بكار ببريد.
«بدان كه .... گفت انبياست و ... كرد انبياست و ... ديد انبياست ».

شريعت، طريقت، حقيقت  

  4 – معني و در صورت جمع بودن ،مفرد واژه هاي مشخص شده را بنويسيد:
1 – آن طايفه كه هر سه دارند، كاملان اند و ايشان اند كه پيشواي «خلايق» اند.
2 – آن طايفه كه هيچ ندارند از اين سه ، ناقصان اند و ايشان اند كه «بهايم» اند.
3 – آدميان زبده ي «كائنات » اند.
4 – انسان كامل هيچ طاعتي بهتر از آن نديد كه عالم را «راست كند».
5 – انسان كامل، مردم را «محب و مشفق» يكديگر گرداند.

1. خلايق : مخلوقات ، جمع خليفه
2. بهايم : چهارپايان ، حيوانات ، جمع بهيمه
3. زبده : خلاصه و برگزيده / كائنات : هستي
4 . راست كند : اصلاح و آباد كند
5. محب و مشفق : دوستدار و دلسوز  

                              در بيان شريعت و طريقت و حقيقت انسان كامل

«انسان كامل» يكي از متون مهم عرفاني قرن هفتم اثر عزيزالدين بن محمد نسفي از مشاهير عرفاي اين قرن و از مريدان و پيروان سعد الدين حمّويي، عارف بزرگ است. نسفي اين كتاب را «22 جزء تأليف كرد و كار نوشتن آن را به سال 68 ه‍.ق در شيراز) به پايان رساند. آنچه در اين درس آمده ، آنچه در اين درس آمده، گوشه اي از فضايل و صفات انسان كاملي است كه با تلخيص از كتاب ياد شده نقل مي گردد.  

  خودآزمايي درس 22 :
1 – باتوجه به متن «درس» در محراب عشق حديث «الصلوة معراج المؤمن» را توضيح دهيد.

نماز تأثيرگذار حضرت علي (عليه السلام) را نشان مي دهد كه نماز واقعي مؤمن، سرشار از لذت حضور در كتاب محبوب است و استوارترين نردبان براي عروج روح آدمي است.  

 2 – مقصود نويسنده از مقايسه دو داستان چيست؟

   نويسنده اول از نماز حيرت انگيز حضرت علي (علِيه السلام) ياد مي كند، كه در آن پوست و گوشت و استخوان شكافته مي شود و نماز گذار از لذت تقرب به پروردگار و شدت حضور قلب متوجه نمي شود.

   سپس براي اينكه ثابت كند امكان چنين حضور قلبي در نماز ممكن است و اين ماجرا حقيقت دارد، دليل مستندي ارائه مي كند و آن اين است كه خواننده را به سراغ كلام الهي برده و بخشي از داستان زندگي حضرت يوسف را كه مربوط به بريده شدن دست هاي زنان مصر است، يادآوري مي كند.  

  3 – با توجه به درس «انسان كامل» ويژگيهاي انسان كامل را بنويسيد (چهار مورد)

با توجه به عبارت « انسان كامل آن است كه او را چهار چيز به كمال باشد».
گفتارش با مردم پسنديده باشد. كارها و اعمالش درست، سودمند و خالصانه باشد.
در حق بندگان خدا خيرخواه و نيك انديش باشد. آگاه و انديشمند باشد.

[ چهارشنبه هجدهم فروردین 1389 ] [ 19:5 ] [ رحیم پورسعیدی ]

درس بيستم

                                                                    جمال جان فزاى روى جانان                                                                                                    

 

  تاريخ ادبيات:منظومه ي گلشن راز يكي از مشهورترين آثاري است كه رموز واصطلاحات عرفان درآن بيان وتفسير شده است.شيخ محمود 

     شبستري سرا ينده ي اين منظومه در993بيت به هفده سؤال منظوم شخصي به نام امير سيد حسين حسيني هروي پاسخ مي گويد .شيخ محمود شبستري(720 -687 ه-ق) ابيات اين منظومه را في المجلس؛ وپس ازشنيدن هربيت ازهفده بيت به اشارت بهاءالدين يعقوب تبريزي سروده واين

گوا ه قدرت شگفت شاعرانه وتشلط وپختگي اودر عرصه ي عرفان است.

 ازشيخ محمود شبستري علاوه برگلشن رازكه برآن شروح بسيارنوشته اند،اثر منظوم ديگري به نام سعادت نامه ودو اثرمنثوربه نام« حق اليقين»

 و«مرات المحققين»به جامانده است.درادبيات برگزيده اي كه ميخوانيدشيخ شبستري مسئله ي وحدت وجود را مطرح مي كند.هستي آيينه ي حق

 نماست وذرات واجزاي عالم جلوه گاه جمال محبوب. حركت  همه ي پديده ها به سوي او واو(حق) آغاز وانجام ومبداء ومقصدهمه ي پويش ها و

 تكا پوهاست .

نكات مهم

 

  منظومه ي گلشن راز :1 .يكي ازمشهورترين آثاري است كه رموز واصطلا حات عرفان در آن بيان وتفسير شده است.

        سراينده /شيخ محمود شبستري(720 -687)

   محتوا / در 993 بيت به هفده سوال منظوم شخصي بنام امير سيد حسين حسيني هروي پاسخ مي گويد

  2. شيخ محمود شبستري ابيات اين منظومه را في المجلس وپس از شنيدن هر بيت هفده بيت به اشارت بهاءالدين

   3. يعقوب تبريزي سروده واين گواه قدرت شگفت شاعرانه وتسلط وپختگي اودرعرصه ى عرفان است

  آثارشيخ محمود شبسترى:  1. ((گلشن زار )) كه بر آن شروح بسيار نوشته اند

                                           2. ((سعادت نامه )) (منظوم )

                                           3. ((مرات المحققين )) (منظوم )

در ابيات برگزيده ي اين درس ازكتاب گلشن راز، شيخ شبستري مسئله ي وحدت وجود رامطرح مي كند هستي آيينه ى حق نماست وذرات واجراي

عالم جلوه گاه جمال محبوب حركت همه ى پديده ها به سوىاو و (حق )آغاز وانجام ومبداء ومقصد همه ى پويش ها وتكاپو هاست.

 

* گلشن راز : اززيباترين منظومه هاى عرفانى است كه شيخ محمودشبسترى عارف مشهورقرن هشتم آن را درسال 717 درپاسخ به پرسش ها ى

امير حسيني سادات هروى سروده است .درمثنوى گلشن رازاساس عقايد عرفانى با عباراتى ساده درهزاربيت بيان شده است.(بخش اعلام )

 

* شيخ محمود شبستري : ازعارفان مشهورقرن هشتم كه رسايلي درمباحث عرفانى تآليف كرده است.ازآثارمنثوراو مى توان به «حق اليقين»اشاره

كرد.مهم ترين اثرمنظوم شبسترىنيز مثنوى«گلشن راز »است./(بخش اعلام)

 

*امير حسينى سادات هروى: ازبزرگان وعارفان قرن هفتم وهشتم است.سخن امير حسينى به خصوص درمثنوى هابسيارساده وروان وخالى از تكلف

است. شيخ محمود شبسترىمثنوى گلشن رازرا درپاسخ به هفده پرسش منظوم امير حسينى هروى سرود./(بخش اعلام )

 

 

                                                       جمال جان فزاى روى جانان              

    

          چو نيكو بنگر ى در اصل اين كار                  هم او بيننده ،همديده است وديدار                                          

قالب : مثنوى/محتوا :عرفان

وزن عروضى: مفاعلين فعولن /بحر عروضى:هزج مسدس محذوف

اين كار: منظور «هستي مطلق»(حق)  

ديده :ايهام 1- ديده شده        2- چشم

بيننده وديده وديدار :اشتقاق وتناسب

معنى:/ اگر دراصل اين كه هستىمطلق حق است ،تآمل وتدبركنى،بدانى كه همه يكى است كه به تمام صورت هاظاهرمى گرددوديده وبيننده وديدار همه اوست.

مفهوم :   وحدت وجود :اتحاد عاشق ومعشوق

 

واژگان قافيه :«كار » و«ديدار »/حروف اصلى:«ار »/ حروف الحقى ندارد /قاعده ى2

 

             حديث قدسي اين معنى بيان كرد              و« بى يسمع وبى يبصر » عيان كرد

حديث قد سى: كلامى از جا نب خدا وند كه در قرآن نيامده است

آرايه ى تلميح -»تو ضيحات( 2 )/اشاره است به حديث قدسى «فاِذا احببتهُ كُنتُ لهُ سمعاً وبصراًولساناً ويداً،بى يَسمعُ وبى يبصرُوبى ينطقُ وبى يطشُ»: هرگاه بنده ام را بدارم ،خود ،گوش وزبان ودست او خواهم شد ؛با من مى شنود،بامن سخن مي گويد وبامن خشم مى گيرد(هركارى انجام دهد،عين اراده وفعل من است )

عيان : آشكار،هويدا /بيان وعيان :جناس ناقص اختلافى

معنى:/حديث قدسى اين معنى را بيان نمود كه خداوند هر گاه بنده اى را دوست بدارد ، همه ى اعمال را كردار آن بنده عين اراده وفعل خدا مي شود .

رديف : كرد / واژگان قافيه : بيان و عيان /حرف اصلى :ان/ حروف الحاقى ندارد / قاعده ى 2

 

               جهان را « سر به آيينه مى دان »               به هر يك ذره اى صد مهر تابان

سر به سر: سرتا سر ،كاملاً/ جهان را سربه سر:«را»/فك اضافه (سربه سر جهان)

 

جهان را سربه سر آيينه مى دان : آرايه ي تشبيه (جهان:مشبه /آيينه :مشبهٌ به /بيان حقايق : وجه شبه )

مى دان :فعل امر مستمر (دستورتاريخى )-----»بدان

مهر : خورشيد ،استعاره از«حقايق واسرار الهى»

صد :عدد كثرت /يك وصد :تضاد وتناسب

اين كه در هر ذره صد خورشيد درخشان باشد :اغراق  ‍‍       

معنى:/ سرتا سر جهان رامثل آيينه اى بدان كه هرذره ى آن حقايق بزرگى را بيان مى كند.

مفهوم :جهان و كل پديده ها ،بيانگر وجود خداوند هستند

واژگان قافيه :«مى دان»و«تابان » /حروف اصلى:ان/حروف الحاقى ندارد /قاعده ى2

 

                اگر يك قطره رادل برشكافى                  برون آيد ازآن صد بحر صافى

اگر قطره را دل :     1.حرف «را »/ «فك اضافه »(دل يك قطره )

                             2. اضافه ىاستعارى ، تشخيص

بر شكافى: فعل پيشوند ى

بحر صافى: درياى آرام روشن وپاك، استعاره از «آفرنش جلوه ها ى الهى»

تضاد وتناسب :يك وصد /قطره ودريا (بحر)

اين كه از يك قطره صد دريا بيرون آيد :اغراق ونوعى پارادوكس

بروبحر :اجناس ناقص افزايشى

معنى:/ اگر دل  قطره اى را بشكافى خواهى ديد كه صد درياى روشن از حقايق رابه تو ارائه خواهد كرد .

مفهوم :/ تمام ذرات عالم جلوه ها اى ازخداوند را ارائه مى دهند

ارتباط معنايي دارد با بيت قبل وبيت هاى مرتبط باآن

واژگان قافيه :«بر شكافى» و «صافى»/حروف اصلى:«اف»/حرف الحاقى:«ى» /قاعده ى2 /تبصره ى1

 

               به هرجزئى زخاك اربنگرىراست               هزاران آدم اندروى هويداست

ار :مخفف اكر /راست:درست ودقيق /هويدا:پيدا،آشكار

آرايه ى تلميح :/ اشاره دارد به آفرينش آدم ازخاك

آدم وخاك:/تناسب                                      

معنى:/ اگر به هر جزئى از اجزاى خاك با دقت بنگرى مى بيني كه هر جزيى ازآن استعدادآن راداردكه آدم شودوكمالت حق رادر خودجلوه گرسازد /توضيحات 3

مفهوم :خاك ،استعدادآدم شدن دارد

واژگان قافيه :راست وهويداست/حروف اصلى«ا»/حروف الحاقى؛«ست» /قاعده ى 1 / تبصره ى7

 

                به اعضا پشه اى همچند پيل است                 در اسماءقطره اى مانند نيل است

به اعضا :ازلحاظ اندام / پشه :به ضرورت وزن مشدد تلفظ مى شود

پشه :نماد «كوچكى»/همجند :برابر ،معادل،هم قدر

پيل : فيل/در اسما: از لحاظ اسم ونام

نيل :نام رودىدر مصر ،در اين جا مجاز از«رود»به معناي مطلق (علاقه ى جزئيه)

آرايه ى تشبيه :مصراع اول / پشه ،مشبه /فيل :مشبهٌ به

مصراع دوم /قطره :مشبه / نيل :مشبهٌ به

پيل ونيل :جناس ناقص اختلافى

پشه وفيل /قطره ونيل :تضاد

بيت داراى« اصلوب معادله » است

معنى:/ در اصل وجود وارزش ،پشه با فيل تفاوتى ندارد وهمين طور قطره نيز با دريا فرقى نمى كند

مفهوم :\توضيحات4 همه ى موجودات در اندازه وتعيينات متفاوت اند اما در اصل وجود يكى هستند؛همان گونه كه قطره در اصل دريا است ودريا جزءقطره ها چيزى نيست .(وحدت وجود )

ارتباط معنايى دارد با:

 «مى دانم /كه چرا مى گويند ،اسب حيوان نجيبى است ،كبوتر زيبا ست /وچرا در قفس هيچ كسى كركس نيست /گل شب در چه كم از لاله قرمز دارد؟»

واژگان قافيه:«بيل » و «نيل» /حروف ا صلى:«يل »/ حروف الحاقى ندارد /قاعده ى2

 

                        درون حبه اى صد خرمن آمد              جهانى دردل يك ارزن آمد

حبه:دانه ،ذره

خرمن: توده وانوه چيزى؛استعاره از «ارسرار ومعارف هستى»

جهان : مجاز از «راز ها واسرار جهان »

ارزن: گياهى از تيره ى گندم ، نوعى از غلات ،نماد «كوچكى»

 دل يك ارزن : اضافه ى استعار ى ،تشخيص

ارزن وحبه وخرمن:تناسب

صد ويك:تضاد وتناسب

هر دو مصراع(از نظر ظاهرى)تناقض دارد

بيت داراى«اسلب معادله»است

معنى:/ خرمن ها اسرارومعارف هستي در دل يك دانه وجود دارد و همين طور در دل يك ارزن (از حقايق) نهفته است.

مفهوم :حقيقت هستى در تمام اجزاى پديده ها وجود دارد

ارتباط معنايى دارد با دو بيت قبل وهم ارتباط هاى آن:

«بهاعض پشه اى همچند پيل است                      در اسما قطره اى مانند نيل است»

رديف:آمد/واژگان قافيه :خرمن وارزن/حروف اصلى«-- َن»/ حروف الحاقى/ قاعده ى2

 

                به پر پشه اىدر،جاى جانى                 درون نقطه ى چشم،آسما نى    

پر و پشه:به ضرورت وزن مشدد تلفظ مى شود

پر و پشه :تناسب /پر وپشه اىدر:كار برد دو حرف اضافه براى يك متمم ‍/دستور تاريخى

جا وجان :جناس افزايشى

بيت« اغراق» دارد

آسمان:«اسرار هستى»،«حقيق»

نقطه ىچشم :از يك نگاه /اضافه ىتشبيهى (چشم :مشبه /مشبه ٌ به)/از نگاهى ديگر :استعاره ى مصرحه از «مردمك چشم »

فعل « است » از پايان هر دو مصراع به قرينه ى معنوى حذف شده است

معنى:/(خداوند ) درپرها ى پشه نيز جان ارزانى داشته است ويك آسمان را در درون چشم انسان جاى داده است

         ( توضيحات)

مفهوم :-----------» حقايق در جزئى ترين پديده ها ظهور مى يابند

واژگان قافيه :جانى وآسمانى /حروف اصلى:«ان»/  حروف الحاقى:ى/قاعد ه ى2/تبصره ى1

 

         بدين خرد ىكه آمد حبه ى دل                  خداوند دو عالم راست منزل                                                               

تشبيه     1.حبه ى دل ---»(دل: مشبه/ حبه: مشبهٌ به)

           2. د ل به منزل----»(دل:مشبه /منزل:مشبهٌ به)

«را»(در مصراع دوم): فك اضافه (منزل خداوند دو عالم است )

معنى :/دل انسان با همه ى كو چكى ونا چيزى ،منزل وجايگاه خداوند دو جهان است.

واژگان قافيه :دل ومنزل/ حروف اصلى:«-- ل»/حروف الحاقىندارد/قاعده ى2

              در او در،جمع گشته هر دو عالم               گهى،ابليس گردد گاه آدم

او :دل ،مراد قلب و حالات آن است (تو ضيحات 6)/دستور تاريخى

در اودر:دو حرف اضافه براىيك متمم /(دستور تاريخى)

دو عالم :دنيا وآخرت/ابليس :شيطان /ابليس وآدم:تضاد

ابليس:مجاز از «نفس بدكردار »/آدم : مجاز از «فطرت پاك انسان »

آرايه ى تلميح :اشاره به ماجراى آدم وابليس دارد

ازآخرمصراع دوم (گاه آدم )فعل «گردد» به قرينه ىلفظى حذف شده است

واج آرايى:تكرارصامت «د»

معنى:/ در قلب انسان هم دنيا وهم آخرت وجود دارد وگا هى ابليس ونفس شيطانى در انسن جاى مى گيرد وگاه آدم ومنش انسانى وخدايى.

مفهوم :ويژگى دوگانه ى قلب انسان                                                                                               /

واژگان قافيه:علم و آدم /حروف اصلى:«---م»/ حروف الحاقىندارد /قاعده ى2

 

                  ببين عالم همه درهم سر شته                  ملك در ديو و شيطان در فرشته 

عالم :مجازا از «واقعيات هستى»

سرشته :آنيخته شده ،/ملك:فرشته /هم وهمه :جناس ناقص افزايشى

معنى:/دقت كن كه خداوند تمام پديده ها و مظاهر جهان را در يك ديكر آميخته است مانند فرشته ها با ديو وشيطان

          توضيحات(2)

مفهوم :-------»    حقيقت عالم يك چيز است با جلوه ها ومظا هر مختلف

واژگان قافيه :سر شته و فرشته .حروف اصلى:«----- شت »/حروف الحاقى:«ه» /قاعده ى2/تبصره ى2    

 

                      اگر يك ذره را بر گيرى از جاى             خلل يابد همه عالم سراپاى

خلل :نقص ، كاستى ، تباهى

معنى:/ اگر ذرره اى از اجزا ى اين جهان رااز جاى خود بردارى همه ى عالم نقص وكاستى مي يابد .

مفهوم:نظام عالم ،احسن است ؛يعنى هيچ كاستى ونقصى در آن نيست (جهان مجموعه اى منظم است )/[خودآزمايى(1)]

واژگان قافيه : جاى وسراپاى/حروف اصلى:«ى»/قاعده ى1 تبصره ى 1

 

              همه سر گشته و يك جزء از ايشان               برون ننها ده ىا از حد  امكان ...

همه :منظور «همه ى موجودات جهان »

سر گشته :ناآرام ،سر گردان ،بى قرار

امكان :توانايى،قادر گردانيدن

پا از حد بيرون ننهاد ن:كنايه از «تجاوز نكردن، خارج نشدن

معنى:/همه ى موجودات عالم بى قرار و سر گردان هستند وبا اين وجود هيچ كدام از حد خود تجاوز نمى كند

مفهوم:اشاره به نظم عالى آفرينش

واژگان قانيه :ايشان  ومكان /حروف اصلى:«ان » / حروف الحاقى ندارد / قاعده ى2

 

                     همه در جنبش ودائم در آرام               نه آغاز يكى پيدا نه انجام  

انجام :پايان 

يكى:منظور «پديد ه ها

اين كه در عين جنبش دائماً آرام باشند :تناقض(پا رادو كس)

تضاد (طباق )    1. جنبش  وآرام

                        2. آغاز ئ انجام

 

معنى :/همه ى موجودات  در عين جنبش ،آرام هستند (از نظام حاكم بر آفرينش سر پيچى نمى كند ) ؛آْغاز وپايان حركت وجنبش پديده ها بر ما نا معلوم است .

مفهوم :1. نظم آفرينش 2. عدم اطلا ع انسان از نظام خاقت

ارتباط معنايى دارد با بيت قبل

واژگان قافيه :آرام وانجام /حروف اصلى:ام / حروف الحاقى ندارد / قاعده ى2

 

                همه از ذات خود پيوسته آگا ه                     وز آن جا راه برده تا به درگاه

ذات :باطن ، حقيقت /همه :منظور «همه ى پديده ها »

از آن جا : از شناخت خود ، آگاه از ذات خيشتن / راه بردن :كنايه از « رفتن ورسيدن »

درگاه :منظور «درگاه حق »

معنى:/ همه ى پديده ها نسبت به ذات خود آگاه هستند (تسبيح حق مىگويند ) وبه سوى حق در حركت اند

مفهوم :1. تسبيح همه ى موجودات   2. خود شناسى راه خدا شناسى است

ارتباط معنايى دارد با:  من عرف نقشه فقد عرف ربه

اين بيت با بيت قبلى نوعى «تضاد وتقابل» دارد

واژگان قافيه :آگاه ودر گاه /حروف اصلى:اه / حروف الحاقىندارد / قاعده ى2

 

                   به زير پرده ى هر ذره پنهان                جمال جان فزاى روى جانان

پرده ى هر ذره : اضافه ىتشبيهپ(ذره :مشبه /پرده :مشبهٌ به )

جان فزا :افزاينده ى جان ،جان بخش ،صفت فاعلى مركب مرخم (خان فزاينده )

روى:آرايه ى ايهام تناسب 1.چهره (حضور دارد )  2. بالا ، كه با كلمهى «زير » تناسب دارد

جانان :معسوق (=خداوند )

واج آرايى :تكرار صامت «ج» ومصوت «ا»

معنى:/در درون تمام ذرات عالم ،زيبايى حيات بخش ودل نشين معشوق (خداوند ) جلوه مى كند.

مفهوم :1. وحدت وجود   2. تمام پديده ها نشانگر جلوه ى پروردگار هستند

واژگان قافيه :پنهان وجانان/حروف اصلى:« ان»/ حروف الحاقى ندارد / قاعده ى 2

 

 

 

 

خود آزمايى

1.نظام عالم وجود رانظام احسن مىگو يند ؛يعنى،هيچ كاستى و نقصى درآن نيست .كدام بيت مؤيد اين مفهوم است؟

جواب:        «اگر يك ذره را برگيرى از جاى                خلل يابد همه عالم سراپاى»

 

2.مصراع « گهى ابليس گردد گاه آدم » در ستايش وتوصيف دل است يا مذمت آن ؟

جواب:    هم توصيف وستايش ؛چون دل اين ويژگى رادارد كه مىتواند جايگاه آدم (منش انسانى والهى) باشد و هم مذمت آن؛ چون جايگاه ابليس نيز مى توان باشد

 

3. شاعر در كدام بيت به اتحاد عشق و معشوق اشاره كرده است؟

جواب:     «چو نيگو بنگرى در اصل اين كار                هم او بيننده ،هم ديده است و ديدار »

 

4.كدام بيت شعر درس به مسئله ىوحدت وجود اشره دارد ؟

جواب:    بيت ها ى 1و 11 و 16

  وحدت وجود :يكى ازمهم ترين اصول عرفان است،از اين ديدگاه ،درسراسر جهان هستى ،غير از خدا كسى وچيز ى نيست همه  ى عالم وجود از اوحكايت دارد

 

5.چرا شاعر گلشن راز ،جهان را سربه سر آيينه مى داند ؟

جواب:          زيرا جهان مانند آيينه اى است كه جلوه هاى حق در آن منعكس است

 

6. كدام ابيات شعر «جمال جان فزا...»معانى نزديك به هم دارند؟

جواب:      بيت هاى 1و3 و16 / بيت ها ى 6 و7 و 8 و11 / بيت ها ى 13 و14

 

7.اين شعر را جزء كدام يك از انواع ادبى مى توان به شمار آورد؟

جواب :           تعليمى - عرفانى

 

8.در حديث قدسى آمده است كه خدا فرمود :من در زمين وآسمان ها نمى گنجم اما در دل مؤمن مى گنجم .شاعر از اين حديث ،در كدام بيت استفاده كرده است؟

جواب :    «بدين خرد ى كه آمد حبه ى دل          خداوند دو عالم راست منزل »                 

[ چهارشنبه هجدهم فروردین 1389 ] [ 19:5 ] [ رحیم پورسعیدی ]

  درس بيست و يكم

                                                  سي مرغ و سيمرغ

شيخ فريد الدين عطار نيشابوري (618-540 ه‍ ق) آفريننده ي مثنوي بزرگ عرفاني منطق الطير است. منطق الطير داستان تمثيلي بلندي است كه عمده ترين انديشه هاي عرفاني تا عصر عطار را به زبان رمز در خود جاي داده است . در خلال اين داستان بلند، قصدهاي كوتاهي نيز بر سبيل تمثيل روايت مي شود. عطار با بيان اين داستان تمثيلي، مراحل سير و سلوك را در سفر تمثيلي سي مرغ به سوي سيمرغ به تصوير مي كشد.  

1 – با توجه به ابيات زير به پرسشها پاسخ دهيد :
مجمعي كردند مرغان جهان / آن چه بودند آشكار او نهان
جمله گفتند اين زمان در روزگار / نيست خالي هيچ شهر از شهريار
چو نبود كاقليم ما را شاه نيست؟ / بيش از اين بي شاه بودن راه نيست
يكدگر را شايد ارياري كنيم / پادشاهي را طلبكاري كنيم
پس همه در جايگاهي آمدند / سربه سرجوياي شاهي آمدند
الف – مصراع اول بيت سوم چه نوع جمله ي پرسشي است ؟ نوع «را» در اين مصراع چيست؟

پرسشي تأكيد است : اقليم ما هم بايد شاه داشته باشد
نوع «را» مالكيت است : --> اقليم ما را شاه نيست : اقليم ما شاه ندارد
 

 ب – آيا «شايد» قيد شك و ترديد است؟

خير به معني شايسته است مي باشد  

پ – كدام واژه ها جناس اند؟

جهان و نهان ، شاه و راه  

  2 – با توجه به بيت زير به پرسشها پاسخ دهيد :
«نه بدوره، نه شكيبايي از او / صد فراوان خلق سودايي از او
الف – معني «سودايي» چيست؟

سودا : خيال ، عشق / سودايي : داده و بيخود  

ب – با توجه به داستان منظور از «او» كيست؟

سيمرغ  

  پ – بيت را معني كنيد.

هدهد مي گويد : نه مي توانيد به او برسيد و نه دوري از او را مي توانيد تحمل كنيد، او كسي است كه دلدادگان بي شمار دارد.  

  3 – با توجه به ابيات زير به پرسشها پاسخ دهيد :
... هد هد به طاووس گفت :
چون به دريا مي تواني راه يافت / سوي يك شبنم چرا بايد شتافت
هر كه داند گفت با خورشيد راز / كي تواند ماند از يك ذره باز
الف - «دريا» با كدام واژه تضاد و تناسب دارد؟

دريا با شبنم تضاد و تناسب دارد  

 ب – طاووس نماد كيست؟

طاووس در منطق الطير نماد كساني است كه در انجام عبادات به اميد فرد يعني رفتن به بهشت دل خوشند.  

  پ – منظور از «دريا» و «شبنم» چيست؟

منظور از «دريا» حق تعالي و منظور از شبنم، «بهشت » است.  

 ت – منظور از «خورشيد» و «ذره» چيست؟

منظور از خورشيد پروردگار متعال و منظور از ذره، بهشت است.  

  ث – دو آرايه ي ادبي در بيت دوم بيايند.

خورشيد و ذره : تضاد
راز و باز ، داند و ماند : جناس
 

 ج – ايا جمله هاي مصراع هاي دوم پرسشي انكاري اند؟

هر دو پرسشي انكاريند  

  4 – با توجه به ابيات زير به پرسشها پاسخ دهيد :
بعد از بنمايدت پيش نظر / معرفت را وادي اي بي پا و سر
چون بتابد آفتاب معرفت / از سپهر اين ره عالي صفت
هر يكي بنياد شود بر قدر خويش / بازيابد در حقيقت صدر خويش
الف – در منطق الطير« معرفت» وادي چندم است ؟ منظور از «معرفت» چيست؟

معرفت وادي سوم است. در وادي معرفت، سالك به مقامي مي رسد كه خداوند را همه جا ناظر بر خود مي بيند و همواره به او توجه دارد.
ب – محل درست ضمير «ت» كجاست؟
ضمير «ت» مضاف اليه واژه «نظر» است.
پ - «معرفت »به چه چيزي مانند شده است؟
معرفت به آفتاب مانند شده است
الف- با توجه به ابيات زير به پرسشها پاسخ دهيد:
جمله گفتند آمديم اين جايگاه / تابود سيمرغ ، ما را پادشاه
ما همه سرگشتگان درگهيم / بي دلان و بي قراران رهيم
مدتي شد تا در اين راه آمديم / از هزاران سي به درگاه آمديم
چون نگه كردند آن سي مرغ زود/ بي شك اين سي مرغ، آن سيمرغ بود
الف – نوع «را» در بيت اول چيست؟

نوع «را» فك اضافه است
ما را پادشاه : پادشاه ما
ب – مفهوم «بي دلان» چيست؟
دلدادگان – عاشقان
پ – جناس زيباي ابيات كدام است؟
سي مرغ و سيمرغ
ت – بيت آخر اشاره به كدام عقيده در عرفان دارد؟
عقيده ي وحدت وجود
ث – حديث معروف «من عرف نفسه، فقد عرفَ ربّه» با كدام بيت متناسب است؟
با بيت آخر


خودآزمايي درس ۲1 – در بيت زير، مقصود از «دريا» و «شبنم » چيست؟
چون به دريا مي تواني راه يافت / سوي يك شبنم چرا بايد شتافت

در يك برداشت، منظور از دريا محبوب حقيقي يعني پروردگار مهربان است و شبنم هر چه غير خداست كه حقير است و ارزش دل بستن ندارد. با توجه به داستان، منظور از شبنم «بهشت» است.
2
- عذرآوري مرغان بيانگر چه مطلبي است ؟
نشان دهنده ي عواملي است كه سبب مي شوند انسانها شايستگي بهترشدن را از دست بدهند. به بيان ديگر عذرهای مرغان هر يك موانعي هستند كه انسان را از سير به سوي كمال باز مي دارند و او را به سكون يا گمراهي مي كشانند.
3
– تمثيل هاي اين داستان را بيابيد و چهار مورد را رمزگشايي كنيد:
سيمرغ : رمز خداوند است. هد هد رمز انسان كامل است
كوه قاف : رمز نزديكي به خداوند است . هم چنين رمزي از سرزمين قلب مؤمن است.
بلبل، نماد انسان هاي عاشق پيشه و هوسران است. كاووس، بط، بازشكاري و جغد هر كدام مفهوم رمزي دارند و قشري از مردم را با ويژگيهاي خاص نشان مي دهند.

[ چهارشنبه هجدهم فروردین 1389 ] [ 19:4 ] [ رحیم پورسعیدی ]

درس بيست و دوم

                                                                      طوطي و بازرگان

    مثنوی معنوی سروده ی مولانا جلال الدين محمد بلخی ( 672 604 ) عارف بزرگ و شاعر توانای ايرانی است اين اثر ارزشمند دريای عظيم و معارف الهی و عرفانی است و مولانا بسياری از داستان های آن را با بهره گيری از شيوه ی تمثيل بيان کرده است.

   داستان (( طوطی و بازرگان )) از جمله ی اين داستان هاست  ودر بر دارنده ی چند مطلب اساسی است. زندگی عاشق موقوف به فنا و نيستی است سخنان نغز عارفانه در کلام و قافيه و صنعت نمی گنجد نادان همواره گرفتار مشکلاتی است که برای خود به  بار می آورد در عرفان حفظ زبان و رعايت خاموشی لازم است جان همچون مرغ است و ...

  در داستان تمثيلی طوطی و بازرگان طوطی نماد (( جان )) پاک و مجرد و قفس نماد ((تن )) است و راه نجان از آن آزادی از قيد و بند و ترک تعلقات است . اين داستان پيش از مولانا در اسرار نامه ی عطار و پس از عطار در تفسير

  ابو الفتوح رازی و تحفه العراقين خاقانی آمده است . با هم خلاصه ای از اين داستان تمثيلی زيبا را می خوانيم .

 

                  سروده مولانا جلال الدين  محمد بلخی (672-604 ه ق ) عارف بزرگ و شاعر توانای ايرانی است.

مثنوی معنوی        اين اثر ارزشمند دريای عظيم معارف الهی و عرفانی است

                          مولانا بسياری از داستان های آن را با بهره گيری از شيوه ی تمثيل بيان کرده است.

 داستان طوطی و بازرگان از جمله اين داستان ها (داستان های تمثيلی) است 

 

                                                                                  

                                                                  1- زندگی عاشق موقوف به فنا و نيستی است

                                                                  2 - سخنان نغز عارفان در کلام و قافيه و صنعت نمی گنجد

محتوا و مطالب اساسی داستان طوطی و ...      3- نادان همواره گرفتار مشکلاتی است که برای خود به بار می  آورد

                                                                 4- در عرفان حفظ زبان و رعايت خاموشی لازم است

                                                                  5- جان همچون مرغ است و ..

 

در داستان تمثيلی طوطی و بازرگان          طوطی: نماد                جان

                                                           قفس: نماد               تن        راه نجات از آن ، آزادی از قيد و بند و ترک تعلقات است.

                        پيش از مولانا: در اسرار نامه عطار آمده است

اين داستان      پس از عطار: در تفسير ابوالفتوح رازی و تحفه العراقين خاقانی آمده است.

 

موقوف : وقف شده   - نغز : خوب ، خوش ، نيکو -   مجرد : پاک ، خالی شده از غير

جلال الدين محمد مولوی ( 672- 604 ه ق )  : از بزرگترين شاعران و عارفان ايرانی است. برهان الدين محقق ترمذی از استادان  او و حسام الدين چلپی و صلاح الدين زر کوب از مريدان و دوستدارانش بوده اند. تحول درونی و انقلاب شگرف زندگی اين عارف دلسوخته ، پس از برخورد با عارفی به نام محمد شمس تبريزی روی داد به طوری که مولانا پس از جدايی از شمس در فراق (دوری ) او زيباترین غزل های پر شور عرفانی را سرود که به غزليات شمس شهرت يافت . مجموعه ی آثار او شامل مثنوی و غزليات شمس ( به نظم ) و فيه ما فيه ، مجالس سبعه و مکاتيب ( به نثر ) است .(   بخش اعلام )

 

                                                     طوطی و بازرگان

                   بود بازرگان و او را طوطی ای                     در قفس محبوس زيبا طوطی ای

قاب : مثنوی / وزن عروضی : فاعلاتن فاعلاتن فاعلن / بحر عروضی : رمل مسدس محذوف

فعل بود از پايان هر دو مصراع به قرينه لفظی حذف شده است

او را طوطی ای بود : حرف " را  "             نشانه ی مالکيت ( او طوطی ای داشت )

محبوس : حبس شده، زندانی / قفس و محبوس : تناسب

طوطی : نماد جان پاک و مجرد /قفس نماد تن

معنی : بازرگانی طوطی داشت و آن طوطی زيبا در قفس زندانی بود.

رديف : طوطی ای  / واژگان قافيه : را و زيبا / حروف اصلی:1 / حروف الحاقی ندارد / قاعده ای 1

 

              چون بازرگان سفر را ساز کرد                      سوی هندستان شدن آغاز کرد

ساز کردن :کنايه از مهيا و آماده کردن / سفر را ساز کرد:- را -            حرف اضافه به معنای " برای" (برای سفر خود را آماده کرد )

معنی : وقتی که بازرگان قصد سفر کرد و رفتن به هندوستان را آغاز کرد.

رديف: کرد/ واژگان قافيه: ساز و آغاز /حروف اصلی ندارد / قاعده ی2

اين بيت با بيت بعدی موقوف المعانی است.

 

               هر غلام و هر کنيزک را ز جود                    گفت بهر تو چه آرم زود گوی

ز جود : از روی بخشش و کرم

غلام : خدمتکار مرد / کنيزک : خدمتکار زن

هر غلام و هر کنيزک را گفت: - را حرف اضافه به معنی به ( به هر غلام و کنيزک گفت)

غلام و کنيزک : تناسب

بهر : برای               [ بهرِ : يک تکواژ*  کسره برای  خود واژه ی (( بهرِ))  است و يک تکواژ مستقل نمی باشد]

جود و زود: جناس ناقص اختلافی/گوی : فعل امر از مصدر گفتن / بگو

معنی: ( بازرگان )به تمام غلام و کنيزان خود گفت: که برايتان چه ارمغانی بياورم ، سريع بگوييد .

واژگان قافيه : جود وزود / حروف اصلی: ود /حروف الحاقی ندارد/ قاعده ی 2

 

         هر يکی از وی مرادی خواست کرد                 جمله را وعده بداد ان نيک مرد

مراد : آرزو ، حاجت

خواست کرد : در خواست کرد ، طلب کرد

جمله را وعده بداد: را حرف اضافه به معنی به

بداد :داد فعل ماضی ساده دستور تاريخی

نيک مرد : ترکيب وصفی  مقلوب ( منظور  بازرگان )

واج آرايی : تکرار صامت "  د "  کرد و مرد: جناس ناقص اختلافی

معنی : هر يک از غلامان و کنيزکان از او چيزی درخواست کرد و او نيز به همه وعده داد.

واژگان قافيه : کرد و مرد/ حروف اصلی ((  َ_  رد )) / حرف الحاقی ندارد/ قاعده ی 2

 

                  گفت طوطی را چه خواهی ارمغان           کارمت از خطه ی هندوستان؟

را : حرف اضافه به معنی "  به "  ( به طوطی گفت )

ارمغان: تحفه ، هديه ، سوغات ، رهاورد                                

 کارمت : که بياورمت         ضمير ت : نقش متممی  ( برای تو بياورم ) 

                                        زمان فعل : مضارع التزامی

خطه :سرزمين ، ناحيه ( اهميت املايی دارد )

هندوستان : نماد ( عا لم معنا )

معنی : بازرگان به طوطی گفت چه هديه ای می خواهی تا برايت از سرزمين هندوستان بياورم.

واژگان قافيه : ارمغان و هندوستان / حروف اصلی : ان / حروف الحاقی ندارد / قاعده ی 2

 

          گفت آن طوطی که: آن جا طوطيان               چون ببينی کن ز حال ما بيان

آن جا : منظور هندوستان

طوطيان ( طوطيان هندوستان ) : نماد رهبر، راهنما و آگاه به اسرار

بيان کن : شرح بده ، تعريف کن / مرجع " ما " : طوطی بازرگان

معنی: طوطی گفت" اگر در هندوستان طوطيانی ديدی برايشان از حال من (که در قفس محبوس هستم ) بگو

واژگان قافيه: طوطيان و بيان/ حروف اصلی: ان / حروف الحاقی ندارد/ قاعده ی 2

 

            کان فلان طوطی که مشتاق شماست                 از قضای آسمان در حبس ماست

کان : که آن

 کان فلان طوطی: گروه اسمي در نقش  " نهادی " ( آن :وابسته ی پيشين = صفت اشاره/ فلان :وابسته ی پيشين= صفت مبهم/ طوطی : هسته )

شما : طوطيان هند

قضا : سرنوشت ،  تقدير( اهميت املايی دارد) غذا : خوراکی  ، خوردنی  / غزا : غزوه ، جنگ

ما و شما: جناس ناقص افزايشی

مرجع ( ما ) : بازرگان/ واج آوايی ، تکرار صامت  "س "   و   "  م  "

معنی : که آن فلان طوطی ای که دوستدار شماست از تقدير روزگار در قفس ما گرفتار است.

رديف : "است " / واژگان قافيه : " شما " و " ما " / حروف اصلی : "ا "  / حروف الحاقی ندارد / قاعده ی 1

 

            بر شما کرد او سلام و داد خواست      وز شما چاره و ره ارشاد خواست

او: طوطی محبوس در قفس

داد : عدل،  انصاف ، (  به معنی " عطا و بخشش " نيز آمده است )

مرجع "شما " : طوطيان هندوستان

ارشاد: راهنمايی

واج آرايی: تکرار مصوت " ا"

معنی: آن طوطی بر شما سلام کرد و از شما ياری و راهنمايی خواست .

رديف : خواست/ واژگان قافيه : داد و ارشاد /حروف اصلی : اد / حروف الحاقی ندارد / قاعده ی 2

 

          گفت می شايد که من در اشتياق               جان دهم اين جا بميرم در فراق ؟

می شايد : شايسته است

فراق : دوری ( اهميت املايی دارد )  [ فراغ : آسايش ]

می شايد که ....  ؟ استفهام انکاری ( شايسته نيست که)

معنی : گفت آيا شايسته است که من در شوق ديدار شما اين جا ( در قفس ) بميرم .

واژگان قافيه : اشتياق و فراق / حروف اصلی : اق / حروف الحاقی ندارد / قاعده ی 2

 

               ياد آريد ای مهان! زين مرغ زار                   يک صبوحی در ميان مرغزار "

مهان : بزرگان ( مه : بزرگ ) ، منظور " طوطيان هند "

مُرغ زار: پرنده ی بدحال و پريشان ( زار : ضعيف ، ناتوان ، درمانده )

صبوحی : شراب بامدادی ، مجاز از " خوشی و شادمانی "

مَرغزار : چمنزار ، سبزه زار

مُرغ زارو مرغزار : جناس ناقص حرکتی

معنی : ( طوطی گفت ) ای بزرگان ( طوطيان ) هنگام خوشی و شادی در چمنزار از اين پرنده ی ضعيف و در مانده نيز يادی کنيد 0 به يادش باشيد )

واژگان قافيه : زار و مرغزار / حروف اصلی : ار / حروف الحاقی ندارد / قاعده ی 2

 

                مرد بازرگان پذيرفت اين پيام                   کاو رساند سوی جنس از وی سلام

کاو : که او /جنس : هم جنس ( منظور  - طوطيان هند - )

 وی : منظور "  طوطی محبوس در قفس "

 مصراع دوم : واج آرايی  ، تکرار صامت " س "

معنی : مرد  بازرگان پذيرفت  که از طوطی برای همجنسا نش ( طوطيان هند ) سلام و پيام ببرد.

واژگان قافيه :پيام و سلام / حروف اصلی : ام / حرف الحاقی ندارد / قاعده ی 2

 

              چون که تا اقصای هند ستان رسيد             در بيابان طوطی چندی بديد

اقصا : دور، دورترين ( اهميت املايی  دارد )

طوطی چندی : " چند "که امروز به عنوان وابسته پيشين به کار می رود ( چند طوطی ) در گذشته وابسته ی پسين نيز بوده است دستور تاريخی

معنی :(بازرگان ) وقتی که به دورترين نقاط هندوستان رسيد در بيابان چند طوطی را مشاهده کرد .

واژگان قافيه : رسيد و بديد / حروف اصلی: يد /حروف الحاقی ندارد / قاعده ی 2

 

                 مرکب استانيد پس آواز داد                  آن سلام و آن امانت باز داد

مرکب :آن چه بر آن سوار شوند اعم از زمينی و دريای، اسب يا هر چيز ديگر

استانيد : متوقف کرد (گذرا شده ی "ايستاد " )

آواز داد : سخن گفت ، بانگ بر آورد ، صدا کرد

امانت: استعاره ای مصرحه از " پيام طوطی"

باز داد : باز گو کرد

واج آرايی : تکرار مصوت " ا "

معنی : اسب خود را متوقف کرد و آن طوطيان را صدا زد و پيغام طوطی خود را به آن ها رسانيد .

رديف : داد / واژگان قافيه :آواز و باز / حروف اصلی : از / حروف الحاقی ندارد / قاعده ی 2

 

                 طوطی ای زان طوطيان لرزيد بس                 اوفتاد و مرد و  بگسستش نفس

بس :  بسيار

                                                          کنايه از " مردن "

                                                          ضمير " ش " نقش مضا ف اليه " برای واژه " نفس "( نفس او )

بگسستش نفس: نفسش گسسته شد

                                                         بعضی از فعل ها که امروز گذرا هستند در گذشته به صورت نا گذر نيز   

                                                          به کار می رفته اند مثل " گسست " 

                                                           (در اين جا ) دستور تاريخی

واج آرايی : تکرار مصوت "   ُ  "    و      "  او "    / مصراع اول: تکرار مصوت " ای "

معنی: يکی از آن طوطيان بسيار بر خود لرزيد بر زمين افتاد و جان داد( مرد )

واژگان قافيه : " بس و نفس " / حروف اصلی : "   َ  س "  /حروف الحاقی ندارد / قاعده ی 2

 

                 شد پشيمان خواجه از گفت خبر              گفت: " رفتم در  هلاک جانور "

خواجه : در  لغت به معنی " شخص بزرگ " منظور " بازرگان "

گفت (مصراع اول ) : سخن ،گفتار (اسم است نه فعل ) / گفت ( مصراع دوم ) : فعل ماضی ساده از مصدر" گفتن" / گفت و گفت جناس تام

هلاک : نابودی ، از بين رفتن

رفتم در هلاک جانور : باعث از بين رفتن اين طوطی شدم ( جانور : طوطی )

معنی : بازرگان از گفتن خبر پشيمان شد و گفت: من باعث مرگ اين طوطی شدم

مفهوم : توصيه به حفظ زبان و رعايت خاموشی

واژگاني: خبر و جانور / حروف اصلی :   َ ر  / حروف الحاقی ندارد / قاعده ی 2

 

             اين مگر خويش است با آن طوطيک؟              اين مگر دو جسم بود و روح يَک ؟

مرجع ضمير اشاره ی "اين " (مصراع اول ): طوطی مرده

خويش : خويشاوند ، فاميل

آن طوطيک : منظور " طوطی محبوس در قفس " ( " ک " : نشانه ی تحبيب و دوست داشتن " )

يک روح در دو جسم : کنايه از " نهايت صميميت و دوستی و نزديکی "

روح و جسم : تناسب

مصراع دوم : آرايه ی " تمثيل"

بيت دارای " استفهام انکاری " است

معنی : مگر اين طوطی با طوطی من خويشاوند بود يا مگر اين دو طوطی مثل يک روح در دو بدن بودند ( با هم بسيار دوست بودند .)

واژگان قافيه : طوطيک ويک / حروف اصلی : -- ک / حروف الحاقی ندارد / قاعده ی 2

 

            اين چرا کردم ؟ چرا دادم پيام ؟            سوختم بيچاره را زان گفت خام

اين / منظور دادن پيام

سوختم : سوزاندم        کنايه از کشتن . نابودی

                                 " سوخت" فعل دو وجهی است که اين جا در وجه گذرا به مفعول به کار رفته است

بيچاره : منظور طوطی مرده

زان : از ان

گفت : سخن گفتار ( مانند دوبيت قبلی اسم است نه فعل )

خام : کنايه از ( نسنجيده . نا بجا )

واج آرايی : تکرار صامت های " چ "  " د " و " م " و تکرار مصوت " ا "

چرا : آرايه تکرار

گفت خام : نوعی حس آميزی

معنی : چرا اين پيام را به اين طوطی رساندم واورا به کلام نسنجيده و نا به جای خود هلاک کردم

مفهوم : تاکيد بر سنجيده گويی و رعايت خاموشی

وازگان قافيه : پيام و خام / حروف اصلی : /م/ حروف الحاقی ندارد / قاعده ی 2

 

         اين زبان چون سنگ وهم آهن وش است                و آنچ بجهد از زبان چون آتش است

سنگ (توضيحات 1 )             مقصود " سنگ آتش زنه " است

زبان : مجاز از " سخن " ( علاقه اليه)

آهن وش : مانند آهن ( وش پسوند شباهت )

آرايه ی تشبيه ( مصراع اول ) : زبان : مشبه / سنگ آتش زنه و آهن : مشبه به / چون : ادات تشبيه

آنچ : آن چه

بجهد: برون بپرد

آن چه بجهد از زبان : منظور " سخن نسنجيده "

آرايه تشبيه ( مصراع دوم ) : آن چه بجهد از زبان ( سخن ) : مشبه / آتش : مشبه به / چون : ادات تشبه

واج آرايی : تکرار صامت " ن "

بيت دارای آرايه " تمثيل " است

معنی: اين زبان مثل سنگ آتش زنه و آهن است و آن چه که از آن خارج می گردد ( سخن نا پخته و نسنجيده) مثل آتش سوزنده و نابود کننده است.

مفهوم : 1- در عرفان حفظ زبان و رعايت خاموشی لازم است 2- سخن نا به جا مثل آتش خطرناک است 3- يادآوری زيان های سخن نا به جا

رديف : است / وازگان قافيه : آهن وش و آتش / حروف اصلی : " ش " / حروف الحاقی ندارد / قاعده ی 2

 

              سنگ و آهن را مزن بر هم گزاف              که ز روی نقل و گاه از روی لاف

سنگ و آهن را بر هم زدن : کنايه از" سخن گفتن "

گزاف : بيهوده / گه : گاه . گاهی . زمانی / نقل : نقل سخن . نقل قول کردن / لاف : خود ستايی

واج آرايی : تکرار صامت " گ "

معنی : گاهی برای نقل سخن و گاهی برای خود ستايی . سخنان بيهوده و بی ارزش نگو

مفهوم همانند بيت قبل

 

            زان که تاريک است و هر سو پنبه زار               در ميان پنبه چون باشد شرار

زان که : از آن که . از آن سبب که . به آن علت که

پنبه زار : جايی که پنبه فراوان کاشته شده باشد يا موجود باشد

چون : چگونه ؟ / شرار: آن چه که از آتش به هوا بپرد. جرقه استعاره ی مصرحه از سخن نا به جا

شرار در ميان پنبه افتادن : کنايه از " نابودی "

مصراع دوم : استفهام انکاری

بيت دارای " تمثيل " است

معنی : زيرا که سخن نابه جا مانند جرقه آتش است در ميان پنبه زار که آن را نابود می کند

مفهوم : زيان های سخن نسنجيده و نابجا

وازگان قافيه : پنبه زار وشرار/ حروف اصلی : ار/ حروف الحاقی ندارد قاعده ی 2

 

                   عالمی را يک سخن ويران کند                  روبهان مرده را شيران کند

يک سخن : منظور " سخن نسنجيده و عجولانه "

روبه : روباه . استعاره از " افراد ترسو" / شير: استعاره از " افراد شجاع و توانمند" / روباه و شير: تناسب و ( دراين بيت ) تضاد

ويران و شيران : جناس ناقص اختلافی

بت دارای " تمثيل است

واج آرايی تکرار صامت " ن "

مصراع دوم : نوعی " پارادوکس " ديده می شود

مصراع اول. تاثير منفی سخن نا بجاو مصراع دوم تاثير مثبت سخن " به جا و درست " را نشان می دهد

معنی: يک سخن نا به جا و عجولانه می تواند دنيايی را نابود کند و در مقابل آن يک سخن درست انسان های ترسو را به شيران شجاع بدل می سازد.

مفهوم : تاثير دو گانه ی منفی و مثبت سخن

ارتباط معنايی دارد با :

          ای زبان هم آتش وهم خرمنی                      چند اين آتش در اين خرمن زنی

رديف : کند / وازگان قافيه : ويران و شيران / حروف اصلی : ان / حروف الحاقی ندارد قاعده ی 2

               کرد بازرگان تجارت را تمام                        باز آمد سوی منزل شاد کام

شاد کام : خوش حال . شاد

معنی : بازرگان تجارت را تمام کرد و خوش حال به سوی خانه باز گشت

وازگان قافيه : تمام و شاد کام / حروف اصلی : ام / حروف الحاقی ندارد قاعده ی 2

               

                    هر غلامی را بياورد ارمغان                    هر کنيزک را ببخشيد او نشان

ارمغان : تحفه و هديه

هر غلامی را بياورد ارمغان : " را " حرف اضافه به معنی " برای " ( برای هر غلامی )

                   فک اضافه ( ارمغان هر غلامی )                       غلام و کنیزک : تناسب

 

هر کنیزک را ببخشيد : "   را"   حرف اضافه به معنی " به " ( به هر کنيزک . نشانی بخشيد )

                                          فک اضافه ( نشان هر کنيزک را بخشيد )

نشان : سهم و نصيب

معنی : هديه ی هر غلام را آورد وبه هر کنيزک سهمش را داد

وازگان قافيه : ارمغان و نشان / حروف اصلی : ان / حروف الحاقی ندارد قاعده ی 2

 

                گفت طوطی : " ارمغان بنده کو ؟                   آن چه ديدی و آن چه گفتی باز گو "

کو : کجاست

گفت گفتنی و بازگو : اشتقاق

کو و گو : برخی از همکاران گرامی اين دو را جناس " می گيرند ؟

معنی : طوطی به بازرگان گفت : هديه ی من کجاست ؟ هر چه را ديدی و گفتی برای من شرح بده .

وازگان قافيه : کو و بازگو / حروف اصلی : و/ حروف الحاقی ندارد قاعده ی 1

              گفت : " نه من خود پشيمانم از آن                    دست خود خايان و انگشتان گزان

نهاد فعل " گفت " : بازرگان ( محذوف است )

خود : نقش "بدل " برای وازه ی " من"

آن: منظور" پيام رساندن"

خاييدن : جويدن(  خايان : در حال جويدن /  گزيدن : جويدن . خاييدن ( گاز گرفتن ) --- / گزان : درحال گزيدن/

دست خود خايان و انگشتان گزان : کنايه از " پشيمان بودن "

دست و انگشتان : تناسب/ واج آرايی . تکرار صامت " ن"

معنی : بازرگان گفت : نه من خود از آن کار ( پيام رساندن ) پشيمانم

وازگان قافيه : آن و گزان/ حروف اصلی : ان / حروف الحاقی ندارد / قاعده ی 2 / تبصره 4

 

                       من چرا پيغام خامی از گزاف                            بردم از بی دانشی و از نشاف ؟

خام : کنايه از " نسنجيده " نا به جا "

پيغام خام : نوعی حس آميزی

از گزاف : از روی بيهودگی

نشاف : ديوانگی ،  بيماری  دماغی

معنی : من چرا اين پيغام نسنجيده را بيهوده و از روی بی دانشی و ديوانگی ( به آن طوطی ) رساندم

وازگان قافيه : گزاف و نشاف / حروف اصلی : اف/ حروف الحاقی ندارد/ قاعده ی 2

 

      گفت : "  ای خواجه پشيمانی ز چيست؟                 چيست آن ،کاين خشم و غم را مقتضی است ؟  "

نهاد فعل گفت : طوطی محبوس در قفس 

مقتضی  : موجب ، باعث (  اهميت املايی دارد )

کاين خشم و غم را مقتضی است : حرف "را" فک اضافه " ( مقتضی اين خشم و غم است)

معنی : طوطی گفت : ای خواجه ( بازرگان ) پشيمانی تو به چه سبب است ؟ چه حادثه ای موجب اين خشم و غم شده است

رديف "است " / وازگان قافيه : " چی " و " مقتضی " / حروف اصلی : " ی " / حروف الحاقی ندارد

 

             گفت : " گفتم ان شکايت های تو                     با گروهی طوطيان همتای تو                                                 

نهاد فعل " گفت " : بازرگان ( محذوف است )

همتا : هم جنس هم نوع  . همانند

واج آرايي  تکرار صامت " ت "

نکته : در واج آرايی ( از نظر واج و صدا ) تفاوتی بين " ت " و "ط " نمی باشد همان طور که بين " س " " ص " و " ث " و ديگر حروف مشابه

معنی : بازرگان گفت : من شکوه و گلايه هايت را با گروهی از طوطيان هم جنس تو در هندوستان در ميان گذاشتم

رديف : تو / وازگان قافيه : شکايت های و همتای / حروف الحاقی : ی / قاعده ی 1 / تبصره 1 و 4

 

                   آن   يکی طوطی زدردت بوی برد                   زهره اش بدريد و لرزيد و بمرد

بوی بردن : کنايه از " فهميدن . مطلع شدن . با خبر گشتن "

زهر: در لغت به معنی کيسه ی صفرا / بدريد : دريده شد ( ترکيد )

زهره دريدن : کنايه از " به شدت ترسيدن . بيهوش شدن از ترس "

واج آرايي : تکرار صامت های " د " و " ر " و مصوت بلند " ای "

معنی : ان طوطی ( که در هندوستان بود ) از درد تو با خبر شد ترسيد و افتاد و جان داد

وازگان قافيه : برد و بمرد / حروف اصلی : " رد " / حروف الحاقی ندارد قاعده ی 2

 

               من پشيمان گشتم اين گفتن چه بود ؟                   ليک چون گفتم پشيمانی چه سود ؟ "                                                                          

ليک : لکن . اما / چون : وقتی که

گفتم و گفتن : اشتقاق / سود و بود : جناس ناقص اختلافی

فعل " دارد " به قرينه ی معنوی از آخر مصراع دوم ( پشيمانی چه سود ) حذف شده است

" اين گفتن چه بود " " پشيمانی چه سود " استفهام انکاری

معنی : من پشيمان شدم که اين پيام دادن به چه سبب بود اما وقتی که سخنی گفته شد ديگر پشيمانی سودی نخواهد داشت

مفهوم : 1- در عرفان حفظ زبان و رعايت خاموشی لازم است 2- نادان همواره گرفتار مشکلاتی است که برای خود به بار می آورد

وازگان قافيه : بود و سود / حروف اصلی : ود/ حروف الحاقی ندارد / قاعده ی 2

 

                  نکته ای کان جست ناگه از زبان                    هم چو تيری دان که جست ان از کمان

جست : بيرون پريد . رهاشد

آرايه ی تشبيه مرکب :

مشبه : نکته ای که از زبان جست / مشبه به : تيری که از کمان پرتاب شد / وجه شبه : بيرون جستن چيزی از چيز ديگر ( رها شدن ناگهانی ) / ادات تشبيه : هم چو

تيرو کمان : تناسب

جناس ناقص افزايشی      کان و کمان

                                       آن و دان

کان و دان : جناس ناقص اختلافی

واج آرايي : تکرار صامت " ن "

بيت دارای آرايه ی " تمثيل " است

معنی : سخنی که به ناگاه از زبان بيرون آيد مثل تيری است که از کمان رها شود

مفهوم : مراقبت از زبان و سخن گفتن

ارتباط معنايی با : نبايد سخن گفت نا ساخته           نشايد بريدن نينداخته          

وازگان قافيه : زبان و کمان / حروف اصلی : ان / حروف الحاقی ندارد / قاعده ی 2

 

                     وانگردد از ره آن تير ای پسر                  بند بايد کرد سيلی را زسر                                       

وانگردد : باز نمی گردد . فعل پيشوندی  و مضارع اخباری

تير : استعاره ی مصرحه از " سخن " / پسر : مجاز از "انسان "

بند : سد . مانع / بند بايد کرد : بايد سد و مانع گذاشت . جلوگيری کرد

سر : سرچشمه

بيت دارای " تمثيل " است

پسر و سر : جناس ناقص افزايشی

سيل و بند : تناسب

واج آرايی : تکرار صامت " ر "

معنی : سخن مانند تيری است که از کمان رها می شود و ديگر بر نمی گردد مانند سيلی است که بايد از سرچشمه جلوی آن را بست و گرفت

مفهوم : 1- در عرفان حفظ زبان و رعايت خاموشی لازم است 2- سفارش به انديشيدن قبل از گفتار

وازگان قافيه : پسر و سر / حروف اصلی : " ر " / حروف الحاقی ندارد / قاعده ی 2

 

              چون گذشت از سر جهانی را گرفت                 گر جهان ويران کند نبود شگفت

سر : سر چشمه

نهاد فعل های " گذشت " " گرفت " و "ويران کند " : سيل

جهان : مجاز از"منطقه و شهر "

آرايه های " اغراق " و " تمثيل "

معنی : (اگر جلوی سيل را از سرچشمه نگيری ) و از سرچشمه بگذرد همه ی جهان را فرا می گيرد و اگر جهان را نابود کند جای شگفتی نيست

مفهوم : ( اشاره به قدرت ويرانگری سخنان نا به جا ( نسنجيده )

وازگان قافيه : گرفت و شگفت / حروف اصلی : " / فت " / حروف الحاقی ندارد / قاعده ی 2

 

             چون شنيد ان مرغ کان طوطی چه کرد               پس بلرزيد اوفتاد و گشت سرد

آن مرغ : منظور " طوطی محبوس در قفس "

آن طوطی : منظور " طوطی هندوستان " / مرغ وطوطی : تناسب

سرد گشتن : کنايه از " مردن "

کرد و سرد :جناس ناقص اختلافی

معنی : وقتی که طوطی بازرگان شنيد که آن طوطی در هندوستان چه کرده است بر خود لرزيد و افتاد و جان داد

وازگان قافيه : کرد و سرد / حروف اصلی : " رد " / حروف الحاقی ندارد قاعده ی 2

 

                چون بدين رنگ و بدين حا لش بديد             خواجه بر جست و گريبان را دريد                                                      

رنگ : مجاز از " وضعيت . حالت "

ضمير " ش " ( حالش )            نقش     ---    مفعول ( او را بدين حال بديد )

                                                 مرجع ---   طوطی محبوس در قفس

نهاد جملات اين بيت : خواجه ( بازرگان )

بدين و بديد : جناس ناقص اختلافی

برجست : برخاست . ايستاد . پريد

گريبان : يقه

واج آرايی : تکرار صامت های " ب " و " د " و مصوت بلند " ای "

گريبان دريدن : کنايه از " عزاداری و سوگواری " " ابراز ناراحتی و اندوه و بی قراری "

معنی : وقتی که بازرگان طوطی را به اين رنگ وحال ديد برخاست و از غم و اندوه فراوان گريبان خود را پاره کرد

وازگان قافيه : بديد ودريد / حروف اصلی : يد / حروف الحاقی ندارد قاعده ی 2

 

                گفت : " ای طوطی خوب خوش حنين                  اين چه بودت ؟ اين چرا گشتی چنن ؟                                                                          

حنين: ناله ی شوق و فرياد عاشقانه ( اهميت املايی دارد )

خوش حنين : خوش آواز / اين : اين حالت

واج آرايي : تکرار مصوت بلند " ای " و صامت " ت " و ( مصراع دوم ) تکرار صامت " چ "

اين چرا گشتی چنين : چرا اين چنين گشتی ؟

معنی : ( بازرگان ) گفت : ای طوطی خوب خوش آوازمن اين چه حالتی بود ؟ چرا اين چنين گشتی ؟

وازگان قافيه : خوش حنين و چنين / حروف اصلی : ين/ حروف الحاقی ندارد قاعده ی 2

 

                ای دريغا مرغ خوش آواز من                       ای دريغا همدم و همراز من                                                

دريغا : افسوس  ، اه ( شبه جمله )

همدم : دوست . همراه . مونس / ای دريغا : آرايه ی " تکرار "

واج آرايي : تکرار صامت " م "

معنی : افسوس . ای پرنده ی خوش آواز من و ای همدم و مو نس من

رديف : من / وازگان قافيه : خوش آواز و همراز / حروف الحاقی ندارد / قاعده ی 2

 

              طوطی من مرغ زير کسار من                       ترجمان فکرت و اسرار من

زيرکسار : با هوش ، دانا ، هوشيار / ترجمان : مترجم ، بيانگر

فکرت : انديشه ،  فکر

من: آرايه ی تکرار

واج آرايی : تکرار مصوت " ِ  " و صامت " ر"

معنی : (آه ) ای طوطی من ،ای پرنده باهوش و زيرک و ای بيانگر افکار و اسرار من.

رديف : من / واژگان قافيه : زيرکسار و اسرار / حروف اصلی : ار / حروف الحاقی ندارد / قاعده ی 2

           برای مشاهده بقیه درس لطفاْ ادامه مطلب را کلیک کنید


ادامه مطلب
[ چهارشنبه هجدهم فروردین 1389 ] [ 19:1 ] [ رحیم پورسعیدی ]

      درس بيست و سوم

                                                         زاهد و پادشاه و.....

 

     درآثار  متقدمان گاه به حکايتهای کوتاهی برمی خوريم که در آن ها پليديها و عيوب طبقات مختلف

جامعه با ظرافت واستادی بزرگ نمايی و نقد و داوری شده است از ميان اين اثار لطيفه هايی چند از

گلستان سعدی لطايف عبيد زاکانی بهارستان جامی ولطايف الطوايف فخرالدين علی صفی رابرگزيده

ايم که با هم می خوانيم

..................... نکات مهم  .................                                         

بهارستان   اثر جامی

لطايف الطوايف    فخرالدين علی صفی

جامی : نورالدين عبدالرحمان جامی از شاعران و نويسندگان قرن نهم ه ق است

آثار وی عبارتند از : ديوان کامل اشعار مثنوی هفت اورنگ ( به نظم ) و کتاب بهارستان و نفحات الا نس ( به نثر

صفی فخرالدين علی : از مولفان و شاعران معروف قرن نهم است کتاب " لطايف الطوايف " و " انيس العارفين " از اوست.

تاليفات ومنظومه ی " محمود و اياز " از سروده های اوست ( بخش اعلام )

 

                   زاهد و پادشاه

محتوا : حکاياتی اجتماعی که در ان عيوب طبقات مختلف جامعه به طنز بيان شده است

 

    زاهدی مهمان پادشاهی بود چون بنشستند کمتر از آن خورد که ارادت او بود چون به نماز برخاستند بيشتر از آن کرد که عادت او تا  ظن صلاح در حق او زيادت کنند.

زاهد : پارسا پرهيزگار متقی ( با تقوا )

چون بنشستند : وقتی ( برای غذا خوردن بر سر سفره ) نشستند

ارادت : ميل خواسته

به نماز برخاستند : شروع کردند به نماز خواندن

ظن : گمان ( اهميت املايی دارد ) / صلاح : راستی و درستی ( اهميت املايی دارد )

زيادت کنند : زياد شود بيشترگردد

تاظن صلاح در حق او زيادت کنند: (توضيحات 1)  تا صلاحيت و پارسايی او نزد سلطان بيشتر جلوه کند

بنشستند و برخاستند : سجع متوازی وتضاد

خورد وکرد : سجع متوازی

ارادت و عادت : سجع مطرف

فعل " بود " از آخر جمله ی " عادت او " به قرينه ی لفظی حذف شده است

   معنی : شخص پرهيزگاری مهمان پادشاهی بود وقتی برای خوردن غذا سر سفره نشستند کمتر از آن خورد که ميل داشت و وقتی به نماز ايستاد بيشتر از آن انجام داد که عادت او بود تا صلاحيت و پارسايی او نزد سلطان بيشتر جلوه کند

 

            ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی                       کاين ره که تو می روی به ترکستان است

ترسم : يقين دارم ، مطمئن هستم.

نرسی : نمی رسی ( فعل مضارع اخباری منفي

کعبه : مجاز از   " هدف ، مقصود"

اعرابی : عرب بيابان نشين

کاين : که اين

ره : راه ، جادّه

ترکستان: در( اين جا  ) منظور بيراهه ( مخالف کعبه = هدف ، مقصود )

مصراع دوم : کنايه از " به مقصود نرسيدن ، به بيراهه رفتن "

بيت دارای تمثيل است.

کعبه و ترکستان : ( در اين جا ) نوعی تضاد

معنی : ای عرب باديه نشين يقين دارم که به کعبه نخواهی رسيد زيرا راهی که تو در پيش گرفته ای به ترکستان ختم می شود .( به بيراهه می روی )

مفهوم : تاکيد بر انتخاب صحيح

وزن عروضی : مفعول مفاعلن مفاعيلن فع   / بحر عروضی : هزج مثمّن اخرب مقبوض

    چون به مقام خويش باز آمد ، سفره خواست تا تناولی کند .پسری داشت صاحب فراست . گفت : " ای پدر، باری به دعوت سلطان در طعام نخوردی ؟" گفت : " در نظر ايشان چيزی نخوردم که به کار آيد ."                                     

                                                                                                                                (گلستان سعدی )

مقام : جايگاه ، محل اقامت ، خانه / سفره : مجاز از "غذا "

تناول کردن : غذا خوردن ، تناول در لغت به معنی نواله ( لقمه ) کردن غذاست

صاحب فراست : باهوش (فراست : هوشياری ، زيرکی ) ** اهميت املايي دارد **

باری: (در اين جا ) مگر ، آيا ؟

دعوت : مهمانی

 به دعوت سلطان در : دو حرف اضافه برای يک متمم ( در مهمانی سلطان )           دستور تاريخی

در نظر ايشان : پيش (نزد ) ايشان / مرجع ايشان : پادشاه

به کار آيد : کنايه از " به درد بخورد ، قابل استفاده باشد "

نماز را قضا کن: نماز را دوباره بخوان( اهميت املايي دارد )

      معنی : وقتی که به خانه ی خويش باز گشت غذايي طلبيد تا بخورد ( اين شخص ) پسری باهوش داشت. به پدر گفت : ای پدر مگر در ميهماني سلطان غذا نخوردی؟ گفت : در برابر آن ها چيزی نخوردم تا ( روزی) به درد من بخورد. پسر گفت : نماز را هم قضا کن زيرا نمازی که تو خواندی نيز کارساز نخواهد بود ( از نظر خداوند عبادتی نکرده ای که به درد تو بخورد )

مفهوم حکايت : نکوهش رياکاری و تظاهر

 

               خلعت خاص !

 

    از بهر روز عيد ، سلطان محمود خلعت هر کس تعيين مي کرد. چون به تلخک رسيد فرمود که پالايي بياوريد و بدو بدهيد چنان کردند . چون مردم خلعت پوشيدند: تلخک آن پالان در دوش گرفت و به مجلس سلطان آمد. گفت: " ای بزرگان عنايت سلطان در حق من بنده از اين جا معلوم کنيد که شما همه را خلعت از خزانه فرمود دادن و جامه ی خاص از تن خود برکند و در من پوشانيد!"

از بهر: برای (حرف اضافه )

 خلعت : لباسی که بزرگی به کسی هديه دهد

 هر شخص مسخره را گويند، جوحی،جحی   

تلخک : ( = طلخک ، دلقک )    اصل اين عنوان ماخوذ از نام شخص بذله گو و شيرين کاری است به نام طلخک که معاصر محمود غزنوی بوده است کلمه دلقک نيز محرّف همين کلمه است.       ( بخش اعلام )                                             

پالان : پوشاکی ضخيم که بر پشت حيوانات بارکش مي گذارند

بنده : نقش " بدل " برای واژه ی "من " / معلوم کنيد: بدانيد ، بفهميد  / همه : نقش " بدل" برای واژه ی     " شما"

خزانه : محل اموال مملکتی

فرمود دادن : دستور داد که بدهند

جامه ی خاص : لباس ويژه

برکند : در آورد/ پوشانيد: گذرا شده ی   فعل " پوشيد"

     معنی : برای روز عيد سلطان محمود لباس هر کس را تعيين می کرد . وقتي به دلقک رسيد دستور داد که پالانی بياوريد و به او بدهيد و آن کار را انجام دادند. وقتی مردم لباسهای خود را پوشيدند دلقک آن پالان را بر دوش گرفت و به مجلس سلطان آمد و گفت : ای بزرگان عنايت و توجه سلطان را در حق من از اين جا متوجه شويد که دستور داد جامه ی همه ی شما را از خزانه بدهند و لباس مخصوص از تن خود در آورد و به من پوشانيد.

مفهوم حکايت : انتقاد از رفتار و سخن نا به جا ، کودنی و حماقت

 

                   دوستان شيطان  !

   شيطان را پرسيدند که :کدام طايفه را دوست داری؟ گفت :" دلالان را " گفتند " چرا "؟ گفت: "از بهر آن که من به سخن دروغ از ايشان خرسند بودم، ايشان سوگند دروغ نيز بدان افزودند "

شيطان را پرسيدند: " را" حرف اضافه به معنی " از "( از شيطان پرسيدند )

طايفه : گروه ،قوم ، طبقه ،صنف  / دلّال : واسطه ( ميانجی )بين خريدار و فروشنده

فعل " دوست دارم" از آخر جمله " دلالان را " به قرينه لفظی حذف شده است

   معنی حکايت :از شيطان پرسيدند که کدام گروه (صنف )را دوست داری؟ پاسخ داد" دلالان را" گفتند چرا؟ جواب گفت : به آن خاطر که من از دروغ گويی آنان خرسند و راضی بودم .( دروغ گويي آنان برای من ( شيطان )کافی بود .) آن ها قسم دروغ نيز به آن اضافه نمودند .

مفهوم حکايت : نکوهش دلالي ، دروغگويي و سوگند دروغين

 

                   شمار عاقلان !

 

    بهلول را گفتند: " ديوانگان بصره را بشمار."  گفت: " از حيّز شمار بيرون است "اگرگوييد ، عاقلان را بشمارم که معدودی چند بيش نيستند. "                                                 (عبيد زاکانی )                                                                           

   بهلول : ( مرد خنده رو و نيکوکار )نام فردی فقيه و نکته گوی که در زمان هارون الرشيد و در آخر خود را به ديوانگی زده و سخنان شيرين و کارهای خنده دار اما عبرت آموز از او نقل کرده اند.

بهلول را گفتند: "را" حرف اضافه به معنی " به " ( به بهلول گفتند )

حيّز : جا و مکان، از حيز شمار بيرون بودن : کنايه از " بی شمار و فراوان بودن " (اهميت املايي دارد )

اگر گوييد : اگر صلاح مي دانيد، اگر فرمان دهيد

معدود : اندک

معدودی چند : دستور تاريخی(" چند " که امروزه به عنوان وابسته ی پيشين مبهم به کار می رود ، در گذشته وابسته ی پسين مبهم نيز بوده است )

  معنی : به بهلول گفتند : " ديوانگان بصره را بشمار" گفت : بی شمار و فراوان هستند . اگر فرمان دهيد، عاقلان را بشمارم که تعداد اندکی بيشتر نيستند.

مفهوم حکايت : ازدياد نادانان و کم عقلان

ارتباط مفهومی دارد با :

" گفت : بايد حد زند هشيار مردم مست را           گفت : هشياری بيار ، اين جا کسی هشيار نيست "

                                                                                             ( پروين اعتصامی )

                                                               عسل قاتل  !

   " جوحی" در کودکی چند روز مزدور خياطی بود. روزی استادش کاسه عسل به دکان برد. خواست که به کاری رود . جوحی را گفت : " در اين کاسه زهر است . زنهار تا نخوری که هلاک شوی ." گفت : " مرا با آن چه کار است ؟ "چون استاد برفت ، جوحی وصله ی جامه ای به صرّاف داد و پاره ای نان فزونی بستد و با آن عسل تمام بخورد. استاد باز آمد، وصله طلبيد. جوحی گفت : " مرا مزن تا راست بگويم، حال آن که متغافل شدم طرّار وصله ربود . من ترسيدم که تو بيايي و مرا بزني گفتم " زهر بخورم تا تو را باز آيي من مرده باشم . آن زهر که در کاسه بود تمام بخوردم و هنوز زنده ام باقی تو دانی ! "

جوحی ( جحی = جحا ) از احمق نمايان معروف که در ادبيات عرب مثل حماقت گرديده و حکايت هايي از وی نقل شده است  - ( بخش اعلام )

مزدور : مزد بگير ، شاگرد ، کارگر

به کاری رود : برای انجام کاری برود

جوحی را گفت : به جوحی گفت  ( "را"  حرف اضافه به معنی " به" )

زنهار تا نخوری : مبادا بخوری مراقب باش نخوری

 

مرا با آن چه کار است، استفهام انکاری.

حرف "را " نشانه ی " مالکيت " ( من با آن چه کا دارم ؟) مرجع " آن" : عسل

وصله ی جامه : تکه ی پارچه و لباس

صراف : کسی که پول را نقد و مبادله کند، دلال (اهميت املايي دارد)

پاره ای نان فزونی بستد : تکه ای نان بيشتر گرفت

حال آن که : به محض آن که ، درست زمانی که

غافل : بی خبر ، فراموشکار غفلت کننده

طرار : دزد

     معنی : جوحی در کودکی چند روزی شاگرد خياطی بود روزی استادش کاسه ای عسل به دکان برد و خواست تا برای انجام کاری بيرون رود به جوحی گفت :" در اين کاسه زهر است . مبادا بخوری که مي ميری." جوحی گفت :" من با آن کاری ندارم ." وقتی استاد رفت جوحی تکه پارچه ای به دلال داد و تکه نانی زياد تر از او گرفت و با آن عسل را کامل خورد. استاد باز آمد و تکه ی پارچه را خواست .جوحی گفت : مرا نزن تا راست بگويم .به محض اين که غافل شدم دزد تکه ی پارچه را دزديد و من ترسيدم که تو بيايي و مرا  بزنی گفتم زهر بخورم تا موقعي که تو باز گردی من مرده باشم آن زهر را که در کاسه بود کامل خوردم ولی هنوز زنده ام بقيه اش را تو می دانی.

مفهوم : نکوهش دروغگويي و طمعکاری

 

                                                                    شرمساری

   طبيبی را ديدند که هر گاه به گورستان رسيدی ردا بر سر کشيدی. از سبب آن سوال کردند . گفت : " از مردگان اين گورستان شرم می دارم، زيرا بر هر که می گذرم ، شربت من خورده است و در  هر که می نگرم ، از شربت من مرده است "

طبيب : پزشک/ ردا : جامه ای که روی جامه های ديگر پوشند ، جبه ، بالا پوش

 رسيدی و کشيدی : فعل ماضی استمراری               دستور تاريخي

آن : آن کار  ، آن حرکت

 

                               رسيدی و کشيدی

  سجع متوازی:        می گذرم و می نگرم

                                 مرده و خورده

 

بر هر که می گذرم شربت من خورده است و در هر که می نگرم از شربت من مرده است : آرايه ی" ترصيع" ( با کمی چشم پوشی )

 

                                                      در انتظار جنازه

    جمعی ظرفا به در خانه ی بخيلی رفتند تا از او چيزی اخذ کنند . خواجه از آمدن ايشان خبر يافت. غلام را گفت : " بيرون رو و اين جماعت را بگوی که خواجه ي من دوش وفات يافته است. معذور داريد." غلام بيرون آمد و پيغام رسانيد. ظرفا گفتند:" خواجه ولي نعمت ما بود و در ذمّت ما حقوق بسيار دارد انتظار جنازه او مي بريم تا بيرون آرند و بر او نماز گزاريم و به خاک بسپاريم "

ظرفا : جمع" ظريف "    اشخاص بذله گو و نکته سنج

بخيل : خسيس/ اخذ کنند : بگيرند

غلام را: به غلام

خواجه من : سرورمن ، بزرگ من ( منظور  شخص بخيل )

دوش : ديشب ، شب گذشته

ولي نعمت : نعمت دهنده ، سرور ، صاحب اختيار

ذمّت و ذمّه : حق و تعهد ( اهميت املايي دارد )

در ذمّت ما حقوق بسيار دارد : معادل " برگردن ما حق زيادی دارد "

نماز گزاريم : اهميت املايي دارد .

    معنی: جمعی از افراد بذله گو و شوخ طبع به در خانه ی شخص بخيلي رفتند تا از او چيزی بگيرند خواجه ( بخيل ) از آمدن ايشان آگاهي يافت . به غلام خود گفت : " بيرون برو و به اين جماعت بگو که سرور من ديشب فوت کرده است . عذر ما را بپذيريد "غلام بيرون آمد و پيغام رسانيد آن ها گفتند : خواجه ولي نعمت ما بود و بر گردن ما حق بسيار دارد .منتظر جنازه ی او می مانيم تا بيرون بياورند و بر آن نماز بگزاريم و به خاک بسپاريم .

مفهوم حکايت : نکوهش بخيلي و خسيسی

 

    يکی از قصايد اجتماعي و انتقادی موثر در تاريخ شعر وشاعری ايران، قصيده ی زير از سيف فرغانی شاعر و منتقد اجتماعی قرن هفتم است سيف در این شعر ضمن اين که طبقه ی مرفه و حاکم عصر خويش را نقد می کند ناپايداری ايام خوش آن را با تعبيرات گوناگون هشدار می دهد.

يکی از قصايد اجتماعی و انتقادی موثر در تاريخ شعر و شاعری ايران  قصيده ی " بيداد ظالمان " از سيف فرغانی

سيف فرغانی: شاعر و منتقد اجتماعی قرن هفتم

سيف در اين شعر ضمن اين که طبقه ی مرفه و حاکم عصر خويش را نقد مي کند ناپايداری ايام خوش آنان را با تعبيرات گوناگون هشدار مي دهد

سيف الدين محمدسيف فرغاني : ازشاعران قرن هشتم که سبک شعری اش به شيوه ی سخنوران خراسان نزديک است از وی ديوان شعری به يادگار مانده است ( بخش اعلام )

 

    نکته :  سيف فرغانی از شاعران قرن هفتم ( دقيقا در نيمه ی اول قرن هفتم زاده شده است ) می باشد بنابراين مولفان محترم کتاب درسی به اشتباه( در اعلام ) اين شاعر را از شاعران قرن هشتم دانسته اند.

         ------ نکته ی کنکوری : تاريخ ادبيات 2 --------

سيف فرغانی

1-           سيف هر چند تقريبا با مولانا هم زمان وبه قونيه نزديک بوده است با وی ملاقات و مراوده ای نداشته اما در عوض با ارادتی تمام سعدی شيرازی را ستايش کرده و با او مکاتبه داشته است

2-           اشعار ديوان اوبيشتر در استقبال از سخنوران نامی چون رودکی ، انوری ، خاقانی، سنايي ، عطار و کمال اصفهانی گفته شده است .

3- غزل های سيف بيشتر در جواب سعدی شيرازی است.

4- او بيشتر متمايل به غزل سرايي است  با اين حال از قالب قصيده برای بيان انتقاد های کوبنده و طرح ديدگاههای اجتماعي و اخلاقي خويش سود برده است. بي آن که خود را در اصطبل ثنا خوانی گرفتار کند.

5- او به امامان شيعه از جمله  امام حسين (ع ) علاقه ی خاصي داشته و اشعاري در رثای شهيدان کربلا سروده است.

 

 

 

                                                                  بيداد ظالمان

قالب : قصيده / وزن عروضی : مفعول فاعلات مفاعيل فاعلن/ بحر عروضی : مضارع مثمّن اخرب مکفوف محذوف

مخاطب قصيده : طبقه ی مرفه و حاکم عصر شاعر ( سيف فرغانی )

محتوا : 1- نقد طبقه ی مرفه و حاکم عصر شاعر

           2- نا پايداری ايام خوش آنان

 

                  هم مرگ بر جهان شما  نيز بگذرد                 هم رونق زمان شما نيز بگذرد .

جهان : مجاز از " وجود و زندگی "

مرجع: " شما " طبقه ی حاکم و مرفه جامعه

 رونق : فروغ ، زيبايي ، درخشش ، شکوه / زمان : زمانه ، دوران

واژه های " شما نيز بگذرد " آ رايه ی تکرار  

معنی : در نهايت ، مرگ نيز به سراغ شما خواهد آمد و رونق و شکوه دوران شما نيز روزي به پايان خواهد رسيد.

مفهوم : تاکيد بر " گذرا بودن روزگار انسان های مرفه و بی درد جامعه "

 

          وين بوم محنت از پی آن تا کند خراب                 بر دولت آشتيان شما نيز بگذرد

بوم : جغد

بوم : نماد " نحسی ، نا مبارکی ، شومی "

محنت : غم و سختی و رنج

بوم محنت : اضافه ی تشبيهي ( محنت : مشبه / بوم : مشبه به )

از پی آن : برای آن ، به خاطر آن

دولت : خوش بختی ، اقبال

بوم محنت بر آشيان کسی گذشتن : کنايه از " نابودی قدرت و اعتبار " " از بين بردن خوشبختي

                                          ترکيب اضافی مقلوب " آشيانه ی خوشبختي

             دولت آشيان        

                                          نوعی تشبيه (" مشبه: دولت ( اقبال ) / مشبه به : آشيان )

 

معني:  محنت و سختی ، جغد شوم ويرانگری است که به ما بسنده نمي کند شما را نيز خانه خراب خواهد کرد

 

                      باد خزان نکبت ايام ناگهان                   بر باغ و بوستان شما نيز بگذرد

خزان : پاييز / نکبت : بدبختی ، رنج ، سختی ، مصيبت

باد خزان نکبت ايام : اضافه ی تشبيهی ( مشبه : نکبت ايام ( بدبختی های روزگار )/ مشبه به: باد خزان )

باغ و بوستان : استعاره ی مصرحه از " قدرت و شکوه و خوشی زندگی

باد خزان و باغ بوستان : تناسب

واج آرايي ، تکرار  مصوت - ( در مصراع اول ) و صامت های " ب " ، "ن"  و مصوت "ا"

باد خزان  بر باغ وزيدن : کنايه از ويرانی و نابودي خوشي ها و لذات

معنی:  بدبختي های روزگار که مثل باد پاييز ويرانگر است ناگهان بر باغ و بوستان شما نيز خواهد گذشت ( قدرت و شکوه و خوشي های شما نابود خواهد شد)

مفهوم : سختی ها و ناملايمات زندگي برای تمامی اقشار جامعه است

               آب اجل که هست گلوگير خاص و عام            برحلق و بر دهان شما نيز بگذرد

اجل : مرگ (اهميت املايي دارد )

آب اجل:  اضافه ی تشبيهي ( اجل : مشبه/ آب مشبه به )

گلوگير : کنايه از " نابود کننده ، خفه کننده، کشنده ، آزار دهنده " صفت فاعلي مرکب مرخّم

خاص و عام : آرايه ی تضاد ، مجاز از " همه ی مردم ، همه ی جانداران "

گلو ، حلق ، دهان : تناسب

آب اجل بر حلق کسي گذشتن : کنايه از" مرگ و نابوي"

بيت تلميح دارد به آيه ی " کلّ نفس ذائقه الموت " هر نفسی طعم مرگ را ميچشد            ( خود آزمايي

بيت دارای تمثيل است.

معني : مرگ که نابودکننده خاص و عام است روزی شما را نيز نابود خواهد کرد.

مفهوم : مرگ فراگير است برای همه ی موجودات

 

           چون داد عاقلان به جهان در، بقا نکرد                 بيداد ظالمان شما نيز بگذرد

داد : عدل و انصاف

به جهان در: دو حرف اضافه برای يک متمم          دستور تاريخي

بقا نکرد:  باقي نماند / بيداد : ظلم و ستم

 تضاد :  داد و بيداد    ـ      عادلان و ظالمان       

واج آرايي ، تکرار مصوّت "ا" و صامت هاي " د"   و "ن "

معني:  وقتی که عدل و انصاف  انسان هاي عادل در جهان باقي نمی ماند ظلم و ستم ظالمان نيزيقيناً از بين رفتنی است.

مفهوم : عدل و ظلم ( در اين جهان ) هر دو زوال پذير است

ارتباط معنايي دارد با:

1- ما بارگه داديم اين رفت ستم با ما               بر قصر ستم کاران تا خود چه رسد خذلان       (خاقانی )

2- نماند همی نيک و بد پايدار

 

          در مملکت چو غرّش شيران گذشت و رفت           

                          اين عوعو سگان شما نيز بگذرد

مملکت : مي تواند مجاز از " دنيا " باشد/غرّش : بانگ ، فرياد ، خروش

شيران : استعاره ی مصرحه از " شجاعان و قدرتمندان"

عوعو: وق وق، " نام آوا" که بيانگر صدای سگ است. استعاره از : قدرت های ظاهری "

سگان :استعاره ی مصرّحه از " افراد پست فرو مايه و ظالم "

غرش و عو عو /سگان و شيران: در مفهوم تضاد به کار رفته است / کذشت و بگذرد : اشتقاق

معنی: وقتي که بانگ و خروش انسان های شجاع گذشت و رفت  اين صدای گوش خراش شما انسان های پست نيز يقينا رفتنی است.

مفهوم : زوال پذيری شکوه و قدرت ظاهری انسان هاي پست و فرو مايه

ارتباط معنايي دارد با بيت قبل.

 

           بادی که در زمانه بسي شمع ها بکشت          

                           هم بر چراغدان شما نيز بگذرد

باد : استعاره ی مصرّحه از " مرگ "/ شمع : استعاره ی مصرّحه از " وجود انسان ها "

چراغدان : استعاره ی مصرحه از " زندگی و قدرت ( طبقه مرفه و حاکم )"

شمع و چراغدان : تناسب

باد : تشخيص ( به خاطر " کشتن " )/ باد بر شمع و چراغدان وزيدن : کنايه از " مرگ و نابودي"

معنی : مرگ هم چو بادی است که شمع وجود انسان ها را خاموشی می کند اين باد اجل شما را نيز نابود خواهد کرد

مانند بيت چهارم تلميح دارد به ايه ی " کل نفس ذائقه الموت "

ارتباط معنايی دارد با :

آب اجل که هست گلوگير خاص و عام                         بر حلق و بر دهان شما نيز بگذرد

 

     زين کاروان سراي بسي کاروان گذشت            

                         ناچار کاروان شما نيز بگذرد

کاروان سرا : استعاره ی مصرحه از " دنيا " / کاروان سرا و کاروان : تناسب و تکرار

کاروان       مصراع اول ) استعاره ی مصرحه از " مردم انسان ها "

               مصراع دوم ) استعاره ی مصرحه از " عمر زندگي حکومت و قدرت "

واج آرايی : تکرار مصوت بلند " ا "

معنی : انسان های زيادی به کاروان سرای دنيا آمده اند و رفته اند شما نيز ناگزير از اين دنيا خواهيد رفت

مفهوم : انسان ها همگی فانی هستند

 

   ای مفتخر به طالع مسعود خويشتن                            تاثير اختران شما نيز بگذرد

مفتخر : افتخار کننده مغرور بالنده / طالع : بخت اقبال شانس / مسعود : فرخنده نيکو با سعادت سعادتمند

اختران: ستارگان / تاثير اختران شما نيز بگذرد: کنايه از اين که بخت نيک شما نيز به پايان خواهد رسيد

طالع و اختران : تناسب

واج آرايي : تکرار مصوت" - " و صامت " ت "              ( در واج آرايي" واج های هم صدا يکی محسوب مي شوند ) ت= ط)

اشاره و تلميح دارد به اعتقاد قدما که ستارگان را در تعيين سرنوشت انسان ها دخيل می دانستند

معني: ای کسي که به بخت نيک خود افتخار ميکنی اين بخت و اقبال فرخنده ی شما نيز به  پايان خواهيد رسيد.

 

               این نوبت از کسان به شما ناکسان رسيد             نوبت زناکسان شما نيز بگذرد

نوبت : وقت ، دفعه

کسان : انسان های لايق و صالح / ناکسان : انسان های نالايق و نا اهل          آرايه ی تضاد

ناکسان و نوبت : آرايه ی تکرار / واج آرايي ، تکرار صامت " ن"

معني : اين نوبت قدرتمندي از انسان هاي لايق به شما نا لايقان رسيده است ، اين قدرت و شوکت نيز از دست شما خواهد رفت.

مفهوم : قدرت فنا ناپذير و نا پايدار است

ارتباط معنايي دارد با :

هر که آمد عمارتي نو ساخت            رفت و منزل به ديگری پرداخت                     سعدی

وان دگر پخت همچنان هوسی           وين عمارت به سر نبرد کسي

 

         بر تير جورتان ز تحمل سپر کنيم      

                      تا سختي کمان شما نيز بگذرد

جور : ظلم و ستم

تير جور : اضافه ی تشبيهي (جور : مشبه / تير : مشبه به )

زتحمل سپر کنيم : تشبيه ( تحمل :مشبه/ سپر : مشبه به

کمان : مجاز از " قدرت ،سلطه ، زور و ستم " ( علاقه ی کليه )

سختی کمان : قدرت و سلطه فراوان

تير و سپر و کمان: تناسب

معني : با سپر صبر و تحمل در برابر ستم و ظلم تير مانند شما ( حاکمان ) استقامت ميکنيم تا اينکه

 دوره ی سلطه و قدرت شما نيز به پايان برسد.

 

                آبی است ايستاده در اين خانه مال و جاه           اين آب ناروان شما نيز بگذرد .

ايستاده : راکد ، ناروان

خانه : استعاره ی مصرحه از دنيا

جاه : شکوه ، مقام و منزلت

آرايه ی تشبيه ( مصراع اول ) : مال و جاه : مشبه / آبي ايستاده: مشبه به

ناروان : راکد، ايستاده ، ساکن

 ايستاده (= ناروان ) و بگذرد : نوعي تضاد

آب ناروان : استعاره ی مصرّحه از " مال و جاه "

گذشتن آب : کنايه از " نابودی و گذرا بودن "

معني : مال و جاه و ثروت اين دنيايي همانند آبي راکد و ساکن است اين آب راکد ( مال و ثروت ) شما نيز گذر خواهد کرد و نابود خواهد شد.

 

         ای تو رمه سپرده به چوپان گرگ طبع                     اين گرگي شبان شما نيز بگذرد

تو:  منظور انسان های پستي که حاکمان ستمگر را روی کار آورده اند

رمه : گله استعاره ی مصرحه از " مردم "   " توده مردم "

چوپان : استعاره ی مصرّحه از " عاملان ظالم حکومت "

گرگ طبع : گرگ صفت ، درنده خو

چوپان گرگ طبع : نوعي تشبيه دارد ( مشبه :طبع چوپان / مشبه به : طبع گرگ / وجه شبه : درندگی و از بين بردن مردم )

گرگی : استعاره ی مصرحه از" ظلم و ستم  "    " رفتار ظالمانه "

شبان : چوپان ، استعاره ی مصرّحه از " حاکمان ظالم "

گرگ و رمه و چوپان و شبان : تناسب ( مراعات  نظير )

رمه و گرگ: تضاد ( طباق ) / چوپان گرگ طبع : نوعي پارادوکس

معني : ای کساني که مردم را به دست  حاکمان ستمگر  گرگ صفت سپرده ايد( آگاه باشيد ) که اين ستمگری شما نيز روزی به پايان خواهد رسيد.

 

 

             پيل فنا که شاه بقا مات حکم اوست                  هم بر پياد گان شما نيز بگذرد

پيل : فيل

                                   پيل فنا                ( فنا : مشبه / پيل : مشبه به

اضافه ی تشبيهي          

                                   شاه بقا                ( بقا :  مشبه / شاه : مشبه به

فنا و بقا : تضاد / واج آرايي ، تکرار مصوت کوتاه  "- "  و مصوت بلند " ا "

 

                     اصطلاح شطرنج ، يعني شاه در وضعيتي قرار بگيرد  که راهي برای فرار  نداشته باشد  

مات بودن       

                    کنايه از " تسليم شدن ، شکست و نابودی "

 

بيت تلميح دارد به آيه ی " کل نفس ذائقه الموت "

پيل فنا بر پياده گذشتن : کنايه از " نابود شدن "

پيادگان : سربازان ، استعاره ی مصرحه از " کارگزاران حاکم ظالم "

پيادگان : ايهام تناسب: 1- افرادپياده ( پياده نظام در ارتش )  2- مهره ی شطرنج ( که با پيل و شاه و مات تناسب دارد )

پيل و شاه و مات وپيادگان : تناسب

در اين بيت شاعر از اصطلاحات شطرنج استفاده کرده است .

معني : فنا و مرگ و نيستی که هميشه زندگي تسليم حکم اوست ،  سر انجام به سراغ شما و کارگزاران ظالمتان نيز  خواهد آمد.

واژگان قافيه : جهان ، زمان ، دولت آشيان ، بوستان ، دهان ، ظالمان ، سگان ، چراغدان ، کاروان ، اختران ، ناکسان ، کمان ، ناروان ، شبان ، پيادگان

حروف اصلي :  ان / حروف الحاقي ندارد / قاعده ی 2 / رديف : شما نيز بگذرد

قافيه شدن واژگان " ظالمان ، سگان ، اختران ، ناکسان و پيادگان " اشکال دارد ، زيرا بر اساس تبصره ی "4"  پسوند هنگامي مي تواند قافيه شود که تکراري نباشد  و در اين واژ ه ها " ان " پسوند جمع است

 

 

خود آزمايي  ........

1-           پيام اخلاقی هر يک از حکايت ها و اشعار درس را بنويسيد؟

حکايت " زاهد و پادشاه " : نکوهش ريا و تظاهر / " خلعت خاص " : انتقاد از رفتار و سخن نا به جا ، کودنی و حماقت /  "دوستان شيطان " : مذمت دلالي و دروغگويي و سوگند دروغين /

" شمار عاقلان " : ازدياد نادانان و کم عقلان / " عسل قاتل " : نکوهش دروغگويي و طمعکاری / "

" شرمساري " : نکوهش طبيبان کار نابلد و ناشي/ در انتظار جنازه :  نکوهش بخيلی و خسيسي/

" قصيده بيداد ظالمان " : انتقاد از طبقه ی مرفه و حاکم و اشاره به نا پايداری خوشي حاکمان ظالم و افراد مرفه بي درد

 

2-           کدام بيت درس با بيت زير از قصيده ايوان مدائن خاقاني تناسب دارد؟

       " ما بارگه داديم اين رفت ستم بر ما               بر قصر ستم کاران تا خود چه رسد خذلان "

بيت پنجم :

        " چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد            بيداد ظالمان شما نيز بگذرد "

3-           مفهوم آيه ی " کل نفس ذائقه الموت " از سوره ی آل عمران در کدام بيت آمده است؟

بيت چهارم ، هفتم ،هشتم و چهاردهم :

آب اجل که هست گلوگير خاص و عام          

                 برحلق و بر دهان شما نيز بگذرد

بادی که در زمانه ی بسی شمع ها بکشت        

                    هم بر چراغدان شما نيز بگذرد

زين کاروان سرای بسی کاروان گذشت           

                     ناچار کاروان شما نيز بگذرد

پيل فنا که شاه بقا مات حکم اوست            

                    هم بر پيادگان شما نيز بگذرد

 

 

 

 

 

 

                                                     

 

 

 

 

[ چهارشنبه هجدهم فروردین 1389 ] [ 18:56 ] [ رحیم پورسعیدی ]

درس بيست و چهارم

                                                      تولدي ديگر

    آنچه مي خوانيم نوشته ي طنزآميز است كه با اندك تغيير از جمله ي گل آقا (مهرماه 77) برگزيده ايم. اين طنز به قلم يكي از نويسندگان آن مجله به نام دكتر مسعود كيمياگر(تولد 1323) با نام مستعار گل پسر نوشته شده است. نويسنده در اين طنز مي كوشد يكي از مشكلات اجتماعي را مطرح مي كند.  

  خودآزمايي
1 – عنوان جذاب، شروع خوب و پايان مناسب از ويژگيهاي طنز اجتماعي است . درس را از اين ديدگاه بررسي كنيد.

    عنوان چون صراحت و روشني ندارد، توجه خواننده را جلب مي كند. منظور از تولد ديگر چيست؟ تولدي ديگر يك مفهوم كتابي هم دارد. از تحول بزرگ و مثبتي كه در زندگي كسي اتفاق مي افتد، به تولدي ديگر تعبيه مي كنند. از اين رو دو پهلو بودن و جنبه ايهامي عنوان، اولين امتياز اين نوشته است.

شروع داستان نيز با عبارتي كوتاه كنجكاوي خواننده را برمي انگيزد او را به دنبال كردن ماجرا علاقمند مي كند. اين ايهام شيرين تا انتهاي ماجرا همچنان در ذهن خواننده باقي است و سرانجام در پايان، گره گشايي مي شود و خواننده به رابطه ي ازدواج مريم به مديريت رسيدن پدر و مادرش پي مي برد.  

  2 – دو تركيب از بر ساخته هاي نويسنده را كه بر تأثير گذاري و زيبايي نوشته ي طنزآميز او افزوده است بنويسيد:

كار جاسازي به شكل مطلوبي انجام شد ... و صندوق عقب خودرو، بدون هيچگونه «آش مالي» و «خورش زدگي» از عهده ي اين مهم برآمد.
ديد و بازديدهاي تازه عروس و «ماه داماد» تمام شده بود كه ...

  3 – نمونه اي از تغيير زاويه ي ديد را در درس بيابيد و بنويسيد.

نويسنده راوي داستان است اما در بخش كوتاهي جاي خود را به دوم شخص مي دهد و خود را كه گوينده است مخاطب قرار مي دهد.

ديد و بازديدهاي تازه عروس و داماد تمام نشده بود كه خام يك روز مژده داد : چه نشسته اي كه به زودي پدربزرگ خواهي شد. شنيدن لقب پدربزرگ احساس دوگانه اي به آدم مي داد، از يك طرف خوش حال بود كه بالاخره بچه هايت سرو سامان گرفته اند. از طرف ديگر كليه مي خوردي كه اي دل غافل، عمر عزيز چه زود مي گذرد چه دردسرتان بدهم .  

  4 – در طنزگاهي از كلمات و اصطلاحات غيررايج در فارسي امروز استفاده مي شود. مانند «متعلقان» به جاي زن و فرزند، دو مورد ديگر را در درس بيابيد و بنويسيد:

قرار شد اين دو قلم جنس را در منزل خودمان بپزيم و ... به كاشانه ي «حبيه» منتقل كنيم.
يقيناً براي گذراندن دوران نقاهت هم جايگاهي خوشتر و شيرين تر از منزل ما پيدا نمي شد.
برنامه نگهداري تو اي عزيزتر از جان نيز در ساعاتي كه «والده ي مكرمه شان» در اداره به سر مي بردند به ما واگذار شد.

[ چهارشنبه هجدهم فروردین 1389 ] [ 18:51 ] [ رحیم پورسعیدی ]

           درس بيست و پنجم

                                      ادبيات تطبيقي

ادبيات تطبيقي يكي از شاخه هاي ارزشمند و مهم علوم معاصر است كه ما را از تأثير پذيري ادبيات ملت هاي مختلف جهان و نيز تاثير پذيري شاعران ونويسندگان يك ملت آگاه مي سازد ادبيات تطبيقي اين نكته نيز به اثبات مي رساندكه تكامل و شكوفايي ادبيات هر ملت به دور از انديشه هاي ادبي و ملي ديگر ملت ها ناممكن است در ادبيات هيچ يك از ملل نمي توان محصول ادبي برجسته و ممتازي را يافت كه از ادبيات كسترده و متنوع اين جهان بزرگ و كهن سال كم يا زياد تاثير نپذيرفته باشد شناخت تاثير گذاري و تاثير پذيري فرهنگ و انديشه يملت ها و ميزان آن ، از طريق مقايسه ي تطبيقي ادبيات هر ملت با ملل ديگر ميسر مي شود . از اين ره گذر ، هم از داد و ستد هاي فكري و ادبي ملت ها آگاه مي شويم و هم علايق و پيوند هاي تاريخي را كه موجب تفاهم و دوستي ملت ها مي شود ، مي شناسيم .

رسالت ديگر ادبيات تطبيقي اين است كه ملت هاي نوپا و كم سابقه و هر چند متمدن و پيش رفته باشند نسبت به ملت هاي كهن و صاحب ادبيات غني ، متواضع و قدر دان بار مي آورد و در عين حال ، آشنايي با ادبيات تطبيقي فتح باب و مشروعتي براي همه ي ملت هاست تا با شناخت و طرح مستقيم و غير مستقيم ادبيات ديگران ، زمينه ي ماندگار ي و خلاقيت آن بخش از مضامين ادبي بيگانه را كه با ادبيات بومي هم سويي و سنخيت دارد فراهم سازند . ضمن اينكه خود از انزواي ادبي بيرون مي آيند ، زيرا هميشه ي متعالي كه در ادبيات جهان تجلي دارند ، از آن بشريت است نه از يك نفر يا يك ملت . پس انسان ها در سراسر گيتي اين حق را دارند كه از اين طريق با بهترين انديشه ها اشنا شوند وبرتعالي فكري وادبي خودبيفزايند. ادبيات تطبيقي از پايه هاي نقد جديد ادبي به شمارمي آيدوآگاهي ازآن ضرورت بسياردارد؛ در قلمرو ادبيات يك ملت ، شناخت تأثير گذاري ها و تأثير پذيري ها ي شاعران و نويسندگان از هم ، نه تنها ما را با سير تحول ادبيات كه با توانايي ها و تأثير گذاري ها ي چهر ها ي بزرگ ادبي آشنا مي سازد لزوم اطلاع بر موارد استفاده از مراجع تحقيق به زبان اصلي ، آشنايي با تاريخ ادبيات و زبان اصلي و شناخت حقايق تاريخي بر هر پ‍ژوهشگر ادب تطبيقي لازم است .

نكات مهم

* يكي از شاخه ها ارزشمند و مهم علوم ادبي معاصر است كه ما را از تاثير پذيري ادبيات ملت هاي مختلف جهان و نيز تاثير پذير يشاعران و نويسندگان يك ملت از هم آگاه مي سازد .

* ثابت مي كند كه تكامل و شكو فايي ادبيات هر ملت به دور از انديشه هاي ادبي و ملي ديگر ملت ها ناممكن است

* در ادبيات هيچ يك از ملل ، محصول ادبي برجسته و ممتازي را يافت را كه از اديات كسترده و متنوع اين جهان بزرگ و كهن سال كم يا زياد تاثير نپذيرفته باشد .

* شناخت تاثير گذاري و تاثير پذيري فرهنگ وانديشه يملت ها بر ميزان آن ، از طريق مقايسه ي تطبيقي هر ملت يا ملل ديگر ميسر مي شود .

* از طريق ادبيات تطبيقي ، از داد و ستد هاي فكري و ادبي ملت ها آگاه مي شويم و هم علايق و پيوند هاي تاريخي را كه موجب تفاهم و دوستي ملت ها مي شود ، مي شناسيم .

* رسالت ديگر ادبيات تطبيقي اين است كه ملت هاي نوپا و كم سابقه و هر چند متمدن و پيش رفته باشند نسبت به ملت هاي كهن و صاحب ادبيات غني ، متواضع و قدر دان بار مي آورد .

* آشنايي با ادبيات تطبيقي فتح باب و مشروعتي براي همه ي ملت هاست تا با شناخت و طرح مستقيم و غير مستقيم ادبيات ديگران ، زمينه ي ماندگار ي و خلاقيت آن بخش از مضامين ادبي بيگانه را كه با ادبيات بومي هم سويي و سنخيت دارد فراهم سازند . ضمن اينكه خود از انزواي ادبي بيرون مي آيند ،

* انيشه يمتعالي كه در ادبيات جهان تجلي دارد از آن بشريت است نه از آن يك نفر يا يك ملت .

*انسان ها در سراسر گيتي اين حق را دارند كه از اين طريق با بهترين انديشه ها اشنا شوند وبرتعالي فكري وادبي خودبيفزايند.

*ادبيات تطبيقي از پايه ها نقد جديد ادبي به شمار مي آيد و آگاهي از آن ضرورت بسيار دارد .

* در قلمرو ادبيات يك ملت ، شناخت تأثير گذاري ها و تأثير پذيري ها ي شاعران و نويسندگان از هم ، نه تنها ما را با سير تحول ادبيات كه با توانايي ها و تأثير گذاري ها ي چهر ها ي بزرگ ادبي آشنا مي سازد.

        * لزوم اطلاع بر موارد استفاده از مراجع تحقيق به زبان اصلي ، آشنايي با تاريخ ادبيات و

          زبان اصلي و شناخت حقايق تاريخي بر هر پ‍ژوهشگر ادب تطبيقي لازم است.

تأثير گذاري : اهميت املايي دارد

تفاهم : سخن يا مطلب و مقصود يك ديگر را فهميدن ، درك كردن چيزي از هم (هم خانواده ي فهم)

نوپا : كنايه از« تازه كار ، كم تجربه » (در اصل «كودكي كه تازه به راه افتاده است »)

متواضع : فروتن ، بي تكبير

قدردان : قدر شناس ، كسي كه قدر و ارزش كسي يا چيزي را بداند (صفت فاعلي مركب مرخم = قدرداننده )

فتح باب : گشايش كار (فتح : گشودن / باب :در )

مضامين : «جمع مضمون» موضوع ،معني ، مطلب

هم سويي: اتباط داشتن ، هم نظري

سنخيت: تناسب

انزوا : گوشه گيري، كناره گيري

متعالي : بلند پايه ،رفيع ، والا مرتبه

تجلي : جلوه گر و نمايان شدن ،روشني وتابش

گيتي : جهان

بيفزايد : اضافه كنند (اهميت املايي دارد)

نكته ي كنكوري :دستور

«ما از طريق ادبيات تطبيقي از داد و ستد ها ي فكري كشور هاي ديگر آگاه مي شويم و علايق تاريخي آن ها را كه موجب تفاهم و دوستي ملت ها مي شود ، مي شناسيم . رسالت ديگر ادبيان تطبيقي آن است كه ملت هاي كم سابقه را اگر چه متمدن و پيشرفته باشند ، متواضع و قدردان مي سازد .»

*1. جملهي مستقل ساده + دو جملهي مستقل مركب

*2. جمله ي اول : جمله ي سه جزئي اسنادي // جمله يدوم (علايق ...مي شناسيم ) : 3جزئي با مفعول // جملهي سوم ( موجب ...ميشود ): 3 جزئي اسنادي // جملهي چهارم : 3 جزئي اسنادي // جملهي پنجم (ملتها... مي سازد): 4 جزئي با مفعول و مستند // جملهي ششم (متمدن...باشند ): جمله ي3 جزئي اسنادي

* اجزاي اصلي جمله ها :

ما : نهاد / آگاه مسند / ميشويم : فعل اسنادي / علايق :مفعول /موجب : مسند/ مي شود فعل اسنادي / مي شناسيم : فعل گذرا به مفعول / رسالت : نهاد / آن : مسند / است : فعل اسنادي /ملت ها : مفعول / متمدن و پيشرفته : مسند / باشند :فعل اسنادي / متواضع و قدر دان : مسند / مي سازد فعل گذرا به مفعول و مسند

* گروه سازنده ي جمله ها :

ما : گروه اسمي / از طريق ادبيات تطبيقي : گروه اسمي / از داد و ستد هاي فكري كشور هاي ديگر : گروه اسمي / آگاه : گروه اسمي / مي شويم : گروه فعلي / علايق تاريخي آن ها : گروه اسمي / موجب تفاهم و دو ستي ملت ها : گروه اسمي / مي شود: گروه فعلي / مي شناسيم : گروه فعلي / رسالت ديگر ادبيات تطبيقي : گروه اسمي / آن: گروه اسمي / است : گروه فعلي / ملت ها كم سابقه : گروه اسمي / متمدن و پيشرفته : گروه اسمي / باشند : گروه فعلي متواضع و قدردان : گروه اسمي / مي سازد : گروه فعلي

*ساختمان واژه :

تطبيقي : مشتق / داد و ستد : مشتق مركب/ كشور ها : ساده / كم سابقه : مشتق مركب / متمدن : ساده / پيشرفته : مشتق مركب / متواضع : ساده / قدر دان :مركب

در س بيست و هشتم

يكي از مباحث ادبيات تطبقي ، تأثير پذيري شاعران و نويسندگان جهان از ادبيات فارسي غني است . آن چه مي خوانيد ، در بردارنده يدو مقايسه است .

1. مقايسه دو داستان «دزد و مهتاب » از «كاستن باري فرانسوي » (1903-1839 ميلادي )و «شولم شولم » از كليه و دمنه (نوشته ي ابو المعالي منشي شيرازي 536 هجري )

2. مقايسه ي داستان « كمند گيسو » از « موريس مترلينگ » (1949-1862ميلادي ) و قسمتي از داستان« زال و رودابه » از شاهنامه ي فردوسي «411-329هجري)

3. مقايسه شعر « سالگرد » از آرمان رنو شاعر فرانسوي قرن نوزدهم با ادبيات عاشورايي گذشته وامروز فارسي

*موريس مترلينگ : نويسنده يبلژيكي . شا هكار وي « پرنده آبي است » كه در طول پانزده سال به 65 زبان دنيا ترجمه شد . ديگر آثار او عبارتند از : شاهزاده خانم مالن ، عقل و سرنوشت و مورچگان-(بخش اعلام )

* زال و رودابه : از داستان هاي عاشقانه ي شاهنامه ي فردوسي است زال پس از نجات از البرز كوه به همراهي پدر به سوي كابل مي رود و درآن جا رودابه دختر مهراب كابلي را مي بيند و عاشق او مي شود پس از طي فراز و نشيب هاي فراوان اين دو به هم مي رسند كه حاصل ازدواج آنها رستم دستان ، پهلوان حماسي ايران مي گردد .(بخش اعلام )

1- دزد و مهتاب

*** در شبي مهتابي ، دزدي از بام خانه ي ثروتمندي بالا رفت  صاحب خانه آگاه گرديد و براي مقابله با دزد تدبيري انديشيد پس از همسرش خواست تا با صداي بلند ، راز گرد آمدن ثروتش را از وي بپرسد . زن قبول كرد و مرد پس از امتناع بسيار ، پاسخ داد كه ثروتش را از راه دزدي به دست آورده است ؛ زيرا مي توانسته در شب هاي مهتابي با كمك خواندن دعايي افسونگرانه و چنگ زدن به نور ماه به خانه يمردم وارد شود و پس از گرد آوري اثاث خانه ، با خواندن دعا از خانه خارج شود آن دعايي افسونگر «سول » بوده كه هفت بار مي خوانده است .

دزد با شنيدن اين سخن فريب خورد و هفت مرتبه «سول»را بر زبان راند و خود را به طرف نور مهتاب پرت كرد كه ناگاه از بام به زير افتاد و ثروتمند او را دستگير كرد . دزد به وي گفت : از بخت بد پندت را به كار بستم اكنون ميبيني كه چگونه افسون تو مرا در آستانه ي مرگ قرار داده است

مضمون همين داستان در كليله و دمنه باب برزويه ي طبيب چنين آمده است :] نويسنده : كاستن باري (فرانسه )[

نكات مهم

محتوا : نفي پيروي كوركورانه (معادل محاوره اي دهن بيني )

تدبير : چاره

گرد آمدن : كنايه از «جمع شدن «

امتناع : خود خواري ، استنكاف / افسو نگرانه :جادويي، آميخته با سحرو جادو

سول =(saul) اقتباس از كلمه ي «شولم » در حكايت كليله و دمنه و فاقد معني است

به كار بستن : كنايه از « انجام دادن »

افسون : جادو ، فريب ، نيرنگ / آستانه : در گاه ، بارگاه

آستانه يمرگ : اضافي استعماري ( مرگ به خانه يا كاخي تشبيه شده است كه آستانه دارد )

باب فصل

برزويه ي طبيب : پزشك دانشمند معاصر انوشيروان كه به امر او كتا ب كليله و دمنه را از هند به ايران آورد ( بخش اعلام )

شولم شولم

***]ناداني[ شبي با ياران خود به دزدي رفت خداوند خانه به حس حركت ايشان بيدار شد و بشناخت كه بر بام دزدان اند قوم را آهسته بيدار كرد و حال معلوم گردانيد آن كه فرمود كه خود را در خواب سازم و تو چنان كه ايشان آواز تو مي شنوند ، با من در سخن آي و پس از من بپرس به الحاح هر چه تمام تر كه اين چندين مال از كجا بدست آوردي . زن فرمانبُردار نمود و بر آن ترتيب پرسيدن گرفت .

نكات مهم

نكته : «شولم شولم» از منابع حذفي كنكور است اما به دليل طرح تست از آن در يكي از دوسال اخير به ناچار به آن مي پردازيم.

خداوند خانه : صاحب خانه /به حس حركت : با حس كردن حركت /بشناخت : فهميد

قوم : زن شخص ، همسر

خود را در خواب سازم : خود را به خواب مي زنم

آواز :مجاز از «صدا»

مي شنوند : بشنوند دستور تاريخي

با من در سخن گفتن آي : با من شروع كن به صحبت كردن

الحاح : پافشاري در خواستن چيزي (اهميت املايي دارد )

هر چه تمام تر : هر چه بيشتر

پرسيدن گرفت شروع كرد به پرسيدن« گرفتن » در فارسي قديم  به معني آغاز كردن به كار مي رفته است

معني : شخص ناداني يك شب با دوستان خود به دزدي رفت . صاحب خانه از حركت آنان از خواب بيدار شد و فهميد كه دزدان بر بالاي بام خانه هستند همسرش را آهسته بيدار نمود و او را از ماجرا باخبر كرد آن گاه به همسرش گفت مه من خود را به خواب مي زنم و تو به طوري كه دزدان صداي تو را بشنوند با من شروع كن به صحبت كردن و با پافشاري فراوان از من سوال كن كه اين همه ثروت را از كجا بدست اوردي . زن اطاعت كرد و به آن ترتيب شروع كرد به پرسيدن .

*** مرد گفت : از اين سوال در گذر كه اگر راستي حال باتو بگوييم . كسي بشنود و مردمان را پديد آيد . زن مراجعت كرد و الحاح در ميان آورد مرد گفت اين مال من از دزدي جمع شده است كه در در آن كار استاد بودم و افسوني داشتم كه شب هاي مقمر ، پيش ديوار هاي توانگران بيستادمي و هفت بار بگفتي شولم شولم و دست در روشنايي مهتاب زدمي و به يك حركت به بام رسيدمي و بر سر روزني بيستادمي و هفت بار ديگر بگفتمي شولم و از ماهتاب به خانه در شدمي و هفت بار ديگر بگفتمي شولم . همه ينقود خانه پيش چشم من ظاهر گشتي ؛ به قدر طاقت برداشتمي و هفت بار دگر بگفتمي شولم و بر مهتاب از روزنه خانه برآمدي .

نكات مهم

در گذر : صرف نظر كن

راستي حال : حقيقت مطلب

مردمان را پديد آيد : (توضيحات 3):اين راز بر مردم فاش شود

«را » حرف اضافه به معني «براي ن يا «بر»

فعل«آيد»در معناي «مي شود» به كاررفته است دستور تاريخي

زن مراجعت كرد -«مراجعت ن در اين جا به معني دوباره گفتن سوال است زن سوال خود را تكرار كن

الحال در ميان آورد : پافشاري كرد

افسون :در اين جا يعني «ورد» /مقمر: شبي كه با مهتاب روشن است

به يك حركت : با يك پرش

روزن : سوراخ ، پنجره ،منفذ

از مهتاب : به وسيله نور مهتاب

درشدمي : وارد مي شدم

نقود : سكه هاي طلا و نقره ، نقدينه ها

بيستادمي ، بگفتمي ، زدمي ،رسيدمي ، در شدمي ، گشتي ، بردآشتمي و برآمدمي : همگي افعال ماضي استمراري دستور تاريخي ( مي ايستادم ، مي گفتم ،مي زدم ، مي رسيدم ، در مي شدم ، مي گشت ، بر مي داشتم و بر مي آدم )

*** به بركت اين افسون نه كسي مرا بتوانستي ديد و نه در من بد گماني صورت بستي به تدريج اين نعمت كه مي بيني به دست آمد اما زينهار تا اين لفظ كسي را نياموزي كه از آن ها خلل ها زايد . دزدان بشنودند و از آموختن آن افسون شادي ها نمودند و ساعتي توقف كردند چون ظن افتاد كه اهل خانه در خواب شدند مقدم دزدان هفت بار بگفت شولم و پاي در روزن كرد همان بود و سر نگون پا افتاد

نكات مهم

بركت : فرخندگي ، مباركي ، يمن /بتوانستي ديد :مي توانست ببيند/صورت بستي : تصور مي كرد

به دست آمدن : كنايه از «حاصل شدن »

زينهار :شبه جمله به معني «آگاه باش » « بپرهيز » «بر حذر باش»

زينهار تا اين لفظ كسي را نياموزي : 1. مبادا كه  اين لفظ را به كسي بياموزي، مراقب باش اين لفظ را به كسي نياموزي )2. كسي را نياموزي «را» حرف اضافه به معنب «به»

خلل: كاستي ، نقص / زايد : زاييده شود ،ايجاد گردد/ بشنودند :شنيدند (دستور تاريخي

ظن افتاد : تصور و گمان كردند (اهميت املايي دارد )/ مقدم دزدان : پيشرو و روس دزدان

*** خداوند خانه چوب دستي برداشت و شانه هايش بكوفت و گفت : همه عمر بروبازو زدم و مال بدست آوردم تا تو كافر دل پشتواره بندي وببري ؟باري بگو تو كيستي . دزد گفت من آن غافل نادانم كه دم گرم تو مرا بر باد نشاند تا هوس سجاده بر روي آب افكندن پيش خاطر آوردم و چون سوخته ي نم داشت آتش در من افتاد و قفاي آن بخوردم . اكنون مشتي خاك پس من انداز تا گراني ببرم »

نكات مهم

بكوفت : با چوب دستي به شانه هاي دزد بسيار ضربه زد

برو بازو زدن كنايه از تلاش براي كسب معاش

كافر دل : بي دين ( دل : مجاز از «انسان »باشد انسان كافرو بي دين )

پشتواره : باري كه بر پشت حمل مي كنند

پشتواره بندي و ببري : 1. (اموال مرا) بر پشت ببندي و بدزدي 2. استفهام انكاري

باري : به هر حال ، خلاصه

دم : مجاز از «سخن»

دم گرم : 1. حس آميزي 2. كنايه از «سخن پرشور »

بر باد نشاندن : كنايه از « تحريك كردن ، فريب دادن ، به هيجان واداشتن ، به هوس انداختن »

هوس : آرزو ، اميد

سجاده : جانماز

سجاده بر آب افكندن : كنايه از « معجزه و كاري شگفت انگيز كردن »

سوخته ينم داشت (نيم داشت ) پنبه يا پارچه اي از قماش كهنه 0نيم دار ، نيم داشت ) كه برابر آتش زنه مي گرفتند ، آتش تهيه كنند

آتش در من افتاد : آتش استعاره از « هوس ،وسوسه»(وسوسه شدم

آرايه تشبيه :مشبه : من / مشبه به : سوخته ينم داشت / وجه شبه : آتش گرفتن سوختن / ادات : چون

قفا : پس گردني

قفاي آن بخوردم :كنايه از «نتيجه و عاقبت بد آن را ديدم »

مشتي خاك پس من انداز : كنايه از اين كه «ديگر باز نگردم ، اشاره به باور هاي عاميانه دارد كه اگر پشت سر كسي خاك بريزي ديگر باز نمي گردد

باد وآب و آتش و خاك : تناسب

گراني بردن كنايه از رفع«زحمت كردن »

2- کمند گیسو

*** « پلئاس » برای دیدار محبوب خود به پایینِ بارو رفت . « ملیزاند » از بالا بارو ، خود را به جلو آورد و گیسوانش را گشود و به سوی او افشاند تا « پلئاس » آن را کمند کند و بالای کاخ بیاید . « پلئاس » به «ملیزاند» گفت : « ...گیسوان تو به سوی من فرود می آیند ؛ آن ها از بالای بارو، بر سر و روی من افشانده می شوند. آن ها را با انگشتان خود نگاه می دارم وبرسر و رویم می افشانم ... ای ملیزاند ، تاکنون هرگز چنین گیسوانی ندیده ام . بنگر که چگونه ازآسمان فرود می آیند وتمام وجودم را در بر می گیرند ! گیسوان موّاج تو، چون کبوتران زرّین درمیان انگشتان من لرزان اند. »          (برگرفته از نمایش نامه ی« پلئاس و ملیزاند»)

نکات مهم

پلئاس: نام یکی از دو قهرمان نمایش نامه ی « پلئاس و ملیزاند» / ملیزاند :نام قهرمان دیگر نمایش نامه ی« پلئاس و ملیزاند»

بارو :برج، قلعه، حصار، دیوار قلعه وبرج/افشاند: ریخت، آویخت /کمند : طناب بلند، رشته ی دراز                             

تا پلئاس آن را کمند کُنَد ­

گیسوان موّاج :استعاره ی مکنیّه (گیسوان ملیزاند به دریایی تشبیه شده است که موج دارد )

*******************   زال و رودابه *******************

*** یکی ازداستان ها ی دلکش شاهنامه ی فردوسی، داستان زال و رودابه

است. در مجلسی با حضور زال، از زیبایی رودابه دختر شاه کابل سخن   می رود و او را چنین وصف می کند :

*پسِ پرده ی او یکی دختر است که رویش ز خورشید روشن تراست*

نکات مهم

دلکش: کنایه از «زیبا و دلربا »             صفت فاعلی مرکّب مرخّم

وزن عروضی اشعار: فعولن فعولن فعولن فعل /بحر عرضی: متقارب مثمّن محذوف

دختر شاه کابل :بدل (از رودابه )

پس: پشت / پرده: مجاز از «خانه»

مرجع «او»: شاه کابل

یکی دختر: دختری (دستور تاریخی )         [=رودابه ]

مصراع دوم: آرایه ی تشبیه: روی او (رودابه ): مشبّه / خورشید: مشبّه به / وجه شبه :روشنی

واج آرایی؛ تکرار صامت «ش» (در مصراع دوم )

مصراع دوم: آرایه ی اغراق

خورشید وروشنی: تناسب

معنی: شاه کابل در درون خانه ی خود، دختری دارد که چهره اش از خورشید زیباتر و درخشان تر است

ردیف: است /واژگان قافیه: دختروروشن تر /حروف اصلی: «-َ ر» /حروف الحاقی ندارد /قاعده ی 2 / تبصره4                                             

*ز سر تا به پایش به کردارِ عاج      به رخ چون بهشت وبه بالا چوساج *

نکات مهم

به کردار :مثل ،مانند

عاج: دندان فیل که به رنگ سفید است

به رخ :از لحاظ چهره /به بالا :از لحاظ قد و قامت

ساج :درختی راست قامت که در هند می روید

      مصراع اوّل      سر تا پای رودابه :مشبّه  /عاج:مشبّه به /سفیدی : وجه  شبه /به کردار :ادات تشبیه

آرایه ی تشبیه      مصراع دوم           رخ رودابه :مشبّه /بهشت : مشبّه به

     /زیبای و خرمی : وجه شبه /چون : ادات تشبیه

   مصراع دوم  قد و قامت :مشبّه /ساج : مشبّه به                                                                                                

   /بلندی : وجه شبه / چو : ادات تشبیه

معنی: سراسر بدن رودابه مثل عاج (دندان فیل ) سفید ، وچهره اش هم چون بهشت زیبا و قد و قامتش مانند درخت ساج بلند و کشیده است .

واژگان قافیه :ساج و عاج /حروف اصلی :اج / حروف الحاقی ندارد /

قاعده ی 2 

*دو چشمش به سان دو نرگس به باغ      مژه تیرگی برده از پرّ زاغ *

نکات مهم

آرایه ی تشبیه (مصراع اوّل ) : دو چشم رودابه: مشبّه /دو گل نرگس : مشبّه به / به سان :ادات تشبیه

باغ : استعاره مصرحّه از « چهره ی رودابه »

*( در ادبیّات فارسی )« نرگس » : نماد « چشم معشوق »

زاغ :کلاغ /پر زاغ :نمادِ « سیاهی »

تیرگی برده از پرِ زاغ :کنایه از« سیاهی بیش از حد »

تشبیه ( مصراع دوم ) :، مژه: مشبّه /پر زاغ :مشبّه به /تیرگی :وجه شبه

چشم و مژه /نرگس وباغ : تناسب

زاغ و باغ :جناس ناقص اختلافی 

معنی :دو چشم  رودابه همانند گل های زیبای نرگس است که در باغ می روید ومژه های چشم او باعث از جلوه افتادن سیاهی پر کلاغ شده است ( مژه های او از کلاغ بسیارسیاه تر است. )

واژگان قافیه: باغ و زاغ / حروف اصلی :اغ /حروف الحاقی ندارد / قاعده ی2

*بهشتی است سرتاسر آراسته      پرآرایش و رایش و خواسته 000 *

نکات مهم

بهشت: استعاره از« وجود رودابه »

آراسته: زیبا، آرایش شده /رامش :آرامش، آسودگی ، شادی

خواسته: مال و ثروت

واج آرایی؛ تکرارصامت های« س » و « ش » و مصوّت کوتاه «   -ُ   »

معنی: سراسر وجود (رودابه )هم چون بهشتی سراسر زیبا و پر آرایش و آرامش شادی وثروت است.

واژگان قافیه :آراسته وخو استه /حروف اصلی :است / حروف الحاقی :5/ قاعده ی2/تبصره ی 1

*** زال دل از دست می دهد و به دیدار او می شتابد . رودابه نیز که از پیش او صاف پهلوانی زال رااز پدر شنیده و به او دل باخته است، در بالای بام قصر، نگران به انتظارمی نشیند وسرانجام وقتی زال را در پایین دیوار قصر می بیند و از تلاش بی حاصلش برای رسیدن به بام قصر آگاه می شود، به مشکل گشایی می پردازد وگیسوان بلند خویش را برای دستاویز یار پیشنهاد می کند :

نکات مهم

دل از دست می دهد: کنایه از« شیفته و عاشق شدن »

پدر :منظور « پدر رودابه، شاه کابل »

دل باختن :کنایه از « عاشق وشیفته شدن »

نگران :می تواند ایهام داشته باشند :1- مضطرب وآشفته 2- درحالی که  می نگرد ( بیننده، نگرنده )

مشکل گشایی: واژه ی مشتق - مرکب ( مشکل + گشا + یی )

دستاویز: واژه ی مرکّب ( دست + آویز )         بهانه، چیزی که آن را وسیله ی دست قرار بدهند

یار :منظور « زال »

     *پری روی گفتِ سپهبد شنود      ز سر شَعرِ*گلنار بگشود زود*

نکات مهم

پری : فرشته

پری روی: منظور « رودابه » ( دراین ترکیب نوعی تشبیه وجود دارد: کسی که چهره ای چون پری دارد )

گفت : سخن

سپهبد : سردار سپاه، منظور          زال

شنود : شنید

شعر : گیسو، مو

گلنا: گل انار، شکوفه ی سرخ رنگ انار

شعرگلنار: نوعی تشبیه ( شعر ( گیسو ): مشبّه /گلنار :مشبّه به )

روی و سر و شعر: تناسب

معنی :رودابه سخن زال را شنید وفوراً از سر گیسوان سرخ رنگ هم چون گل انار خودرا باز کرد.

واژگان قافیه: شنود و زود /حروف اصلی :ود / حروف الحاقی ندارد /قاعده ی2

*کمند ی گشاد او چو سرو بلند     کس از مشک زان سان نپیچد کمند...*

نکات مهم

کمند ( در هردو مصراع ) :استعاره ی مصرِحه از « گیسو »

آرایه ی تشبیه ( مصراع اوّل ):گیسوان رودابه :مشبّه /سرو بلند : مشبّه به

کس: هیچ کس

                  مادّه ای خوش بو به رنگ سیاه که از ناف آهو گرفته می شود

مُشک

                   ( در این جا )منظور از « موهای خوش بوی رودابه »

زان سان: به آن شکل، مانند آن، هما ننداو

کمند پیچیدن: منظور « بافتن مو »

کمند: آرایه ی تصدیر

واج آرایی؛ تکرارصامت « ن »

معنی : رودابه گیسوان چون سر و بلند را  باز کرد درحالی که هیچ کس نمی تواند مانند او موهایی بدین بلندی وخوش بویی ببافد.

واژگان قافیه:  بلند و کمند /حروف اصلی:« -َ ند » / حروف الحاقی ندارد/ قاعده ی2

*فرو هشت گیسو از آن کنگره     که یازید و شد تا به بن یک سره*

نکات مهم

 فرو هشت: رها کرد ، پایین انداخت /کنگره :دندانه های دیوار قصر و قلعه و حصار

یازید  : درازشد ( یازیدن :دست دراز کردن ، دست انداختن به چیزی،رشد کردن ، پیمودن ،آهنگ و قصد نمودن )

شد : رفت          دستور تاریخی

بُن :انتها ، آخر ( منظور « پایین دیوار » )

نهادِ مصراع دوم :گیسو ( که محذوف است )

معنی : گیسو هایش رااز کنگره ی قصر رها کرد ( پایین انداخت )،و این گیسوان درازگشت و به پایین دیوار قصر رسید .

واژگان قافیه :« کنگره و یک سره / حروف اصلی : «  -ِ ر  » و«  -َ ر »/ حروف الحاقی:5 / قاعده ی2 /تبصره ی 3

*پس از باره رودابه آواز داد       که ای پهلوان بچّه ی گُرد زاد*

نکات مهم

باره : بارو ، دیوار قلعه و برج (این واژه در داستان رستم اشکبوس [ادبیات (2)] به معنی « اسب » نیزبه کار رفته است )

آواز داد :فریاد زد ، صدا زد

مصراع دوم :منظور « زال »

گُرد : پهلوان /گُرد زاد:زاده ی پهلوان ،پهلوان زاده

پهلوان بچه : ترکیب اضافی مقلوب ( بچه ی پهلوان ) [شاید بعضی از همکاران گرامی دو واژه ی « داد » و« زاد » را جناس ناقص اختلافی بگیرند ؟!]

معنی : سپس رودابه از بالای قصر ( زال را ) صدا زد و گفت :ای زال پهلوان زاده ...

*این بیت با بیت بعدی موقف المعانی است

 واژگان قافیه : داد وگرد زاد / حروف اصلی: اد /  حروف الحاقی ندارد /  قاعده ی2

*بگیرد این سرِ گیسو از یک سویَم       ز بهر تو باید همی گیسویَم ...*

نکات مهم

ضمیر «م» (در « یک سویم »): نقش مضاف الیه برای واژه ی « گیسو» (بگیر این سر گیسویم را از یک سو )

باید همی  : می باید لازم است       دستور تاریخی 

معنی: سر گیسویم را از یک طرف بگیر، زیرا من برای تو این گیسوان را آویخته ام ( رهاکرده ام ) .

واژگان قافیه :« یک سویم » و « گیسویم » / حروف اصلی: و / حروف الحاقی: یَم / قاعده ی 1 /تبصره ی 1

************* 3- ادبیّاتِ عاشورایی *******************

**دراین بخش از ادبیّات تطبیقی با جلوه ی عاشورای حسینی در یکی از آثار « آرمان رنو » شاعر فرانسوی قرن نوزدهم آشنا می شویم .

آرمان رنو شاعر فرانسوی قرن نوزدهم از  شاعران بزرگ ایران به ویژه حافظ تأثیر پذیرفته واثر زیبای خود« شب های ایرانی »  را با چنین اثری پذیری ،آفریده است . وی برای نشان دادن نقش عشق و ایمان به خدا در زندگی انسان ها، قصیده ای بلند در رثای امام حسین (ع) و یارانش به نام « سالگرد » ساخته که ترجمه ی بخشی از آن را از کتاب « شب های ایرانی » می خوانیم .

نکات مهم

           شاعر فرانسوی قرن نوزدهم

آرمان رنو  از  شاعران بزرگ ایران به ویژه حافظ تاثیر پذیرفته واثرزیبای خود« شب های                 .                           ایرانی »  را با چنین اثر پذیری، آفریده است

                             وی برای نشان دادن نقش عشق و ایمان به خدا درزندگی انسان ها ، قصیده ای                                                                                                                                                                                .                            بلند در رثای امام حسین (ع) و یارانش به نام « سالگرد » ساخته است

رِثا:گریستن بر مرده و شمردن نیکویی ها و ستایش او ( اهمّیّت املایی دارد )

******************************************************************

سالگرد

*** حسین[ع] ، پس از پدر و بردار

       که آن دو نیز در راه خدا شهید شدند ،

       زیر چکمه ی استبداد

           جان داد .

نکات مهم

محتوا : رثای امام حسین (ع)

پدر :امام علی(ع) /  برادر : امام حسن (ع)

چکمه ی استبداد:اضافه ی استعاری ( منظور        حکومت مستبد یزید )

جان دادن : کنایه از « کشته شدن، شهید شدن »

***یارانش هفتاد و دو تن بودند

      ودشمنانش ده هزار ،

      و او همسرو فرزندانش را

      در پسِ تپّه ای پناه داده بود .

نکات مهم

« ش »( در « یارانش » ) : امام حسین (ع)؛ نقش        مضاف الیه

 ده هزار: عدد کثرت

فعل « بودند» : حذف به قرینه ی لفظی

در پسِ: در پشت

***از آسمان آتش می بارید و زمین سوزان بود .

      مردان تشنه ی افتخار بودند

      وکودکان تشنه ی آب ...

نکات مهم

   استعاره ی مکنیّه ( آتش به برف یا باران تشبیه شده که قابل بارش است )

از آسمان آتش می بارید      آرایه ی اغراق

 کنایه از « گرمای شدید هوا»

زمین سوزان بود :کنایه از « گرمای شدید » نمایش « ظهر عاشورا»

 آسمان و زمین : تناسب و تضاد

                اضافه ی استعاری ، استعاره ی مکنیّه ( افتخاربه چیزی مثل آب تشبیه شده       تشنه ی افتخار             که تشنگانی دارد )                     

                               کنایه از « طالب و خواهان سربلندی و افتخار»

واژه ی« تشنه »: می تواند «جناس تام » باشد [ تشنه ی اوّل : خواهان / تشنه ی دوم : عطش و احساس کمبود آب ]

فعل «بودند » ( بعد از« تشنه ی آب» ) :حذف به قرینه ی لفظی

*** سرانجام،  حسین[ع] که همه ی یاران و فرزندانش رااز دست داده

       بود ،خودنیز با پیکر ی خونین و چک چک برزمین افتاد

نکات مهم

چاک چاک : قطعه قطعه

پیکری خونین و چاک چاک : گروه اسمی در نقش « متمّم » ( پیکر : هسته / خونین : وابسته پسین ( صفت مشتق بیانی )) / چاک چاک:معطوف به صفت ( صفت مرکّب بیانی )

***ازآن پس ، هر شامگاه آسمان خون می گرید

      و وحوشِ کوه و صحرا نالان اند

نکات مهم

شامگاه: هنگام شب

                                       کنایه از « نهایت غم و اندوه »

آسمان خون می گرید                            

                                        تشخیص

ازآن پس ،هرشامگاه آسمان  خون می گرید : آرایه ی حسن تعلیل (علّت سرخی غروب را فاجعه ی خونبار کربلا دانسته است )

وحوش : جمع « وحش »، حیوانات وحشی ( اهمّیّت املا یی دارد )

 وحوش کوه وصحرا نالان اند: مانند مصراع قبلی        حسن تعلیل

***من اما نمی گریم؛ برآن رادمردانی که

      آن روز ، در صحرای کربلا

      ودرراه عشق بی پایان به خدا ، زندگی و هستی خود رااز دست دادند ،

      رشک می برم ...

نکات مهم

مرجعِِِِِِِِِِِِِِِ « من » : شاعر ( = آرمان رنو )

رادمردان :جوانمردان ( منظور          شهدای کربلا )

آن روز :عاشورا ( روز دهم محرم )

راه عشق :اضافه ی تشبیهی ( عشق :مشبّه /راه :مشبّه به )

رشک: حسادت

خودآزمایی

*توجّه : سؤالات «1» «2» «3»و «4» مربوط است به حکایت حذف شده ی «شولم شولم »

1- «قوم» درحکایت کلیله ودمنه به چه معنی به کار می رود؟

  قوم: زنِ صاحب خانه

2- جمله ی زیر را به فارسی امروز بازنویسی کنید 0

    به برکت این افسون، نه کسی مرا بتوانستی دید و نه درمن بدگمانی صورت بستی0

 به یُمن و برکت این ورد ، نه کسیمی توانست مراببیند و نه نسبت به من بدگمان می شد 0

3- در متون قدیم گاهی ضمیر متّصل فاعلی به قرینه  حذف می شده است ؛مثال :اورادیدم و به او گفت ( به جای گفتم ) .نمونه ای از این مورد، ازحکایت کلیله ودمنه دردرس بیابید و بنویسید0

نمونه ی آن در حکایت موردنظر یافت نشد 0(احتمالاًجزء قسمت حذف شده می باشد )

4- در کدام قسمت داستان کلیله ودمنه به باورهای عامیانه اشاره شده  است ؟

سطرپایانی حکایت : «مشتی خاک پس من اندازه         اشاره به باورهای عامیانه که اگر پشت سر کسی خاک بریزی دیگر باز نمی گردد ( بر خلاف آن که اگر« آب » بریزی     باز می گردد )

5- نمونه ای دیگراز ادبیّات تطبیقی ایران و جهان را در کلاس بخوانید 0

 بخوانید

6- شاعررثای « سالگرد » چرابه مردان کربلا رشک می برد ؟

= زیرا(رادمردان کربلا ) زندگی و هستی خود را در راه عشق به خداوند از دست دادند . و این افتخار ومقامی است که شاعر ( آرمان رنو ) خواهان آن است0

[ چهارشنبه هجدهم فروردین 1389 ] [ 18:50 ] [ رحیم پورسعیدی ]

  درس بيست و ششم                                     

                                                     درآمدي بر ادبيات توصيفي

بخش عظيمي از ادبيات غني فارسي ما ماهيتي «توصيفي» دارد. توصيف هنرمندانه شاعر از «طبيعت» ، «خود» ، «جامعه » درون مايه هاي ارزشمندي است كه ادبيات ما را عمق و غنا بخشيده است. شاعران بزرگي همچون رودكي، فرخي ، منوچهري و عنصري از دوره آغازين شعر فارسي در توصيف زيبايي هاي طبيعت پيش تاز و آغازگر بوده اند. ابتكارات و نوآوريهاي چنين شعرايي در وصف شب ، روز، صبح ، غروب، باغ و بستان، زمين و آسمان ، فصل ها و ... حاكي از انس و الفتي است كه با طبيعت داشته اند.

توصيف طبيعت در ديگر دوره هاي ادبي با فراز و نشيب هايي همچنان ادامه يافته است و همچنان ادامه دارد. توصيف از «خود» را در آثار شاعران گذشته و امروز با زمينه هاي متعددي چون شرح و بيان غم ها و شاديها و تأملات شخصي و عاطفي مي بينيم. قسمت عمده اي از رباعيها، دو بيتي ها، غزليات‌، شكوائيه ها و ؟؟؟ تشريح و توصيف «منِ شاعر» هستند.

شاعران با سحر سخن خويش، اين «من» و «خود» آدمي را آن چنان به تصوير كشيده اند كه با وجود تكرار شدن همواره دلپذير مانده و طراوت و شادابي خود را از دست نداده است. خواه «منِ» عاطفي و مشخص باشد. يا «من» اجتماعي و ملي، آنگونه كه در حماسه ها مي بينيم.
عرفان عميق و پرمايه ادبيات فارسي از جمله آثار بزرگاني چون سنايي، عطار، مولوي و حافظ از توصيف «هست مطلق» و مظاهر صنع او سرشار است. اين بخش از ادبيات جهان كم نظير است و به همين جهت هر چه زمان مي گذرد و جايگاه آن برتر و پذيرش جهاني آن وسيع تر و مطلوب تر مي گردد. توصيف «اجتماع» و جلوه هاي آن همچون «وطن» ، «آزادي» «عدالت » و در ادبيات مشروطه ظهور يافته است. و امروز بيش از گذشته خود را مي نماياند و «ادبيات متعهد» ما مبتني برآن است.

قصيده ي «بهار» سروده هاي شاعر تيره چشم روشن بين، رودكي سمرقندي (وفات 329) شاعر بزرگ عصر ساماني و پدر شعر فارسي است. شاعر دراين قصيده به توصيف يكي از مظاهر صنع الهي مي پردازد. رودكي در اين «توصيف» مي كوشد خواننده را هر چه بيشتر به طبيعت نزديك كند، زبان قصيده روان و ساده و از نمونه هاي خوب سبك خراساني است.

وجود چنين توصيفاتي از طبيعت موجب شده است كه رودكي را «نابيناي مادرزاد» ندانند. عقيده ي صاحب نظران اين است كه رودكي بعداً نابينا شده است.  

 

 

بهــار

بيت 1 :

با گذشت خزان زرد و زمستان سراسر سپيدي، اينك بهار خرم با رنگ هاي گوناگون و بوي دل انگيز و آرامش و زيبايي خيره كننده آمده است.

بيت 2 :

جهان پير (طبيعت در زمستان) بارديگر در فصل بهار جوان شده است، جا دارد كه انسان پير نيز همراه با جواني طبيعت جوان شود، احساس جواني كند)

بيت 3:

در بهار،آسمان براي تسخير زمين، لشكري آماده كرده است : ابر تيره ، لشكر زره پوش آسمان است. باد صبا كه ابرها را جابجا مي كند، فرمانده ي اين سپاه است.

بيت 4 :

برق آسمان، نفت انداز و رعد ، طبل زن لشكر اوست. من پيش از اين جمعيت ها و سپاهان زيادي را ديده بودم اما نه اين اندازه با شكوه و ترس آور.

بيت 5 :

در بهار به ابر بنگر كه چونه مثل انساني سوگوار ، جامه اي تيره مي پوشد و مي گويد : به صداي رعد گوش كن ، ببين كه مانند عاشقي دردمند مي نالد.

بيت 6 :

مثل مردي زنداني كه گاهگاهي از پشت سر نگاهبانش عبور مي كند و خود را نشان مي دهد. خورشيد نيز گاه به گاه از ميان ابرهاي تيره ي بهاري چهره ي خود را نشان مي دهد و زمين را گرم و روشن مي كند.

بيت 7 :

براي مدتي طبيعت بيمار بود. اما اكنون در بهار ، به خاطر داروي معطر بوي ياسمن از بيماري و درد شفا يافت.


بيت 8 :

باران گاهگاهي مي باريد و هوا را مثل بوي مشك، معطر مي كرد. از باران آغشته بر برف گويي صحرا و دشت، حرير توري نازكي برسر درشت ؟

يت 9 :

زمين بيش از اين گنج همچون مرواريد برف لبريز بود. اكنون در بهار از گنج گل هاي رنگارنگ انباشته و در همه ي جويهاي باريك و خشك شده، آب جاري شد.

بيت 10 :

گل لاله ي سرخ از دو رو در ميان كشتزار، مانند انگشتان عروسي كه با حنا رنگ شده، جلب نظر مي كند.

بيت 11 :

بلبل از شوق بر سر شاخه هاي بيد ترانه مي خواند و سار از روي شاخه هاي درخت سرو، به او پاسخ مي دهد.  

خودآزمايي

1 كلمه «شايد» از درس بهار (بيت دوم ) را با كلمه ي «شايد» در فارسي رايج امروز مقايسه و تفاوت معنايي آنها را بيان كنيد.

« شايد» در شعر «بهار» سوم شخص مفرد از مصدر «شايستن» است. اين واژه امروزه به اين معني متروك شده و تنها به معني «ممكن است» و در نقش قيد كاربرد دارد.

2 شاعر در بيت هفتم درس بهار، درمان دردمندي روزگار را در چه دانسته است؟

در بوي خوش گل ياسمن

3 در بيت نهم شعر بهار گنج استعاره از چيست؟

انبوه دانه هاي برف كه همچون مرواريدند.

4 آرايه هاي بيت نهم درس برف را پيدا كنيد و درباره آنها توضيح دهيد.

با اشاره هاي «لشكركشي بهمن» و «دربند شدن زال» آرايه ي تلميح پديد آمده است.

برف به لشكر تشبيه شده كه زمين را تسخير مي كند.

زمين پوشيده از برف نيز به زال زره كه سرانجام دربند شد مانند شده است.

در تعبير لشكر «گيتي سنان» برف ، اغراق كاملاً مشهود است.

واژه «بهمن ايهام تناسب دارد، زيرا دو معني را به همراه دارد : يازدهمين ماه شمسي و نام پسر اسفنديار كه به خون خواهي پدرش كه به دست رستم كشته شده بود، خاندان زال زر را برانداخت و زال را به زندان آهنين دربند كرد. ضمناً در معني اولي، با برف تناسب دارد و در معني دوم، با دربند كردن زال

 

5 شاعر اشباع شدن مردم را از برف چگونه به تصوير كشيده است؟

شاعر برف سنگين را مهماني تصور كرده كه زياد ماندنش مايه ي كسالت و دل زدگي شده است.

است.

 

6 دو نمونه طنز تلخ در شعر برف پيدا كنيد:

بيت يازدهم : برف تنها غذاي مردم بيچاره شده است.

بيت نوزدهم: اهل خانه ام به جاي نوشيدني صبحانه، برف آب شده جاري در ناودان را مي نوشند و بيت آخر.

 

7 - «پيغام هاي سرد» كنايه از چيست؟

آه هاي پياپي

 

بــرف

كمال الدين اصفهاني هم چون پدرش جمال الدين شاعري پر مايه و برجسته  است ـ همان طور كه در تاريخ ادبيات خواند ه ايد ـ وي در خلق معاني تازه دستي توانا داشت و از اين رو به « خلاق المعاني » مشهور گرديد . اين قصيده سراي بزرگ بيشتر به مدح خاندان صاعد اصفهاني ، جلال الدين خوارزمشاه  و اتابك سعد زنگي پرداخت و اواخر عهد را به عزلت و انزوا گذرانيد . كمال الدين اصفهاني در سال 635 هجري به دست مغولان به قتل رسيد . خلق مضامين جديد و علاقه به التزامات دشوار و آوردن رديف هاي مشكل از ويژگي هاي شعر اوست .

در اين درس ، گزيده اي از قصيده ي « برف » او را مي خوانيم .

 

بـرف

هرگز كسي نداد بدين سان نشان برف    

               گويي كه لقمه اي است زمين در دهان برف

نكات مهم:

قالب: قصيده / محتوا : توصيف برف / وزن عروضي : مفعول فاعلات مفاعيل فاعلن / بحر عروضي :‌مضارع مثمن اخرب مكفوف محذوف

بدين سان : به اين گونه / گويي: ادات تشبيه،‌مثل اين كه ،‌انگار

آرايه ي تشبيه (مصراع دوم): زمين: مشبه / لقمه : مشبه به / گويي : ادات تشبيه

دهان برف : اضافه ي استعاري،‌تشخيص

بيت داري « اغراق » است

لقمه و دهان : تناسب

معني : آن قدر شدت بارش برف زياد است كه كسي تا به حال آن را اين گونه نديده است، انگار كه زمين مانند لقمه اي در دهان برف فرو رفته است.

مانند پنبه دانه كه در پنبه تعبيه است    

                   اَجرامِ كوه هاست نهان در ميان برف

نكات مهم:

پنبه دانه : دانه هاي پنبه / پنبه: فرآيند واجي ابدال ـ پمبه

تعبيه شدن: قرار گرفتن، واقع شدن / تعبيه ساختن به معني‌،مرتب و منظم كردن است

اجرام : جمع « جرم» جثه ها،‌پيكرها،‌مادي هر چيز

آرايه ي تشبيه مركب:

مشبه: پنهان شدن در زير برف / مشبه به: قرار گرفتن پنبه در ميان پنبه دانه / وجه شبه: پنهان شدن ماده اي تيره رنگ در فضايي روشن و سفيد رنگ/ ادات : مانند

پنبه و پنبه دانه: تناسب

بيت داراي « اغراق» است

واج آرايي: تكرار صامت «ن»

معني: همانند دانه (تخم) پنبه كه در «درون پنبه جاي دارد، پيكر كوه ها زير برف نهان گشته است.

مفهوم : شدّت بارش برف

ناگه فتاد لرزه بر اطراف روزگار         

                از چه؟ ز بيم تاختنِ ناگهانِ برف

نكات مهم :

لرزه افتادن : كنايه از « ترسيدن »

روزگار : مجاز از « پديده هاي جهان »

تاختن : حمله كردن ، هجوم آوردن

برف : استعاره ي مكنيّه ، تشخيص

اغراق

مصراع دوم : واج آرايي؛ تكرار مصوّت كوتاه «ـِ»

آرايه ي حسن تعليل : شاعر علت لرزه افادن بر اندام موجودات جهان را ترس از هجوم ناگهاني لشگر برف مي داند .

معني : ناگهان بر اندام همه ي موجودات جهان لرزه افتاد . به چه دليل ؟ از ترس هجوم ناگهاني لشگر برف .

گشتند نااميد  همه جانور ز جان               

               با جان كوهسار چو پيوست جان برف

نكات مهم :

همه جانور: همه جانوران ، جانداران

جان ( در مصراع اول ) : مجاز از « زنده ماندن ، حيات »

جان : آرايه تكرا ر

جان و جانور : اشتقاق

« جان كوهسار » و « جان برف » : اضافه ي استعاري ، تشخيص

واج آرايي ؛ تكرار صامت « ج »

معني : هنگامي كه برف سراسر كوهستان را پوشاند و سفيد پوش كرد ، همه جانداران از حيات و زندگي خود نا اميد شدند .

چاه مقنّع* است همه چاه خانه ها                  انباشته به گوهر سيماب سان* برف

نكات مهم:

چاه مقنّع :

1ـ   توضيحات (5)   چاهي بوده است كه المقنّع هر شب از آن صورت ماهي به رنگ جيوه به آسمان           مي فرستاد.

2 ـ ( اعلام )          چاهي است كه هاشم ( هشام ) بن حكيم معروف به المنّع ، از دبيران ابومسلم خراساني، نزديك نخشب ( = نسف )

ساخت و جِرمي نوراني را در آن به نحوي تعبيه كرد كه هر شب از چاه بر مي آمد و بعد از زماني نور افشاني به چاه فرو مي رفت اين جرم نوراني به ماه نخشب معروف است و گويند كه از ده فرسنگي ديده مي شده است . المقنّع كه بر خليفه ي اسلام قيام كرده بود ، به سال 161 هجري كشته شد .

آرايه تشبيه ( مصراع اول ) : همه چاه خانه ها : مشبّه / چاه مقنّع مشببه به

انباشته : پر شده

سيماب سان : جيوه مانند ( توضيحات 5 )

گوهر سيماب سان :

1 ـ اضافه ي تشبيهي ( برف : مشبّه / گوهر : مشبّه به )

2 ـ تشبيهي ديگر نيز در آن وجود دارد ( برف : مشبّه /سيماب ( جيوه ) : مشبّه به / وجه شبه : سفيدي )

معني : همان گونه كه چاه المقنّع به وسيله اي ماده اي روشن و نوراني بود ، چاه خانه هاي مردم نيز از انبوهي و انباشتگي برف ، سفيد و نوراني گشته است .

آتش به دست و پايْ فرو مُردو بر خلق است

                 مرغ و شرر چگونه پرد ز آشيان برف6

نكات مهم :

به دست و پاي فرو مردن : كنايه از « بي حسّ و بي حركت شدن » ( توضيحات 6 )

آتش : استعاره ي مكنيّه ، تشخيص

بر حق است : حق دارد

شرر: جرقّه هاي آتش ، مجاز از « خود آتش » ( علاقه ي جزئيّه )

مرغ شرر : اضافه ي تشبيهي ( شرر : مشبّه /مرغ : مشبّه به )

پَرَد : پرواز كند (      شعله ور شود )

* شاعر آتش را به پرنده اي تشبيه كرده استكه در آشيانه ي برف توان پرواز را از دست مي دهد شعله هاي آتش به بال پرنده تشبيه شده است      ( توضيحات 6 )

چگونه برد ؟ : استفهام انكاري

تناسب :

1 ـ دست و پا

2 ـ مرغ ، پرد و آشيان

3 ـ آتش و شرر

بر و برف : جناس ناقص افزايشي

معني : آتش بي حس و حركت شد و حق هم دارد ، چون پرنده ي آتش در آشيانه ي برف ، قدرت پرواز را از دست مي دهد .

مفهوم : همانند ابيات قبل ، بيانگر « شدّت وسنگيني برف »

از روي خاك سر به ميان سَما كشيد       

              آن خِنْگ بادپايِ گسسته عنان برف7

نكات مهم:

روي : ايهام تناسب:

1 ـ معناي اصلي : سطح و بالا                             

2 ـ معناي دوم : چهره       كه با سرو پاي تناسب دارد ( در اين صورت « روي خاك »       اضافه ي استعاري ، تشخيص )

خاك : مجاز از « زمين »

سما : آسمان

روي و سر و ميان و پا : تناسب

خاك و سما : نوعي تضاد

خِنگ : اسب سفيد

بادپا : كنايه از « تندر و سريع »

گسسته : پاره شدن ( بن ماضي : گسست / بن مضارع :گُسَل )

عنان : افسار ، زمام ، مهار

گسسته عنان :

1 ـ معني : افسار گسيخته ، عنان پارهكرده

2ـ كنايه از « تندرو ، سريع و سركش »

برف : تشخيص ( به خاطر داشتن سر )

آرايه ي اغراق

خِنگ ... برف : اضاه ي تشبيهي ( برف : مشبّه / خِنگ : مشبّه به )

مصراع دوم : واج آرايي ؛ تكرار مصوّت « ـ ِ »

* شاعر برف را اسب سفيد تندرو و افسانگر گسيخته اي مي بيند كه از زمين حركت مي كند و تا اوج آسمان د رتاخت و تاز است.      ( توضيحات 7 )

معني : اسب سفيد تندروي برف از سطح زمين تا اوج آسمان در تاخت و تاز است .

از تيغ مهر و ناوَك* انجم خلاص يافت

                      اين ابلق* زمانه زبَر گُسْتُوانِ برف

نكات مهم:

تيغ : شمشير       استعاره ي مصرّحه از « پرتو خورشيد »

مهر : خورشيد

ناوك : نيزه هاي كوچك ، استعاره ي مصرّحه از « پرتو ستارگان »

انجم : ستارگان

تيغ مهر / ناوك انجم : استعاره يمكنيّه ، تشخيص

ابلق : اسب سياه و سفيد ؛ روزگار به اعتبار گردش شب و روز به ابلق تشبيه شده است .

ابلق زمانه : اضافه ي تشبيهي ( زمانه : مشبّه / ابلق : مشبّه به )

زمانه : مجاز از « روز و شب » / ز : از ، به وسيله ي

بر گستوان : 1 ـ پوششي كه در قديم به هنگام جنگ مي پوشيدند 2 ـ پوششي كه د رقديم به هنگام جنگ بر روي اسب مي افكندند ( اين واژه از جمله واژگاني است كه پس از انتقال به دوره ي ديگر به علل گوناگون كاملاً متروك و از فهرست واژگان دوره ي بعد حذف شده است )        زبان فارسي 3

برگستوان برف : اضافه ي تشبيهي ( برف « مشبّه / برگستوان : مشبّه به )

تناسب : 1 ـ تيغ وناوك و برگستوان 2 ـ مهر انجم 3 ـ ابلق و برگستوان

معني : اين روزگار كه ( به اعتبار روز و شب ) همانند اسب و سياه و سفيد مي باشد به خاطر پوشش برف از شعله ي خورشيد و ستارگان در امان است .( شب و روز برف مي بارد و از تابش ستاره و آفتاب اثري نيست )

مفهوم : توصيف برفي و ابري بودن هوا

در بند كرد روي زمين را چو زال زر          

                 بهمن به دست لشكر گيتي ستان برف

نكات مهم :

در بند كردن : كنايه از « اسارت و زنداني كردن »

بيت تلميح دارد به داستاني از شاهنامه كه بهمن ( بسر اسفنديار ) زال را زنداني مي كند .

نهاد فعل : دربند كرد : بهمن

آرايه تشبيهي :

1 ـ روي زمين : مشبّه / زال زر : مشبّه به / چو : ادات تشبيه / وجه شبه ( محذوف ) : سفيد بودن

2 ـ لشكر .... برف : اضافه ي تشبيهي ( برف : مشبّه / لشكر : مشبّه به )

استعاره ي مكنيّه ( تشخيص ) :

1 ـ روي ( چهره ) ي زمين

2 ـ برف ( به خاطر داشتن دست )

3 ـ بهمن ( به خاطر در بند كردن )

 

 

واج آرايي :

1ـ ( مصراع اول ) تكرار صامت « ر »

2 ـ ( مصراع دوم ) تكرار مصوّت كوتاه « ـ ِ»

گيتي ستان :

1 ـ جهان گير

2 ـ صفت فاعلي مركّب مرخّم ( گيتي ستاننده )

ايهام و ايهام تناسب :

روي :

1ـ سطح زمين

2 ـ چهره ي زمين ( در اين معنا  استعاره ي مكنيّه ( تشخيص )

زال :

1 ـ پير سفيد مو

2 ـ پدر رستم ( كه با بهمن ] پسر اسفنديار [ تناسب دارد       ايهام تناسب )

بهمن :

1 ـ ماه بهمن ( در اين معنا       مجاز از « زمستان » )

2 ـ فروريختن انبوه برف از كوه

3 ـ پسر اسفنديار ( كه با زال تناسب دارد ايهام تناسب تشكيل داده است )

مراعات نظير ( تناسب ) :

1 ـ روي دست

2 ـ زال و بهمن

معني : بهمن ( بارش فراوان برف ) سطح زمين را پوشانده و آن را مانند زال زر زنداني نموده است .

سيلاب ظلم او در و ديوار مي كند           

            خود رسم عدل نيست مگر د رجهان برف ؟

نكات مهم :

سيلاب ظلم : اضافه ي تشبيهي ( ظلم : مشبّه / سيلاب : مشبّه به )

مرجع « او » : برف       دستور تاريخي

 در و ديوار : مجاز از « همه چيز » ، « همه جا »

مي كند : از جا در مي آورد ، كنايه از « نابود كردن »

ظلم و عدل : تضاد

مگر : 1 ـ شايد 2 ـ انكار كه  3 ـ حتماً ف بي شك  4 ـ آيا

جهان : مجاز از « شيوه و قانون »

جهان برف : اضافه ي تشبيهي ( برف : مشبّه/ جهان: مشبّه به )

مصراع دوم : استفهام انكاري

« در » و « در » نوع جناس تام :

1 ـ ( مصراع اول ) : درِ ورود و خروج ( اسم )

2 ـ ( مصراع دوم ) : حرف اضافه به معني « درون »

آرايه اغراق

معني : ظلم و ستم برف همه چيز را از بين مي برد آيا ( انكار كه )رسم و آيين عدالت در جهان برف وجود ندارد .

در خانه ها ز بس كه فرود آمده است برف

                      نامد به حلق خانه فرو هيچ نان برف

نكات مهم :

خانه ها : مجاز از « بام و حيات خانه ها »

نامد فرو : فرو نيامد ، پايين نرفت       فعل پيشوندي

حلق : گلو

خانه : مجاز از « اهل و اعضاي خانه » ( علاقه ي محلّيّه )

نان و برف : اضافه ي تشبيهي ( برف : مشبّه / نان : مشبّه به )

نامد و آمده : اشتقاق

نان به حلق فرو نيامدن : كنايه از « ناخوشي و بيزاري و عدم آسايش »       معادل « آب خوش از گلو پايين نرفتن »

معني : از بس كه بر خانه ها برف باريده است ، ديگر هيچ جايي براي نشستن برف موجود نيست و خانواده ها از برف بيزار شده اند و آسايش ندارند .

مفهوم : ازدياد برف و بيزاري مردم از آن ( اشباع شدن مردم از برف )

از نان و جامه خلق غني گشتي اربدي             

                از آرد يا ز پنبه تن ناتوان برف

نكات مهم ك

خلق : مردم / غني : بي نياز ، ثروتمند / ار : مخفّف « اگر »

گشتي : مي گشت / بُدي : مي بود      افعال ماضي استمراري       دستور تاريخي

آرايه ي « الف و نشر مرتّب » لفّ 1 : نان / لفّ 2 : جامه / نشر 1 : آرد / نشر 2 : پنبه

تن ناتوان برف : اضافه ي استعاري ، تشخيص

غني و ناتوان : تضاد

تناسب : 1 ـ نان و آرد 2 ـ جامه و پنبه

بيت ، دربردارنده ي « طنز تلخ » است

معني : اگر تن برف ( جنس برف ) از آرد يا پنبه مي بود ، از تهيّه نان و پوشاك بي نياز مي شدند .

مفهوم : 1 ـ فراواني برف 2 ـ فقر و نيازمندي مردم

از بس كه سر به خانه ي هر كس فرو بَرَد

                      سرد و گران و بي مزه شد ميهمان برف

سر به خانه ي كسي فرو بردن : كنايه از « وارد شدن ، سرك كشيدن »

سرد و گران و بي مزه شدن : كنايه از « خسته كننده و ملال آوربودن »

سر و سرد : جناس ناقص افزايشي

ميهمان برف : اضافه ي تشبيهي ( برف : مشبّه / ميهمان : مشبّه به )

برف : تشخيص

معني : از بس كه برف به خانه هاي مردم سرك كشيده و بسيار باريده ، ديگر اين ميهمان ( برف ) ملال آورو خسته كننده شده است .

مفهوم : بيزاري مردم از برف به علت بارش بيش از حدّآن ( اشباع شدن مردم از بارش برف )

ارتباط معنايي دارد با :

ميهمان گر چه عزيز است ولي هم چو نفس             

            خفقان آرد اگر آيد و بيرون نرود

گرچه سپيد كرد همه خان و مان  ما                 

             يا رب سياه باد همه خان و مان  برف

نكات مهم :

خان و مان :

1 ـ معني :خانه ، اسباب خانه ، اسباب زندگي

2ـ آرايه ي تكرار

باد : فعل دعايي

سياه باد ك كنايه از « نابودي » ( نفرين محسوب مي گردد)

سپيد و سياه : تضاد و تناسب

خان و مان و برف : اضافه ي استعاري ، تشخيص

ما و مان : جناس ناقص افزايشي

بيت داراي نوعي « موازنه » است ( البتّه با كمي چشم پوشي )

واج آرايي ؛ تكرار مصوّت بلند « ا »

جمله :

1 ـ مصراع اول « چهار جزئي گذرا به مفعول و مسند ( همه خان و مان ما : مفعول / سپيد : مسند )

2 ـ مصراع دوم : سه جزئي گذرا به مسند ( همه خان و مان برف نهاد / سياه : مسند / باد : فعل اسنادي )

معني : اگر چه برف همه اسباب زندگي ما را سپيد كرده است ، خداوندا زندگي برف را نابود گردان          

                      ( بارش برف را قطع كن )

مفهوم : تقاضاي شاعر از خداوند براي قطع برف

وقتي چنين نشاط كسي رامسلّم است

                         كاساب عيش دارد اندر زمان برف

نكات مهم :

نشاط : شادي ، خوشي ، خوش حالي

كسي را مسلم است : « را »  حرف اضافه به معني « براي »

مسلم : پذيرفته شده ، قبول شده ( سپرده شده ، باور كرده )

عيش : ايهام :

1 ـ زندگي ( لوازم زندگي « خوراك ، پوشاك و ... )

2 ـ خوشي ، شادي

مصراع اولك واج آرايي: تكرار صامت «س»

معني: به هنگام بارش برف،‌آن كسي شاداب و خوش حال است كه اسباب و لوازم زندگي اش تأمين و فراهم باشد.

مفهوم: اشاره به فقر و تنگ دستي مردم

آن را كه پوشش و مي و خرگاه و آتش است       

                   وقت صبوح مژده دهد بر نشان برف

نكات مهم: مي : شراب

خرگاه: خيمه،‌سراپرده (مجاز از «خانه،‌سرپناه»)

پوشش و مي و خرگاه و آتش: مجاز از «كليه لوازم زندگي و آسايش (راحتي)»

آن را كه پوشش و ... است: «را» نشانه ي مالكيت (آن كسي كه پوشش و ... دارد»

مي و صبوح: تناسب (مراعاات نظير)

واج آرايي: تكرار مصوت كوتاه «ـُ»

نهاد فعل «مژده دهد»: آن را كه... (مصراع اول)

معني: آن كسي كه لباس و شراب و خيمه و آتش (وسايل راحتي و آسايش= امكانات زندگي) برايش فراهم است،‌هنگام صبح باديدن بارش برف (از خوش حالي) مژدگاني مي دهد.

نه هم چو من كههر نفس از باد زَمهرير  

                پيغام هاي سرد دهد بر زبان برف

نكات مهم:

زَمهرير: سرماي شديد، جاي سرد

پيغام هاي سرد: ( كنايه از «آه و افسوس» ـــ حس آميزي

زبان برف: اضافه ي استعاري،‌تشخيص

تناسب: 1 ـ باد زمهرير و سرد 2 ـ پيغام و زبان

معني: نه كسي مثل من كه هر لحظه با وزش بادهاي سرد، آه و افسوس و ناله سر مي دهم.

دست تهي به زير زنخدان كند ستون 

                   وندر هوا همي شمرد پود و تان برف

نه هم چو من كه: از ابتداي اين بيت ــ حذف به قرينه ي لفظي

دست تهي: كنايه از «فقر و نداري»

زنخدان: چانه

دست و زنخدان:‌تناسب

دست زير نخدان زدن: كنايه از «غم و اندوه»

آرايه ي تشبيه (مصراع اول) :‌دست تهي مانند ستون زير چانه مي زند (دست تهي: مشبه / ستون : مشبه به)

وندر:‌مخفف «واندر» ـ «ودر»

همي شمرد : فعل مضارع اخباري ـ دستور تاريخي

پود و تان: منظور همان «تار و پود» است.

پود و تان برف: اضافه ي استعاري (برف به پارچه اي تشبيه شده است كه تار و پود دارد)

معني: (نه كسي مثل من كه)‌از غم و غصه ي نداري و بينوايي،‌دست خود را به زير چانه مي زند و دانه هاي برف را مي شمارد.

اين بيت نيز نشانگر «طنز تلخ» مي باشد

 

دل تنگ و بينوا چه بطان بر كنار آب   

                  خلقي نشسته ايم كران تا كران برف

نكات مهم:

دل تگ: كنايه از «غمگين و ناراحت» ،‌«نااميد»

بَط: مرغابي (نام پرنده اي است)

كران تا كران: اطراف،‌پيرامون

آرايه ي تشبيه مركب:

مشبه: جمع شدن مردم كنار برف هاي انباشته / مشبه به: جمع شدن بطان در كنار آب / وجه شبه: قرار گرفتن گروهي پيرامون چيزي / ادات: هم چو

واج آرايي: تكرار صامت «ن»

معني: ما گروهي غمگين و بي چيز هستيم كه اطراف برف نشسته ايم، هم چون مرغابياني كه در كنار آب مي نشينند.

اين بيت نيز نمايانگر «طنز تلخ» مي باشد

گر قوّتم بُدي ز پي قرص آفتاب    

             بر بام چرخ رفتمي از نردبان برف

قوّت : نيرو‌،توان

بُديك مي بود ـ فعل ماضي استمراري (دستور تاريخي)

قوّتم بدي: «م» ـ متمم (براي من قوت و توان وجود داشت)

ز پي: به دنبال

قرص : دايره ي كامل،‌هر چيز گرد،‌دايره

قرص آفتاب: اضافه ي تشبيهي (آفتاب:‌مشبه / قرص : مشبه به)

چرخ: استعاره ي مصرحه از «آسمان»

بام چرخ: اضافه ي استعاري (چرخ (آسمان) به خانه اي تشبيه شده است كه بام دارد)

نردبان برف: اضافه ي تشبيهي (برف،‌مشبه / نردبان : مشبه به)

رفتمي: مي رفتم ـ دستور تاريخي

اغراق

معني: اگر نيرو داشتم به دنبال پيدا كردن آفتاب با نردبان برف بر اوج آسمان مي رفتم.

مفهوم: 1 ـ خستگي و ضعف شاعر و مردم از بارش فراواني برف 2 ـ انتظار كشيدن براي تابش آفتاب و آب شدن برف ها

رديف: برف

واژگان قافيه: نشان ،‌دهان،‌ميان ، ناگهاني ،‌جان ،‌سيماب سان ، آشيان ، گسسته عنان، برگستوان، گيتي ستان، جهان ، نان ،‌ناتوان، ميهمان، خان و مان ،‌زمان،‌نشان، زبان، نشان،‌زبان، پود و تان، كران،‌نردبان» / حروف اصلي: ان/ قاعده ي 2

 

خودآزمايي:

1 ـ آرايه ي بيت نهم درس برف را پيدا كنيد و درباره آنها توضيح دهيد:

كنايه،‌تلميح، تشبيح،‌استعاره ي مكنيه (تشخيص) واج آرايي،‌ايهام و ايهام تناسب،‌مجاز و مراعات نظير

2 ـ شاعر درامان ماندن روز و شب را از آسيب هاي خورشيد و ستارگان در چه مي داند؟

بارش فراوان برف

3 ـ شاعر اشباح شدن مردم را از برف چگونه به تصوير كشيده است؟

در بيت هاي 11 و 13

«در خانه ها ز بس كه فرود آمده است برف        نامد به حلق خانه فرو هيچ نان برف

از بس كه سر به خانه ي هر كس فرو برد         سرد و گران و بي مزه شد ميهامان برف

5 ـ در نمونه طنز تلخ در شعر برف پيدا كنيد

بيت هاي 12 و 18 و 19

از نان و جامه خلق غني گشتي اربُدي      

               از آرد يا ز پنبه تن ناتوان برف

دست تهي به زير زنخدان كند ستون       

               وندر هوا همي شمرد پود و تان برف

دل تنگ و بنوا چو بطان بر كنار آب       

               خلقي نشسته ايم كران تا كران برف

6ـ پيغام هاي سرد ،‌كنايه از چيست؟

كنايه از «ناله و آه و افسوس و تأسف (از بارش فراوان برف)

[ چهارشنبه هجدهم فروردین 1389 ] [ 18:42 ] [ رحیم پورسعیدی ]

درس بيست و هفتم    

                                                       شكوه رستن

قالب شعر: مثنوي / محتوي: توصيه به انعطاف پذيري ،‌فروتني،‌تواضع و ثمر بخشي

وزن عروضي: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن / بحر عروضي: زمل مسدّس محذوف

سال ها تو سنگ بودي دل خراش      آزمون را يك زماني خاك باش

نكات مهم:

آرايه ي تشبيه :

 مصراع اول : تو مشبّه / سنگ ك مشبّه به / فروتني و تواضع : وجه شبه

دل خراش: كنايه از «آزاد دهنده» / صفت فاعلي مركب مرخّم (دل خراشنده)

سنگ :‌نماد «انعطاف ناپذيري ،‌بي ثمري» / خاك : نماد «حاصلخيزي ،‌ثمر بخشي» / آزمون را : «را» ـ‌حرف اضافه به معني « براي » (براي امتحان)

ينگ و خاك / سال ها و يك زماني : تضاد.

معني: تو سال ها مثل سنگ نفوذ ناپذير و آزاردهنده بودي. براي امتحان مدتي نيز مثل خاك ثمر بخش،‌فروتن و انعطاف پذير باش.

در بهاران كي شود سر سبز سنگ      خاك شو تا گل برآيد رنگ رنگ

بهاران: هنگام بهار («ان» پسوند زمان) / كي شود : استفهام انكاري (هيچ وقت نخواهد شد)

سر سبز: كنايه از «حاصل خيزي،‌ثمر بخشي»

آرايه ي تشبيه (مصراع دوم) : خاك شو (تو)‌: مشبه / خاك : مشبه به / فروتني و تواشع : وجه شبه

واج آرايي: تكرار صامت «ر» . خاك شدن : كنايه از «فروتني ،‌خاك ساري و انعطاف پذيري» / گل : استعاره ي مصرحه از « استعداد و هنر»

برآيد : رشد كند / رنگ رنگ : واژه ي «مركب» (رنگ + رنگ)؛ {اما در «رنگارنگ» »‌مشتق ـ مركب (رنگ +ا+رنگ)}

بهاران و گل: تناسب / شود و شو : اشتقاق / شنگ و رنگ :‌جناس ناقص اختلافي / سنگ و خاك : تضاد

معني: در فصل بهار هيچ گاه سنگ سر سبز نمي شود پس مثل خاك باش تا در تو گل هاي رنگارنگ (استعداد هاي مختلف) رشد كند.

واژگان قافيه: سنگ و رنگارنگ / حروف اصلي : «ـَ نگ » / حروف الحاقي نارد / قاعده ي 2

فريدون مشيري (متولد 1305) از شعرايي است كه در هر دو حوزه ي سنتي و نيمايي شعر گفته است. در شعر مشيري رواني ،‌سادگي و لطافت ديده مي شود. او در بعضي سروده هايش به مسائل اجتماعي پرداخته است. «گناه دريا» «تشنه ي طوفان»  « نايافته » «ابر» ،‌«ابر و كوچه» آه باران» و «از خاموشي» مجموعه هايي از سروده هاي اوست.

دعوت به جنب و جوش و پيوستن به رستاخيز طبيعت در شعر « شكوه رُستن» مشيري به خوبي مشاده مي شود . اين شعر را با هم مي خوانيم.

 نكات مهم

فريدون مشيري :

متولد 1305

از شعرايي كه در هر دو حوزه ي سنتي و نيمايي شعر گفته است.

شعرش داراي رواني ،‌سادگي و لطافت است.

در بعضي سروده هايش به مسائل اجتماعي پرداخته است.

سروده هايش: گناه دريا ـ نايافته ـ تشنه طوفان ـ ابر ـ ابر و كوچه ـ آه باران آ از خاموشي

فريدون مشيري ك از شاعران نوپرداز و غزل ساز معاصر است .

شكوه رُستن:

چگونه خام نفس مي كشد؟

بينديشيم:

نكات مهم:

قالب شعر: نيمايي / محتوا : دعوت به جنب و جوش و پيوستن به رستاخيز طبيعت.

وزن كامل عروضي: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن / بحر كامل عروضي: مجتث مثمّن مخبون محذوف

خاك: استعاره ي مكنيه ،‌تشخيص . نفس مي كشد: كنايه از «زنده شده  است»

بينديشيم : عبرت بگيريم

معني: خاك چگونه دوبراه زنده شده است؟ فكر كنيم و عبرت بگيريم.

چه زَمهرير* غريبي!

شكست چهره ي مهر.

نكات مهم:

زمهرير: سرماي شديد، جاي سرد (اهميت املايي دارد)

مهر: ايهام: خورشيد ـ ماه «مهر»

چهره ي مهر : اضافه ي استعاري،‌تشخيص / شكسته شدن چهره :‌كنايه از «پير شدن ،‌ناتوان شدن»

معني: چه سرماي عجيب و كم نظيري ،‌خورشيد ناتوان شد و اثر خود را از دست داد. (چهره ي خورشيد) با (چهره ي طبيعت در مهر ماه ) شكسته شد.

مفهوم: توصيف شدّت سرما در زمستان

فِسُرد سينه ي خاك،

شكافت زَهره ي سنگ!

نكات:

فِسُرد: يخ زد، منجمد شد ،‌پژمرده گشت

سينه : مجاز از « قلب» / سينه ي خاك : اضافه ي استعاري ،‌تشخيص

خاك : مجاز از «زمين» / زهره : كيسه ي صفرا

زهره شكافتن (زهره تركيدن) : كنايه از «ترسيدن» (قدما معتقد بودند ترس شديد موجب تركيدن زهره مي شود)

زهره ي سنگ : اضافه ي استعاري ‌،تشخيص

خاك و سنگ : تناسب

شكافت زهره ي سنگ : آرايه ي «اغراق» ـ اشاره به شكافته شدن و ترك برداشتن سنگ ها بر اثر بخ زدن

معني: قلب خاك يخ زد و سنگ ها (از دشت سرما) ترسيدند و شكاف برداشتند (متلاشي شدند)

پرندگان هوا دسته دسته جان دادند.

گل آورانِ‌چمن ،‌جاودانه پژمردند

نكات مهم:

هوا: مجاز از «آسمان» / گل آوران چمن ك منظور « بوته ي گل » (كه گل مي آورد)

چمن : مجاز از «باغ ،‌گلستان»

جاودانه : براي هميشه / گل و چمن / گل و پژمردند: تناسب

واج آرايي؛ تكرار صامت «د»

آرايه اغراق

معني : پرندگان آسمان دسته دسته مردند و بوته هاي گل براي هميشه پژمردند و از بين رفتند.

در آسمان و زمين ،‌هول* كرده بود كمين،

به تنگناي زمان،‌مرگ كرده بود درنگ!

نكات مهم:

آسمان و زمين : مجاز از «همه جا» . تضاد و تناسب

هول : وحشت و ترس (اهميت املايي دارد ـ {حول : پيرامون}

كمين كردن : مخفي شدن و منتظر بودن

هول : تشخيص

در آسمان و زمين هول كرده بود كمين : كنايه از «ترس  و وحشت همه جا را فرا گرفته بود»

زمان : منظور ـ زمستان

درنگ كردن: مكث كردن ، صبر كردن

مرگ : تشخيص

درنگ كردن مرگ : كنايه از «حضور داشتن و فراگير شدن مرگ (در همه جا) »

جناس ناقص اختلافي : زمين و كمين / زمان و زمين

معني : همه جا را وحشت و ترس فرا گرفته بود و مرگ در زمان سخت زمستان مكث و درنگ كرده بود. (همه جا حضور دارد و منتظر است.)

به سر رسيده جهان؟

پاسخي نداشت سپهر

نكات مهم:

به سر رسيده : كنايه از «به پايان رسيدن ،‌تمام شدن»

جهان : مجاز از «عمر جهان» واج آرايي؛ تكرار صامت « س»

سپهر : «آسمان» ـ تشخيص (استعاره ي مكنيه)

معني : آيا عمر جهان به پايان رسيده است؟ آسمان براي اين پرسش پاسخي نداشت.

دوباره باغ بخندد؟

كسي نداشت يقين

نكات مهم:

باغ: مجاز از « گل و گياهان»

باغ بخندد: تشخيص و كنايه از «سر سبز شدن و شكوفايي باغ»

دوباره باغ بخندد : واج آرايي ؛ تكرار صامت «ب» و «د»

معني : آيا دوباره گل هاي باغ شكوفا خواهد شد؟ هيچ كس مطمئن نبود.

چه زَمهرير غريبي ...!

چگونه خام نفس مي كشد؟

بياموزيم:

نكات مهم:

بياموزيم : پند و عبرت بگيريم.

شكوه رُستن، اينك،

طلوع فروردين

نكات مهم:

رُستن: رشد كردن،‌روييدن(بن ماضي: رُست / بن مضارع : روي)

فروردين : مجاز از «بهار»

طلوع فروردين: اضافه ي استعاري ،‌استعاري مكنيه (فروردين به خورشيدي تشبيه شده است كه طلوع مي كند)

معني : اكنون شكوه و عظمت رويش (دوباره زنده شدن) با آمدن فصل بهار آغاز شده است.

گداخت آن همه برف،

دميد اين همه گل،

شكفت اين همه رنگً

نكات مهم

گداخت: گداخته شده،‌ذوب شد(فعل دو وجهي كه اين جا در وجه ناكذر به كار رفته است)

دميد : روييد

رنگ : مجاز از «گل هاي رنگارنگ»

معني: آن همه برف ذوب شد و اين همه گل روييد (زنده شد) و اين همه شكوفه هاي رنگارنگ پديد آمد.

زمين به ما اموخت:

زپيش حادثه بايد كه پاي پس نكشيم

مگر كم از خاكيم؟

نفس كشيد زمين، ما چرا نفس نكشيم؟

نكات مهم:

زمين: تشخيص (استعاره مكنيه) / پيش: در مقابل

پاي پس نكشيدن :‌كنايه از «عقب نشيني نكردن،‌فرار نكردن؛ استقامت ،‌ايتادگي»

پيش و پس : تضاد

ز پيش و پس حادثه بايد كه پاي پس نكشيم : واج آرايي؛ تكرار صامت (پ)

مگر كم از خاكيم: مگر كمتر از خاك هستيم ـ استفهام انكاري

نفس كشيد زمين : كنايه از «زنده و با طراوت گشتن»‌+ تشخيص (استعاره مكنيه

معني: زمين به ما ياد داد كه در برابر حادثه نبايد عقب نشيني كنيم. مگر ما كمتر از مين هستيم . پس حال كه زمين زنده و پربار شده است ما چرا دوباره متحول نشويم و دوباره زندگي جديدي آغاز نكنيم.

* شاعر در اين قطعه،‌نتيجه گيري كرده و پيام و مقصود خود را ارائه نموده است.

ارتباط معنايي دارد با:

جان من كم تر ز طوطي كي بُوَد          جان چنين بايد كه نيكو پي بود

 

خودآزمايي:

1 ـ مولوي سنگ و خاك را نماد چگونه آدم هايي دانسته است؟

سنگ : نماد « انسانهاي بي حاصل و انعطاف ناپذير »

خاك : نماد «انسان هاي انعطاف پذير،‌سودمند و ثمر بخش»

2 ـ مراد شاعر از كلمات « بينديشيم ،‌و «بياموزيم» چيست؟

بينديشيم: ديدن ،‌ تجربه كردن

بياموزيم: آموزش، پند و عبرت گرفتن

3 ـ صور خيال بند اول شعر را استخراج كنيد.

در متن درس آمده است(استعاره ي مكنيه ، تشخيص و ..)

 

                                          نيـايـش

خداوندا شبم را روز گردان        چو روزم بر جهان پيروز گردان

نكات مهم:

قالب شعر: مثنوي / محتو :‌نيايش

وزن عرئضي : مفاعيلن مفاعيلن فعولن / بحر عروضي : هزج مسدّس مخذوف

شب : استعاره ي مصرحه از «غم ها ، سختي ها و مشكلات زندگي»

شب را به روز بگردان: كنايه از «دفع مشكلات و غم ها و سختي ها»

روز : استعاره ي مصرحه از «آسايش و راحتي » / شب و روز : تضاد

چو روزم بر جهان پيروز گردان:

آرايه ي تشبيه : من: مشبه / روز: مشبه به / پيروز گردان : وجه شبه / چو : ادات تشبيه

ضمير «م» : نقش مفعول (مرا پيروز گردان)

جهان: مجاز از «مشكلات و موانع جهان»

واج آرايي؛ تكرار صامت در»

خداوند: مادا / شب : مفعول / «م» : مضاف اليه / روز ك مسند (جمله ي مصراع اول : چهار جزئي گذرا به مفعول و مسند)

معني : خداوندا سختي ها و مشكلات مرا به آساني و راحتي تبديل كن  و مرا چون روز بر مشكلات جهان پيروز گردان.

رديف : گردان / واژگان قافيه: روز و پيروز/  حروف اصلي : وز /  حروف الحاقي ندارد / قاعده 2

شبي دارم سياه ،‌از صبح نوميد      در اين شب رو سپيدم كن چو خورشيد

نكات مهم:

شب : استعاره مصرحه از «غم ها و سختي ها»

صبح : استعاره ي مصرحه از «آسايش و راحتي»

نوميد: مخفف «ناميد» ، مأيوس / از صبح نوميد : هيچ اميدي به راحت شدن از غم ها ندارم

روسپيد كردن : كنايه از «موفقيت ،‌پيروزي»

آرايه ي تشبيه (مصراع دوم) : من‌:مشبه/ خورشيد :‌مشبه به / سپيد رويي :‌وجه شبه

روسپيدم كن : ضمير «‌م» نقش مفعول

روسپيد :‌مسند ـ‌جمله ي چهار جزئي گذرا به مفعول و مسند

واج آرايي :‌تكرار صامت هاي «ش» و «س»

تناسب :

شب  و سياه  ـــ صبح ،‌سپيد و خورشيد

تضاد:

سياه و سپيد  ـــ شب و صبح

معني :‌مشكلات و سختي هايي دارم كه هيچ اميدي به بر طرف شدن آن ها نيست . (خداوند) تو مرا بر اين مشكلات چون خورشيد پيروز كن

مفهوم :‌تقاضاي شاعر از خداوند براي حل مشكلات و پيروزمندي

واژگان قافيه : نوميد و خورشيد / حروف اصلي : يد / حروف الحاقي ندارد / قاعده ي 2

تويي ياري رسِ فريادِ هر كس        به فريادِ منِ فرياد خوان رس

ياري رس : صفت فاعل مشتق ـ‌مركب مرخم ( يار + ي+ رس) ياري رسنده

فرياد :‌تقاضاي كمك و ياري ،‌ياري خواستن

فرياد : آرايه ي تكرا

فرياد خوان : صفت فاعلي مركب مرخم (فرياد خواننده)

رس ( مصراع دوم) : برس (فعل امر از مصدر « رسيدن» )

رَس و كَس : جناس ناقص اختلافي

واج آرايي ؛ تكرار صامت هاي «ر» و «ز» و مصوت  «ا»

به فرياد كسي رسيدن :‌توجه نمودن و ياري رسانده

معني« (خداوندا) ت وفرياد رس و ياري گر هر ياري خواهي هستي پس به منِ فرياد خواه كمك كن.

واژگانقافيه: كس و رس / حروف اصلي : ـَ س / حروف الحاقي ندارد/ قاعده ي 2

به آب ديده ي طفلان محروم      به سوز سينه ي پيران مظلوم

آي ديده : اشك / طفلان : كودكان / محروم :‌بي نصيب

سينه :‌مجاز از «دل»

آرايه ي موازنه (به آب ـ به سوز / ئيئخ ي ـ سينه ي / طفلان ـ‌پيران / محروم ـ مظلوم)

فعل: «قسم مي خورم» يا «سوگند ياد مي كنم» از پايان هر دو مصراع اين بيت و باقي ابيات تا آخر (به جز بيت آخر) حذف به قرينه ي معنوي

واج آرايي: تكرار مصوتّ «ـِ»

طفلان و پيران : تضاد

معني: به اشك چشم كودكان محروم و آه و سوز و رنج پيران مظلوم (سوگند مي خورم)..

از اين بيت تا آخر همه ي ابيات موقوف المعاني هستند

واژگان قافيه: محروم و مظلوم . حروف اصلي : وم / حروف الحاقي ندارد / قاعده 2

به داور داورِ‌فرياد خواهان        به يارب يارب صاحب گناهان

داور داور / يارب : داور داور گفتن : يارب يارب گفتن

فرياد خواه : صفت فاعلي مركب مرخم (فرياد خواهنده) / «فرياد» مجاز از «ياري و كمك»

صاحب گناهان : گناهكاران

واج آرايي: تكرار مصوت بلند «ا»

بيت داري نوعي «موازنه » است (البته با اندكي چشم پوشي)

معني : (خداوندا) به مناجات و راز و نياز ياري خواهان و گناهكاران تو را سوگند مي دهم.

واژگان قافيه: فرياد خواهان و صاحب گناهان / حروف اصلي : اه / حروف الحاقي : ان / قاعده ي 2 / تبصره ي 1

به محتاجان در بر خلق بسته        به مجروحان خون بر خون نشسته

محتاجان در بر خلق بسته : كنايه از «نيازمنداني كه از مردم چيزي نمي خواهند» (گدايي نمي كنند)

در بر خلق بسته: صفت براي محتاجان

مجروح : منظور «مجاهدان و شهيدان راه خدا»

خون بر خون نشسته : كنايه از «زخم كاري و بسيار عميق و علاج ناپذير »‌(صفت براي مجروحان)

معني: به نيازمنداني كه از مردم چيزي طلب نمي كنند ( نيازشان را فقط از خدا مي خواهند) و به مجروحاني كه در راه خدا زخم هاي خونين برداشته اند سوگند مس خورم..

واژگان قافيه: بسته و نشسته / حروف اصلي : «ـَ» / حروف الحاقي : ه . قاعده ي 2 / تبصره ي 1

به دور افتادگان از خان و مان ها         به واپس ماندگان از كاروان ها

خان و مان : خانه ،‌اهل خانه

واپس ماندگان : جامانده ،‌كساني كه از كاروان عقب افتاده اند، در راه ماندگان

آرايه ي ترصيح ( به ـ به / دور افتادگان ـ واپس ماندگان / از خان و مان ها ـ از كارونان ها )

واج آرايي : تكرار صامت هاي «ن» و «خ» و مصوت بلند «ا»

معني : به كساني كه از خانه و خانواده ي خود دور هستند و به كساني كه از كاروان ها جا مانده و در راه وامانده اند ،‌سوگند يا دمي كنم...

واژگان قافيه : خان و مان ها و كرونان ها / حروف اصلي : ان / حروف الحاقي : ها / قاعده ي 2 / تبصره ي 1

به وردي كز نو آموزي برآيد       به آي كز سر سوزي برآيد

ورد: دعا،‌ذكر/ نوآموز : كسي كه در ابتداي راه عرفان و سير و سلوك است / آه : ناله و فرياد

برآيدك بر مي آيد : فعل پيشوندي مضارع اخباري ـ دستور تاريخي

معني : (خداوندا) به دعاي فردي كه تازه قدم در راه نهاده است و به آه و ناله ي سوزناك عاشقانت تو را قسم مي دهد..

رديف : برآيد/ واژگان قلفيه :‌نوآموزي و سوزي / حروف اصلي : وز / حروف الحاقي : ي / قاعده ي 2  تبصره ي 1

به ريحانِ‌نثار اشك ريزان       به قرآن و چراغ صبح خيزان

ريحان: در لغت به معناي «نازبو‌فگياهي سبز  و خوش بو»  استعاره مصرحه از «اشك»

نثار : پاشيدن ‌،افشاندن

قرآن و چراغ : مجاز از مناجات و تلاوت قرآن در تاريكي هاي شب (علاقه ي آليّه)

واج آرايي: تكرار مصوت «ا» و صامت «ر»

معني: (خداوندا)‌به دانه هاي اشكي كه اشك ريزان و عاشقانت (از ديده) فرو مي ريزند و به مناجات و تلاوت قرآن سحر خيزان سوگند ياد مي كنم ...

واژگان قافيه: اشك ريزان و صبح خيزان / حروف اصلي : يز / حروف الحاقي : ان / قاعده ي2 / تبصره 1

به مقبولانِ خلوت برگزيده      به معصومان آلايش نديده

مقبولان: پذيرفته شدگان درگاه الهي

خلوت برگزيده : گوشه نشين ‌،معتكف ( صفت مشتق ـ‌مركب مقبولان

معصوم : بي گناه / آلايش :‌آلودگي ،‌گناه

آلايش نديده : ب يگناه (صفت مشتق ـ‌مركب براي معصومان ) ـ آلا + شِ + ن+ديد+ه

بيت داراي نوعي « ترصيع» مي باشد (به ـ‌به / مقبولان ـ معصومان / خلوت برگزيده ـ‌آلايش نديده)

معني : به پذيرفته شدگان درگاه الهي كه گوشه نشيني برگزيده اند و به انسانهاي پاكي كه مرتكب گناه نشده اند ‌،سوگند ياد مي كنم...

واژگان قافيه: برگزيده و نديده / حروف اصلي : يد / حروف الحاقي : ه / قاعده ي 2 / تبصره 1

واژگان قافي : برگزيده و نيده / حروف اصلي : يئ / حروف الحاقي : ه قاعده ي2 / تبصره 1

به هر طاعت كه نزديكت صواب است       به هر دعوت كه پيشت مستجاب است

طاعت : بنديگ ‌،عبادت/ نزديكت : نزد تو / صواب : درست ،‌صحيح (اهميت املايي دارد ) {ثواب: پاداش}

دعوت : (د راين جا ) دعا ‌،خواهش ،‌طلب / مستجاب : پذيرفته و قبول شده ‌،جواب داده شده ،‌اجابت شده

واج آرايي : تكرار صامت هاي «ت » و «س»

معني : خداوندا) به هر عبادتي كه نزد تو مقبول و درست است و به هر دعايي كه نزد تو اجابت مي شود...

رديف: است / واژگان قافيه : صواب و مستجاب / حروف اصلي : آب / حروف الحاقي ندارد / قاعده ي2

كه رحمي بر دل پرخونم آورد     وزين غرقاب غم بيرونم آور

دل : مجازاز «وجود» / پرخون: كنايه از «درمند و رنج ديده » (صفت مركب براي دل)

وزين : و از اين / غرقاب : گردبا ،‌آب عميقي كه آدم يا كشتي در آن غرق شود ( اهميت املايي دارد)

غرقاب غم: اضافه ي تشبيهي (غم: مشبه / غرقاب : مشبه به)

واج آرايي : تكرار صامت « ر» و (مصراع دوم ) تكرار صامت (ق) (غ)

بيرونم آور: ضمير «م» نقش مفعول (مرا بيرون آور)

معني : كه بر اين دل (وجود ) دردمند من رحم كن و از غم و اندوه فراوان ،‌نجاتم بخش

رديف : آور / واژگان قافيه : پرخونم و برونم / حروف اصلي : ون / حروف الحاقي : «ـَ م» / قاعده ي 2 / تبصره ي 1

[ چهارشنبه هجدهم فروردین 1389 ] [ 18:32 ] [ رحیم پورسعیدی ]

درس اول               

                                    ستايش خدا

خواجوي كرماني : شاعر قرن هشتم

خمسه پنج مثنوي است كه يكي از آنها مثنوي «گل و نوروز» مي باشد .

وزن شعر : مفاعيلن مفاعيلن فعولن . بحر : هزج مسدس محذوف

 

1ـ به نام نقش بند صفحه ي خاك    عذار افروز مه رويان افلاك

نكات مهم : نقش بند : نقاش ، نگارگر ، استعاره از خداوند /عذار افروز : زيبايي دهنده ، روشني دهنده /مه رويان افلاك : فرشتگان / افلاك : جمع فلك ، آسمان ها / خاك : مجاز از زمين ،

صفحه ي خاك : اضافه ي تشبيهي (آرايه ي تشبيه ) / نقش بند و صفحه : مراعات نظير / خاك و افلاك : تضاد

 

معني : به نام پروردگاري كه نقاش و آفريننده ي جهان خاكي و زيبايي دهنده ي فرشتگان و زيبا رويان آسماني است . ( زيبارويان آسماني مي توانند ستارگان درخشان نيز باشند )

 

2ـ عبير آميز انفاس بهاري                زبور آموز كبك كوهساري

نكات مهم : عبير : عطري خوش بو / عبير آميز : خوش بو كننده /انفاس: جمع نفس ، استعاره از نسيم هاي بهاري / زبور : مجموعه ي سرودهاي حضرت داود (ع) ، كتاب آسماني حضرت داود ، در اين جا مجازاً به معناي آواز و صداي خوش حضرت داود است زيرا آن حضرت به صداي خوش معروف بودند ./ آميز و آموز : جناس ناقص / آرايه ي تلميح نيز دارد .

معني : به نام خدايي كه نسيم بهاري را خوش بو گردانيد و آواز به كبك كوهساري آموخت .

3ـ گهر بخشنده ي ابرتتق بند       زرافشاننده ي صبح شكر خند

نكات مهم : گهر :گوهر ، استعاره از قطرات باران /تتق: چادر ، پرده ي بزرگ ، تتق بند : سازنده ي سرا پرده و چادر / ابر تتق بند : استعاره مكنيه ( تشخيص ) /زر: استعاره از پرتو خورشيد ، آفتاب / صبح شكرخند : آرايه ي تشخيص دارد . خنده ي صبح به معناي طلوع صبح است .

ياد آوري : آرايه اي تشخيص نوع خاصي از استعاره ي مكنيه است كه در آن مشبه به انسان باشد يعني صفتي انساني به غير انسان نسبت داده شده باشد .

معني :خداوندي كه به ابري كه در آسمان چادر زده ، باران داده و به آسمان هنگام طلوع صبح ، پرتوهاي طلايي خورشيد را بخشيده است .

 

4ـ خداوندي كه در ذاتش علل نيست جهان داري كه در ملكش خلل نيست

نكات مهم : ذات : وجود و حقيقت هر چيز / علل: علت ها / ملك : حكومت ، فرمان روايي / خلل: اشكال ، اختلال .

يادآوري : ملك : حكومت ، فرمان روايي ؛ ملك : دارايي ، زمين ؛ ملك : فرشته ؛ ملك : پادشاه

آرايه هاي ادبي : جناس نافص:  علل و خلل / ايهام در علل : علت ها :

1ـ بيماري ؛ مصراع اول در اين حالت : خداوندي كه ضعف و بيماري به وجود او راه نمي يابد .

2ـ علت پديد آورنده ؛ مصراع اول در اين حالت : خداوندي كه علت العلل است و به علت پديد آورنده ، نياز ندارد .

معني : خداوندي كه علت العلل است و به علت نياز ندارد  ، ضعف و بيماري به وجودش راه نمي يابد و پادشاهي است كه اشكال و نقصي در فرمان روايي و حكومت او نيست .

 

5 ـ نه در ايوان قربش و هم را بار        نه با چون و چرايش عقل را كار

نكات مهم : قرب : نزديكي / ايوان قرب : اضافه ي استعاره ي ( استعاره ي مكنيه ) / وهم : خيال ، گمان / باز : اجازه ي ملاقات / چون و چرا : چگونگي ، كيفيت / بار يافتن ( اجازه ملاقات يافتن ) براي « وهم » آرايه ي تشخيص ( جان بخشي يا آدم نمايي ) است .

مصراع اول تلميح دارد به كلام علي (ع) : «لايدركه بعد الهمم  و لايناله غوص الفطن » ( اهتمام و هوشمندي انسان ها هرگز او را در نخواهد يافت .)

معني : نه وهم و خيال مامي تواند اجازه ي نزديك شدن به شناخت خداوند رابيايد و نه عقل ما مي تواند چگونگي ذات او را در يابد .

 

6 ـ كسي با او نه و او با همه كس      نماند هيچ كس ، او ماند و بس

هر دو مصراع تلميح دارد. / نمانَد: باقي نمي ماند / مصراع اول آرايه ي عكس دارد. / مفهوم «كسي با او نه»: اشاره به يگانگي خداوند و بي شريك بودن اوست. «او با همه كس»: به مفهوم آن است كه خداوند همراه همگان است و به همه نزديك است، همه در محضر خداوند هستند. آيه ي «نحنُ اقرب اليه من حبل الوريد»،‌ (سوره ي «ق» آيه ي16)

مصراع دوم اشاره به آياه قرآن دارد: «كل شئٍ هالك الا وجهَهُ» و كلُّ مَن عليها فان».

معني: كسي همراه او نيست در حالي كه خداوند با همه هست و همه را ياري مي كند. هيچ كس باقي نمي ماند و فقط اوست كه جاويدان و ابدي است.

 

7ـ نهد در نار، نور و مهره در مار         دهد از نيش نوش و خيري از خار

جناس ناقص : نهد و دهد؛ نار و نور؛ نيش و نوش؛ خار،‌نار و مار / واج آرايي در حروف «ن» و «ر» . تضاد: نار و نور، نيش و نوش،‌خيري و خار / مراعات نظير: نار و نور؛ مهره مار، نيش / خيري : گل شب بو،‌گل هميشه بهار،‌در اين جا مي توان مطلق گل دانست/ نوش : عسل / «مهره در مار» :‌تلميح به اين عقيده ي قدما كه مهره اي از مهره هاي بدن مار هست كه هر كس آن را داشته باشد،‌محبوب ديگران خواهد شد. عبارت كنايي مهره ي مار داشتن از همين عقيده گرفته شده است.

معني: خداوندي كه در آتش سوزان،‌روشنايي و نور و در مار سمّي،‌مهره ي ارزشمند را قرار داده است؛ از نيش زنبور، عسل و در كنار خار،  گل را آفريده است. (اضداد را در كنار هم جمع كرده است)

8 ـ‌ كند روشن به نرگس چشم مستان  نهد زرين قدح در صحن بستان

نكات مهم: نرگس : گلي است كه در ادبيات فارسي نماد چشم زيباست و چشم را به آن تشبيه مي كنند./ زرين قدح: استعاره از گل زرد (مي توان آن را نرگس زرد يا گل آفتاب گردان دانست) / در ادبيات فارسي صفات مست، بيمار و خواب آلود، براي بيان زيبايي چشم به كار مي رود.

معني : خداوند به وسيله ي گل نرگس،‌چشمان مست را (چشم افرادي را كه مست هستند) روشني مي دهد و گل زرد را (گل نرگس را) در ميان بوستان قرار مي دهد.

 

9ـ كسي ماهيت ذاتش نداند              كه كس با او و او با كس نماند

نكات مهم: ماهيت: چيستي، چگونگي،‌حقيقت و نهاد چيزي / نماند : شبيه نيست.

تذكر: نماند در بيت شش يعني باقي نمي ماند. اما در اين جا يعني شبيه نيست./ كه: حرف تعليل است، زيار ،‌چون / آرايه ي جناس: نماند و نداند./

مصراع دوم، آرايه ي عكس و آرايه ي تلميح دارد./ تلميح به آيه ي «ليسَ‌كمثلهِ شئ.» (هيچ چيز مانند او نيست).

معني: كسي چگونگي ذات خداوند را نمي داند زيرا نه كسي شبيه اوست و نه او شبيه كسي است.

10 ـ قديمي كاوّلش را ابتدا نيست           كريمي كآخرش را انتها نيست

نكات مهم: قديم : ازلي،‌بدون آغاز/ آرايه ي تضاد:‌اول و آخر،‌ابتدا و انتها / بيت آرايه ي ترصيع داد.

معني: خداوندي است كه آغاز ندارد (ازلي و بي آغاز است)، و بخشنده اي است كه پايان ندارد (جاويدان و ابدي است)

11 ـ قمر را روشنايي نامه داده                  عطارد را دولت و خامه داده

قمر: ‌ماه / عطارد: سياره ي تير، قدما آن را مظهر دبيري و نويسندگي مي دانستند./ دولت : مركب / خامه: قلم.

آرايه جناس ناقص: نامه، خامه/ مراعات نظير (تناسب): قمر و عطارد،‌دولت ،‌خامه / مصراع دوم لميح به عقيده ي قدما دارد كه ذكر شد.

معني : ماه را روشنايي و درخشش داده و سياره ي تير را مقام دبيري و نويسندگي بخشيده است.

يادآوري: در مصراع اول قمر و روشنايي نامه نقش مفعولي دارند. و در مصراع دوم عطارد‌،دوات و خامه نقش مفعولي دارند. فعل «دادن» از فعل هايي است كه جمله ي چهار جزئي با دومفعول مي سازد.

 

6 ـ‌يتيمي را حبيب خوش خوانده           زاَدنايش به « اودني» رسانده

نكات مهم: يتيم: منظور پيامبر اكرم (ص) است. /اَدنا: پايين ترين (اسم تفضيل مذكر عربي بر وزن افعل) مرجع ضمير «ش» در مصراع دوم پيامبر است و نقش مفعولي دارد./

«اَواَدني» تلميح به آياتي در مورد معراج حضرت رسول (ص) : فكان قاب قوسين او اَدني (= پس او به فاصله ي دو كمان يا كم تر به قرب الهي رسيد.)

معني: خداوند يتيمي را (پيامبر «ص» دوست و حبيب خويش خواند و او را از پايين ترين درجه به بالاترين مقام يعني معراج رسانيد.

 

                             نعت پيامبر (ص)

وزن : فعُولن ،‌فعولن،‌فعل . بحر: متقارب مثمّن محذوف

از ديباچه ي بوستان سعدي . قرن هفتم . قالب مثنوي

1 ـ كريمُ السَّجايا جَميلُ الشّيم          نبيُّ البشريا شفيع الاُمم

نكات مهم: سجايا : جمع سجيه : خوي ها و عادت ها / جميل : زيبا /شِيَم: عادت ها ، سرشت ها / بَرايا: آفريدگان.

معني: او (پيغمبر) داراي خوي هاي نيك و عادات پسنديده است، پيامبر خداست و بر امت و شفاعت كننده ي گروه هاي مردم است.

 

2 ـ اما رُسُل پيشواي سَبيل              امين خدا، مَهبطِ/ جبرئيل

نكات مهم: رسل : رسولان،‌پيامبران./سبيل: راه ،‌طريق،‌در اين جا دين و آيين يكتاپرستي/ مَهبِط: محل فرود آمدن، جاي هبوط.

معني: حضرت رسول اكرم(ص) پيشواي پيامبران و راهنماي دين الهي است. او امانتدار دين خدا و وجود پاكش محل نزول جبرئيل و پيام وحي بود.

 

3 ـ يتيمي كه ناكرده قران دُرُست           كُتُب خانه ي چند ملت بشست

نكات مهم: ملت: در اين جا به معناي مذهب، دين و آيين است./ كتاب هاي قديم با شستن پاك مي شد و نقشي از آن ها باقي نمي ماند./ مصراع دوم: كنايه است از بي اعتبار كردن و كم رنگ كردن آيين هاي پيشين.

معني: يتيمي كه هنوز قرآن را كامل نكرده بود، مذاهب و اديان بسياري را منسوخ و بي اعتبار كرد.

 

4 ـ چو عزمش برآهخت شمشير بيم      به معجز ميان قمر زد دو نيم

نكات مهم: عزم : اراده،‌قصد،‌تصميم/ برآهخت: بركشيد،‌برآورد. / شمشير بيم:  اضافه ي تشبيهي (آرايه ي تشبيه)/ مصراع اول آرايه ي تشخيص (جان بخشي ) دارد.(عزم حضرت رسول شمشير كشيد)./ مصراع دوم تلميح دارد به شقّ القمر: شكافتن ماه كه از معجزات پيغمبر اسلام در برابر درخواست منكران بود.( سوره ي قمر آيه ي 1: اقتربت الساعه و انشقّ القمر: آن ساعت نزديك آمد و ماه شكافته شد.) / مصراع اول بر «نذير» بودن پيامبر نيز،‌اشاره دارد./ بيم و نيم جناس ناقص دارد.

معني: چون تصميم به انذار مشركان گرفت با معجزه ي خود ماه را به دو نيم كرد. (اِنذار : بيم دادن ‌،ترساندن)

 

5 ـ چو صيتش در افواهِ دنيا فتاد               تزلزل در ايوان كِسرا فتاد

نكات مهم: صيت : آوازه ، شهرت/ افواه: دهان ها : مفرد آن فو يا فم است؛ در اين جا مجاز از سخن / دنيا:‌آرايه ي مجاز دارد( مجاز از مردم دنيا)/كِسرا: معرب خسرو است كه لقب پادشاهان بوده است،‌اما در اين جا مراد از آن انوشيروان است./ ايوان كسرا يا طاق كسرا ايواني است در شهر مدائن كه بنابر روايات،‌هنگام تولد پيامبر (ص) شكاف برداشت.

معني: وقتي شهرت پيامبر عالم گير شد (سر زبان ها افتاد ) ايوان كِسرا شكافت داشت (كه نشانه ي زوال قدرت ساسانيان بود).

 

6 ـ شبي بر نشست از فلك برگذشت    به تمكين و جاه از مَلَك بر گذشت

نكات مهم: فَلَك : آسمان ،‌بنابر اعتقاد قدما آسمان داراي 9 مرتبه يا فلك بود كه آخرين و بالاترين آن فَلَك الافلاك يا آسمان نهم بود. بنابر روايات اسلامي پيامبر در شب معراج از فلك نم نيز گذشت چنان كه جبرئيل نيز نتوانست همراه او گردد و در آسمان هفتم در كنار درخت سدره المنتهي ماند و فراتر نرفت و گفت كه توان عروج بيشتر را ندارد. براي معراج،‌جبرئيل، امين وحي، اسبي پرنده به نام «براق» را براي پيامبر آورد؛ در بخشي از سفر براق از رقتن باز ماند،‌پيامبر با اسبي ديگر به نام رفرف بقيه ي راه را طي كرد تا به مقاوم قرب رسيد. به تعبير قرآن فاصله ي آن حضرت با خداوند به اندازه ي فاصله ي دو قاب يك كمان يا حتي كمتر بود. به اشعاري كه درباره ي معراج حضرت رسول باشد معراج نامه مي گويند./

تمكين: احترام، توانايي / جاه ك مقام،‌رتبه/ مَلِك: فرشته،‌در اين جا با توجه به         بيت هاي بعد ملك وحي (جبرئيل) مورد نظر است. /بيت آرايه ي تلميح دارد.

معني: پيامبر (ص) شبي (بر مركب آسماني خود،‌بُراق) سوار شد و از آسمان ها فراتر رفت و توانايي و احترام او بدان مرتبه بود كه به جايي رسيد كه حتي جبرئيل اجازه ي ورود نداشت.

 

7 ـ چنان گرم در تيه قربت براند      كه در سدره جبريل از او باز ماند

نكات مهم: تيه: بيابان بي آب و علف كه در آن سرگردان شوند./ قربت: نزديكي،‌تقرب به خدا / تيه قربت: اضافه ي تشبيهي (آرايه ي تشبيه) قرب الهي به بيابان تشبيه شده است؛ وجه شبه: وسعت و پهناوري/ گرم : نقش قيدي دارد. به معناي سريع، تند، با شور و شوق فراوان./ سدره: درختي در آسمان هفتم كه جبرئيل در شب معراج تا آن جا همراه پيامبر (ص) بود، سدره المنتهي.

معني: پيامبر در شب معراج آن چنان با اشتياق و شتاب ،‌صحراي قرب الهي را طي كرد كه جبرئيل در كنار سدره (آسمان هفتم)‌از او عقب ماند (جا ماند)

 

8 ـ بدو گفت سالار بيت الحرام      كه اي حامل وحي برتر خرام

نكات مهم: سالار: سردار،‌رئيس/ بيت الحرام: خانه ي كعبه،‌هر انسان يا موجودي در آن جا  در امان است و حتي كشتن يك پنده در ان جايز نيست./ سالار بيت الحرام: حضرت رسول اكرم (ص) حامل وحي: جبرئيل/ خراميدن : با ناز راه رفتن.

مرجع ضمير «او» در آغاز مصراع اول، جبرئيل مي باشد.

معني: پيامبر (ص) خطاب به جبرئيل فرمود كه از حمل كننده وحي، بالاتر بيا

 

9ـ بگفتا فراتر مجالم نماند                بماندم كه نيروي بالم نماند

نكات مهم: مجال: محل جولان

معني: جبرئيل گفت: از اين جا بالاتر نميتوانم بيايم،‌همين جا ماندم زيرا بالها يم توان پرواز بالاتر از اين را ندارد.

 

10 ـ اگر يك سرمو فراتر پرم             فروغ تجلي بسوزد پرم

نكات مهم: فروغ: روشني، درخشش، پرتو/ تجلي: آشكار شدن و نمودار شدن،‌جلوه/ فروغ تجلي: تابش انوار الهي در اثر نمودار شدن جمال حضرت حق/ يك سرمو: كنايه از مقدار بسيار ناچيز و اندك / «پرم» در قافيه : جناس تام است / پَرَم در مصراع اول فعل مضارع از مصدر پريدن و پَرَم در مصراع دوم : پَرِ من ،‌بال من./ «م» در قافيه ي مصراع اول شناسه است اما در قافيه ي مصراع دوم ضمير است كه نقش مضاف اليه دارد. / بسوزد: بر وجه متعدي (گذرا به مفعول) استفاده شده است؛ بسوزاند.

معني: جبرئيل گفت: اگر ذره اي بالاتر بروم،‌تابش پرتوهاي جمال حضرت حق، بالهايم را خواهد سوزاند.

 

11 ـ چه نعت پسنديده گويم تو را؟      عليك السلام اي نبي الوَري

نكات مهم: نبيُّ الوري : پيامبر و فرستاده ي خدا بر مردم (وري : مردم)/

معني: چگونه وصف و ثناي تو را بگويم؟ (نمي توانم و زبانم از بيان اين مسئله عاجز است). سلام بر تو باد اي پيامبر و فرستاده ي خدا بر مردم.

 

12 ـ خدايت ثنا گفت و تعجيل كرد      زمين بوسِ قدر تو جبريل كرد

نكات مهم: ثنا: ستايش،‌مدح،‌تمجيد/ تبجيل: بزرگ داشتن،‌بزرگ شمردن/ زمين بوسيدن : كنايه از احترام و تكريم فراوان است./ مصراع دوم : خداوند جبرئيل را زمين بوس قدر تو گردانيد (جبرئيل: خدا: نهاد (فاعل) / زمين بوس صفت فاعلي مركب مرخم ف بوسنده ي زمين،‌نقش مسندي. «كرد» به معناي ساخت و گردانيد از جمله فعل هايي است كه هم مفعول و هم مسند مي پذيرد (جمله ي 4 جزيي با مفعول و مسند؛ خداوند جبرئيل را زمين بوس كرد)

معني: خداوند تو را ستود و بزرگ داشت و جبرئيل را تكريم كننده ي تو ساخت.

 

13 ـ بلند آسمان پيش قَدرت ،‌خجل    تو مخلوق و آدم هنوز آب و گل

نكات مهم: مصراع اول آرايه ي تشخيص دارد. / آدم :‌حضرت آدم البوالبشر .

مصراع دوم تلميح به حديث نبوي : كُنتُ نبياً و آدمُ بينَ الْماءِ و الطين. من پيامبر بودم ، در حالي كه آدم هنوز در ميان آب و گل بود.

معني: آسمان با آن همه بلندي و عظمت در مقابل مقام رفيع تو،‌از پستي و كوتاهي خود شرمگين است. تو زنده و در نزد خدا محترم بودي در حالي كه حضرت آدم (ع) هنوز به وجود نيامده بود.

 

14 ـ تو اصل وجود آمدي از نخست        دگر هر چه موجود شد فرع توست

نكات مهم: اصل:‌ ريشه / فرع:‌شاخه / موجود: به وجود آمده.

مصراع اول تلميح دارد به «لولاكَ لَما خَلقْتُ الا فلاك». اي پيامبر،‌اگر تو نبودي هر آينه آسمان ها را خلق نمي كردم.

معني: اي پيامبر تو اصل و هدف خلقت،‌از آغاز بودي و مخلوقات ديگر همه فرع وجود تو هستند.

15 ـ چه وصفت كند سعني ناتمام؟     عليك الصلوه اي نبي السلام

نكات مهم: نا تمام : خام ،‌عاجز،‌قاصر

معني: سعدي نا تمام و عاجز چگونه ترا وصف كند؟ اي پيامبر سلام و درود بر تو باد.ُ

 

خود آزمايي

1 ـ ‌اين بيت حافظ با كدام بيت از متن درس قرابت مفهومي دارد؟

نگار من كه به مكتب نرفت و خط ننوشت           به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد                

با بيت سوم شعر

 

2 ـ‌ اين بيت به كدام واقعه اشاره دارد؟ از آن چه مي دانيد؟

شبي بر نشست از فلك برگذشت    به تمكين و جاه از ملك برگذشت

به معراج پبامبر اشاره دارد كه پيامبر به فرمان خدا به معراج مي رود و مقام و منزلت او به حدي مي رسد كه فرشتگان آسمان هم از رسيدن به مقام والاي او در مي مانند و تا سدره المنتهي با پيامبر همراه مي شوند  و از آن مقام بالاتر نمي روند و پيامبر خود به تنهايي ادامه مسير معراج را طي مي كند

 

3 ـ تحقيق كنيد كه چرا به خانه ي كعبه «بيت الحرام» گفته مي شود؟

چون داخل شدن مشركان به آن خانه حرام بود و جنگ و خونريزي در اطراف كعبه حرام بوده است.

4 ‌ـ امروزه فارسي زبانان به جاي «تبجيل» از چه واژه اي استفاده مي كنند؟

تجليل

 

5 ـ در مصراع « نهاد زرين قدح در صحن بستان» منظور از قدح زرين چيست؟

گل نرگس است كه گلبرگهاي سفيد دارد و حلقه هاي زرد رندگي وسط آن ديده مي شود و همچون كاسه گود است.

 

6 ـ ‌چه رابطه اي ميان عطارد،‌دوات و خامه وجود دارد؟

 عطارد در ادب يونان و رم مظهر سخن وري و نويسندگي است.

 

7 ـ در مصراع « عذار افروز مه رويان افلاك». منظور از مه رويان افلاك چيست؟

 فرشتگان.

 

[ چهارشنبه یازدهم فروردین 1389 ] [ 0:11 ] [ رحیم پورسعیدی ]

                                     ادبيات حماسی

در سال هاي گذشته با حماسه ، مفهوم شعرحماسي ، انواع حماسه ( طبيعي ، مصنوع ) و حماسه سرايان بزرگ ايران و جهان اشنا شديم و رستم ، قهرمان حماسي شاهنامه و نمودهاي گوناگون شخصيّت او را شناختيم . در اين درس ، خلاصه اي از بزرگ ترين و شورانگيزترين داستان حماسي ايران ، رستم و اسفنديار را مي خوانيم . فردوسي در اين داستان ِ ماندگار ، اسفنديار ، شاهزاده ي جوان ايراني را در برابر رستم قرار مي دهد .

اسفنديار بزرگ ترين پهلوان كياني و پسر گشتاسب است . او از يك سو ، قهرمان ملي بزرگي است كه شر ّ تورانيان را از ايران دور مي كند و ارجاسپ توراني را سركوب مي نمايد و از سوي ديگر ، قهرمان نام آوري است كه دين را در ايران و كشورهاي ديگر رواج مي دهد ( وي از مدافعان و مروجان زردشت پيامبر بوده است ).

از ديدگاه حماسي ، اسفنديار را مي توان با آشيل در حماسه ي يونان و بالدر در حماسه ي شمال اروپا قياس كرد .

  

فردوسي : حكيم ابوالقاسم فردوسي ،شاعر حماسه سراي ايران است . وي كه در خانواده اي دهقان متولد شده بود ، شاهنامه را پس از اتمام آن به سلطان محمود غزنوي تقديم كرد ولي بنا به دلايلي ، اين اثر حماسي مورد توجه سلطان قرار نگرفت و فردوسي را رنجيده خاطر كرد – ( اعلام پايان كتاب درسي )

شاهنامه ي فردوسي : حماسه ي ملي ايران ، فردوسي به نظم كشيدن شاهنامه را حدود سال 370 ه ق آغاز كرد و بيست و پنج سال براي سرودن اين حماسه ي ملي رنج كشيد . شاهنامه در كمتر از شصت هزار بيت و در قالب مثنوی سروده شده است . اين كتاب مجموعه ی از تاريخ و فرهنگ قوم ايران است–( اعلام پايان كتاب درسي )

اسفنديار: از پسران گشتاسب در شاهنامه ي فردوسي كه به دست زرتشت ، رويين تن گرديد ( به جز از

ناحيه ي چشم ) و پيروزي هاي يافت و عاقبت در جنگ با رستم بر اثر تير دوشاخه ای كه به چشمش اصاوت كرد ، در گذشت – ( اعلام پايان كتاب درسي )

گشتاسب : پسر لهراس ، پادشاه كياني كه در سي امين سال سلطنطش ، زرتش ظهور كرد . چون گشتاسب زرتشت را پذيرفت ، مورد دشمني ارجاسب توراني قرار گرفت و ميان ايشان جنگ هاي در گرفت و سرانجام ، ارجاسب به دست اسفنديار رويين تن ، فرزند گشتاسب ، كشته شد – ( اعلام پايان كتاب درسي )

ارجاسب : نام نبيره ي افراسياب كه پادشاه توران بود و سرنجام به دست اسفنديار ، پسر گشتاسب كشته شد – ( اعلام پايان كتاب درسي )

آشيل : مشهورترين قهرمان يونان در داستان ايلياد است وي به سبب تير مسمومي كه « پاريس » به پاشنه ي او زد ، كشته شد . اشيل به جز در قسمت « پاشنه پا » رويين تن بود مثل اسفنديار در اساطير ايراني . در ادبيات  جهاني ، پاسنه ي اشيل ضرب المثل ضربت پذير ی است – ( اعلام پايان كتاب درسي )

                                                

                                  رستم و اسفنديار ( 1)

قالب شعر : مثنوي

محتوا : رزم رستم و اسفنديار

وزن عروضي : فعولن فعولن فعولن فعل

بحرعروضي : متقارب مثمن محذوف

 

                           به پاليز بلبل بنالد همي                گل از ناله ي او ببالد همي 

پاليز : بوستان  ، باغ

بلبل : استعاره ي مكنيه ، تشخيص

ببالد : آرايه ي « ايهام » 1- افتخار مي كند ، ناز مي كند   2- رشد مي كند

حسن تعليل : اگر « ببالد » را در معناي « رشد مي كند » فرض كنيم : شاعر دليل رشد كردن گل را افتخار او به ناله ي بلبل مي داند

گل : استعاره ي مكنيه ، تشخيص

ببالد بنالد : جناس ناقص اختلافي

گل بلبل پاليز : تناسب

بنالد و ناله : اشتقاق

مرجع ضمير « او » : بلبل – دستور تاريخ الإنشاء

بنالد همي : مي نالد ، ببالد همي : مي بالد – فعل مضارع اخباري { دستور تاريخي }

معني : بلبل در باغ ناله سر مي دهد و گل از ناله ي شورانگيز او رشد مي كند يا ( به خويشتن افتخار مي كند )

رديف : همي / واژگان قافيه : « بنالد » و ببالد » / حرف اصلي : « ال » / حروف الحاقي : «-َ د»/قاعده ي/2/ تبصره ي 1

 

                        كه داند كه بلبل چگويد همي ؟              به زير گل اندر چه مويد همي ؟

جناس تام : 1- « كه » اولي : ضمير پرسشي   2- «كه » دومي : حرف رابط

به زير گل اندر : دو حرف اضافه براي يك متمم – دستور تاريخي

مويد همي : ناله و گريه مي كند – دستور تاريخي

بلبل : استعاره ي مكنيه ، تشخيص

مويد و گويد : جناس ناقص اختلافي

چه مويد : «چه » در معناي « چرا » به كار رفته است

كه داند : استفهام انكاري

گل بلبل : تناسب

معني : كسي نمي داند كه بلبل چه مي گويد و چرا در كنار گل ناله مي كند

رديف : همي / واژگان قافيه : « گويد » و « مويد » / حرف اصلي :« و » / حرف الحاقي : « ی» + «-َد» /قاعده ي 1 / تبصره ي 1

 

                        همي ناله از مرگ اسفنديار                  ندارد به جز ناله زو يادگار

زو :مخفف « از او » ( مرجع او : اسفنديار

نالد و ناله : اشتقاق

حسن تعليل : شاعر علت ناله بلبل را مرگ اسفنديار مي داند

واج آرايي : تكرار مصوت « ا»

نهاد ( در هر دو مصراع ) : « بلبل » كه حذف شده است ، بنا بر اين تشخيص نيز دارد

معني : ( بلبل) به علت مرگ اسفنديار نالان است و به جز اه و ناله يادگار ديگري از او ندارد .

واژگان قافيه : « اسفنديار » و « يادگار » / حرف اصلي : « ار » / حرف الحاقي ندارد / قاعده ي 2

اين ابيات كه در مقدمه ي داستان آمده نوعي براعت استهال است كه فضاي غم الود ان ، خواننده  را به پايان داستان يعني مرگ اسفنديار متوجه مي سازد

 

*** داستان رستم و اسفنديار يكي از شور انگيزترين داستان هاي شاهنامه فردوسي است . اسفنديار قهرماني است كه زردشت او را در آبي مقدس مي شويد تا رويين تن * شود و از هر گزندي دور ماند اما اسفنديار در هنگام فرو رفتن در آب ، چشم هايش را مي بندد و آب به چشم ها نمي رسد ؛ از اين روی ، از ناحيه ي چشم ها آسيب پذير باقي مي ماند .

فردوسي ، رستم و اسفنديار ، يالان بي مانند افسانه را در داستاني شور انگيز برابر برابر يك ديگر قرار مي دهد . ان ها هر دو نيروي لايزال و قدرتي شگفت آور دارند . رستم قهرمان شكست ناپذيري است كه از هفت خان دشتناك به نيروي خداداد گذشته و از بلاها و مصايب سهمگين هرگز نهراسيده است . اسفنديار نيز هم چون رستم از مهلكه هاي پر خطر جان به در برده وهماوردان نيرومندي را به زانو در آ ورده است. او شاهزاده اي است ايراني كه آرزومند است تاج شاهي بر سرگذارد وبر تخت سلطنت بنشيند .             

 

نكات مهم

رويين تن :آن كه تني نيرومند واستوارچون روي دارد ، لقب اسفنديار از آن جهت كه تشنه آسيب پذير نبود

بنابراين1- نوعي تشبيه در اين كلمه وجود دارد 2- ازنظرساختمان«مشتق مركب»مي باشد(روي+ين+تن)

يل : پهلوان

لايزال : از اين نرفتني ، نابود ناشدني

هفت خان : هفت مرحله از نبرد رستم با موجودات مختلف كه در شاهنامه آمده است

دهشتناك : حيرت انگيز ، شگفت آور

مصايب : مصيبت ها ، گرفتاري ها

مهلكه : محل هلاكت و نابودي

جان به در بردن : كنايه از « زنده ماندن »

هماورد : حريف ( واژه ي مشتق )

به زانو درآوردن : كنايه از « شكست دادن »

 

*** گشتاسب ، پدر اسفنديار ، چندين بار فرزند نام آور را به مرگ مي فرستد و به او وعده مي دهد كه اگر دشمن را دفع كند ، پادشاهي را به وي خواهد سپرد . اسفنديار هربار از مهلكه جان سالم به در مي برد و در حالي كه براي خود و كشورش پيروزي هاي به دست آورده است به بارگاه پدر مي شتابد اما گشتاسب به عهد و پيمان خويش وفادار نيست و در پي آن است كه خود را از دست توقع اسفنديار برهاند و با آسودگي خواتر به پادشاهي ادامه دهد . بدين جهت ، از وزير اختر شناسش ، جاماسپ مي پرسد كه مرگ

اسفنديار به دست كيست و او پاسخ مي دهد :

                           وراهوش در زابلستان بود               به دست تهم پور دستان بود

ورا : مخفف – اورا – وي را

مرجع ضمير : در « ورا » اسفنديار

هوش : مرگ ( در اين جا )

« را » نشانه ي « فك » { ورا هوش : هوش او ( مرگ او ) --- دستور تاريخي }

زاولستان ( = زابلستان ) : ايالت زابل ؛ ناحيه ي كه در جنوب بلخ و شرق خراسان و سيستان شمال  بلوچستان واقع بود و مركز آن غزنين ناميده مي شد ------- ( اعلام پايان كتاب درسي )

تهم : 1- قوي و نيرومند 2- لقب رستم ( تهمتن )

پور : پسر

دستان : القب زال ، پدر رستم

پور دستان : نقش « بدل » براي واژه ي « تهم »

واج آرايي : تكرار صامت هاي « ت» و « س »

معني : مرگ او ( اسفنديار ) در زابلستان و به دست رستم پسر دستان است

رديف : بود / واژگان قافيه : « زاولستان » و « دستان » / حرف اصلي : « ان » / حرف الحاقي ندارد / قاعده ي2

 

** گشتاسب كه از اين لحظه به بعد ، انديشه ي جز فرستادن اسفنديار به زابلستان ندارد . به فرزند ميگويد

 

                     اگر تخت خواهي زمن با كلاه            ره سيستان گير و بركش سپاه

تخت : تخت پادشاهي

كلاه : تاج فرمانروايي           

تخت و كلاه : مجاز از « پادشاهي » ( علاقه ي لازمييه )

ره گرفتن : كنايه از « حركت كردن »

بركش : حركت بده ، روانه كن ( فعل پيشوندي )

معني : اگر پادشاهي را از من مي خواهي به سيستان برو و سپاهت را به آن جا روانه كن .

واژگان قافيه « كلاه » و « سپاه » / حرف اصلي : « اه » / حرف الحاقي ندارد / قاعده ي 2

 

چو آن جا رسي دست رستم ببند                     بيارش به بازو فكنده كمند

 چو : وقتي كه

آن جا : منظور « سيستان »

دست بستن : كنايه از « اسير كردن »

ضمير « ش » ( در « بيارش » ) نقش :مفعول ( او را بياور ) – مرجع رستم

بازو : مجاز از « دست » ( علاقه ي جزئيه )

دست وبازو : تناسب

كمند : طناب ، ريسمان

به بازو فكند كمند : كنايه از « اسير و گرفتار »

واج آرايي ؛ تكرار صامت ها « س » « ب» و « ن »

معني : وقتي به سيستان رسيدي رستم را اسير كن و او را دست بسته به اين جا بيار .

واژگان قافيه : « ببند » و «كمند » / حرف اصلي : « -َند » / حرف الحاقي ندارد / قاعده ي 2

 

*** اسفنديار خوب مي داند كه پيل تني چون رستم كه عمري به سالاري و سربلندي زيسته ، سزاوار بند نيست ؛ بدين جهت ف پدر را نكوهش مي كند اما گشتاسب در فرستادن او به سيستان اصرار مي ورزد و اسفنديار كه به دلاوري و پيروزي خود اطمينان دارد و از سوي ديگري ، اميدوار است كه بدون توسل به جنگ ، با نرم خويي جهان پهلوان را به پيش آورد ، تسليم مي شود .

دلاور رويين تن هم چون سمندی بی آرام با سپاه خويش به سوي سيستان مي تازد .

اسفنديار به زابل مي رسد و توسط فرزند خود ف بهمن ، پيامي براي رستم مي فرستد . در اين پيام ، اسفنديار رستم را به سبب روي گرداندن از گشتاسب نكوهش مي كند : 

 

                    به گيتي هرآن كس كه نيكي شناخت               بكوشيد و با شهرياران بساخت  

گيتي : دنيا ، جهان

بكوشيد : تلاش كرد

شهرياران : پادشاهان

بساخت : سازش كرد ، صلح كرد

معني : هركس كه در جهان قدر خوبي را بشناسد تلاش مي كند و با پادشاهان سازش و همكاري مي نمايد .

واژگان قافيه :« بساخت » و « شناخت » / حرف اصلي : « اخت » / حرف الحاقي ندارد / قاعده ی 2

 

                          چه مايه جهان داشت لهراسب شاه              نكردي گذر سوي آن بار گاه

چه مايه:چه قدر،چه بسيار،چه زمان درازي

جهان: مجاز از«پادشاهي وقدرت جهان»

لهراسب: ازپادشاهان كياني وپدر گشتاسب.كيخسرو تخت پادشاهي را به وي بخشيد و او نيز سرانجام سلطنت را به فرزندش گشتاسب واگذار كرد و خود به عبادت پرداخت – ( اعلام پايان كتاب درسي )

گذر نكردن : كنايه از « توجه نكردن »

واج آرايي ؛ تكرار مصوت«ا»

معني:چه زمان درازي كه لهراسب شاه پادشاهي ايران را در اختيار داشت وتو (رستم)به سوي درباراو گذر نكردي (توجه نكردي)

مفهوم:بي اعتنايي وقدرشناسي رستم

واژگان قافيه:«شاه» و«بارگاه»/حروف اصلي:«اه»/حروف الحاقي ندارد/قاعدهي 2

 

چواوشهر ايران به گشتاسب داد                       نيامد تو را هيچ از آن تخت ياد

چو:وقتي  كه

مرجع«او»:لهراسب شاه

شهر:مجازاز«كشور يا پادشاهي»

تخت:مجاز از«پادشاهي وفرمانروايي»

ياد نيامدن: كنايه از«بي توجهي،بي اعتنايي»

دادونداد:جناس ناقص اختلافي

معني: وقتي كه او (لهراسب)پادشاهي ايران را به گشتاب واگذار كرد باز هم تو هيچ توجهي به پادشاه(گشتاسب)نكردي

واژگان قافيه:«داد»و«ياد»

حروف اصلي:«اد»/حروفالحاقي ندارد/قاعدهي2

 

*** او با تمهيد اين مقدمات، ماموريت دشوار خود را-كه بستن دست جهان پهلوان وبردن او به درگاه گشتساب است- شرح مي دهد واز رستم مي خواهد.كه سر به فرمان نهد.درمقابل،اورامطمئن مي سازدكه شاه   

را نسبت به وي بر سر مهر آورد ونگذارد كه هيچ آسيبي بدو رسد.فرزند زال كه عمري به سالاري وسربلندي زيسته است،تن به رسوايي بند نمي دهد وزندگاني پر شكوه را تباه نمي سازد اما چون يلي كه در برابر او سربرافراشته ووي را به تسليم مي خواند.بيگانه نيست تا با خاطري آسوده با وي در آويزد ودست به خونش بيالايد ،ناچار مي كوشد تاراه دوستي بگشايدورويين تن جوان را به راه آورد در پاسخ او به اسفنديار مهر جوي و تندخويي با تهديد و گردان كشي در هم آميخته است : 

 

                           به پيش تو ايم كنون بی سپاه             ز تو بشنوم هرچه فرموده شاه

مرجع ضمير « تو » : اسفنديار

فرمود : ايهام 1- گفت 2- دستور داد

شاه : منظور « گشتاسب »

شاه وسپاه : تناسب

آيم و بشنوم : فعل مضارع اخباري – دستور تاريخي ( مي آيم و مي شنوم

نهاد ( در هر دو مصراع ) : « رستم » ( كه محذوف است )

معني : من اكنون بدون سپاه به پيش تو مي آيم و هر آن چه را شاه فرموده است از تو مي شنوم

حرف اصلي : « اه » حرف الحاقي ندارد / قاعده ي 2

 

                 سخن های ناخوش ز من دور دار                 به بدها دل ديو رنجور دار

منظور از « سخن هاي ناخوش » : دست بستن و تسليم شدن رستم

مرجع ضمير « من » : رستم

دور دار : جناس ناقس اختلافي

ديو : شيطان ، اهريمن

واج آرايي ؛ تكرار صامت هاي « ن» و « د » و « ر »    

معني : سخن هاي نا پسند ( صحبت از تسليم و اسارت ) را به من نگو و بدي را بر اهريمن روا دار و با او پيكار كن ( نه با من ) . { توضيحات 1 }

رديف : « دار » واژگان قافيه : « دور » و « رنجور » / حرف اصلي : « ور » / حرف الحاقي ندارد / قاعده ي 2

 

                    مگو آن چه هرگز نگفته است كس                  به مردي مكن باد را در قفس

به مردي : از روي قدرت و تواناي و غرور

                                توضيحات (2)

باد در قفس كردن                             كنايه از « كار بيهوده انجام دادن »

معني : آن چه را كه تا به حال هيچ كس بيان نكرده است ( جرئت بيان ان را نداشته ) مگو و از روي قدرت و غرور ، كار بيهوده انجام مده .

واژگان قافيه « « كس » و« قفس » / حرف اصلي : « -َ س » / حرف الحاقي ندارد / قاعده ي 2

 

*** بهمن پيام رستم را به اسفنديار مي رساند و رويين تن پرخاش جو به اتفاق يك صد سوار بر لب هيرمند مي تازد تا با رستم رو در روی گفت گو كند .

رستم به ديدار شاهزاده از رخش به زير مي آيد و بر او درود مي فرستد . اسفنديار نيز جهان پهلوان را گرامي مي دارد و به گرمي با وي سخن مي راند . گفت گوي آن ها محبت آميز و دوستانه است اما آن چنان نيست كه اسفنديار را از شرح مأموريت خويش باز دارد يا رستم را به اطاعت وادار كند . اسفنديار از رستم مي خواهد كه خود بند بر دست نهد و به در گاه شاه بشتابد و رستم به وی پاسخ مي دهد كه كسي دست او را در بند نديده و پس از آن نيز نخاهد ديد . از اين ديدار ، نتيجه ي حاصل نمي شود و ديدارهاي ديگر دست مي دهد . رستم ، اسفنديار را به ميهماني مي خواند ، او را مي ستايد و دعا مي كند و رويين تن جوان كه 

نه دل جنگيدن دارد و نه توانايي دست شستن از پادشاهي ، حقيقت حال را به رستم مي گويد . او دلي پر درد ولی اراده ای قاطع دارد . تصميم خود را گرفته و راه خود را مشخص ساخته است ؛ راهی كه به پادشاهی يا مرگ وی منتهی می شود .

رستم نيز در باطن دچار كشاكشی پرآزار است ؛ زيرا جز جنگيدن يا بند بر دست نهادن و سرافكنده به درگاه گشتاسب شدن چاره ی ديگری ندارد .

 

                   دل رستم از غم پر از انديشه شد                 جهان پيش چشمش چو يك بيشه شد

دل : مجاز از خود « رستم » ( علاقهي جزئيه )

انديشه : اضطراب و اندوه

دل و چشم : تناسب

بيشه : جنگل

تشبيه ( مصراع دوم ) : جهان : مشبه / بيشه : مشبه به / چو : ادات تشبيه / تاريكی : وجه شبه

اين كه جهان پيش چشم كسي تاريك شود : كنايه از « پريشانی ، مصيبت و نهايت نااميدى »

واج آرايي ؛ تكرار صامت « ش »

معنى : رستم بسيار غمگين و مضطرب شد و دنيا پيش چشمش تاريك شد . ( توضيحات 3 )

مفهوم : پريشانی رستم

رديف : شد / واژگان قافيه :« انديشه » و « بيشه »/ حرف اصلى :« يش »/ حرف الحقر : « -ِ » ( « ه» )

/قاعده ی 2 / تبصره ی 2

                     كه گر من دهم دست ، بند ورا                  وگر سر فرازم گزند ورا    

« را » ( در مصراع اول ) : حرف اضافه به معنی « به » ( بند ورا : به بند او )

دست به بند دادن : كنايه از « پذيرفتن اسارت و تسليم شدن »

گر ( مصراع دوم ) : حرف اضافه

سر فراز : كنايه از اين كه « افتخار كنم يا قدرت نمايی كنم »

گزند : آسيب ، صدمه

« را » ( در مصراع دوم ) : حرف اضافه

دست و سر  : تناسب

معنی : زيرا كه اگر من اسارت و تسليم را بپذيرم و با آسيب رساندن به او ( كشتن او ) به خود ببالم ...

* با بيت بعد موقوف المعانی است

رديف : ورا / واژگان قفيه : «بند » و « گزند » / حرف اصى : « -َ ند » /حرف الحاقي ندارد / قاعده ي 2

 

                دو تا كار است هر دو به نفرين و بد                  گزانيده رسمی نو آيين و بد

دو كار : منظور تسليم شدن در برابر اسفنديار و يا كشتن او

به نفرين : نفرين شده

گزاينده :اسيب رساننده ، صدمه زننده

گزانيده رسم : تركيب وصفي مقلوب ( رسم گزانيده )

نوآيين : بی سابقه ف جديد = بدعت

               توضيحات 4                                      

معنی                                 اين هر دو كار ( دست به بند دادن يا گزند رساندن ) نا مبارك و نفرين شده و بدعت هايی زشت و زيانمندند .

رديف : وبد / واژگان قافيه : « نفرين » و « نو آيين » / حرف الحاقي ندارد / قاعده ی 2

 

                             هم از بند او شود نام من بد             هم از كشتنش بد سرنجام من

بند : مجاز از « اسارت و تسليم شدن » ( در برابر اسفنديار )

بند و بد : جناس ناقص افزايشي

مرجع ضمير های و » و « ش » : اسفنديار

« بد » ، « من » ، « هم » : تكرار

فعل « شود » ( در مصراع دوم ) : حذف به قرينه ر لفظی

واج آرايی ؛ تكرار صامت های « ن » و « د »

معني : هم از پذيرفتن اسارت او بدنام می شوم و هم اگر او را بكشم سرنوشت بدي خواهد داشت .

رديف : من / واژگان قافيه : « نام » و « سرانجام » / حرف اصلی : « ام » / حرف الحاقی ندارد /قاعده ی 2

 

                            به گرد جهان هركه راند سخن                نكوهيد من نگردد كهن

گرد : دور ف اطراف

نكوهيده : سرزنش

كهن : كهنه و قديمی

بيت آرايه ی « اغراق » دارد

واج آرايی ؛ تكرار صامت « ن »

معني : در جهان هر كس سخن بگويد به سرزنش من خواهد پرداخت ( نكوهش من هميشه خواهد بود . )

واژگان قافيه : « سخن »و « كهن » / حرف اصلی : « -َ ن » / حرف الحاقی ندارد / قاعده ی 2   

 

                       كه رستم ز دست جوانی بجست               به زاول شده دست او را ببست

جوان : منظور « اسفنديار »

بخست : زخمی و مجروح شد

زاول : زابل

شده : رفته – دستور تاريخی

دست بستن : كنايه از « اسير كردن »

مرجع ضمير او : رستم

بخست و ببست : جناس ناقص اختلافی

واج آرايی ؛ تكرار صامت « س »

معنی : كه رستم به دست جوانی ( اسفنديار ) زخمی شد و ( اسفنديار ) به زابل رفت و رستم را اسير كرد

واژگان قافيه : « بخست » و « ببست » / حروف اصلی : « -َ ست » / حروف الحاقی ندارد / قاعده ی 2

 

                 همان نام من باز گردد به ننگ                 نماند زمن در جهان بوی و رنگ

همان : همانا ، حتماً

نام به ننگ باز گشتن : كنايه از « بی ابرو شدن » ، « بد نامي »

بوی و رنگ : مجاز از « اعتبار و آبرو »

« ننگ » و « رنگ » : جناس ناقص اختلافی

واج آرايی ؛ تكرار صامت « ن »

معنی : حتماً نام من با ننگ و رسوای همراه خواهد شد ( بد نام خواهم شد ) و برای من در جهان آبرو و اعتباری باقی نخواهد ماند

واژگان قافيه : « ننگ » و« رنگ » / حروف اصلی : « -َ نگ » / حروف الحاقی ندارد / قاعده ی 2    

                           وگركشته  ايد به دشت نبرد             شود نزد شاهان مرا روی ، زرد

آيد : شود ( دستور تاريخی ) 1- فعل مضارع التزامی 2- نهاد آن : اسفنديار

« را » ( در مصراع دوم ) : فك اضافه ( مرا روی : روی من )

روی زرد شدن : كنايه از « شرمندگی و رسوايى »

واج آرايى ؛ تكرار صامت « ش »

معنى : و اگر اسفنديار به دست من گشته شود در نزد شاهان رسوا و شرمنده خواهم شد

واژگان قافيه : « نبرد » و « زرد »

حروف اصلی : « -َ رد » / حروف الحاقی ندارد / قاعده ی 2

 

                      وگر من شوم كشته بر دست اوی                نماند به زاولستان رنگ و بوی

حرف اضافه : « بر » : به معنی « به »

او : اسفنديار

نماند : باقی نمی ماند – فعل مضارع اخباری

رنگ و بوی : مجاز از « اعتبار و آبرو »

اوی و بوی : جناس ناقص اختلافی

معنی : اگر من به دست اسفنديار كشته شوم در زابلستان هيچ آبروی برای من باقی نخواهد ماند

واژگان قافيه : « اوی » و « بوی » / حروف اصلی : و / حروف الحاقی : ی / قاعده ي 1/ تبصره ي1

*** پس او می كوشد تا راه هار دوستی را به گشايد و تن به جنگ ندهد اما هرچه مهر بانی مكند ، نامهربانی می بيند و هرچه از آشتی می گويد ، از جنگ می شنود .

چون پند های رستم در اسفنديار در نمی گيرد و نرمی و مهربانی اثر نمی بخشد ، دلاور نام دار سيستان با همه ی غرور پهلوانِ به پا می خيزد و شاه زاده را به نبرد می خواند .

 

      بدوگفت رستم كه اى نام جوى            تو را گرچنين آمده  ست  آرزوى        

                                         

نام جوی : 1-شهرت طلب(نام رامى توان « مجاز»از« شهرت واعتبار » نيز تلقی كرد ) 2- صفت فاعلی مركب مرخم ( نام جوينده )

«را » : فك اضافه ( تورا آرزوی : آرزوی تو )

« او » ( بدو ) ف « نام جو » و « تو »  : منظور « اسفنديار »

معنی : رستم به اسفنديار گفت : ای جوان شهرت طلب اگر چنين آرزوی دار‍ی ( می خواهی مرا سير كنی )

* با بيت بعدی موقوف المعانی است

واژگان قافيه : « نام جوی » و « آرزوی » / حروف اصلی : و / حروف الحاقی : ی /   / قاعده ي 1/ تبصره ي1

                      تنت بر تك  رخش مهمان كنم                  به گرز و به كوپال * درمان كنم

تك : دو ، دويدن ، تاخت و تاز

رخش : نام اسب رستم

مصراع اول : كنايه از « كشتن » گرز : نوعی ابزار جنگی ، كوپال

كوپال : گرز آهنی

گرز و كوپال : 1- استعاره ی مكنيه ( به دارويی تشبيه شده اند كه می توان با آن كسی را درمان كرد ) 2- تناسب

* اين بيت « طنز » دارد 

              توضيحات ( 5 )                                                                                                                      معنی                                          پيكرت را مهمان سم رخش كنم ( با رخش بر جنازه ات می تازم ) و تن تو را با گرز و كوپال درمان می كنم ( بدين گونه مرض جنگ طلبی تو را در مان می كنم )

رديف:كنم / واژگان قافيه:« مهمان » و « درمان » / حرف اصلی : « ان » /حرف الحاقی ندارد/ قاعده ی‌2

 

                             ببيني تو فردا سنان مرا            همان گرد كرده عنان مرا

سنان: 1- سرنيزه 2- مجاز از « قدرت جنگ و مبارزه، جنگاور » ( علاقه اليه )

عنان: مهار و افسار اسب 
 

عنان گرد كردن                                  كنايه از « آماده شدن براي حركت »

سنان و عنان: جناس ناقص اختلافي

معني: تو فردا سرنيزه ( جنگاوري و قدرت ) مرا براي حمله و جدال مشاهده خواهي كرد.

رديف: مرا/واژگان قافيه: «سنان» و «عنان» / حروف اصلي:«ان» / حروف الحاقي ندارد/ قاعده 2

 

                    كز آن پس تو با نامداران مرد           نجويي با آوردگه بر، نبرد

كز آن: مخفف «كه از آن»

آوردگه: ميدان جنگ و نبرد (واژه ي مشتق )

به آوردگه بر: دو حرف اضافه براي يك حرف متمم – دستور تاريخي

آوردگه و نبرد تناسب

واژه آرايی؛ تكرار صامت هاي « ب » و « ر‌ »

معني: تا از آن به بعد ( پس از مشاهده جنگاوري من ) هرگز آرزوي جنگ با قهرمانان مشهور را نداشته باشي .

مفهوم: آمادگي رستم براي نبرد

واژگان قافيه: « مرد » و « نبرد »

حرف اصلي: « -َ رد »

حرف الحاقي ندارد / قاعده ي 2

 

***زال، رستم را از جنگ با اسفنديار بر حذر مي دارد اما همه اميدها از دست رفته و جز نبرد چاره ي ديگري نمانده است بدين سان دو پهلوان نامدار برابر هم قرار مي گيرند.

 

                چو شد روز، رستم به بپوشيد گبر                نگهبان تن كرد بر گبر، ببر

گبر: نوعي زره و لباس جنگي

ببر: ببر بيان ( زره مخصوص )

رستم بپوشيد گبر: جمله ي سه جزئي گذرا به مفعول ( رستم: نهاد / گبر: مفعول )

بر: حرف اضافه به معناي « علاوه بر »

گبر ببر: تناسب

« بر گبر » و « بر و ببر » : جناس ناقص افزايشي

« گبر»  و « ببر » : جناس ناقص اختلافي

واژه آرايي؛ تكرار صامت هاي « ب » و « ر » ( در مصراع دوم )

گبر: آرايه تكرار

معني                                 وقتي كه روز شد، رستم براي حفظ تن خويش علاوه بر گبر( نوعي زره )

ببر بيان ( زره مخصوص ) را نيز بپوشيد

واژگان قافيه: « گبر » و « ببر »

حرف اصلي: « -َ بر » / حرف الحاقي ندارد/ قاعده ي 2

 

                         كمندي به فتراك زين بر ببست                 بر آ ن باره ي پيل پيكر نشست

فتراك: تسمه و دوالي كه از پس و پيش زين اسب آويزند، ترك بند

به فتراك زين بر: دو حرف اضافه براي يك متمم ( « به » و « بر » ) – فتراك: متمم / زين: مضاف اليه

باره: اسب / آن: صفت اشاره = وابسته پيشين / باره: هسته – نقش: متمم/ پيل پيكر: صفت بياني براي باره – ساختمان واژه = مركب ( پيل + پيكر ) / نشست: فعل ناگذر، بنابر اين جمله ي مصراع دوم – جمله دو جزئي

فتراك و زين و باره: تناسب ( مراعات نظير )

باره پيل پيكر: تشبيه

معني: رستم طنابي  به ترك بند زين اسب ببست و بر آن اسب ماند فيل قوي پيكر سوار شد.

واژگان قافيه: « ببست » و « نشست » / حرف اصلي: « -َ ست » / حرف الحاقي ندارد / قاعده ي 2

                              بيامد چنان تا لب هيرمند               همه دل پر از باد و لب پر زپند

هيرمند: نام رودخانه اي در سيستان

دل: مجاز از « وجود »

فعل « بود » ( در مصراع دوم ) : حذف به قرينه معنوي { باد بود و لب پر از پند بود}

باد: استعاره مصرحه از « اه و ناله و افسوس »

لب ( مصراع دوع ) : مجاز از « سخن و كلام »

لب و دل: مراعات نظير

لب: جناس تام، به معناي 1- در مصراع اول: كناره، ساحل 2- در مصراع دوم: عضوي در چهره

لب و پر: آرايه تكرار

دل پر از باد بودن: كنايه از « غمگين و تأسف »

لب پر از پند بودن: كنايه از « نصيحت و پند دادن »

معني: رستم با حالتي تا ساحل رود هيرمند آمد كه وجودش از غم آندوه بود و اندرز و نصيحت بر لب داشت.( به منظور منصرف كردن اسفنديار از جنگيدن)

واژگان قافيه: « هيرمند » و « پند » / حرف اصلي: « -َ ند » / حرف الحاقي ندارد/ قاعده ي 2

 

                          گذشت از لب رود و بالا گرفت              همي ماند از كار گيتي شگفت                                         

لب رود: كناره ( ساحل ) خانه هيرمند

بالا گرفت: بر بلندي رفت ( سر سوي آسمان گرفت )

نهاد ( در مصراع دوم ): « رستم » ( كه محذوف است )

 

معني: از كنار رود هيرمند عبور كرد و بر بلندي رفت و از كار روزگار شگفت زده شد ( شگفتي از اين كه روزگار دو يار ديرنه را در مقابل هم قرار داده است )

واژگان قافيه: « گرفت » و « شگفت » / حرف اصلي « -ِ فت » / حرف الحاقي ندارد/ قاعده ي 2

                          خورشيد: كاي فرخ اسفنديار،             هماوردت آمد، برآراي كار

خورشيد: فرياد زد، بانگ زد

فرخ: خجسته، مبارك، زيباروي

هماورد: حريف، رقيب

برآراي: آمده شو

كار: جنگ، نبرد

هماورد: نهاد / « ت » : مضاف اليه

فرخ اسفنديار: تركيب وصفي مقلوب ( اسفنديار فرخ )

معني: رستم فرياد كشيد و گفت كه اي اسفنديار خجسته، حريف تو آمد آماده جنگ شو

واژگان قافيه: « اسفنديار » و « كار » / حرف اصلي: « ار » / حرف الحاقي ندارد/ قاعده ي 2

 

                  چو بشنيد اسفنديار اين سخن                   از آن شير پرخاش جوي كهن

اين بيت جمله ي چهار جزئي با مفعول و متمم است – اسفنديار: نهاد / اين سخن: مفعول / آن شير پرخاش جوي كهن: متمم

شير: استعاره مصرحه از « رستم »

پرخاش جوي: جنگ جو، صفت فاعلي مركب مرخم ( پرخاش جوينده )

كهن: پير ( صفت رستم )

معني: وقتي اسفنديار  اين سخن را از رستم پير ( كه مانند شير جنگ جويي بود ) شنيد...

*اين بيت با بيت بعدي موقوف المعاني است

واژگان قافيه: « سخن » و « كهن » / حرف اصلي « -َ ن » / حرف الحاقي ندارد / قاعده ي2  

                    بخنديد و گفت اينك آراستم                 بد انگه كه از خواب بر خواست

آراستم : آماده شدم

اينك : هم كنون ، الان / برخواستم : اهميت املايي دارد

 معني : اسفنديار خند يد و گفت : از آن لحظه اي كه از خواب بيدار شدم ، براي نبرد ( باتو ) آماده ام .

واژگان قافيه : « آراستم » و « برخاستم » / حروف اصلي : « است » / حروف الحاقي : « -َ م » / قاعدهي 2 / تبصره ي1

                      بفرمود تا زين بر اسب سياه                   نهادند وبردند نزديك شاه

بفرمود : فرمود – دستور تاريخي

زين و اسب : مراعات نظير

زين : مفعول

اسب : متمم

سياه : صفت بياني ( = وابسته ي پسين )

شاه : منظور « اسفنديار »

معني : دستور داد تا بر اسب سياه رنگ ، زين نهادند و نزديك ( نزد ) شاه ( اسفنديار ) بردند

واژگان قافيه : « سياه » و « شاه » / حروف اصلي : « اه » / حروف الحاقي ندارد / قاعده ي 2

             چو جوشن بپوشيد پرخاش جوي                 ز  زور و ز شادي كه بود اندر اوي

جوشن : زره

پرخواش جو : نهاد

جوشن : مفعول

اوي : متمم ( مرجع – اسفنديار )

واج آرايي ؛ تكرار صامت « ش » ( در مصرع اول )

معني : وقتي آن جنگ جو ( اسفنديار ) زره خود را پوشيد از خوشحالي وقدرتي كه در وجودش بود ...

*با بيت بعدي موقوف المعاني است

واژگان قافيه : « پرخاش جوي » و « اوي » / حروف اصلي : « و » / حروف الحاقي : « ي » / قاعده ي 1 / تبصره ي 1

                      نهاد آن بن نيزه را بر زمين                  ز خاك سياه اندر آمد به زين

نهاد : گذاشت ، قرار داد

بن نيزه : ته نيزه

زمين و زين : جناس ناقص افزايشي

زمين و خاك : تناسب

ز خاك سياه اندر آمد به زين : سوار اسب شد

خاك سياه : اشاره ي ضمني دارد به سر نوشت تيرهاي كه در انتظار اسفنديار است

معني : ( اسفنديار ) ته نيزه ي خود را بر زمين قرار داد و از روي زمين بر زين اسب سوار شد

واژگان قافيه : « زمين » و « زين » / حروف اصلي : « ين » / حروف الحاقي ندارد / قاعده ي2

               به سان پلنگي كه بر پشت گور                       نشيند بر انگيزد از گور شور

به سان : مانند ( ادات تشبيه )

گور : گورخر 

گور وشور : جناس ناقس اختلافي

آرايه ي « تشبيه » : سوار شدن اسفنديار بر اسب به حمله كردن به گور خر و سوار شدن بر آن تشبيه شده است . ( = تشبيه مركب )

گور : آرايه ي تكرار

شور بر انگيزد : شور و غوغا كند به پا كند

معني : اسفنديار مانند پلنگي كه بر پشت گور خري سوار شود و در گور شور و غوغا به وجود آورد بر اسب خود سوار شد ( پلنگ = اسفنديار / گور = اسب اسفنديار )

مفهوم : چالاكي اسفنديار

واژگان قافيه : « گور » و « شور » / حروف اصلي : « ور » / حروف الحاقي ندارد / قاعده ي2

 

                 بر آن گونه رفتند هر دو به رزم                  تو گفتي كه اندر جهان نيست بزم

رزم : جنگ ، نبرد

بزم : جشن و شادي

رزم وبزم : 1- جناس ناقس اختلافي  2- تضاد

تو گفتي : انگار كه ، گوي

بيت آرايه ي اغراق دارد

معني : به گونه اي هر دو جنگ جو به ميدان جنگ قدم نهادند كه انگار در جهان شادي و جشني وجود ندارد

واژگان قافيه : « رزم » و « بزم » / حروف اصلي : « -َ زم » / حروف الحاقي ندارد / قاعده ي 2

                      چو نزديك گشتن پير و جوان                دو شير سرفراز و دو پهلوان

چو : وقتي كه / پير :منظور « رستم » / جوان : منظور « اسفنديار »

پير و جوان : تضاد / پير و شير : جناس ناقص اختلافي

شير : استعاره ي مصرحه از « رستم و اسفنديار »

معني : وقتي كه دو دلاور پير ( رستم ) و جوان ( اسفنديار ) هم چون دو شير سر بلند و پهلوان به يك ديگر نزديك شدند ...

*با بيت بعدي موقوف المعاني است

واژگان قافيه : « جوان » و « پهلوان » / حروف اصلي : « ان » / حروف الحاقي ندارد / قاعده ي2              

                   خروش آمد از باره ي هر دو مرد              تو گفتي بدريد دشت نبرد

خروش : فرياد ( در اين جا – شيه ي اسب )

باره : اسب

بدريد : شكافته شد ، گسسته شد

دشت نبرد : نهاد / جمله يپاياني ( مصراع دوم ) : جمله دو جزئي

بيت آرايه ي اغراق دارد

معني : از اسب هر دو پهلوان فريادي بر خواست ، انگار كه ميدان نبرد از هم گسسته شد .

واژگان غافيه : « مرد » و « نبرد » /حروف اصلي : « -َرد » /حروف الحاقي ندارد / قاعده ي 2

                  چنين گفت رستم به آرزو سخت                كه اي شاه شادان و نيك بخت

آواز سخت : فرياد بلند ( نوعي حس آميزي دارد )

نيك بخت : خوش بخت ، خوش اقبال

شادان دل : دل شاد ، خوش حال

شاه شادان دل و نيك بخت : منظور « اسفنديار »

معني : رستم با صداي بلند ( خطاب به اسفنديار ) شاه دلشاه و خوش بخت ...

*با ابيات بعدي موقوف المعاني است

واژگان قافيه : « سخت » و « نيك بخت »

حروف اصلي : « -َ خت » / حروف الحاقي ندارد / قاعده ي 2

                      اگر جنگ خواهي و خون ريختن              بر اين گونه سختي برآويختن

سختي : مصمم و مصر هستي

آويختن : جنگيدن ، نبرد

خواهي : مي خواهي – دستور تاريخي

جنگ ، خون ريختن و آويختن : تناسب

واج آرايي ؛ تكرار صامت « خ »

خواهي ( بعد از خون ريختن ) : حذف به قرينه ي لفظي

جنگ و خون ريختن : مفعول / سخت : مسند / آويختن : متمم

معني : اگر خواهان جنگ و خون ريزي هستي و بدين گونه نسبت به جنگيدن ، پا بر جا و مصمم هستي ...

* با ابيات بعدي موقوف المعاني است

واژگان قافيه : « ريختن » و « بر آويختن »

حروف اصلي : « يخت »

حروف الحاقي : « -َ ن » / قاعده ي 2 / تبصره ي 1

                               بگو تا سوار آورم زابلي               كه باشند با خنجر كابلي

سوار : سوار كار ، جنگ جوي سواره

آورم : بياورم ، فعل مزارع التزامي – دستور تاريخي

زابلي و كابلي : جناس ناقص اختلافي و تناسب

معني : بگو تا سواركاران زابلي را بياورم كه خنجرهاي ساخت كابل دارند .

واژگان قافيه : « زابلي » و « كابلي » / حروف اصلي : « - ل » /حرف الحاقي : ي / قاعده ي2 / تبصره ي1

             بر اين رزمگه شان به جنگ آوريم                       خود ايدر زماني درنگ آوريم

رزمگه : رزمگاه ، ميدان جنگ

ايدر : اين جا

درنگ آوريم : توقف كنيم ، دست از جنگ بكشيم

« شان » 1- نقش : مفعول  2- مرجع : سوار كاران زابلي

رزمگه و جنگ : تناسب

معني : در اين ميدان جنگ ، آنها را به جنگيدن وارد كنيم و خودمان اين جا يك زماني از جنگيدن دست بكشيم .

رديف : آوريم / واژگان قافيه : « جنگ » و « درنگ » / حرف اصلي : « -َنگ » / حروف الحاقي ندارد / قاعده ي 2

                            بباشد به كام تو خون ريختن                ببيني تكاپوي و آويختن

كام : آرزو / مرجع « تو » : اسفنديار

خون ريختن : كنايه از « كشتن و مجروح كردن »

تكاپو : دوندگي ، حركت شتابان ، تلاش ، جست و جو – واژه ي مشتق – مركب ( تك + ا + پو )

آويختن : جنگ ونبرد

معني : اگر آرزوي تو جنگ و خون ريزي است ، جنگ و جست و گريخت را مشاهده خواهي كرد .

واژگان قافيه : « ريختن » و « آويختن » / حروف اصلي : يخت / حروف الحاقي : « -َن » / قاعده ي2 / تبصره ي 1

                   چنين پاسخ آوردش اسفنديار                كه چندين چه گويي چنين نابه كار ؟

نابه كار : بي حاصل ، بيهوده

واج آرايي ؛ تكرار صامت « چ »

معني : اسفنديار چنين به رستم پاسخ داد كه چرا اين قدر سخنان بيهوده مي گويي .

واژگان قافيه : « اسفنديار » و « نابه كار » / حروف اصلي : « ار » / حروف الحاقي ندارد / قاعده ي 2

                      چه بايد مرا جنگ زابلستان ؟              وگر جنگ ايران و كاباستان ؟

زابلستان : در همين درس توضيح داده شده ( اعلام )

          توضيحات ( 8 )

وگر     و يا ؛ « گر » در اين جا به معني « يا » به كار رفته است

كابلستان : در قديم به خطه ي وسيع و مرتفع حوضهي رود كابل – كه اكنون قسمت شمال شرقي افغانستان را تشكيل مي دهد – اطلاق ميشده است . در شاه نامه بين كابل و كابلستان تفاوتي نيست – ( بخش اعلام )

زابلستان و ايران و كابلستان : مجاز از « سپاه زابل و ايران وكابل »

زابلستان و كابلستان  : جناس ناقص اختلافي

زابلستان و ايران و كابلستان : تناسب

بيت استفهام انكاري دارد ( چه بايد مرا = براي من ضرورتي ندارد )

معني : جنگ با زابلستان و يا جنگ ايران و كابلستان براي من فايده اي ندارد .

واژگان قافيه  : زابلستان و كابلستان / حروف اصلي : « -ُ ل » / حروف الحاقي : « ستان » / قاعده ي 2 تبصره ي 1

                             مبادا چنين هرگز آين من            سزا نيست اين كار در دين من

مباد : فعل دوعايي منفي – دستور تاريخي

سزا : سزاوار ، شايسته

سزا : مسند / اين كار: نهاد / دين من : متمم قيدي

اين و دين : جناس ناقس اختلافي

معني : اين كار هرگز آيين و روش من نيست و در مذهب من شايسته نيست كه ...

* با بيت بعدي موقوف المعاني است

رديف : من / واژگان قافيه : « آيين » و « دين » / حروف اصلي : « ين » / حروف الحاقي ندارد  / قاعده ي2

                           كه ايرانيان را به كشتن دهم           خود اندر جهان تاج بر سر نهم

دهم : بدهم / نهم – فعل مضارع التزامي

دهم و نهم : جناس ناقص اختلافي

تاج بر سر نهادن : كنايه از « به دست گرفتن حكومت و قدرت ( پادشاهي و سلطنت ) »

مرجع ضمير « خود » : اسفنديار

معني : ... كه ايرانيان را به كشتن بدهم و خود به پادشاهي و قدرت برسم .

* اين بيت نشانگر ويژگي « ملي و قومي » حماسه است

واژگان قافيه: « دهم » و « نهم » / حروف اصلي: « -َ ه » / حروف الحاقي: « -َ م » /قاعده ي 2 / تبصره ي 1

                               تو را گر همي يار بايد بيار            مرا يار هرگز نيايد به كار

بايد : بايسته و لازم است

« يار و كار » : جناس ناقص اختلافي

« يار و بيار » : جناس ناقص افزايشي

به كار نيايد : كنايه از اين كه « به درد نمي خورد ، موردنياز نيست »

واج آرايي ؛ تكرار مصوت « ا » و صامت هاي « ي » و « ر »

مرجع تو : رستم

مرجع من ( مرا ) : اسفنديار

معني : تو اگر به يار و ياور نياز داري آن ها را بياور . من هرگز به يار و كمك احتياج ندارم .

مفهوم : قدرت وتواناي و اعتماد به نفس بالاي اسفنديار  ‌‌( نوعي طنز )

واژگان قافيه : « بيار » و « كار » / حروف اصلي : « ار » / حروف الحاقي ندارد / قاعده ي2                                  

                     نهادند پيمان دو جنگ كه كس             نباشد بر آن جنگ ، فريادرس

فريادرس : كنايه از « ياري رسان ، كمك كننده » ( صفت فاعلي مركب مرخم = فريادرسنده )

جنگي : جنگ جو

جنگي و جنگ : جناس ناقص افزايشي

دو جنگي : نهاد ( منظور – رستم و اسفنديار )

دو : وابسته ي پيشين = صفت شمارشي / جنگي : هسته

معني : آن دو جنگ جو پيمان بستند كه در آن نبرد از هيچ كس ياري نگيرند .

واژگان قافيه : « كس » و « فريادرس » / حروف اصلي : « -َ س » / حروف الحاقي ندارد /قاعده ي 2

 

خودآزمايي

1- رويين تني اسفنديار را با كدام شخصيت اساطيري مي توان مقايسه كرد ؟ وجوه شباهت آن ها را بنويسيد .

الف ) آشيل - « ايلياد » اثر هومر ( يونان )                    ب ) بالدر – ( حماسه ي شمال اروپا )

وجود شباهت : 1- رويين تن بودن  2- قهرماني  3- آسيب پذيري يك نقته از بدن

2- چرا رستم در برابر اسفنديار انعطاف نشان مي دهد ؟

چون هر دوي آن ها دوست و ياريگر و در يك سپاه بوده اند و ديگر اين كه رستم ميداند در هر دو صورت ( شكست يا پيروزي ) بازنده خواهد بود .

3- آيا صدور دستور براي بستن دست رستم توجيه منطقي دارد ؟ چرا ؟

بله ؛ زيرا گشتاسب بدين بهانه مي خواهد رستم و اسفنديار را از پيش پاي خود بردارد .

4 – آيا بهتر نبود رستم با مصلحت انديشي ، دست به بند بدهد و از بروز فاجعه پيش گيري كند ؟

خير ؛ چون تمام پهلواني و قهرماني او زير سؤال مي رفت .

5 – چرا رستم با اصرار ، اسفنديار را به مهماني مي خواند و چرا اسفنديار مهماني او را نمي پذيرد ؟

چون مي خواهد با مسالمت از جنگ با اسفنديار بگزيرد ، چون جنگ ( شكست يا پيروزي ) براي رستم نگون بختي در پي دارد . / از طرفي ديگر اسفنديار به خاطر اين كه از مأموريت مهم خود باز مي ماند ، مهماني رستم را نمي پذيرد .

6 - « براعت استهلال » داستان در چه بخشي از درس آمده است ؟ آن را توضيح دهيد .

سه بيت آغازين درس . آوردن مقدمه اي كه با اصل هدف و مقصود سخن تناسب و سنخيت دارد . اين سه بيت به عنوان مقدمه و درآمد داستان ، باز گو كننده ي تراژدي مرگ اسفنديار به دست رستم است ناليدن ، غغمگيني و گريستن بلبل همگي بيان گر ورود به داستاني غم انگيز و در آلود مي باشد .

[ چهارشنبه یازدهم فروردین 1389 ] [ 0:10 ] [ رحیم پورسعیدی ]

درس سوم

                                                     رستم و اسفنديار(2)

      نخستين به نيزه برآويختند      همي خون زجوشن فروريختند

نخستين : ابتدا ( در اولين مرحله نبرد)

برآويختند : جنگيدند

               زره : جوشن    ِِِِ  مجاز از تن و بدن

نيزه و جوشن : تناسب

معني : ابتدا با نيزه به جنگ پرداختند بطوري كه از زره هايشان (بدن هايشان) ،خون جاري گشت

واژگان قافيه : ‌‍» برآويختند» و « فروريختند» / حروف اصلي:« يخت» / حروف الحاقي : «  َ- ند » / قاعده ي 2 / تبصره ي 2

زنيروي اسبان و زخم سران        شكسته شد آن تيغ هاي گران

زخم : در اين بيت به معناي « ضربه» به كاررفته است.

سران: پهلوانان ( منظور          رستم و اسفنديار ) زخم سران : ضربه آن دو پهلوان

تيغ: نيزه

گران : سنگين

سران و گران: جناس ناقص اختلافي

معني: از قدرت اسبان و ضربه پهلوانان ، نيزه هاي سنگين آنان شكسته شد .

واژگان قافيه: « سران » و « گران» / حروف اصلي « ان » / حروف الحاقي ندارد / قاعده ي 2

* چوشيران جنگي برآشوفتند      پر از خشم ، اندام ها كوفتند.

 نكات مهم ...................................

چو: مانند( « چو »  را در معناي « وقتي كه» فرض كنيم ديگر تشبيهي وجود نخواهد داشت و « شيران جنگي » استعاره مصرحه از رستم و اسفنديار خواهد بود)

برآشوفتند: خشمگين شدند ، شور و غوغا به پا كردند

تشبيه : مشبه : رستم و اسفنديار ( كه به قرينه نيامده اند) / مشبه به : شيران جنگي / وجه شبه : برآشوفتند  / ادات تشبيه : چو

كوفتند: كوبيدند       بن مضارع      كوب / بن ماضي      كوفت ( كوبيد)

معني: مانند شيرهاي جنگ جو شور و غوغا به پا كردند (خشمگين شدند) و با خشم و عصبانيت، بدن هاي يك ديگر را زخمي نمودند.

واژگان قافيه: « برآشوفتند» و « كوفتند» / حروف الحاقي:«  َ- ند»/ قاعده ي 2 / تبصره ي 1

 

همان دسته بشكست گرز گران                               فروماند از كار دست سران

........................................... نكات مهم .....................................................

همان : هم چنين ، نيز

گرز: نوعي از ابزارهاي جنگي كه از چوب و آهن ساخته مي شوند و سران بيضي شكل يا گلوله مانند بوده است ، كوپال

فروماند: خسته و ناتوان شد

كار : جنگ ، نبرد

دست و دسته : جناس ناقص افزايشي

كلمات مصراع اول از نظر دستوري جابه جا شده اند : دسته ي گرزگران بشكست

معني : هم گرزهاي سنگين آنان از دسته شكسته شد و هم دست آن پهلوان از كار افتاد ( از سنگيني گرز)

واژگان قافيه : گران و سران / حروف اصلي :« ان » / حروف الحاقي ندارد / قاعده ي 2

گرفتند زان پس دوال كمر                      دو اسب تگاور فروبرده سر

......................... نكات مهم ...........................................................

زان پس : از آن به بعد ، پس از آن

دوال: كمربند ، تسمه

تگاور : تكاور ، تندرو ، تيزرو (صفت اسب)

كمر و سر : تناسب

معني : از آن به بعد كمربند يك ديگر را گرفتند و اسبان تندروي آنان ، سرخود را از ترس پايين انداختند (خم كردند)

واژگان قافيه : «كمر» و « سر» / حروف الحاقي ندارد / قاعده ي 2

* همي زور كرد اين بر آن آن بر اين               نجنبيد يك شير بر پشت زين

......................................... نكات مهم ..............................

شير : استعاره مصرعه از « رستم و اسفنديار»

اين و زين : جناس ناقص اختلافي

اين و آن : تكرار

اين بر آن آن بر اين : آرايه ي عكس ( قلب)

معني: هر يك از پهلوانان زور خود را بر ديگري به كار برد ولي هيچكدام از آنان از جاي خود حركت نكرد و هيچ يك بر ديگري فايق نيامد       (توضيحات 1) ( فايق : برتر ، غالب ، چيره)

واژگان قافيه : « اين » و « زين » / حروف اصلي : « ين » / حروف الحاقي ندارد / قاعده ي 2

 

* پراگنده گشتند زآوردگاه                                 غمي گشته مردان و اسبان تباه

......................................................... نكات مهم .........................................

پراگنده گشتند: دورشدند

آوردگاه : ميدان نبرد ( در اشعار حماسي واژه هاي ( آورد، كار ، پرخاش و آويختن » معمولاً به معناي « جنگ و نبرد » به كار مي رود.

غمي : خسته و ناتوان

گشتند و گشته : اشتقاق

مردان: منظور( رستم و اسفنديار)

تباه : ناتوان

فعل «گشته » ( از آخر مصراع دوم ): حذف به قرينه ي لفظي

معني : مردان(رستم و اسفنديار ) از ميدان جنگ دور شدند در حالي كه اسب ها درمانده و ناتوان و خودشان هم خسته شده بودند.

واژگان قافيه : « آوردگاه » و « تباه» / حروف اصلي « اه» / حروف الحاقي ندارد/ قاعده ي 2

* كف اندر دهانشان شده خون و خاك                    همه گبر و برگستوان* چاك چاك

............................................... نكات مهم .....................................

برگستوان : 1- پوششي كه جنگاوران قديم به هنگام جنگ مي پوشيدند 2- پوششي كه در هنگام جنگ بر روي اسب مي افكندند

خاك و چاك : جناس ناقص اختلافي

گبر و برگستوان : تناسب

چاك چاك : تكه تكه؛ پاره پاره

معني : در دهان آن پهلوانان ، كف با خاك و خون درآميخته و زره جنگي آنها تكه تكه شده بود.

مفهوم : شدت و سختي جنگ بين رستم و اسفنديار

واژگان قافيه : « خاك » و « چاك»

حروف اصلي : « اك » / حروف الحاقي ندارد/ قاعده ي 2

.... جنگ بين دو دلاور به درازا مي كشد ، زواره ، برادر و فرامرز ، پسررستم ، خشمگين به سوي لشكريان اسفنديار مي روند و زبان به دشنام و نكوهش مي گشايند . ميان آنان  و پسران اسفنديار جنگ در مي گيرد. در اين جنگ دو فرزند جوان و بي گناه رويين تن كشته مي شوند . بهمن به نزد پدر مي شتابند و او را از      بي آگاهي او اتفاق افتاده است و به عذرخواهي برمي خيزد.

اين عذرخواهي، خود روزنه ي اميدي براي فرار از جنگ است ، رستم تقصير  زواره و فرامرز را دستاويزي براي طلب پوزش قرار مي دهد ، بدان اميد كه اسفنديار دست از نبرد بازگيرد اما رويين تن جوان كه كشته شدن فرزندان ، تن به صلح و آشتي نمي داد. پس از آن هرگز حاضر نمي شود عذر رستم را بپذيرد و دست از نبرد بشويد . ناچار، آتش جنگ بار ديگر شعله ور مي شود.

 

.......................................... نكات مهم ......................................................

زواره : پسرزال و برادررستم است       (بخش اعلام )

فرامرز : پسررستم ، پهلوان بزرگ ايراني ، وي دربسياري از جنگ هاي ايران و توران شركت داشت      بخش اعلام

برادر: بدل از زواره / پسررستم / بدل از فرامرز

زبان گشودن : كنايه از «سخن گفتن» / زبان : مجاز از«دهان»

روزنه ي اميد: اضافه ي تشبيهي ( اميد: مشبه / روزنه مشبه به)

دستاويز: به معني«بهانه»، واژه مركب (دست+آويز)

دست از نبرد بازگيرد: كنايه از اين كه « جنگ منصرف شود» = دست از نبرد بشويد.

تن ندادن : كنايه از « نپذيرفتن»

شعله ور شدن آتش جنگ : كنايه از آغاز« جنگ»

آتش جنگ : اضافه ي تشبيهي ( جنگ مشبه / (آتش: مشبه به)

* كمان برگرفتند و تيرخدنگ                           ببردند از روي خورشيدرنگ

....................................... نكات مهم ...........................

خدنگ : درختي است بسيار سخت كه از چوب آن ، تير و نيزه و زين اسب مي سازند.

تيرخدنگ : تيري كه از چوب درخت ساخته شده باشد.

كمان و تير : تناسب / روي خورشيد : اضافه استعاري ، تشخيص

رنگ از روبردن : كنايه از « ترساندن» ( معادل رنگ پراندن»

مصراع دوم : آرايه ي اغراق

معني : (رستم و اسفنديار) كمان و تيرخدنگ را به دست گرفتند(شروع به تيراندازي كردند) و از شدت   مبارزه ي آن ها خورشيد به هراس افتاد.

مفهوم : شدت مبارزه

واژگان قافيه : «خدنگ» و «درنگ» / حروف اصلي :«  َ_ نگ » / حروف الحاقي ندارد/ قاعده ي 2

* زپيكان همي آتش افروختند                       به بربرزره را همي دوختند.

....................................... نكات مهم .........................................

پيكان : نوك تير ، فلز نوك تير و نيزه

آتش افروختند : از تماس بين سر نيزه ها و زره هاي فلزي جرقه ي آتش به وجود مي آمد.

                                     اولي: سينه ،بدن ، اندام

«بر»و «بر» : جناس تام

                                     دومي: حرف اضافه (به معني روي)

به بربر: دوحرف اضافه براي يك متمم      دستور تاريخي

اين كه به سينه زره دوختند: كنايه ي اغراق آميز « از شدت جنگ»

همي افروختند و همي دوختند : ماضي استمراري       دستور تاريخي

**** بيت آرايه ي اغراق دارد

پيكان و زره : تناسب

معني: از تماس نوك تيرها و زره ها جرقه ي آتش برمي خاست به طوري كه زره ها به بدن هايشان دوخته  مي شد.

مفهوم: شدت تيراندازي

واژگان قافيه : « افروختند» و « دوختند » / حروف الحاقي«  َ- ند »/ قاعده ي 2 تبصره 1

* دل شاه ايران بدان تنگ شد                            بروهاي چهره اش پرآژنگ شد.

........................................... نكات مهم .........................................

شاه ايران: منظور«اسفنديار

بدان : از آن مبارزه

دل تنگ شدن : كنايه از« غمگين و آزرده شدن»

برو: مخفف«ابرو»

چهر: مخفف«چهره»

آژنگ: چين و شكني كه به سبب خشم، بيماري يا پيري بر چهره و ابرو و پيشاني افتد.

ابرو پرچين شدن : كنايه از« عصباني شدن»

دل و ابرو و چهره : تناسب

معني: اسفنديار از شدت آن جنگ غمگين شد و چين و شكن بر چهره اش نمايان گشت.(عصباني شد)

واژگان قافيه : «تنگ » و آژنگ» /حروف اصلي «  َ نگ » حروف الحاقي ندارد/ قاعده 2

* چو او دست بردي به سوي كمان                    نرستي كس از تير او بي گمان

......................................... نكات مهم ..................................

مرجع« او» : اسفنديار

به سوي كمان دست بردن: كنايه از « اقدام كردن به تيراندازي»

نرستي :«رها نمي شد «از مصدر رستن ، بن مضارع ره»

دست بردي، نرستي : فعل ماضي استمراري       دستورتاريخي (دست مي برد ، نمي رست)

تيروكمان : تناسب

معني : وقتي كه اسفنديار شروع به تيراندازي مي كرد بي گمان هيچ كس از تير او جان به در نمي برد.

مفهوم: مهارت اسفنديار در تيراندازي

واژگان قافيه : كمان و بي گمان / حروغ اصلي : «ان» / حروف الحاقي : ندارد قاعده ي 2

* چو او از كمان تير بگشاد شست                         تن رستم و رخش جنگي بسخت

................................. نكات مهم ...................................................................

شست : حلقه ي استخوان يا چوبين كه در انگشت مي كردند و زه كمان را با آن مي گرفتند

بخست: مجروح شد

شست و تيروكمان : تناسب

معني: وقتي كه اسفنديار شست را از تيربرداشت (به سوي رستم تيرپرتاب كرد)تن رستم و رخش زخمي شد.

واژگان قافيه: «شست » و « بخست » / حروف اصلي : «  َ ست » / حروف الحاقي ندارد/ قاعده ي 2

* چو مانده شد از كار، رخش سوار                            يكي چاره سازيد بيچاره وار

........................ نكات مهم .................................................................................

مانده شد: درمانده و ناتوان شد

كار: جنگ و نبرد

سوار: منظور : « رستم »

يكي چاره : چاره اي    دستورتاريخي

سازيدن : به معني ساختن بكاررفته است

بيچاره وار: ازروي بيچارگي

نهاد مصراع دوم : رستم

معني: وقتي كه رستم و رخش از جنگ ناتوان شدند ، رستم از روي ناچاري چاره اي انديشيد.

واژگان قافيه : « سوار » و « بيچاره وار» / حروف اصلي : ار / حروف الحاقي : ندارد / قاعده ي 2 تبصره ي 4

* فرود آمد از رخش رستم چوباد                 سر نامور سوي بالا نهاد

.............................. نكات مهم ...........................................................................

فرود آمد: پايين آمد، پياده شد

آرايه ي تشبيه : ( رستم مشبه / مشبه به / چو : ادات / سريع و شتابان : وجه شبه محذوف )

نامور: مشهور ، سرافراز (منظوررستم)

مصراع دوم به 2شكل  معني مي شود :1- سرخود را سوي آسمان گرفت 2- راه بلندي را در پيش گرفت

فرود و بالا: تضاد

معني: رستم مانند باد از رخش پياده شد و سر خود را به سوي آسمان گرفت

واژگان قافيه : «باد» و « نهاد» / حروف اصلي : اد حروف الحاقي  ندارد / قاعده ي 2

* همان رخش رخشان سوي خانه شد          چنين باخداوند بيگانه شد

...................... نكات مهم .............................................................................

همان : هم چنين

رخشان : درخشان ، روشن، تابان

رخش و رخشان : اشتقاق

خداوند: صاحب مالك ( منظور رستم)

                                        در مصراع اول : رفت

شد وشد: جناس تام

                                        در مصراع دوم دستورتاريخي

واج آرايي: تكرار صامت هاي « خ» و « ش»

معني : رخش زخمي ( نيز به سوي خانه رفت و) از خداوند ( صاحب خود ) جدا شد.

- اين بيت ذوالقافيتين مي باشد.

       خانه و بيگانه / حروف اصلي : ان حروف الحاقي : ه / قاعده ي 2 تبصره ي 2

واژگان قافيه :

                            شد و شد / قاعده ي 2 تبصره ي 6

* به بالا زرستم همي رفت حون                   بشد سست و لرزان كه بيستون

........................... نكات مهم ...............................................................................

بالا : قد و قامت

كه بيستون : كوه بيستون

معني : از بدن رستم خون سرازير شده و از شدت خونريزي ناتوان و لرزان گشته بود.

واژگان قافيه : « خون » و « بيستون» / حروف اصلي « ون» / حروف الحاقي ندارد/ قاعده ي 2

**** اسفنديار كه رستم را درمانده مي بيند، بار ديگر از او مي خواهد كه دست را به بند بسپارد و سر تسليم فرود آورد اما پير ناسازگار كه نشيب و فراز بسيار ديده است بر اين درماندگي چاره سازي مي كند و از هماورد دلاور اجازه مي خواهد كه به سوي ايوان خويش بازگردد و نزديكان را براي قبول خواست هاي شاهزاده موافق سازد . اسفنديار خواهش او را مي پذيرد و رستم به ايوان خود باز مي گردد او در هيچ حال حاضر نمي گردد تن به بند بسپارد ، زيرا مردي است برتر از چرخ بلند كه گردش روزگار مي تواند جانش را بستاند اما نمي تواند سر او را فرود آورد.

............................. نكات مهم ............................................................................

سرفرودآوردن : كنايه از « از تسليم شدن»

پيرناسازگار: منظور « رستم »

نشيب : پستي و سرازيري / فراز : بلندي

نشيب و فراز : تضاد

تن به بند سپردن : كنايه از « قبول اسارت»

چرخ بلند : استعاره مصرحه از « آسمان»

جانش را بستاند: « جانش را بگيرد » ستاندن : گرفتن )

**** رستم در ايوان با خويشان به مشورت مي نشيند . زال كه همه درهاي اميد را بسته مي بيند به فكر چاره جويي از سيمرغ مي افتد ناگزير با سه تن از دانايان با مجمرهاي آتش بر پشته اي بلند بر مي آيد و لختي از پر سيمرغ را در آتش مي افكند . لحظه اي بعد سيمرغ پيدا مي شود و زال ماجرا را بر او باز مي گويد مرغ روشن روان پيكان ها را با منقار از تن رستم بيرون مي آورد و پر خود را بر زخم ها مي كشد. زخم هاي جهان پهلوان شفاء مي يابد و زور و فرش به وي باز مي گردد . تن زخمي رخش نيز از تيمار سيمرغ ، رستم را به كنار دريا مي برد و درخت گزي را بدو نشان مي دهد و مي گويد : از اين درخت تيري دوشاخه اختيار كن و آن را در آب رز بپروران كه جان اسفنديار جز اين چيزي نتواند گرفت . آن را آماده كن و به سوي چشمان اسفنديار نشانه بگير.

......................... نكات مهم ...............................................................................

درهاي اميد : اضافه ي استعاري

درهاي اميد را بسته مي بيند: كنايه از اينكه نااميد مي شود.

مجمر: آتش دان

پشته : بلندي ، تپه

لختي : مقداري اندك

سيمرغ : عنقا ، پرنده اي اساطيري در ادبيات ايران0 در شاهنامه فردوسي سيمرغ زال پسر سام را از كوه البرز برگرفت و پرورش داد پس از چند سال سام به جستجوي پسر رفت سيمرغ زال را به پدر باز پس داد تا هر وقت محتاج كمك شود آن را در آتش بيندازد تا سيمرغ به سوي وي بشتابد.

فر: فروغ ايزدي

تيمار : پرستاري ، در مان ، مراقبت

اختيار كن: برگزين ، انتخاب كن / رز : سم ، زهر

* زمانه برد راست آن را به چشم                            بدان گه كه باشد دلت پرزخشم

.............................. نكات مهم ..............................................................

 

                 تقدير ، سرنوشت(اجل)

زمانه :

               آرايه ي تشخيص

برد : فعل مضارع اخباري(مي برد)

راست: مستقيم

دل: مجاز از وجود(علاقه جزييه)

چشم و دل : تناسب

چشم  خشم : جناس ناقص اختلافي

گوينده ي اين بيت : سيمرغ

معني : آنگاه كه با دلي خشمگين به اين كار مي پردازي ، اجل و تقدير ، تير تو را راست به چشم اسفنديار   مي برد.

مفهوم : بيانگر دخالت تقدير و سرنوشت (كارسازبودن تقدير)

واژگان قافيه : « چشم » و « خشم » / حروف اصلي«  َ شم » / حروف الحاقي ندارد / قاعده ي 2

*** رستم تيري از شاخ گز مي برد و به ايوان باز مي گردد . چون خورشيد سر از كوه به در مي آورد، رستم بار ديگر سلاح مي پوشد و به ميدان مي شتابد . اسفنديار از تندرستي وي در حيرت و شگفتي فرو مي رود و يقين مي كند كه رستم از جادوي زال تندرست گشته است. رستم بارديگر اسفنديار را به صلح و آشتي دعوت مي كند و به توصيه ي سيمرغ با او از در مسالمت و ملايمت در مي آيد اما اسفنديار به او چنين خطاب        مي كند.

....................... نكات مهم ..............................................................................

مي برد: از مصدر بريدن ، قطع مي كند

خورشيد: تشخيص ، استعاره ي مكنيه

سربه درآوردن: كنايه از « پديدارشدن و طلوع آفتاب »

مسالمت : صلح و آشتي

از در مسالمت در مي آيد: كنايه از اين كه « راه آشتي در پيش مي گيرد » « به فكر صلح است »

* فراموش كردي تو سگزي مگر                         كمان و بر مرد پرخاش خر

.................................... نكات مهم ...........................................................

سگزي : منسوب به سگستان يا سجستان كه نام قديم سيستان بوده است (= رستم سيستاني)

بر : تن ، بدن ، سينه

پرخاش خر : جنگجو ، پرخاش جو

كمان و پرخاش خر : تناسب

كمان : مجاز از قدرت تيراندازي

بر: مجاز از نيروي بدن

مرجع «تو» : رستم / مردپرخاش خر : اسفنديار

معني : اي سيستاني (رستم ) تو مگر قدرت تيراندازي  و نيروي بدني اين مرد جنگجو (اسفنديار) را فراموش كرده اي.

بيت داراي مفاهيم « تمسخر» ،«تحقير»،«تهديد» و « فضل فروشي» مي باشد.

واژگان قافيه : مگر و پرخاش خر / حروف اصلي«  َ ر » / حروف الحاقي ندارد / قاعده ي 2

* زنيرنگ زالي  بدين سان درست                       وگرنه كه پايت همي گورجست

....................... نكات مهم ...............................................................

درست : در اين مصراع يعني « سالم و زنده »

درست : مسند / « ت» ( در پايت ) : مضاف اليه

پايت همي گور جست: كنايه از اينكه ( در آستانه ي مرگ قرارداشتي ، مي مردي )

معني: تو از مكر و جادوگري و چاره انديشي زال اين چنين سالم و زنده هستي وگرنه بايد مي مردي.

منظور از « نيرنگ زال» : فراخوان سيمرغ و درمان زخم هاي رستم است.

واژگان قافيه : « درست » و « جست » / حروف اصلي «  َ ست » / حروف الحاقي ندارد / قاعده ي 2

* بگوبمت زين گونه امروز يال                       كزين پس نبيند تو را زنده زال

......................... نكات مهم .................................................................

يال : موي گردن اسب و استر

بكوبمت : مي كوبمت ، مضارع اخباري

يال : مفعول / « ت» (در«بكومت»: مضارع : مضاف اليه براي واژه ي« يال » يال تو : درجاي اصلي خود بكار نرفته است.

يال و زال: جناي ناقص اختلافي

يال: مجاز از « تمام بدن وجود رستم »

معني : امروز آن چنان گردنت ( اندامت ) را مي كوبيم كه از اين به بعد زال، تو راديگر زنده نبيند.

... بيت مفهوم « تهديد» در بردارد

واژگان قافيه : « يال» و « زال» / حروف اصلي : « ل» / حروف الحاقي ندارد / قاعده ي 2

رستم در پاسخش مي گويد:

* بترس از جهان دار يزدان پاك                           خرد را مكن با دل اندر مغاك

............................ نكات مهم .................................................................

جهان دار : دارنده جهان ( صفت خداوند ) صفت فاعلي مركب مرخم

مغاك : جاي فرورفته و گود ، گودال ( مجازاً به معني«گور») ( اهميت املائي دارد)

بترس: فعل امر گذرا به متمم / جمله ي اول : جمله ي سه جمله ي گذرا به متمم / نهاد : تو « محذوف»

جهان دار يزدان پاك : متمم فعل / دل و مغاك : متمم

دل : مجاز از «احساس»

مغاك : مجاز از« گور»

خرد را با دل اندر مغاك كردن : كنايه از « نابودكردن عقل و احساس» (برخلاف عقل و احساس عمل كردن)

معني: از خداي پاك كه جهان هستي در پنجه قدرت اوست ، بترس و عقل و احساس خود را تباه مكن           ( برخلاف عقل و احساس خود عمل مكن) اين بيت به گونه اي ديگر نيز معني مي شود:

مگذار كه احساس تو عقل و خردت را به خاك بسپرد ( بنابراين توجه داشته باشيد اين بيت سه گونه معني مي شود)

واژگان قافيه : « پاك» و « مغاك » / حروف اصلي: «ك» / حروف الحاقي ندارد / قاعده ي 2

* من امروز نزبهر جنگ آمده                              پي پوزش و نام و ننگ آمدم

............................... نكات مهم .............................................................

نزبهر: مخفف« از بهر» ، از براي

پي : براي

پوزش : عذرخواهي ، معذرت

نام ، مجاز از« شهرت و آوازه»

ننگ : بدنامي ، رسوايي

نام و ننگ : آرايه ي « تضاد» (طباق)

جنگ و ننگ : جناس ناقص اختلافي

من: نهاد

ازبهر : حرف اضافه (نقش نماي نهاد) / جنگ : متمم قيدي / آمدم : فعل ماضي ساده ، ناگذر / هردوجمله ي دوجزيي

معني : من ( رستم ) امروز براي جنگيدن پا به ميدان ننهاده ام، بلكه براي حفظ آبرو و عذرخواهي آمده ام

توضيح : اين بيت ، انگيز ه ي رستم از جنگيدن با اسفنديار را بيان مي كند و علت عذرخواهي رستم از اسفنديار ، كشته شدن دو فرزند اسفنديار به دست برادر و پسررستم است.

رديف: آمدم/ واژگان قافيه :« جنگ » و « بپوشي» حروف اصلي «وش» / حروف الحاقي :«ي» / قاعده ي 2 / تبصره ي 1

* لابه ي رستم در اسفنديار كارگر نمي افتد ناگزيررستم

............................ نكات مهم ..........................................................

لابه : اظهارنياز، التماس ، تضرع

كارگر نيفتاد: اثرنكرد

ناگزير : ناچار ، لاجرم

معني : التماس و تضرع رستم در ( تغييرعقيده ي) اسفنديار موثرواقع نگشت ، به ناچاررستم

* كمان را به زه كرد و آن تيرگز                                كه پيكانش را داده بُد آب رز

....................... نكات مهم .....................................................................

زه : چله ي كمان ، رشته ي باريك و محكم كه به كمان مي بندند.

گز : نوعي تيربي پر و پيكان كه دو سر آن باريك و ميانش ضخيم است

كمان را به زه كردن : كنايه از « آماده كردن كمان»

پيكان : نوك تير

گزورز: جناس ناقص اختلافي

رز: ايهام تناسب (1-سم مهلك(كه حضوردارد) 2- درخت انگور (كه اين معني در بيت حضورندارد ولي بادرخت گز تناسب دارد . بنابراين تناسب ايهام تناسب به وجود آورده است

كمان ، زه ، تير، پيكان : تناسب

معني : رستم زه كمان را انداخت و آن تيرگز كه نوك آن را زهرآگين كرده بود

.. با بيت بعد موقوغ المعاني است

واژگان قافيه :« گز» و «رز» / حروف اصلي: «  َ ز » / حروف الحاقي : ندارد / قاعده ي 2

* همي راند تيرگز اندر كمان                                 سرخويش كرده سوي آسمان

......................... نكات مهم .....................................................................

تيروكمان : تناسب

معني : رستم تيرگز رادركمان قرارداد و سرخودرا (به منظورراز و نياز باخداوند)به سوي آسمان بلندكرد

قافيه : كمان و آسمان / حروف اصلي « ان » حروف الحاقي   ندارد / قاعده ي 2

* همي گفت كاي پاك دادار هور                         فزاينده ي دانش و فز و زور

......................... نكات مهم .................................................................

دادار: خالق ، آفريننده ( از صفات نام هاي خداوند )

هور : خورشيد ( اهميت املايي دارد)

فر : فروغ ايزدي

پاك دادر : تركيب وصفي مقلوب( دادار پاك)

دانش : مضاف اليه / فر : معطوف به مضاف اليه / جمله ي دوم : جمله ي سه جزيي گذرا به مفعول

هور و زور : جناس ناقص اختلافي

معني :  (رستم گفت) : اي خداوند پاك و خالق خورشيد و اي فزاينده ي دانش و شكوه و قدرت

-      با ابيات بعدي موقوف المعاني است

رديف: « رديف » / واژگان قافيه :« پاك جان »  و  « روان » / حروف اصلي : « ان» / حروف الحاقي : ندارد / قاعده ي 2

* كه چندين بپيچم كه اسفنديار                     مگر سربپيچاند از كارزار

................... نكات مهم ...............................................................

بپيچم : تلاش و كوشش و پافشاري مي كنم

مگر: شايد ، به اين اميدكه

سرپيچاندن : كنايه از ( منصرف شدن ، خودداري)

بپيچم و بپيچاند: آرايه ي اشتاق

معني: كه چقدر تلاش مي كنم ، شايد ( به اين اميدكه ) اسفنديار از جنگيدن منصرف شود.

واژگان قافيه : «اسفنديار» و«كارزار» / حروف اصلي : ار حروف الحاقي : ندارد / قاعده ي 2

* تو داني كه بيداد كوشد همي                    همي جنگ و مردي فروشد همي

.......................................... نكات مهم .......................................................

مرجع : تو « خداوند»

جنگ : مجاز از « جنگاوري ، قدرت و مهارت جنگيدن »

جنگ و مردي فروختن : كنايه از« جنگ و دلاوري را به رخ كشيدن »، « ادعاي جنگ و دلاوري داشتن »

معني : (خداوندا) تو آگاهي كه اسفنديار براي ظلم و بيداد مي كوشد و همواره جنگاوري و مردانگي خود را به رخ من مي كشد.

رديف : همي / واژگان قافيه «كوشد» و «فروشد» / حروف اصلي : « وش» حروف الحاقي : « َ د» / قاعده ي 2 / تبصره ي 1

به بادافره اين گناهم مگير                                    تويي آفريينده ي ماه و تير

........................... نكات مهم ..............................................................

بادافره : مكافات

مگير : مجازات نكن ، مواخذه نكن

تير : عطارد ، نزديك ترين سياره به خورشيد ، مظهر دبيري و نويسندگي است

مرجع ضمير : « اين » : كشتن اسفنديار

«م» (درگناهم» : مفعول ( مرجع رستم ) مرا مجازات نكن

تير : ايهام تناسب ( 1- عطارد 2- ابزارجنگي كه با محتواي شعر در ارتباط است )

ماه و تير : مجاز از كل آفرينش

معني : خداوندا تو كه آفريينده ي ماه و سياره تير هستي ، براي كيفر و مجازات اين گناه مرا بازخواست نكن

واژگان قافيه : «مگير» و «تير» / حروف اصلي :« ير» حروف الحاقي ندارد / قاعده ي 2

* تهمتن گز اندر كمان راند زود                بر آن سان كه سيمرغ فرموده بود

.................................... نكات مهم ..............................................................

تهمتن : تنومند ، قوي پيكر ، نيرومند ، لقب رستم

معني : رستم همانطور كه سيمرغ دستور داده بود، تيرگز را به سرعت در كمان قرارداد.

واژگان قافيه : « زود» و « بود»

حروف اصلي : « ود» / حروف الحاقي ندارد / قاعده ي 2

نكته : در اين بيت ( به خاطر وجود سيمرغ ) خرق عادت ، ( كه از زمينه هاي اصلي حماسه است ) ديده       مي شود.

بزد تير بر چشم اسفنديار                            سيه شد جهان پيش آن نام دار

......................... نكات مهم ...................................................................

نام دار: نام آور ، مشهور ( صفت فاعلي مركب مرخم ) ( منظور اسفنديار)

جهان پيش كسي سياه شدن : كنايه از ( كورشدن (يامردن)

معني : رستم تير را به چشم اسفنديار زد و دنيا در پيش چشم آن پهلوان نام آور تيره و تاريك شد (كورشد:مُرد) 

واژگان قافيه : « سهي» و « فرهي » / حروف اصلي : «  َ ه » / حروف الحاقي : «ي» / قاعده ي 2 / تبصره ي 2

.... بدين سان روزگار اسفنديار به انجام مي رسد . در آخرين لحظات زندگي ، رستم بر بالين وي به سختي   مي گريد و اسفنديار خود، او را دلداري و تسليت مي دهد، آن گاه بهمن را به وي مي سپارد كه در تربيت و نگهداريش بكوشد.

بدين سان : بدين ترتيب

انجام : پايان ، آخر

تسليت : دلداري ، شادكردن

خودآزمايي

1- چرا رستم تن به جنگ مي دهد؟

زيرا اسفنديار پيشنهاد صلح رستم را قبول نمي كند و راه مسالمت و ملايمت تاثيري ندارد.

2- نقش زال را در اين داستان چگونه مي بينيد؟

باعث نجات رستم از شكست و مرگ مي شود ( پر سيمرغ را در آتش مي افكند و ... )

3ـ اگررستم دست به بند اسفنديار مي داد ، چه مي شد ؟

دچار ننگ و رسوايي مي شد و پهلواني و قهرماني اش زيرسئوال مي رفت.

4- « بپيچم » و « بپيچاند» در بيت زير چه مفهومي دارد؟

   « بپيچيم : كوشش و پافشاري / بپيچاند (سربپيچاند) : انصراف ،خودداري

5- كشته شدن دو پسر جوان اسفنديار، چه تاثيري بر روند داستان مي گذارد؟

باعث تشديد جنگ مي گردد.

6- شخصيت بهمن را در طي داستان بيان كنيد.

بهمن يادآور و پيام آور پدرش (اسفنديار) است بعد از مرگ پدر به رستم سپرده مي شد و پس از مرگ گشتاسپ جانشين او مي گردد و عاقبت انتقام پدر را از خانواده ي رستم مي گيرد.

 

7- تحقيق كنيد چرا سيمرغ در اين ماجرا از رستم طرفداري مي كند؟

1- سيمرغ را زال پرورش داده است و به همين خاطر به رستم(پدرزال) نيز محبت و توجه دارد

2- (درگذشته) اسفنديار جفت سيمرغ را كشته بود و سيمرغ بدين وسيله مي خواهد از اسفنديار انتقام بگيرد

8- دو نمونه اغراق در شعر پيدا كنيد.

بيت 9:

كمان برگرفتند و تير خدنگ                           ببردند از روي خورشيد رنگ

بيت 10:

زپيكان همي آتش افروختند                           به بر برزره  را همي دوختند

بيت 17:

به بالا زرستم همي رفت خون                       بشد سست و لرزان كه بيستون                                         

 

 

[ چهارشنبه یازدهم فروردین 1389 ] [ 0:1 ] [ رحیم پورسعیدی ]

درس چهارم

               درآمدي بر ادبيات داستاني

                                                     بازرگان و طرّار

 

    در سالهاي گذشته با نمونه هايي از داستانهاي سنتي و معاصر و نيز ادبيات داستاني جهان آشنا شديد. مي دانيد كه هز داستان داراي بخش ها و عناصر است كه پيكره ي آن را به وجود مي آورند. به اين عناصر،‌«عناصر داستان» مي گويند. مهمترين عناصر داستاني عبارتند از: 1 ـ شخصيت و قهرمان: قهرمانان و شخصيت هاي داستان كساني هستند كه با رفتارها و گفتارهاي خود داستان را به وجود مي آورند. آنها گاه از آغاز تا پايان داستان ثابت و بدون تغيير حضور دارند و گاه بر اثر عوامل گوناگون،‌به تدريج يا به طور ناگهاني فضاي داستان را ترك مي كنند يا خود تغيير و تحول مي يابند، ‌مثلاً در سراسر داستان كلبه ي عوموتُم، ‌قهرمان داستان برده اي به نام «تُم»‌است كه تا پايان داستان شخصيتي ثابت و بدون تغيير دارد،‌اما در داستان «خسرو»‌شخصيت قهرما داستان بر اثر حوادثي،‌تغيير مي يابد.

2 ـ ‌رواي داستان يا زاويه ي ديد: هر داستان به شيوه اي مطرح مي گردد و گاه از چند شيوه براي روايت داستان استفاده مي شود. معمول ترين شيوه ي روايت داستان، استفاده از اول شخص (من) و سوم شخص (او) است. در روايت اول شخص،‌نويسنده يكي از شخصيت هاي داستان و گاهي خود قهرمان اصلي است اما در روايت سوم شخص، نويسنده بيرون از داستان قرار دارد و اعمال شخصيت ها و قهرمانان را گزارش مي دهد. به اين شيوه ي روايت، :داناي كُل» هم مي گويند؛ مثلاً راوي داستان « كباب غاز» خودِ نويسنده (اول شخص) است . در حالي كه داستان «هديه ي سال نو» را سوم شخص يا داناي كل روايت مي كند.

3 ـ هسته يا طرح داستان: پيوستگي منظم اعمال و حوادث داستان كه مبتني بر رابطه ي علت و معلولي است.«طرح» يا «هسته ي» داستان نام دارد. «هسته»‌به سلسله حوادث داستان، وحدت هنري مي بخشد و آن را از آشفتگي مي رهاند. طرح داستان «گيله مرد» ظلم و ستم بر رعيت و عكس العمل نسبت به اين ظلم و ستم است.

4 ـ‌درون مايه:‌درون مايه فكر )اصلي و مسلط بر هر اثر است و نويسنده آن را در داستان اعمال مي كند. درون مايه در واقع جهت فكري و ادراكي نويسنده را نشان مي دهد. معمولاً درون مايه ي داستان را از اعمال و گفتار شخصيت هاي داستان ـ به ويژه اول (قهرمان) ـ‌مي توان دريافت . درون مايه ي بعضي قصه ها برخورد خوبي ها با بدي هاست؛ مثلاً درون مايه ي «سووشون» ظلم ستيزي است كه از لحن شخصيت ها دريافت مي شود.

5 ـ‌لحن: «لحن» ايجاد فضا در كلام است. شخصيت ها خود را به وسيله زبان معرفي مي كنند و به خواننده مي شناسانند . از اين رو «لحن» با «سبك» ارتباطي نزديك دارد. شخصيت را از طريق لحن آنان مي شناسيم. لحن مي تواند رسمي ،‌غير رسمي،‌صميمانه ،‌جدي ،‌طنز واره و ... باشد؛‌مثلاً لحن داستان كباب غاز،‌طنز گونه است.

 

نكات مهم:

هر داستان داراي بخش ها و عناصري است كه : پيكره ي داستان را به وجود مي آورند. مهم ترين عناصر داستان عبارتند از:

1 ـ‌ شخصيت و قهرمان: قهرمانان داستان با رفتارها و گفتارهاي خود، داستان را به وجود مي آورند، گاهي ثابت و بدون تغيير حضور دارند، مثل «تُم» در داستان كلبه ي عموتُم و گاه به تدريج يا به طور ناگهاني فضاي داستان را ترك مي كنند يا تغيير و تحول مي يابند: نظير: «خسرو» در داستان «خسرو» (ادبيات فارسي سال دوم)

2  ـ‌راوي داستان يا زاويه ي ديد: به شيوه ي طرح داستان گفته مي شود. گاه براي روايت داستان،‌از چند شيوه استفاده مي شود. معمولترين شيوه، اول شخص(من)  و سوم شخص (او) است به شيوه ي روايت سوم شخص، « داناي كل» نيز مي گويند.

راوي داستان «كباب غاز» ـ اول شخص (من) راوي داستان «هديه ي سال نو» ـ سوم شخص (داناي كل)

3 ـ ‌هسته يا طرح داستان: پيوستگي منظم اعمال و حوادث داستان كه مبتني بر رابطه ي علت و معلولي است.« هسته »‌يا طرح داستان ناميده مي شود.

فايده ي هسته ـ به سلسله حوادث داستان،‌وحدت هنري مي بخشد و آن را از آشفتگي مي رهاند. طرح داستان «گيله مرد» ظلم و ستم بر رعيت و عكس العمل نسبت به اين ظلم و ستم است.

4 ـ درون مايه: فكر اصلي و مسلط بر هر اثر است و جهت فكري و ادراكي نويسنده را نشان مي دهد. درون مايه را از اعمال و گفتار شخصيت هاي داستان،‌به ويژه قهرمان داستان مي توان دريافت . درون مايه ي «سووشن» ـ ‌ظلم ستيزي.

5 ـ لحن: ايجاد فضا در كلام است، شخصيت ها خود را به وسيله ي زبان معرفي مي كنند و به خواننده مي شناسانند. «لحن» با «سبك» ارتباطي نزديك دارد انواع لحن ـ ‌رسمي، ‌غير رسمي، ‌جدي،‌صميمانه،‌طنزواره و ... لحن داستان «كباب غاز» ـ‌طنزگونه.

نكته ي كنكوري: دستور

«به اين عناصر،‌«عناصر داستان» مي گويند»

* 1 جمله ي مستقل ساده

* جمله ي 4 جزئي گذرا به متمم و مسند:

آن ها         به       اين           عناصر            عناصر      داستان       مي گويند

نهاد(مخذوف)   صفت اشاره    متمم فعل (اجباري)      مسند         مضاف اليه            فعل

واژه ها: به   +   اين   +   عناصر   +   عناصر   +    ــِ   +   داستان   +   مي گويند   =7 واژه

            1          2            3                  4             5             6                 7

تكواژها:  به   +   اين   +  عناصر  +  عناصر  +  ــِ  +  داستانمي  +  گو  +  ـَ ند =9 تكواژ

             1          2             3              4           5          6            7       8        9

* بررسي انواع تكواژهاي آزاد و وابسته: به آزاد (دستوري) / اين : آزاد (قاموسي) / عناصر : آزاد (قاموسي) / عناصر : آزاد (قاموسي) / ــِ : آزاد دستوري / داستان : آزاد (قاموسي) / مي   وابسته (تصريفي) / گو : آزاد (قاموسي) / ــَ ند : وابسته (تصريفي)

 

درس چهارم:

                                                    بازرگان و طرّار

 

« فرج بعد از شدت» ترجمه ي كتاب عربي «الفرج بعدَ الشّدّه» اثر قاضي مُحَسّن تنوخي (متوفي 384 قمري) است. حسين بند اسعد دهستاني اين كتاب را در قرن ششم به فارسي ترجمه كرده است. اين كتاب سه جلدي حاوي داستان هاي متعدد و متنوع با موضوعاتي چون عشق،‌اميد، ترس از خدا و ابتلاي پيامبران است. شدت گرفتاري ها و مشكلات قهرمانان هر يك از اين داستان هاي سنتي ـ كه در نهايت به فرج و نجات مي انجامد ـ بر جاذبه ي كتاب مي افزايد.

آن چه مي خوانيد،‌داستان كوتاهي از اين كتاب و نمونه اي از ادبيات داستاني كهن فارسي است.

 

بازرگان و طرّار

** در شهر بغداد مردي بود كه در اول روز جواني و غُرّه ي ايام زندگاني ،‌تفحّصِ كارِ دزدان و بحث احوال طرارام كردي و هر كجا سِرقه اي كردندي،‌پاي در ميان نهادي و پي بيرون بردي و به دست{باز} آوردي و به آخر عمر از آن {حرفت} توبه كرده بود و به بزازي مشغول شده.

طرار: دزد

روز: مجاز از «روزگار و دوره»

اول روز جواني: ابتداي دوره ي جواني

غُرّه: به اول هر ماه و آغاز هر چيز گفته مي شود؛‌در لغت به معني «پيشاني»‌است / (غِرّه ـ مغرور) اهميت املايي دارد)

غُرّه ي ايام زندگاني: اولين روزهاي زندگي

تفحص : جست و جو ،‌بررسي (اهميت املاييدارد)

بحث ( توضيحات 1) در اين جا به معني جست و جو و كاوش است (تلفظ اين كلمه به صورت كاوش صحيح مي باشد و كاوُش غلط است) (بياموزيم زبان فارسي 3)

بحث احوال طرّاران: جست و جوي كارهاي دزدان

سرقه: (توضيحات 2) شكل ديگري از كلمه ي «سرقت» است به معني دزدي كه امروز به كار نمي رود (اهميت املايي دارد)

پاي در ميان نهادن: كنايه از «دخالت كردن در ماجرا»

پي بيرون بردن (توضيحات 3) كنايه از «كشف و شناسايي»

به دست بازآوردن : كنايه از «تصاحب كردن و پس گرفتن اموال سرقت شده»

كردي: مي كرد / كردني ـ مي كردند / نهادي ـ مي نهاد / بردي ـ مي برد / آوردي ـ مي آورد ـ زمان :‌ماضي استمراري ـ‌دستور تاريخي

به آخر عمر : در آخر عمر

حرفت : شكل ديگري از كلمه ي «حرفه»‌به معني «شغل و كار»

بزازي: پارچه فروشي (اهميت املايي دارد)

مشغول شده : فعل «بود» : حذف به قرينه ي لفظي ـ ‌مشغول شده بود.

* بيشتر جملات اين متن كوتاه و كامل است كه اين نكته از ويژگي هاي جمله در متون گذشته مي باشد. {زبان فارسي 3} دستور تاريخي

معني: در شهر بغداد مردي بود كه در ابتداي روزگار جواني و آغازين روزهاي زندگي به جست و جوي كارهاي دزدان مي پرداخت و هر كجا كه دزدي و سرقتي صورت مي گرفت :‌در ماجرا دخالت مي كرد و دزدان را كشف و شناسايي مي نمود و اموال سرقت شده را پس مي گرفت . او در آخر عمر از آن كار توبه كرده و به پارچه فروشي مشغول گرديده بود.

 

** شبي از شبها ، طراري قصد دكّان او كرد . هم در اول شب خود را به شكل و زّي * او برآورد و شمعكي خُرد با مفاتيح* كه براي {گشادن} درِ دُكّان مُعد* بود در آستين نهاد و به بازار بزّازان آمد و پاسباني را كه به حراست آن بازار منصوب بود،‌آواز داد و در تاريكي شمعي بدو داد و گفت «برافروز كه مرا در دكّان مُهمّي هست» و خود برفت و درِ دكان بگشاد و چون پاسبان شمع بياورد،‌او در اندرون دكان رفته بود.

قصد دكّان او كرد: تصميم گرفت كه از مغازه ي او (بزاز)‌دزدي كند.

زي: لباس،‌طريقه، شيوه (اهميت املايي دارد)

خود را به شكل و زي او برآورد: خود را به شكل و لباس او (بزاز) درآورد.

شمعكي خرد: شمع بسيار كوچكي

مفاتيح:  جمع «مفتاح»‌به معني كليد است و در اين جا منظور دسته كليدي براي باز كردن در است.

معد: آماده

درآستين نهاد: در آستين پنهان كرد

حراست: نگهباني (اهميت املايي دارد)

منصوب: گماشته شده (منسوب : نسبت داده شده) اهميت املايي دارد)

آواز داد: صدا كرد/ بدو : به او

برافروز: (فعل پيشوندي)‌شمع را روشن كن

مهم: كار مهم

مرا در دكان مهمي هست : برايم كار مهمي پيش آمده است ـ «را» نشانه ي مالكيت (من در دكان كار مهمي دارم)

اندرون : داخل ،‌درون

«ب» :در ابتداي افعال « برفت»،‌«بگشاد» ،‌بياورد» و بعضي از ديگر افعال اين متن براي تأكيد آمده و زمان اين افعال ماضي ساده است (دستور تاريخي)

معني: در يكي از شبها دزدي تصميم گرفت كه از مغازه ي او (بزاز) دزدي كند. در ابتداي شب خود را به شكل و لباس بزاز درآورد و شمعي كوچك را به همراه دسته كليدي كه براي باز كردن درِ مغازه اماده كرده بود؛ در آستين خود پنهان كرد و به بازار پارچه فروشان آمد و نگهباني را كه به حفاظت و نگهداري آن بازار گماشته شده بود صدا كرد و در تاريكي شب شمعي به او داد و گفت: كه اين شمع را روشن كن چرا كه برايم كار مهمي در مغازه پيش آمده است و خود( دزد) رفت  درِ مغازه را باز كرد و هنگامي كه نگهبان‌، شمع را آورد او به داخل مغازه رفته بود.

 

** شمع بستد چنان كه نظر پاسبان بر روي او نيافتاد و چون مي ديد كه {پاسبان} مراقبت مي نمايد و دفتر حساب كه در دكّان بود فراپيش نهاد و به مطالعه ي آن مشغول شد. پاسبان را گمان چنان افتاد كه محاسبه اي مي كند . چون شب به آخر امد {پاسبان را} گفت : «حمّالي را آواز ده تا بعضي از اين اَقْمِشه  {با من} به خانه بَرَد و قُراضه اي بدون داد و گفت : «امشب از من زحمت ديدي ، در اخراجات خود صرف كن.

بستد: بگرفت

چنان كه نظر پاسبان بر روي او نيافتاد: به طوري كه پاسبان صورت او را نديد.

فراپيش نهاد : در مقابل خود قرار داد

گمان چنان افتاد:‌اين چنين تصور كرد

محاسبه اي مي كند: مشغول ِ حساب و كتاب است.

پاسبان را گفت: «را» حرف اضافه به معني «به»

حمّال: باركش‌، باربر (اهميت املايي دارد)

آوازده : صدا كن

اقشمه: جمع «قماش»،‌پارچه ها

قراضه : به معني خرده ي سكه ي طلا و نقره است؛ در اين جا به معني مبلغ اندك مي باشد (اهميت املايي دارد)

از من زحمت ديدي: من باعث به زحمت افتاد تو شدم

اخراجات : (دراين جا) مخارج زندگي

صرف كن : استفاده كن ،‌مصرف كن

معني: (دزد) شمع را طوري گرفت كه نگهبان صورت او را نبيند و چون مي ديد كه نگهبان مراقب اوست نشسته و دفتر حساب را كه در مغازه بود در مقابل خود قرار داد و به مطالعه ي آن مشغول شد. نگهبان چنين تصور كرد كه مشغول حساب و كتاب است. وقتي كه شب به انتها رسيد به نگهبان گفت: حمّالي (باركشي) را صدا كن تا برخي از اين پارچه ها را با من به خانه ياورد و مبلغ اندكي هم به (پاسبان) داد و گفت : امشب من به تو زحمت دادم : اينمبلغ را بگير و صرف مخارج زندگي خود كن.

 

** چون حمال بيامد چهار رِزمه از جامه هاي قيمتي برهم نهاده بود و حمّال بار برگرفت و او در دكان قفل كرد و رفتند و چون بامداد شد، ‌خداوندِ دكان بيامد پاسبان چون او را از دور بديد ،‌دعا و ثنا گفت و شكر گزارد و گفت : « فرزندان من بدان اِنعام {كه دوش فرمودي} بياسودند. خداي بر مال تو بركت كُناد.»

رزمه: بقچه

جامه: لباس

بر گرفت: برداشت (فعل پيشوندي)

خداوند دكّان: صاحب مغازه ،‌بزّاز

ثنا: ستايش و درود( اهميت املايي دارد)

گزارد: به جاي آورد (اهميت املايي دارد)

بدان : به آن ( به خاطر آن)

اِنعام: بخشش،‌نواخت،‌هديه (صله) ـ (اَنعام: چهارپايان)

دوش: ديشب،‌شب قبل

فرمودي: دادي

بركت كناد: فعل دعايي به معني«بركت دهد» (دستور تاريخي)

معني: وقتي كه احتمال آن آن دزد چهار بقچه از لباس هاي قيمتي را بر روي هم نهاده بود. حمّال بارها را برداشت و دزد درِ مغازه را قفل كرد و رفتند. وقتي كه صبح شد صاحب مغازه(بز‍ّاز) آمد. نگهبان وقتي كه او را از دور ديد براي او دعا كرد و از او ستايش ها به عمل آورد و گفت:«فرزندان من به خاطر آن بخشش كه ديشب كردي آسوده گشتند( و شب راحت خوابيدند) خداوند به اموال تو بركت دهد.

 

** بزّاز از آن حالت تعجب نمود و چون مرد عاقل بود، پاسبان را هيچ جواب نداد و درِ دكان بگشاد . اكثر آن چه قيمتي بود و با مقدار بر جاي نديد. به فراستِ صادق دانست كه حال چيست. اَمارات آن بر خود ظاهر نگردانيد و هيچ اضطراب ننمود و به حلم و وقارِ و سكون و تأنّي پاسبان را آواز داد و پرسيد كه دوش اين جامعه ها را كه برگرفت؟‌پاسبان گفت:« نه تو مرا فرمودي كه حمّالي بيار تا با من قُماشه به خانه آرد؟».

آن حالت: منظور سپاس گذاري بي مورد نگهبان

چون: به اين علت كه

پاسبان را: به پاسبان (پاسبان را هيچ جواب نداد)

با مقدار: با ارزش

فراست:‌زيركي

به فراست صادق دانست: با زيركي تمام فهميد

حال چيست: چه اتفاقي افتاده است

اَمارات:‌جمع «اَماره»،‌نشانه ها، نشان ها (عمارت:‌آباد كردن، اِمارت:‌فرمانروايي) (اهميت املايي دارد)

حِلم: صبر،‌بردباري

وقار: آرامش

سكون: آرامش

تأني:‌دِرنگ،‌مكث

پرسيد كه دوش اين جامه ها را كه برگرفت: پرسيد كه ديشب اين لباسها را چه كسي برداشت (حمل كرد)

(«كه»‌(اول) حرف ربط مي باشد و «كه» (دوم) ضمير پرسشي به معني «چه كسي» است)

نه تو مرا فرمودي: مگر تو به من نگفتي ـ‌«را» : حرف اضافه به معني «به»

قماشَه: قماش،‌كالا،‌متاع از هر جنس و هر جاي،‌اسباب و اثاثه،‌جمع آن ـ قماشات

معني: بزاز(پارچه فروش) از آن حالت(سپاسگذاري بي مورد نگهبان) تعجب كرد و چون انساني خردمند بود به نگهبان هيچ جوابي نداد و درِ مغازه را باز كرد و بيشتر چيزهايي را كه قيمتي و با ارزش بود بر جاي خود نديد. با زيركي تمام فهميد كه چه اتفاقي افتاده است. اما ظاهر خود را طوري نشان نداد كه موضوع را فهميده است و اصلاً پريشاني نكرد و با صبر و آرامش و درنگ پاسبان را صدا كرد و پرسيد كه ديشب اين لباس ها را چه كسي حمل كرد؟ نگهبان گفت: « مگر تو به من نگفتي كه حمالي بياور تا من اين وسايل را به خانه آورد؟»

 

** گفت: آري من فرموده ام اما چون خوابناك بودم و شب تاريك،‌نمي دانم كه كدام حمّال بود. برو و او را پيش آر» پاسبان حمال را حاضر گردانيد و بزاز درِ دكان قفل كرد و چون از بازار بيرون رفت،‌از حمل پرسيد كه دوش با من آن رزمه ها كجا بردي كه من آن لحظه مست بودم و اين ساعت فراموش كرده ام.

دوش: ديشب

اين ساعت: الان،‌اكنون (ساعت مجاز از «لحظه») (علاقه ي كليه)

پاسبان حمال را حاضر گردانيد: جمله ي چهار جزئي با مفعول و مسند (پاسبان: نهاد/ حمال: مفعول / حاضر: مسند / گردانيد: فعل اسنادي)

معني: گفت: «بله من گفتم اما به اين علت كه خواب آلوده بودم و شب تاريك بود. نمي دانم كه كدام باربر بود( كه اين بقچه ها را برايم حمل كرد.) برو و او را پيش من بياور. نگهبان حمال را آورد و بزاز درِ مغازه را قفل كرد و وقتي كه از بازار بيرون رفت از حمال پرسيد كه ديشب آن بقچه ها را همراه من كجا بردي كه من در آن لحظه مست (ناهوشيار) بودم و الآن فراموش كرده ام.

 

** گفت:« به فلان مشْرع از مشارع دجله،‌ملّاحي خواستي و من ملاح را حاضر كردم و بازگشتم.» بزاز گفت: « مرا بدان مشرع بَر و ملاح را به من نماي.» حمال ملاح را بدو نمود. با ملاح در كشتي نشست و از وي پرسيد كه امروز برادرِ من با آن {رزمه هاي} جامه از كشتي مشرع بر بالا رفت؟{گفت} «فلان مشرع» بزاز گفت: «مرا بدان جا بر» و چون بدان مشرع از كشتي برآمد،‌پرسيد كه آن روزها {را} كدام

مَشرع: ‌جاي ورود آب، ‌چاي نوشيدن آب، آبشخور،‌جمع ـ «مشارع» (اهميت املايي دارد)

دجله: نام رودي در عراق

ملاح: ملوان ، دريانورد

خواستي:‌درخواست كردي،‌طلب كردي(اهميت املايي دارد)

ملاح را بر من نماي: ملوان را به من نشان بده

« بَر» و «نماي» : فعل امر از مصدرهاي «بردن» و «نمودن»

بدو نمود ك به او نشان داد

رزمه هاي جامه : بقچه هاي لباس

به كدام مشرع بر: دو حرف اضافه براي يك متمم

از كشتي برآمد: از كشتي بيرون آمد، از كشتي پياده شد

معني: گفت: « در فلان آبشخور (جاي ورود آب) از آبشخورهاي (دجله ملواني خواستي و من ملوان را حاضر كردم و بازگشتم.» بزاز گفت: «مرا به آن آبشخور ببر و ملوان را به من نشان بده» حمال ،‌ملوان را به او نشان داد. (بازا) همراه ملوان در كشتي نشست و از او پرسيد كه امروز برادر من (منظور آن دزد) با آن بقچه هاي لباس در كدام آبشخور از كشتي پياده شد؟ گفت: «فلان آبشخور» . بزاز گفت:‌«مرا به آن جا ببر.» و وقتي بزاز در آن آبشخور از كشتي پياده شد. از ملوان پرسيد كه آن بقچه ها را كدام حمال برداشت؟

 

**  او {نشان} داد. فرمود {تا حمال} را حاضر كرد. حمال را قُراضه اي بداد و گفت : «مرا بدان موضع بر كه آن رزمه با برادر من امروز آن جا برده اي.» او را به غرفه اي برد و از شط دور،‌مُلاقيِ صحرا و گفت: «رزمه ها در اين غرفه نهاد.» بزاز قفل را حيله كرد تا بگشاد . رزمه ها را ديد هم بدان نشان كه او بسته بود و گليمي ديد در آن خانه بر ريسمان افكنده؛ گليم {بازافكند} و        رزمه ها در وي پيچيد و حمال را فرمود تا برگرفت و روي بدان مشرع نهاد كه از آن جا برآمده بود.

مرجع:‌« او»: ملاح

حمال را قراضه ي بداد: به حمال مبلغ اندكي دادـ «را»‌حرف اضافه به معني «به»

موضوع: جايگاه، محل

غرفه : اتاق

شط: رود

از شط دور: دور از رودخانه

ملاقي: ديدار كننده،‌در اين جا به معني «رو به رو»

ملاقي صحرا: رو به روي صحرا

بزاز قفل را حيله كرد تا بگشاد: بزاز بسيار كوشيد تا قفل را باز كرد

هم بدان نشان: به همان صورت‌، به همان شكل

او: منظور بزاز

بر ريسمان افكنده: بر روي طناب انداخته شده

باز افكند: پايين انداخت،‌برداشت

مرجعّ « وي» : گليم ـ دستور تاريخي

حمال را فرمود: «را» حرف اضافه به معني «به»

برگرفت: برداشت

روي بدان مشرع نهاد: كنايه از اين كه « به سمت آن آبشخور حركت كرد».

برآمده بود: بالا آمده بود (از كشتي پياده شده بود)

معني: ملوان آن حمال را به بزاز نشان داد. (بزاز) دستور داد تا اين كه حمال را حاضر كرد و به حمال مبلغ اندكي داد و گفت: «مرا به آن محل ببر كه آن بقچه ها را به برادر من امروز آن جا برده اي» حمال بزاز را به اتاقي بُرد دور از رودخانه. رو به روي صحرا و گفت« (برادر تو» بقچه ها را در اين اتاق گذاشت.» بزاز بسيار كوشيد تا قفل را باز كرد و بقچه ها را ديد به همان شكل كه خودش بسته بود و گليمي ديد در آن خانه بر روي طناب انداخته شده ،‌گليم را پايين آورد و بقچه ها را در آن پيچيد و به حمال دستور داد تا آنها را برداشت و به سمت آن آبشخور كه آن جا از كشتي بالا آمده بود (پياده شده بود) حركت كرد.

** و چون از غُرفه بيرون آمد،‌دزد را ديد كه در راه با وي ملاقات افتاد و چون حال چنان ديد، شكسته و اندوهگن شد و هيچ سخن نگفت و با خداوندِ مال و حمال موافقت نمود تا آن گه كه به كنار ،‌شط رسيدند و حمال ياري خواست تا با وي آن رزمه ها در كشتي نهد . دزد معاونت كرد و چون رزمه ها در كشتي نهاد، ان گليم برگرفت و بر دوش نهاد و گفت: «اي برادر،‌تو را به خداي سپردم و هر يكي از ما با حقِّ خويش رسيديم و مال خود به سلامت با دكّان بُرد.

دزد را ديد : نهادِ جمله ـ «بزاز» (كه محذوف است)

مرجع« وي»:‌بزاز

ملاقات افتاد: ديدار كرد ،‌برخورد كرد: نهاد اين جمله ـ‌«دزد» (كه محذوف است)

شكسته كنايه از « غمگين و ناراحت»

خداوندِ مال: صاحب مال

موافقت نمود: همراهي كرد، / معاونت : كمك ،‌ياري

دوش: كتف

« با حق خويش رسيديم»، «‌ با دكان برد»: « با» به معني « به» ـ ‌(به حق خويش.../ به دكان..)

تصحيح: صحيح كردن و ويرايش(معمولاً در مورد كتب و نُسخ قديمي به كار مي رود)

دكتر اسماعيل حاكمي: استاد دانشگاه تهران و محقق و پژوهنده ي معاصر،‌عمده ي آثار وي در زمينه ي تصحيح نسخه هاي خطي است از جمله تصحيح جوامع الحكايات و بهارستان جامي و تأليف كتاب هاي ادبيات معاصر و سماع در تصوف ـ (اعلام پايان كتاب درسي)

 

معني: وقتي بزاز از آن خانه بيرون آمد، در راه به دزد برخورد و دزد وقتي كه اوضاع را اين چنين ديد غگين و اندوهگين شد و هيچ حرفي نزد و با صاحب مال  وحمال همراهي كرد تا وقتي كه به كنار رودخانه رسيدند و حمال كسي را براي كمك طلب كرد تا به كمك او آن بقچه ها را در كشتي بگذراد. دزد كمك كرد و هنگامي كه بقچه ها در كشتي قرار،‌آن گليم را برداشت و بر دوش( كتف) گذاشت و گفت : اي برادر(منظور بزاز) تو را به خداي سپردم و هر يك از ما به حق خويش رسيد و مال خود را سالم به مغازه برد.

 

خودآزمايي

1 ـ‌ شغل بزاز در دوران جواني چه بود؟

جست و جو و بررسي كار دزدان (گرفتن اموال مسروقه از دزدان)

 

2 ـ عكس العمل بزاز در برابر سرقت اموالش چه بود؟

با آرامش،‌خون سردي و از روي تدبير به اموال خود (دوباره) دست يافت.

 

3 ـ ‌دو عنصر داستاني را در درس بيابيد؟

شخصيت داستان : (بزاز)  ـ   شيوه ي روايت: سوم شخص (داناي كل)

4 ـ‌گاه نويسنده با شگرد خاصي خوانند را در مسير جديدي از دستان قرار مي دهد كه حدس زدن آن دشوار يا ناممكن است. نمونه اي از اين مورد را در داستان درس بيابيد.

عكس العمل بزاز با پاسبان و اين كه رندانه و زيركانه دزد را مرحله تعقيب كرد تا اين كه به اموالش رسيد.

 

5 ـ ‌داستان بازرگان و طرار را به صورت يك نمايش نامه يا فيلم نامه بازنويسي كنيد.

 

6 ـ‌ نمونه اي ديگر از داستان هاي سنتي را معرفي كنيد

سمك عيار،‌هزار و يك شب، ‌سند بادنامه و...

 

[ سه شنبه دهم فروردین 1389 ] [ 23:54 ] [ رحیم پورسعیدی ]

         درس پنجم                                 ديــوار

داستان «ديوار» اثر جمال ميرصادقي (متولد 1312) نويسنده و منتقد ادبي معاصر، ظاهراً موضوعي ساده و معمولي دارد اما در وراي زبان ساده و صميمي آن ، بياني استعاري و نمادين ديده مي شود. فضاي ساده داستان، دنياي صادقانه كودكان را به تصوير مي كشد كه ديوار را سدي در برابر آزاديهاي كودكانه خود مي پندارند. از سوي ديگر، ديوار نماد جدايي انسان ها و مانع تفاهم جوامع بشري است و بيگانگي ها را افزايش مي دهد. از آثار ميرصادقي در زمينه نقد داستان مي توان به ادبيات داستاني و عناصر داستان و از مجموعه داستانهاي وي به داستان هاي «دوالپا» ، «هراس» و «مسافرهاي شب» اشاره كرد.  

 خود آزمايي

1ـ درباره زاويه ي ديد داستان توضيح دهيد.

داستان از زبان سوم شخص تعريف شده است نويسنده بي آنكه كوچكترين نقشي در داستان به عهده داشته باشد. همه جا حضور دارد و به عنوان «داناي كل» از احساسات اشخاص داستان هم با خبر است.  

2ـ اگر اين داستان را داستان نمادين به حساب بياوريم ، هر يك از عناصر زير نماد چيست؟

بنا، ديوار ، همسايه

بنا: نماد كساني است كه هدف و تلاش آنها ايجاد جدايي و اختلاف است. تفرقه افكني وسيله ي ادامه ي حيات آنهاست.

ديوار : نماد جدايي انسانها و مانع تفاهم جوامع بشري است و بيگانگي ها را افزايش مي دهد.

همسايه : نماد همه كساني است كه زندگي مشترك در كنار آنها مفهوم و زيبايي دارد، مردم  

 3ـ استدلال مادر را توجيه ساختن ديوار چگونه ارزيابي مي كنيد؟

مادر از طرح سؤال نامبرده درباره اينكه چرا بين خانه ها ديوار است تعجب مي كند، او معتقد است كه وجود ديوار بين خانه ها كاملاً طبيعي و ضروري است. ما در برابر اين پرسش، نماد كساني است كه فاصله ي بين انسان ها را به عنوان حقيقتي مسلم و طبيعي پذيرفته اند.

4ـ درباره اين جمله توضيح دهيد.« ديوار ناگهان ازجا تكان خورد و با چشم گنده ي سرخش چپ چپ به او نگاه كرد». با توجه به نوع نگاه ناصر، به وسعت ديوارنويسنده ديوار را همان ديو دانسته كه قصد نابودي تفاهم و همدلي را دارد.

 

[ سه شنبه دهم فروردین 1389 ] [ 23:53 ] [ رحیم پورسعیدی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

این سایت با هدف ارتقای سطح علمی دانش آموزان و خدمت رسانی به همکاران محترم دبیران رشته ی زبان و ادبیات فارسی تدوین شده است.
ضمناَ می توانید نرم افزار کامل كمك آموزشي دروس زبان و ادبیات فارسی همه ی پایه های دبیرستان و پیش دانشگاهی کلیه ی رشته ها را در قالب یک cd به صورت تلفني و از طريق پست از نگارنده تهيه نماييد.
از سایت دیگر نگارنده به نشانی: http://www.pursaeidy.ir ديدن فرماييد.

رحیم پورسعیدی معاون فناوری آموزشی و دبیر زبان و ابیات فارسی دبیرستان هاي شهرستان شوش دانیال (ع) ـ خوزستان
همراه 1: 09166400494
همراه 2: 09165100494
تلفن : 06425216415
فاکس:06425226415